مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ - سال دوم - شماره 43 - 21 صفحه / صدمین سالگرد مشروطه - روزنامه نگاری و خبرنگاری
نگاهی به زمینه ها و تحولات اجتماعی نهضت مشروطه در جامعه ی ایران /  دکتر مهدی پیروز نیا
موضوع مرتبط :سر مقاله

در آغاز تنها نسیمی وزیدن آغاز می کند ونسیم را گرچه توانی هست تا در بیابانهای بی حصار و دشتهای بی مرز، گاه بوته ی خاری جابجا کند یا در صحراهای بی صاحب و بی وارث دانه ای بپرداکند، اما نسیم مگر چه می تواند کرد در شهر انسانها، در کوچه های باریک با دیوارهای بلند دیوارهایی که خانه ها را از کوچه ها و اهل خانه ها را از عابران کوچه ها جدا می کنند؟
و مگر چه می تواند کرد نسیم، در مقبره های با شکوه با متولیانی زورمند و استوار- متولیانی که حتی مرده ی قدرتمندان رااز گورهای بی نام و نشان محرومان جدا می کنند
و بسیاری سوگند می خورند که شنیده اند نسیم به نجوایی آرام وعده تغییر می دهد!
اما چون نسیم ناامید باز گردد، تند بادی وزیدن خواهد گرفت.
و آنگاه تندبادی وزیدن خواهد گرفت، تند بادی که دیوارهای سست را توان ویران کردن دارد، تندبادی که اگر لختی بیش مجال وزیدن باید فرسایش سنگ را سبب شود و بر چهره ی کوه تواند زخمی به یادگار بر جای نهد.
با این همه، مگر چه تواند کرد تند باد آنگاه که برج و باروسازی تازیانه به دست، بر جای هر دیوار کهنه و سست دیواری بنا کرد از پوست و استخوان و خون محرومان و بدست خود آنان، به ضرب تازیانه های زوزه کش جهل و بی خبری؟
اما تندباد مگر چه می تواند کرد با شبانان همواره در سایه سار امن آرمیده و گله های خوکرده به اطاعت؟ و خو گرفته به کمین و شبیخون هرازگاه گرگان و بیگاه سگان گله
و مگر چه تواند کرد تند باد که ناگزیر است برای از بیخ و بن کندن درختان تنومند و بی مصرف نخست بوته های کوچک را از خاک بیرون کشد.
و گروهی سوگند می خورند که شنیده اند تند باد با صدایی محکم و مطمئن سرود تغییر می خواند!! آنگاه چون تند باد ناامید باز گردد، توفانی برخواهد خاست.
توفانی با گردبادهایی پنهان کرده در سیاهی غبارآلود خویش، طوفانی که به تعجیل صحراها را در نوردد و درشهر آدمها، ولوله بر پا کند.
و توفان چه نتواند کرد؟
و توفان دشتهای فرورفته در پستی را به بلندای آسمان تواند برد و کوههای بلند هر بلندی را، هر سر برکشیده به غرور بر آسمان را، به گودی های پست بدل کند و به حفره های ظلمانی و تاریک افکند. و توفان چه نتواند کرد؟
و توفان، دیوارها را به تلی از خاک، سقف ها را به سنگینی از آوار، برج و باورها را به ویرانه ها و شهرهای محصور را به دشتی باز و بی حصار بدل کند و این همه تنها قدری از قدرت اوست.
و توفان چه نتواند کرد؟
و توفان هر آنچه هست، و گواه بودنش، قدمت هستی اوست به یکباره از میان بردارد، واژگون کند، زیرو رو سازد، پس آنگاه از نوبنا کند از پس بی نظمی اش نظم نویی بنا کند.
و توفان چه نتواند کرد؟
کسی را یارای ماندن و ایستادن در برابر توفان نیست. تنها باید جولان دادن هایش را نظاره کرد و ساختن فردا را اندیشید.
