فمينيسم نهضتى است براى مطالبات حقوقى زنان كه در اواخر قرن 19 ميلادى و در پى اعتراض به برخى نابرابرىهاى
اجتماعى شكل گرفت و براساس يك سرى انگاره هاى مشخص اعتقادى، به تجزيه و تحليل اين نابرابرى ها پرداخت و راهبردهاى متفاوت با ديدگاه هاى مختلفى ارائه داد. به علت وابستگى ديدگاه ها و گرايشاتِ فمينيستى به مكتبهاى فلسفى و سياسى غرب، نحله هاى متفاوتى از فمينيسم به وجود آمد كه هر كدام با منظرى خاص و جداگانه به مسائل حقوقى زنان مىنگرند. فمينيسم هاى راديكال، ماركسيست، سوسياليست، ليبرال، فرامدرن و اسلامى، از مهمترين گرايشات فمينيستى هستند.
فمينيسم چيست
فمينيسم، جنبشى سازمان يافته براى دست يابى به حقوق زنان و ايدئولوژى ايى براى دگرگونى جامعه است؛ كه هدف آن، صرفا تحقق برابرى اجتماعى زنان نيست، بلكه رؤياى دفع انواع تبعيض و ستم نژادى را در سر مىپروراند.
همه گرايش هايى كه زير چتر گسترده اين جنبش گرد آمده اند، در اين باورند كه زنان با بىعدالتى و نابرابرى روبه رو شده اند؛ اما درباره علل ستم بر آنان، تحليل هاى مختلفى ارائه مىدهند و بر همين پايه، راهبردهاى متفاوتى نيز پيشنهاد مىكنند.
نخستين بار، واژه فمينيسم (Feminisme) در يك متن پزشكى به زبان فرانسه، براى تشريح گونه اى وقفه در رشد اندام ها و خصايص جنسى بيماران مردى به كار رفت كه تصور مىشد از خصوصيات زنانه يافتن بدن خود در رنج بود. سپس الكساندر دوما، نويسنده فرانسوى، اين واژه را در جزوه اى با عنوان «مرد و زن»، درباره زناى محصنه و زنانى به كاربرد كه به گونه اى ظاهرا مردانه رفتار مىكردند.
فمينيسم به عنوان يك اصطلاح سياسى، از سال 1837 م. وارد فرهنگِ فرانسه شد. اين واژه هر چند در ارائه چهره اى كلى و منهاى مشخصه هاى يك مكتب سياسى - اجتماعى، واژه اى گويا است؛ اما با دارا بودن اين كليت مفهومى، از مؤلفه ها و شناسه هاى معرفى يك تفكر خاص، تهى مى باشد. براى فهم معناى خاصِ اراده شده از فمينيسم، به پسوند آن نياز است و اين پسوندها هستند كه تعيين كننده نوع گسترش، مشخصه ها و اهداف خاص آن مى باشند و بدين ترتيب است كه مثلاً فمينيسم راديكال از فمينيسم سوسياليست متمايز مىگردد.
در مباحث آكادميك، فمينيسم به معناى اعم، شامل هر گونه مطالبات حقوقى و اجتماعى زنان است؛ اما آن چه امروز به عنوان فمينيسم مطرح مىشود، فمينيسم به معناى اخص است كه جنبشى كاملاً سياسى - ايدئولوژيكى و حمايت شده از كانون هاى خاص در جهان است.
بهتر آن است كه بگوييم فمينيسم قبل از آن كه يك مكتب و ايدئولوژى مستقل باشد، يك وجه اجتماعى براى احقاقِ حقوق زنِ مظلوم در اروپا و غرب است.
در دهه 1840 م.، جنبش حقوق زنان در ايالات متحده ظهور كرد و به فعاليت در جهت تبيين جايگاه زن در جامعه آمريكا پرداخت. دستاورد مهم اين فعاليت ها، اعلاميه «احساسات» است كه خواهان رعايت اصول آزادى و برابرى در مورد زنان بود.
