.jpg)
به اونجا رسیدیم که سایکی نشسته بود سر کوه تا اژدها بیاد سراغش و همین طور به بخت سیاهش نفرین می کرد و اشک می ریخت. اما یکمرتبه باد غرب که بهش زفیر می گفتند و کلا بیکار بود و منتظر می نشست تا یه خدایی بهش بگه چیکار کنه! اومد و بردش پایین کوه. این وسط هم سایکی بدبخت که کلی اشک ریخته بود و ناله کرده بود خوابش برد.
وقتی سایکی بیدار شد دید جل الخالق!! تو یه اتاق عظیمیه با کلی سیستم و تزئینات و دکوراسیون داخلی خفن و روی یه تخت سلطنتی چهار متری دراز کشیده. به خودش گفت تو نمیری من مردم و اینجا هم بهشته . . . حتما کلی هم حوری و غلمان توش پیدا میشه. . . همچی بگی نگی هم قند تو دلش آب کردن. تو این فکرا بود که یه دفعه یه صدایی از بیخ گوشش گفت: خانم بنده چیزی احتیاج ندارن؟
سایکی بدبخت یه چهارمتری از جا پرید، چون کنارش هیچی نبود. با ترس و لرز پرسید: کی اینجاست؟ صدائه هم بهش گفت که اینا یه چندتا صدای بخت برگشته ان که برای خداوندگار! خونه (قدیما که زنها تحت سلطه مردها بودن و استثمار می شدن و تو اندرونی نگهشون می داشتن و از برابری حقوق و فمنیسم هم هیچ خبری نبود، مجبور بودن به مردشون بگن خداوندگار. بیچاره مردها هم اون موقع برای خودشون برو بیایی داشتن. یه اهم می گفتن زنه تو شیش تا سوراخ موش قایم می شد. جرات نداشت تو چشای مرده نگاه کنه. مثل الان نبود که مفلوکن و یه اوهوی! هم نثارشون نمیشه) کار می کنن و الانم باهاس در خدمت سایکی باشن و مطمئنش کردن که اینجا بهشت نیست و هیچ حوری و غلمانی هم توش پیدا نمیشه . . . که البته سایکی بگی نگی یه نموره ناامید شد.
جونم براتون بگه سایکی یه مدتی توی خونه می گشت و برای خودش می چرخید و خوش می گذروند. هیچ خبری هم از اژدها و خداوندگار و سرخر و آقابالاسر و از این برنامه ها نبود. . .
تا اینکه یه شب وقتی سایکی خوابیده بود در اتاق خواب باز شد و یه صدایی گفت: اهم . . . زن . . . مردت اومده پاشو.
بله. اینطوری بود که سایکی برای اولین بار شوهرش رو دید ـ البته ندید چون اتاق تاریک بود ـ . این حضرت خداوندگار شوهر که همون کیوپید باشه فقط شبها می اومد پیش سایکی و اکیدا قدغن کرده بود که تو نباید منو ببینی، وگرنه همه چی بهم می ریزه.
زندگیشون یه مدت با صلح و صفا ادامه داشت تا اینکه سایکی که دلتنگ پدر و مادرش شده بود با خواهش و التماس از کیوپید خواست بذاره بره دیدن پدر و مادرش. کیوپید هم اجازه داد. سایکی که رفت خونه مادرش، خواهراش هم اومده بودن. اینم که دلش نمی اومد بالاخره از جریان خوشبختی و زندگی خوبش! چیزی به اونها نگه همه چیز رو از سیر تا پیاز تعریف کرد و حتی یکی از گلدونهای قصر رو هم جا ننداخت. خواهرها که از یه طرف باورشون نمی شد و از یه طرف هم از فرط حسادت سبز شده بودند گفتن اگر اینطوره ما رو ببر که قصر رو ببینیم. سایکی هم یه روز با موافقت کیوپید ـ البته کیوپید بهش گفت اینقدر با خونواده مادرت رفت و آمد نکن. من خوشم نمیاد پای فامیل زن تو خونم باز شه. این دفعه اول و آخره و دفعه دیگه اگه گفتی می تونی برگردی همون خونه مادرت ـ اونها رو دعوت کرد.
خواهرها کم مونده بود از فرط خوشحالی برای خواهرشون سکته کنن! کمی که تو قصر گشتن راجع به شوهر سایکی پرسیدن و اونم گفت که کیوپید رو ندیده. خواهرها هم که بالاخره علاقه خواهریشون گل کرده بود بهش گفتن صد در صد این شوهرت یه هیولای اکبیری بیریخته که همین روزها یه لقمه چربت می کنه . . . تو چقدر خری که اون گفته منو نبین به حرفش گوش دادی. زن هم اینقدر تو سری خور و بدبخت؟ ناسلامتی الان دیگه زنها هم می تونن شلوار پاشون کنن! این خودش امتیاز بزرگیه.
سایکی هم وسوسه شد و با خودش گفت: راست می گن. چه معنی داره من شوهرم رو نبینم؟ برای همین تصمیم گرفت شب که کیوپید میاد خونه سر از ته و توی قضیه در بیاره. برای همین شب که کیوپید خوابیده بود شمع رو روشن کرد و گرفت بالای سر کیوپید و . . .
وقتی صورت خوشگل و هیکل مانکنی کیوپید رو دید همونجا خشکش زد و فکش چسبید به زمین. اینقدر مات و مبهوت مونده بود که حواسش نشد و یه قطره موم شمع چکید روی بدن کیوپید. این یکی هم از خواب پرید و وقتی دید سایکی بالای سرش واستاده عصبانی شد و گفت اینم عاقبت رو دادن به زن که بخواد بره خونه ننه اش. از همون اول باید نگهت می داشتم تو آشپزخونه اونقدر بشوری و بسابی که دیگه رمق واست نمونه از این غلطا بکنی. و به حالت قهر گذاشت رفت. همون لحظه هم تمام قصر و دم دستگاه دود شد رفت هوا.
سایکی که به غلط کردن افتاده بود و از غصه از دست دادن یه همچی شوهری ـ و البته یه مقداری هم خونه و زندگی ـ داشت دق می کرد گفت چه کنم؟ بهتره برم پیش مادرش. اون حتما می دونه پسرش کجاست. چشمتون روز بد نبینه . . . یکاره پاشد رفت پیش مادرشوهرش که همون آفرودیت باشه . . . آفرودیت هم وقتی دید پسر بی حیاش رفته همون دختری رو گرفته که این ازش متنفر بود، یه ذره احساسات آقای شوکتی بهش دست داد و گفت یه دماری از روزگارت در بیارم که خودت حظ کنی . . .
اما اینکه آفرودیت چه تصمیمی برای عروسش گرفته رو می تونید در قسمت بعدی نشریه بخونید. (البته شدیدا توصیه می شه در راستای درک احساسات آفرودیت به ادامه سریال نرگس هم توجه کنید)