و همگان خواهند شنید که توفان درغرشی عتاب آلود فرمان تغییر می خواند.
و تاریخ، باروسازان انگار جدید را، خواهد گفت:« هر آنکس که دیوار بلند کند و دل به استهزای نسیم خوش دارد و باور نکند توفان را، محکوم است به ماندن زیر آوار دیوارهای خود ساخته.»
و توفان چه نتواند کرد؟
توفان انقلاب مشروطه، این چنین در این مرز و بوم آغاز شد. نسیم اصلاحات که جابجا در گوشه و کنار زمان و مکان این دیار، از سوی اصلاح گران آغاز شده بود در برابر حصارهای خودکامگی و استبدادی کهنه به خاموشی و سکوت گرایید. اصلاحاتی که گاه تنها نسیمی بود و گاه تندبادی در هجوم بر قلعه های سنگی استبداد تنها خطی از فرسایش حک نمود و آنگاه که نسیم اصلاحات محافظه کارانه و تندباد اصلاحات رادیکال خسته از تلاش بی فرجام دوران ها، دورانهایی استبداد زده و سرشار از ظلم و جورمستبدان، به سکوت و سکون گرایید، توفان رادیکالیسم انقلاب از راه رسید و به ناگاه دیوارهای استبداد را در هم کوبید. از جای جای این سرزمین انسانهایی خسته از استبداد و ظلم مستبدان دست دردست هم نهاده، با عزمی راسخ بر دیوارهای بلند استبداد کوفتند.
و بدین سان به همت آنان که جان بر سر اعتقاد نهادند، نهضت آزادیخواهی و عدالت طلبی آنقدر بر قلب استبداد یورش برد تا آنگاه که استبداد فرسوده را یارای رویارویی نماند و سرانجام در چهاردهم مردادماه یکهزار و دویست و هشتاد و پنج هجری شمسی، دستهای ارزان شاهی مریض احوال وکودک صفت، سند آغاز عصری نوین در تاریخ ایران زمین – موسوم به فرمان مشروطیت- را امضا نمود و این آغاز فصلی نو در مبارزات حق طلبانه و عدالت جویانه مردم این سرزمین بود. هر چند شروع جریان روشنفکری، روشنگری و انسان محور در ایران به سالها پیش از این تاریخ باز می گردد اما یه یقین آغاز حکومت مشروطه و تغییر سازمان سیاسی حکومت ایران از استبدادی به مشروطیت، نقطه ی عطفی برای دیگر اندیشی و آزاداندیشی بود.
با امضای فرمان مشروطیت انقلاب آزادیخواهی و عدالت طلبی به نهادینه شدن بخشی از ارمان های خود دست یافت و این به معنی پیروزی، حراست، دوام، حفظ و بقای بخش عظیمی از دستاوردهای نهضت بود.
و امروز ما در آستانه ی یکصدمین سال مشروطیت در ایران ایستاده ایم. گذشت یک قرن از مشروطیت و فراز و نشیب هایی که جامعه ی ایران در این زمان نه چندان طولانی- در برابر قدمت تاریخی این جامعه- برخورد دیده است، ما را قادر می سازد که به تحلیل کامل و علمی و از زوایای مختلف پیرامون این نهضت و تحولات اجتماعی ناشی از آن بپردازیم.