قبل از ظهور جنبش هاى مدافع حقوق زنان، نويسندگان زن درباره نابرابرى ها و بى عدالتىهاى اجتماعى عليه زنان، مطالبى نوشته بودند. در واقع، آغازگرِ اين گونه جنبش ها و منشأ پيدايش نهضت فمينيسم، همين نويسندگان بودند كه با تحولات فكرى و فرهنگى، زمينه خيزش زنان جهت احقاقِ مطالبات خود را فراهم نمودند. به عنوان نمونه، مىتوان به خانم مرى ولستن كرافت، نويسنده «احقاق حقوق زنان» و سيمون دو بوار، نويسنده «جنس دوم» اشاره نمود.
در يك جمع بندى كلى از تعريف فمينيسم، مىتوان گفت جنبش هاى فعالى از حقوق زنان، چه در جهان غرب و چه در كشورهاى اسلامى، در اعتراض به برخى نابرابرى هاى اجتماعى شكل گرفتند؛ اما با گذشت زمان، به جريانى فرهنگى تبديل شدند كه بر اساس انگاره هاى مشخص اعتقادى، به تحليل نابرابرى هاى زنان و آرمان هاى زنانه پرداختند. امروزه، واژه فمينيسم به دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابرى طلبى اطلاق مى شود.
علل پيدايش فمينيسم
شناخت فمينيسم، به عنوان مكتبى كه دفاع از حقوق زنانى را به همراه خود يدك مىكشد، نياز به بحث تاريخى و اجتماعى در فرهنگ و تاريخ غرب دارد كه اين نوشتار گنجايش آن را ندارد؛ اما براى بررسى علل پيدايش فمينيسم، ناچاريم مقوله زن و حقوق او را از منظر تاريخى، به طور خلاصه بيان كنيم.
در روم باستان، زنان از حقوق اجتماعى برخوردار نبودند و از ارث محروم بودند. پس از مرگ شوهر، زن مانند ساير اشياء، به ورثه منتقل مىشد. روميان با آنكه در قوانين و حقوق، پيشرفت كرده بودند؛ اما افكار عامه نسبت به زنان، متمايل به خشونت و سختگيرى بود.
در دمكراسى آتن، زنان با بردگان و ولگردها برابر بودند و حق رأى و مالكيت اقتصادى نداشتند؛ به گونه اى كه به زنان اجازه خريد و فروش در اشياء گرانتر از بيست من جو نمى دادند.
با سقوط امپراطورى روم، فضاى اجتماعى به تدريج تحت تأثير آموزه هاى مسيحيت، تلطيف شد. قرون وسطى، دوران راحت باش براى زنِ اروپاى قديم بود. در قرنهاى ششم و هفتم ميلادى كه با گسترش تعاليم مسيحيت همراه بود، زنان حتى در ديرها و كليساها به اندازه مردان سهم داشتند و به رياست برخى ديرها هم نائل مىشدند. در واقع، مىتوان گفت مسيحيت نگاهى كرامت گونه به زن داشت؛ به طورى كه توانست نگاه جاهليت قبل از مسيحيت را نسبت به زن تغيير دهد؛ چون اين دين بر پايه زنى بزرگ به نام مريم عليهاالسلام بنا نهاده شده بود. اين، دليلى محكم است بر رد نظريه اى كه فمينيسم را زاييده آموزهاى مسيحيت مىداند.
در قرنهاى دهم و يازدهم ميلادى، زنان آرام آرام وارد مسائل سياسى، حكومتى و قضايى شدند. اين دوره، مقارن بود با ورود و نفوذ اسلام به اروپا كه ره آورد بزرگ اين نفوذ، افزايش حرمت حقوق زن در جامعه و فرهنگ اروپا مىباشد.