به رغم تفاسیر و تعابیر مختلف از انقلاب مشروطه و به رغم انتقادهای گاه تند، قهرآمیز و متاسفانه مغرضانه، هیچ مورخ و هیچ عالم علوم انسانی نمی تواند تاثیرات اجتماعی عمیق این حرکت عظیم را کتمان کند. حرکت عظیمی که پس از قرنها سرکوب و بارها شکست حرکتهای حق طلبانه، دگرگونی بنیادی و آینده سازی را نوید می داد. تغییرات و تحرکات اجتماعی حاصل از انقلاب مشروطه آنقدر ریشه ای و عمیق بوده است که به رغم تلاشهای مستبدین، مرتجعین و استبدادزدگان هرگز روی واپس ننهاده و به رغم مخالفتها و سرکوبهای بسیار در سالهای پس از آن هرگز سرعت آن کند نشده و هر چند گاه بدلیل سرکوب شدید و تهدیدهای مرتجعان عوام فریب به زیرزمین ها و مخفیگاهها رخ پنهان نموده اما انقلاب مشروطه مصمم تر از پیش شد، گاه با به قدرت رسیدن مستبدان و فریب خوردن توده ها چهره پنهان نموده، اما هرگاه رخنه ای و روزنه ای یافته با تمام قدرت و در تمام صحنه ها حضور یافته و فریاد آزادیخواهی و عدالت طلبی سر داده است و هرگز خاموش نشده است. گاه چون آتش زیر خاکستر به حفظ ارزشها و ارمانها پرداخته و به نقش روشنگری خود تداوم بخشیده است و گاه چون زبانه های پرفروغ آتشی عظیم جامعه ی ایر انی را نور داده و گرما بخشیده است. در یک نگاه کلی، آنچه بیش از هر چیز دیگر باید در تحلیل های این نهضت مورد توجه قرار گیرد، توجه به خصلت ایرانی بودن این نهضت است.
به رغم اظهار نظرهای گاه خالی از تفکر یا مغرضانه ای که گاهی انقلاب مشروطه را هدیه ی استعمار یا توطئه ی بیگانگان – گاه دسیسه ی انگلیسیها برای یافتن راه نفوذ در جامعه ی ایران- می خواند، انقلاب مشروطه را تنها با توجه به خصلتها و خصائص فرهنگی ایرانی، می توان تحلیل منطق بر واقعیت نمود.
تحولات اجتماعی چه با نسیم اصلاحات بطنی و گام به گام انجام پذیرد، چه با تندباد اصلاحات سریع و رادیکال و چه با توفان انقلاب، همواره گامی به جلوست، گامی که هر چند گاهی با پرداخت هزینه های بسیار سنگین برداشته می شود یقینا چگونگی برداشتن آن و نوع تحولی که ایجاد خواهد کرد ملهم از بستر تاریخی – اجتماعی و متاثر از ویژگیهای یک جامعه است.
و سرانجام کلام آخر اینکه جامعه یک مفهوم پویا است. واقعیتی است که در حرکت معنا می یابد.
آنچه همواره باید به یادداشت این است که راه تکامل خود را خواهد یافت. بی توجهی به نسیم ملایم اصلاحات بطنی اما پیوسته و دائم یا تندبادهای کم هزینه تر اصلاحات رادیکال، جامعه را ناگزیر از تن دادن به توفان انقلاب می کند که کمترین هزینه ی آن برای جامعه، جان بیمشار انسانهای بیگناه و اکثرا شیفته ی تحول و تکامل جامعه است. بهر حال چه نسیم چه تندباد و چه توفان هیچ نیرویی نمی تواند جامعه را واپس راند، یا در برابر حرکت تکاملی جامعه بایستد:«جامعه راه تکامل خود را خواهد یافت»



مشروطه و صد سال پیشرفت /  سید علی ناظم زاده
موضوع مرتبط :مطالب برگزیده, موضوع مرتبط :سیاست و تاریخ

از امضای فرمان مشروطیت تا امروز صد سال گذشته است. ایران صد سال را طی کرده و در این مدت تغییرات زیادی را شاهد بوده است. در طول این صد سال، روشنفکران، نخبگان و جامعه شناسان، فراوان، از کاستی ها، مشکلات، نقایص و انحرافات در سیاست و فرهنگ و اجتماع و اقتصاد ایران گفته اند که بی شک، به حق گفته اند! اما آنقدر از اینها شنیده ایم که هریک ساعتها سخن و خروارها مطلب در این باب آماده داریم. اگر صادق باشیم در این صد سال جامعه ما، کشورما و ملت ما، پیشرفت های زیادی نیز تجربه کرده است، ملت ما بالنده شده، رشد کرده، در سیاست و اقتصاد و صنعت و فرهنگ و هنر به دستاوردهایی رسیده که در طول دوران قبل از این صد سال هرگز خواب آن را هم نمی دیده است.
گرچه رشد و پیشرفت ما بیش از دانش و فرهنگ، در صنعت و مادیات بوده و گرچه این تغییرات، موجی است که در طی چند دهه گذشته با پروسه جهانی شدن، امری نسبتا فراگیر و جهانی شده و گرچه بسیار کشورهایی عقب مانده تر از ما در طی همین صد سال، پیشرفتها و تغییراتی بسیار فراتر از ما داشته اند، و گرچه به هر طریقی ما مدرنیته وارونه را بر جامعه مان حاکم کرده ایم، اما درعین حال نباید از توجه به رشد خویش غافل بمانیم، ما نیز باید بدانیم چه کرده ایم، چه داریم و چه می توانیم داشته باشیم، باید با اتکا به داشته هایمان، بیش از این بخواهیم و با نقد درونی خویش، به آنجا برسیم که صد سال دیگر هرگز افسوس فرصت های از دست رفته را نخوریم. بدانیم چه داریم تا از کفش ندهیم و تقویتش کنیم و نداشته هایمان نیز بیشتر به چشممان آید تا در پی آنها نیز بکوشیم.
اما پیشرفتهای ما در این صدسال چه بوده است؟ آیا قابل شمارش واحصا است؟
ایران طی یک قرن گذشته درعرصه سیاست توانسته ملت و ملیت را بارزتر از دیگر کشورهای منطقه آشکار کند، جامعه ما، روشنفکران و مبارزان ما فراتر و فرهیخته تر از بسیاری از جوامع و دیگر کشورها توانسته اند انقلابی برپا کنند و در پی آن حداقل در ظاهر، سلطنت و نظام پادشاهی مطلقه را سرنگون کرده و نظام مشروطه را به جای آن حاکم کنند... مشروطه بی شک پایانی بود بر نظام سنتی ما و آغازی بود برای تغییرات بیشتر، برای ایجاد پارلمان، برای به رسمیت شناختن حق رای، برای کاندیدا شدن و رای آوردن و در این مسیر آنقدر پیش رفته ایم که برخلاف و جلوتر از بسیاری از جوامع، به زنان حق رای داده ایم و حتی حق انتخاب شدن را نیز در برخی انتخابات برای آنان قائل شده ایم (بگذریم از کاستی ها و نواقص همین صد سال پارلمان داری مان!) ما خود توانسته ایم، صنعت نفتمان را ملی کنیم و حتی در رفتاری پیشروتر از بسیاری کشورهای پیشرفته، در مجلسمان نماینده هایی برای اقلیت های دینی داریم. ایران تا آنجا پیش رفته است که امروز هر حاکمی هم در نظام سیاسی ما دم از دموکراسی و رای مردم و حقوق آنها می زند.
در عرصه فرهنگ ما در این صد سال به سمت نهادی کردن مدرنیته گام برداشته ایم، به سمت تغییر فنون، عادات، نمودها و پدیدارها از سنت به مدرن، حرکت کرده ایم. رویکرد نسبتا خوبی به فردگرایی اخلاقی، سیاسی و اقتصادی داشته ایم، باور کرده ایم مفاهیمی چون شهر و شهروندی، حقوق بشر، آزادی و تساهل و تکثر را؛ گرچه در همه موارد فوق الذکر هماره بینش و رفتار ما، ناقص و معیوب و انحرافی بوده اما همین گام برداشتن به سمت تجدد و همین خواستن و تلاش برای تغییر، خود غنیمتی است که حداقل در کشورهای اطرافمان هرگز تجربه نشده است! این عادت ماست نگاه کردن به فرانسه و اروپا و غرب، البته خوب عادتی است، اما اگر نگاهمان به آفریقا و کشورهای عرب و آسیای میانه و... باشد، می بینیم که در این ساختارهای فرهنگی و اجتماعی خیلی ها برتریم! ما سالهاست که دانشگاه مدرن داریم، نظام آموزش و پروش مدرن، مطبوعات، حقوق مدون و نسبتا مدرن، رشته های دانشگاهی مختلف و... همه را تجربه کرده ایم. مگر نیست هنر ما که در موسیقی و فیلم و سینما و شعر نو و تئاتر و رمان و داستان کوتاه و معماری و... چه پیشرفت هایی داشته است و مگر نیست نهضت ترجمه و روشنفکری و روشنفکری دینی ما که بی اغراق در سراسر کشورهای اسلامی و جهان سومی، کم نظیر است.