در سده هاى سيزدهم و چهاردهم ميلادى، ساختار اقتصادى و اجتماعى اروپا متحول شد و تضييقات حقوقى زنان و كاهش حرمت و كرامت زن اروپايى شكل گرفت. بيشترين دوران تهاجم به كرامت زن و حقوق مادى و معنوى او در غرب بعد از رنسانس بود؛ دورانى كه از آن به مرگ مدنى زن تعبير شده است. اوج اين تهاجمات در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم ميلادى بود. در اين دوران شاهد هستيم كه زنان خلاق در عرصه علم و هنر و ادبيات، مجبورند آثارشان را با نامهاى مردانه امضا كنند؛ مثلاً كشفيات مهم نجومى تيكو براهه، حاصل زحمات و تلاشهاى علمى خواهرش بود. در قرنهاى هفدهم و هيجدهم ميلادى، كه با تشديد سكولاريزاسيون در اخلاق و فرهنگ، تمركز ثروت، مبادلات بردگان و فقير شدن بخشى از بشريت همراه بود، شرافت انسان در اروپا، به ميزان توليد كالا و پس اندازهاى مادى او تنزل كرد. در اين بين، وضع زنان وخيم تر از مردان بود. تحولات رنسانس باعث خلق تفكرات الحادى و مادى، انسان مدارى، فردگرايى و اومانيسم در اروپا شد.
فرآيند اين تحولات، سبب خيزش زنان بود كه خواستار اعاده حيثيت و شرافت و حقوق تضييع شده خود بودند و اين، سر آغازى شد براى پيدايش فمينيسم در غرب.
نهضت فمينيسم شكل گرفت تا بيان كند كه زن در دنياى مدرن امروزى به بن بست رسيده است و براى رهايى او از اين بن بست بايد چاره اى انديشيد. زن غربى نيز فمينيسم را يگانه حامى حقوق و كرامت از دست رفته خود پنداشته، آن را نقدِ قوانين ناعادلانه، ساختار قدرت، فرهنگ، ارزشها و سنت هاى مردسالارانه جامعه مى داند.
سير تاريخى پيدايش فمينيسم را مى توان به دو بخش اساسى موسوم به موجهاى دوگانه تقسيم كرد.
موج اول فمينيسم، اشاره به جنبشهاى فمينيستى اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادى داشت و محور فعاليت هاى آنها كسب حقوق مساوى براى زنان، به ويژه حق رأى، بود.
موج دوم در اواخر دهه 60 و تمامِ دهه 70 قرن بيستم ميلادى، اعتراض مجددى است به عدم تساوى زنان.
اين دو موج فمينيستى مدعى اند كه حوزه اى هستند با انديشه ها، تاريخچه و كاركردهاى خاص خود؛ اما در عمل ما بين اين انديشه ها و كاركردها هيچ وحدتى وجود ندارد
مكتبهاي فمينيستي
1- فمينيسم ليبرال:
بنابراين مكتب، براى احقاق حقوق زنان، بايد در چارچوب حكومت هاى ليبرالى مبارزه كرد. بر اساس اين ديدگاه، حكومت بر درستى بنا شده، اما حقوق و امتيازاتى كه اعطا مى كند بايد به زنان همه تعميم يابد.
اعتقاد پيروان اين مكتب اين است كه نقش هاى جنسيتى و پيش داورى هاى تبعيض آميز، باورهاى پذيرفته شده درباره تفاوت هاى طبيعى در جنس و روابط اجتماعى است كه سر نوشت متفاوتى براى زن و مرد رقم مى زند. در نتيجه، ليبرال ها مخالف نقش هاى كليشه اى در خانواده و جامعه هستند.
ليبرال ها اصل را بر آزادى عملكردها، لذت جويى و رضايت خود محورانه افراد قرار داده اند و نسبت به نقش مادرى و همسرى در خانواده هاى سنتى، از آن رو كه محدود كننده تمايلات افراد خانواده است، بدبين هستند. از نظر آنان مىتوان با اصلاح قوانين و ساختار سياسى و اجتماعى، جامعه اى با اهداف تساوى طلبانه ساخت.
آرمان آنها تحقق جامعه اى دو جنسيتى است؛ جامعه اى كه اعضاى آن از نظر جنس مذكر يا مؤنث هستند، اما ويژگى هاى زنانه يا مردانه با اختلافات فاحش نشان نمىدهند. اينان معتقدند از راه تغيير قوانين و ايجاد فرصت هاى بيش تر آموزشى و اقتصادى و ورود زنان به حيطه امور اجتماعى، مىتوان به اين آرمان دست يافت.