در عرصه اجتماع نیز آن چنان عقب نبوده ایم، جامعه ایران در صد سال گذشته پیشرفتهای فراوانی کرده است. در روابط اجتماعی، نهادهای اجتماعی، ساختار اجتماعی، سازمان اجتماعی و بوروکراسی اداری رشد و تغییر چشمگیری داشته ایم. خرافات، روابط سنتی، بهداشت سنتی، دین باوری و دینداری سنتی، خان سالاری و... هر یک به نحوی در روابط اجتماعی ما کم رنگ و کم رنگ تر شده، نهادهای اجتماعی دین، اقتصاد، سیاست و اجتماع، گرچه هنوز از هم تاثیر پذیرند، اما چونان گذشته عقب مانده و سلطه محور نیستند و شان و منزلت اجتماعی فرد ایرانی تنها با سرمایه اقتصادی و مذهبی معیار نمی شود و سرمایه فرهنگی و علم و سواد نیز دارای شان و مقام شده است.
در عرصه اقتصاد و مادیات که به مدد وجود نفت، رشد و پیشرفت از همه جا بیشتر بوده است. صنعت و تولید و خدمات در این صدسال کلا مسئله تازه متولد شده ای است و گرچه از این بابت آسیب هایی نیز دیده ایم و نابرابری را رونق داده ایم، اما توان و رشد اقتصادی ما آن چنان بوده که نگاه به آن و ذکر پیشرفتها در آن مقال دیگری را می طلبد.
اینها تنها سیاهه ای کوچک از تغییرات است و حقیقت آن است که ما سراسر این صد سال را در تغییر بوده ایم، در کشاکشی میان سنت و مدرنیته و بدون وقفه این مسیر صعب را طی کرده ایم، نگاهمان و قیاسمان هم در همه حوزه ها به غرب است. همه چیزمان فکر و اندیشه و دین و انقلاب و هنر و کتاب و روزنامه و رای و دموکراسی و قانون و حقوق و ماشین و موبایل و انرژی هسته ای و... و هر داشته و نداشته مان را در قیاس با غرب تبیین و تحلیل می کنیم. شاید از یک نگاه این رویکرد، کاملا منفی نباشد، اما گویی غافلیم که ما جامعه ای دیگریم، یکسره متفاوتیم و در عین حال در این صد سال، پیشرفت را نیز در همه زندگی مان تجربه کرده ایم. بیاییم در صدمین سال مشروطه هم این پیشرفتها و داشته هایمان را ببینیم و به آن افتخار کنیم، هم نداشته هایمان و نقایصمان را بشناسیم و تحلیل کنیم. با دست شستن از انتزاع و آرمانخواهی و ایدئالیسم، به سمت واقع گرایی و مسئله پردازی و راه حل یابی برای مسائل و معضلات خودمان حرکت کنیم. چشم بر واقعیات نبندیم و نه آنقدر غره شویم که خود را برترین بدانیم و بخواهیم، نه آنقدر دلمرده و مایوس شویم که نگاهمان به اتفاق و انقلاب و فرار از این جامعه باشد.




نقدی بر مشروطه ایرانی /  مهدی علاقبند
موضوع مرتبط :معرفی کتاب, موضوع مرتبط :مطالب برگزیده

نقدی بر کتاب مشروطه ایرانی
تالیف ماشالله آجودانی
يك- كتاب آجوداني، اثر تحقيقی مهمی است و به رغم آن كه با برخی نتيجه گيری های او موافق نيستم، بی گمان از نظر روش تحقيق، نقطه ی چرخشی در پژوهش های تاريخ مشروطه است. توجه او به تحول مفاهيم واژگان كليدی در نهضت مشروطه، كشمكشی را كه در حوزه ی زبان، بين روشنفكران و سنت گراها درگرفته بود، با توجه به بار معنايی تاريخی آن ها از يك طرف، و مفاهيم جديدی كه با جذب تجدد مطرح می شدند، عيان كرده و مسايل جديدی را كه تا كنون به آن ها توجه نشده بود، مطرح كرده است. آجوداني، به بازبينی منابعی كه تاكنون معتبر فرض شده بودند، پرداخته، و نكات قابل توجهی در آن ها پيدا كرده است. از بابت زحماتی كه مولف كشيده و وقت زيادی كه برای اين كاوش ها صرف كرده، بايد به او تبريك گفت و اميدواريم كه شاهد ادامه ی كارهای با ارزش ايشان باشيم.
نقد زير، متكی به هيچ پژوهشی نيست. من در اين زمينه كاری انجام نداده ام. می توانيد آن را پرسش هايی بگيريد كه فارغ از پاسخ های سرپايی كه در اين جا آمده اند، برخاسته از ديدگاهی متفاوت از آنِ مولفِ مشروطه ايرانی اند. پرسش هايی كه بی شك صلاحيت آجودانی در پاسخ بدان ها بيش از من است.


دو - در قرن نوزده بود كه جهانيان و از آن ميان ايرانی ها متوجه شدند جهان تغيير كرده است. اين تغيير هيچ شباهتی با تغييراتی كه در طی سده ها ديده شده بود نداشت. شايد جوانه های اين استنباط در زمان شاه عباس صفوی ايجاد شده بود. اما در آن زمان مسئله به شكلی كاملا متفاوت ديده می شد. كافی بود فن تهيه و ساخت باروت و توپ و تفنگ را بومی كنند، كاری كه عثمانی هم كرده بود. با تجهيز نظامي، اين امكان فراهم می آمد كه هم مرز های شمالی را امن كنند، هم پيشروی عثمانی از مرز های غربی سد شود، و هم جلو نفوذ پرتقالی ها از جنوب گرفته شود. اين نوع تغييرات هميشه و در همه حال رخ می داد. اما در قرن نوزده اين استنباط دست داد كه در اروپا اتفاق جديدی رخ داده كه هيچ شباهتی با استنباط زمان صفوی از پرتقالی ها نداشت. ملل اروپا(يوروپ)، ترقی كرده بودند و ما عقب مانده بوديم. اما اين ترقی همانند ترقی های پيشين نبود. پيش تر ها نيز ترقی به معنی بالاتر رفتن بود. اما هر بالا رفتنی پائين آمدنی نيز در پی دارد. ستاره ی اقبال تاجر يا پادشاه می تواند ترقی كند، لاجرم پس از اوج، نوبت حضيض در خواهد رسيد. اما اين ترقی ملل يوروپ، بالارفتنی بود كه پائين آمدن نداشت. اين معنايی نوين به واژه ی قديمی ترقی می داد كه به اين صورت پيشينه ای نداشت. اين ترقی توام با تجدد بود و هر دم با اكتشافات و نوآوری های فنی همراه بود. به طور پی گير و مدام چيزهای نويی كشف يا اختراع می شدند. به نظر می رسيد كه روال زندگی هزار ساله به روال سنت های اجدادي، دچار تحول شده و دوران نوينی پيش آمده است كه سنت ديگر