2- فمينيسم ماركسيست:
محور اصلى توجه فمينيست هاى ماركسيست، توجه به نقش اختلافات طبقاتى و تحول ابزار توليد در وقوع تحولات فرهنگى و اجتماعى است. اين فمينيسم حاصل تلاش زنانى است كه ماركسيسم را گسترش دادند تا از عهده توضيحى قابل قبول براى فرودستى و بهره كشى از زنان در جوامع سرمايه دارى برآيند؛ هر چند كه خود معترفند نظريه ماركسيم در شكل اوليه خود، قادر به توضيح قابل قبولى در اين خصوصى نيست؛ زيرا حتى خودِ ماركس به جايگاه زنان در جامعه سرمايه دارى توجهى نداشت و اخلاقيات، عدالت و تساوى حقوق در نظر او مردود بود و تنها هدف وى رسيدن به توضيحى علمى براى بهره كشى نظام سرمايه دارى از طبقه كارگر به قصد سرنگون كردن اين نظام بود.
به نظر ماركس، در جوامع اوليه بشرى، از ساختار خانوادگى كنونى خبرى نبود و مردم به صورت شبكه هاى گسترده خويشاوندى به هم پيوند مىخوردند. با پيدايش مالكيت خصوصى و جايگزينى اقتصاد شبانى و كشاورزى، شكست تاريخى جنس زن رقم خورد. مردانِ مدعىِ مالكيت ابزار توليد شدند و نياز به نيروى كار آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود وادارند. تفكرات ماركسيستى، اطاعت جنس زن از مرد را ريشهدار در مسائل اقتصادى مىداند و توجهى به ماهيت زيست شناختى زنان ندارد.
بعد از ماركس، انگلس دست به نوآورى در ديدگاه ها و ايدئولوژى مكتب ماركسيسم زد؛ تا نظريه اى ارائه دهد كه نسبت به حقوق زنان موجّه باشد. در ديدگاه كلىِ ماركس و انگلس تفاوت چندانى نمى بينيم. به نظر آنان، خانواده اولين نهاد اجتماعى است كه تقسيم كار نابرابر در آن صورت مى پذيرد و بايد نابود گردد. ماركس مىگويد:«خانواده براى رفع نيازهاى نظام سرمايه دارى و مشخصا به دليل خواست مردان براى انتقال ميراث خود به وارثان مشروع شكل گرفت.»
بنا بر نظر فمينيست هاى ماركسيست، تحولات اقتصادى منشأ فرودستى زنان و انقلاب صنعتى و نفى سرمايه دارى عامل رهايى زنانى از وضعيت كنونى مىباشد.
3- فمينيست راديكال:
فمينيست راديكال، جنبشى انقلابى براى رهايى زنان است. هواداران اين جنبش معتقدند كه هيچ حوزه اى از جامعه نيست كه مردان در آن دخالت نداشته باشند. در نتيجه، در هر جنبه اى از زندگى زنان كه اكنون طبيعى شمرده مى شود، بايد ترديد كرد و به دنبال راه هايى تازه براى جريان امور بود. هسته مركزى عقايد فمينيست راديكال اين است كه نابرابرى هاى جنسيتى محصول يك نظام مقتدر و مرد سالار و مهم ترين شكل نابرابرى اجتماعى است.
سيمون دوبوار، از شخصيت هاى مشهور راديكال، مى گويد: هيچ انسانى زن يا مرد متولد نمى شود، بلكه هويت زنانه يا مردانه را در طول حيات خود كسب مىكند. تفاوت هاى فيزيولوژيك تنها زن و مرد را از لحاظ زيست شناختى متمايز مىكند و تفاوت هاى ذهنى و روحى و اختلافات در نگرشها و استعدادها، تماما محصول روابط اجتماعى و تاريخى است. بر اين اساس، به علت اين كه طبيعتِ ثابت بشرى وجود ندارد، تقسيم وظايف به زنانه و مردانه، خطاست.
راديكال فمينيستها علت فرودستى زنان را طبيعت پرخاشگرانه مردان مىدانند و معتقدند مردان از اين خصوصيت براى كنترل زنان بهره مىگيرند. مرى ديلى گزارش مستندى از فجايعى كه در آن مردان از پرخاشگرى براى مهار زنان سود جسته اند، را ارائه مىدهد. او با اشاره به رسم سوتىدر هند، بستن پاى نوزادان دختر در چين، ختنه دختران در برخى كشورهاى آفريقايى... اينها را نمونه هايى از آزاررسانى مردان به زنان و استفاده از ابزار خشونت براى مهار آنان مى داند.
اين گروه فمينيستى معتقدند كه نابرابرى زنان ريشه هاى عميقى در فرهنگ ها و ذهنيت ها دارد و انقلاب در قوانين تا زمانى كه در درون فرهنگِ موجود انجام شود، تنها مرحمى بر زخم هاى عميق جنس مؤنث است. اينان زنان را به خلق هويت تازه اى براى خود ترغيب مىكنند كه استوار بر پايه زنانگى حقيقى باشد و آنان را به بزرگداشت شكل تازه اى از خلاقيت زنانه فرا مىخوانند كه به خواهرى و هويت خويش تكيه كنند.
آنان دو جنسيتى بودن را مردود مى دانند؛ چون معتقدند با ارزش ترين خصلت ها همان ويژگى هايى است كه به زنان اختصاص دارد. از نگاه آنان، زنان بايد جدا از مردان زندگى كنند؛ چون حتى در صميمانه ترين روابط ميان زن و مرد، سلطه مردانه وجود دارد. «نيروى مذكر از طريق تداوم بخشيدن به نهادهايى چون پرورش كودك، كار خانگى، عشق و ازدواج و اعمال جنسى، تحكيم مى يابد.»
شولاميت فايرستون عامل فرودستى زنان در طول تاريخ را مسائل بيولوژيكى زنان، يعنى وضعيت خاص زايمان، عادت ماهيانه، پرورش كودك و... مى داند؛ اما مى گويد: تكنولوژى جديد، با ميسر ساختن لقاح بدون آميزش، پرورش جنين خارج از رحم و بزرگ كردن بچه خارج از خانواده، زنان را آزاد خواهد كرد. در اين روند، خانواده به عنوان واحدى براى توليد مثل و اقتصاد، از ميان خواهد رفت و جامعه اى آزاد از نقش هاى مبتنى بر جنسيت شكوفا خواهد شد.
آرمان راديكال فمينيست ها تحقق جامعه اى فاقد از جنسيت است، اما بسيارى از آنان پا را از اين هم فراتر گذاشته و صفات ارزشمند را صفات ويژه زنان دانسته اند. لذا آرمان انسانى آنان، آرمان زن است؛ اما نه زنى كه تحت سلطه نظام پدرسالارانه باشد. راديكال ها براى رسيدن به اين آرمان، تنها انقلاب جنس مونث عليه مذكر را مؤثر مى داند. از اين رو، مبارزه سياسى سازماندهى شده عليه جنس مذكر، چه در حوزه عمومى(جامعه) و چه در حوزه خصوصى (خانواده)، را لازم مى دانند؛ زيرا معتقدند است فرهنگ، دانش و درك ذهنى زنان همواره از سوى مردان انكار شده و علم مردانه براى مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژى هايى كه زن را حقير و موظف به كار خانگى معرفى مى كند به كار رفته است.
4- فمينيسم سوسياليستى:
اين گرايش تلفيقى از دو ديدگاهِ فمينيسم ماركسيسم و راديكال است كه معتقد است هم نظام جنسيتى پدر سالارانه و هم نظام سرمايه دارى در ستم عليه زنان نقش ايفا مىكنند. آنان جنسيت، نژاد، سن و مليت را عامل ستم بر زنان و فقدان آزادى زنان را محصول كنترلى مىدانند كه قلمروهاى عمومى و خصوصى بر آنان اعمال مىشود. به اعتقاد اين گروه، در تمامى جوامع، جنس مذكر بر جنس مونث رابطه اى سلطه آميز برقرار كرده است؛ اما اين رابطه در نظام سرمايه دارى به شكل سرمايه دارى پدرسالارانه درآمده كه عمق ظلم به زنان را نشان مى دهد.
آنان براى رهايى جنس زن، خواستار اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاكميت سوسياليسم و نيز اصلاح در ابعاد فرهنگى و روانكاوانه جامعه و رفع تقسيم كار جنسى در همه قلمروها هستند. از اين رو، مى توان گفت فمينيسم سوسياليست، نظام اقتصادى و سلطه پدر سالارانه را عامل فرودستى زنان مى دانند و مبارزه طبقاتى و جنسيتى را راه حل وضعيت زنان.
5- فمينيسم فرامدرن(پست مدرنيسم):
از اواخر دهه 70 ميلادى، گروهى از فمينيست ها به دفاع از خانواده، نقش مادرى و تفاوت هاى طبيعى زن و مرد پرداختند و به اصلاح ديدگاه هاى قبلى خود اذعان نمودند.
آنان در اين زمينه كتاب ها و مقالات فراوانى نوشتند كه رنگ و بوى پشيمانى و تغيير در ديدگاه هاى فمينيستى از آنها به مشام مىرسيد. فمينيست هايى كه قبلاً خانواده را بازداشتگاهى براى زنان مى دانستند، آن را جزء از شكل هاى ارتباطى كه در آن زنان مىتوانند نيازهاى عاطفى شان را برآورند، برشمردند.
الشتين در كتاب «مرد عمومى، زن خصوصى»، به تلاش فمينيست هاى راديكال براى سياسى كردن زندگى خصوصى حمله كرد و به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور پرداخت و مادر بودن را فعاليتى غنى، چند رويه، پر زحمت و شادى آفرين دانست.
نسبى گرايى، شاخصه اصلى ديدگاه فرامدرن است. از ديدگاه آنان، هر مكتب فكرى كه مدعى درك واقعيت در وجهى يكسان شود، هم گمراه كننده است و هم فريبنده. آنان تلاش براى ايجاد يك مكتب فمينيستى خاص را رد مى كنند؛ چون معتقدند روش زنان براى درك خويش چند گانه و متنوع است و هويت زن از طريق يك رشته عوامل ادراك مىشود كه بر يكديگر تأثير مىگذارند، مثل سن، قد، طبقه، نژاد و فرهنگ، كه هيچ تلاشى براى كشاندن اين عوامل تحت يك ايدئولوژى واحد ممكن نخواهد بود.
در اين ديدگاه، هر فرهنگى براى مشكلات جامعه خود پاسخ هايى بومى دارد كه بايد تنها در محدوده همان فرهنگ مورد ارزيابى قرار گيرد. لذا زنان در شرايط و مناطق مختلف، راه هاى متفاوتى براى مقابله با پدر سالارى بايستى بيابند. برخى از روشنفكران اين گروه بر حفظ ويژگىهاى زنانگى تأكيد دارند و معتقدند كه زن، نيازمند خانواده و برخوردارى از نعمت فرزند است.
پست مدرنيسم علت فرودستى زنان را وجود رفتارهايى مىداند كه از بدو تولد ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مىكند. از اين رو، جامعه مطلوب را جامعه اى مىداند دو جنسيتى كه تشابه حقوق زن و مرد در آن تأمين شده باشد.
6- فمينيسم اسلامى:
فمينيسم اسلامى اصطلاحى است كه در چند سال اخير، به ادبيات دفاع از حقوق زنان راه يافته و در برخى كشورهاى اسلامى بخشى از زنان را به خود جذب نموده است.
از اواخر قرن 19 ميلادى، انديشه هاى زن گرايانه غربى توسط آثار مكتوب نويسندگان مسلمانِ آشنا به غرب، به كشورهاى اسلامى راه يافت. شايد كشور مصر اولين كشور اسلامى باشد كه انديشه هاى فمينيستى به آن راه يافته باشد. از مهم ترين آثار زن پژوهى اين دوره مى توان به كتاب «المرأة والمرأة الجديدة»، نوشته قاسم امين، اشاره كرد. وى سعى نمود بر اساس ديدگاه تجددگرايانه، به تفسير و تأويل آموزه هاى دينى بپردازد؛
كارى كه امروزه بسيارى از فمينيست هاى اسلامى به آن مشغولند؛ يعنى بخش مهمى از تلاش خود را صرف مبارزه درون دينى براى حاكميت نگاه زن گرايانه مى كند.
در ايران، انديشه دفاع از حقوق زنان همزمان با مشروطه مطرح شد. در ابتدا، نويسندگان ضرورت بهداشت زنان را به عنوان اولويت و حقوق زنان را در رتبه بعدى مطرح كردند. پديده فمينيسم اسلامى كه خود را داراى مبانى تئوريك خاصى مىداند و بر اساس يك جهان بينى تعريف شده به تحليل دين و آموزه هاى مى پردازد، در ايران عمرى كمتر از دو دهه دارد و به دو دليل قوت گرفت: 1. بافت دينى و مذهبى جامعه كه نگرشى خاص درباره زن دارد؛ 2. نظام حكومت دينى كه به مقتضاى آن حقوق اسلامى مانند حقوق جزايى، مدنى و سياسى اعمال مىگردد؛ كه اجراى اين قوانين در نظام اجتماعى ما چالش هايى را بين نگرش سنتى و نوين درباره مسائل زنان به وجود آورده است
بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، گروهى از ايرانيانِ مخالف نظام به غرب مهاجرت كردند. از ميان آنان، عده اى سلطنت و عده اى مخالف حكومت دينى بودند. در دهه 60، تعدادى از گروه هاى چپ و ماركسيست به آنان ملحق شدند. در ابتدا، بيشتر فعاليت آنها مقابله سياسى با انقلاب اسلامى بود؛ اما به مرور و به تبع تحليلگران غرب، به اين نتيجه رسيدند كه بايد راهكارهاى فرهنگىِ بلند مدت را براى مقابله برگزينند. در اين زمان، مسئله حقوق زن در دنيا، به ويژه ايران، اهميت زيادى پيدا كرده بود. آنان حوزه مطالعات زنان را جذابتر ديدند و با اين حربه، در صدد يافتن جاى پايى در جامعه اسلامى برآمدند. از آن سو، جهان غرب نيز براى مقابله با بنياد گرايى اسلامى به اين نتيجه رسيده بود كه مىبايست به متزلزل كردن نظام خانواده و طرح الگويى جديد از روابط زن و مرد پرداخت.
اين گروه در ادامه فعاليت، آرام آرام به اين نتيجه رسيد كه به علت گرايش هاى شديد مذهبى در ايران، هيچ تحولى بدون در نظر گرفتن مذهب نمىتواند به وقوع بپيوندد. لذا در جست وجوى نظريه اى كه ويژگى هاى فمينيستى را در پوشش دينى توضيح دهد، به طرح فمينسيم اسلامى پرداختند. آنان فمينيسم اسلامى را حد واسطى ميان ديدگاه اصول گرا و فمينيسم غربى مىدانستند كه مىتوان توسط آن، به طرح شعارهاى تند لائيك در جامعه اسلامى پرداخت.
در داخل ايران هم فمينيست هايى بودند كه علاوه بر آشنايى با فرهنگ اسلامى، با فرهنگ غرب آشنا بودند. آنان به علت ضعف در باورهاى دينى و اعتقادات مذهبى و گرايش به آموزهاى فرهنگ غرب، به مرور دچار تضاد شدند و با بحران هويت مواجه گشتند. عده اى از آنان به انكار باورهاى دينى پرداختند و با خرافى دانستن دين، مروج ديدگاههاى ماترياليستى شدند. عده اى ديگر كه از باورهاى محكم ترى برخوردار بودند، قوانين مدنى و جزايى نظام اسلامى را مورد انتقاد قرار مىدادند و براى خروج از بحران، تفسير متون دينى را به گونه اى هماهنگ با فرهنگ جديد پيشنهاد كردند.
حاصل عملكرد فمينيست هاى داخل، مشابه فعاليتهاى فمينيستهاى خارج كشور بود؛ به طورى كه مىتوان گفت فمينيسم اسلامى محصول مشترك روشنفكران داخل كشور و مخالفان نظام اسلامى در خارج كشور است.
برخى از تحليل گران، از گروه سومى نيز به عنوان عناصر تشكيل دهنده فمينيسم اسلامى ياد مىكنند كه شامل زنان متدين و انقلابى، روشنفكران و دانشگاهيان و حوزويان مىباشند. بيشتر آنان در حوزه عمل و اجرا با مسائل زنان آشنا شدند. از اين رو، آنان كمتر از پايگاه تئوريك به تحليل مىپردازند.
بسيارى از آنان خود را فمينيست نمىنامند، بلكه معتقدند بايد براى تضمين و ادامه نقش رهبرىِ اسلام، آن را با پيشرفت هاى زمانه هماهنگ ساخت. آنان از لحاظ گرايشات فكرى، بيشتر متمايل به نظريه تشابه حقوق زن و مرد هستند. اين افراد خود را تكليف گرا و شريعت مدار مىدانند و در بسيارى از مسائل به دنبال حكم فقيهى مىروند كه با ديدگاه آنان سازگارتر است. آنان كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان را ـ كه از مهمترين دستاوردهاى فمينيسم قرن بيستم به شمار مىرود ـ در كليت خود، سندى مترقيانه مىدانند كه تنها در موارد جزئى، نيازمند اصلاح است. آنان اعتقاد محكمى به اسلام دارند، اما اعتقادشان از مرحله ذهنيت به يك برنامه راهبردى تبديل نشده است. به همين دليل، آنان در حوزه انديشه و عمل، به يك تعارض دچار شده اند.
فمينيست اسلامى معتقد است براى مقابله با سكولار كردن جامعه و اسلام، مىبايست به اسلامى كردن مجددِ جامعه دست زد؛ چون خطرِ اصلى غرب براى جامعه اسلامى، فرهنگى است؛ نه سياسى و اقتصادى. در اين ميان، زنان نقشى اساسى دارند؛ چون حاملان اصلى فرهنگ تلقى مىشوند. از اين رو، حجاب فقط نشانه حجب و حيا نيست؛ بلكه نماد دفاع از اسلام، حفاظت از كيان خانواده و هويت اسلامى جوامع مسلمان است.
فمينيست اسلامى در صدد حاضر نمودن زن در صحنه مسئوليت هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى و ارائه الگويى از زن است كه ضمن حفظ حريم عفاف، مانند مردان حضورى فعال در عرصه مسئوليت هاى اجتماعى و سياسى پيدا كند. اين، آرمان و ايده آل طيف زنان مذهبى است؛ اما اين كه آيا واقعاً در عمل نيز بر اين خط مشى رفتار كرده اند يا نه، را بايد به ديده شك و ترديد نگريست.
بيشتر فمينيست هاى اسلامى مباحث و نظريات خود را بر نسبيت فرهنگى استوار مىكنند؛ بدين معنا كه هر جامعه اى براى حل مسائل و مشكلات خود، پاسخى بومى دارد كه بايد در قالب فضاى فرهنگى خود مورد قضاوت قرار گيرد. از اين لحاظ مي توان گفت كه فمينيست سهاى اسلامى، تا حدودى متأثر از نظريات پست مدرنيسم است.
فمينيست هاى اسلامى داخل نيز در طرح ديدگاه هاى خود، به نوعى متأثر از جريات خارج هستند؛ به طورى كه مانند پل ارتباطى ميان گروه هاى فمينيستى خارج كشور با جامعه زنان داخل عمل مى كنند.
فمينيست اسلامى، مرد سالارى را مسئله اساسى زنان در خانواده و اجتماع مىدانند؛ به سمت آرمان هاى تساوى طلبانه گام بر مىدارند؛ به تفات هاى زن و مرد مسلمان در احكام اسلامى معترفند؛ مفاهيمى چون اومانيسم، سكولاريسم، حقوق بشر و تشابه زن و مرد را با تعابير متداول جهان غرب تشريح مىكنند و سعى دارند با ارائه برداشت هاى جديد از آيات قرآن، قرائتى از دين ارائه دهند كه به الگوهاى شناخته شده غرب نزديك تر باشد.