كارساز نيست. بدين ترتيب قدرت جاذبه ای كه مفهوم ترقی و تجدد پيدا كرد، خيره كننده و گيج كننده بود. اين ها واژگانی معمولی همانند ساير واژه ها نبودند. اين واژگان، بی تفاوتی را برنمی تافتند و هيچ حد و مرزی قادر به جلوگيری از اثر مسحور كننده ی آن ها نبود. عارف و عامي، ميرزا و كاسب، معمم و مكلا، را افسون می كردند، و بسته به مورد، اشتياقی مقاومت ناپذير يا رعبی عظيم برمی انگيختند. آرامش و آسودگی و فراغ، آن گونه كه پيش تر ها بود، برای هميشه رخت بر بست، و اشتياق در اضطراب، و اميد در ياس، درهم تنيد. اين آدم ها ديگر آدم های پيشين نبودند. بر اساس اين ويژگی استثنايی مفهوم ترقی و تجدد، كه متكی بر تجهيزات نوينی بود كه از آن سو بدين سو می آمد، و مشاهداتی كه ايرانيان فرنگ ديده نقل می كردند، و اطلاعاتی كه به صورت نشريات و كتب از آن سوی بدين سوی می آمد، گفتمان بيداری ايرانيان شكل گرفت و در باره ی علل و اسباب ترقی و تجدد آن ها و عقب ماندگی ما كنكاشی آغاز شد. برای عباس ميرزا كه بيشتر از ديدگاه يك فرمانده نظامی به اين عقب ماندگی نگاه می كرد، مبرم ترين مسئله نوسازی ارتش بود، و از ديدگاه روشنفكران دوره ی بعد، دگرگونی در ساختار سياسی مبرم ترين مسئله بود.
ژاپنی ها نيز اين عوالم را تجربه كردند، اما نكته ی شگفت آور اين كه، آن ها به جای عطف توجه به دگرگونی ساختارهای اجتماعي، رياضيات را به عنوان علم مادر از غرب برگرفتند تا افسون ترقی را بومی كنند. ژاپن بی آن كه آزادی اجتماعی را تجربه كند و بی آن كه پروسه ی تكوين فرد گرايی و پی آمد های آن را بگذراند، تبديل به قدرتی صنعتی شد. دموكراسی و آزادی های فردي، پس از شكست امپرياليسم ژاپن در جنگ دوم جهانی و فروپاشی ساختار های سياسي، پا گرفت. اما شكست روسيه ی تزاری از ژاپن در جنگ ۱۹۰۵، توجه جهانيان و از جمله ايرانيان را برانگيخت. يك كشور شرقی با كسب علم و فن اروپايی ها كشوری اروپايی را شكست داده بود.


سه- در انگلستان و فرانسه،‌ رشد علم و صنعت و اقتصاد بازار، در طی قرون شانزده و هفده و هجده، طبقه ای جديد را به قدرت رسانيد كه در سطح آرمانی مجذوب ليبراليسم بود. سنگ بنای ليبراليسم، مبتنی بر فردی است آرماني، كه مخالف عدول قدرت و نفوذ كليسا و حكومت، به حوزه ی خصوصي، و محدود كردن و در حداقل نگهداشتن دولت، با تاكيد بر تقيد و تبعيت دولت از قانون است. قانونی كه خاستگاه آن در مجلسِ نمايندگانی است كه با رای ملت انتخاب شده اند. ملاك انتخاب اين نمايندگان، حتی الامكان نزديك بودن آن ها به نمونه ی فرد آرمانی ليبراليسم است، و مهم ترين ملاك رفتار فرد آرمانی در آموزه های ليبراليسم، خردمندی است، و خرد، همانند تلقی بورژوازی از ثروت، دارای ويژگی انباشت شونده و رشد يابنده است. علم كه مهم ترين تجلی گاه خرد بشری است، به طور كامل مستقل از انسان و احساس ها و تصورات او و به عبارتی بيان قوانين جاودانی طبيعت است. نقش خرد تنها روشن كردن زمينه ی جهل و تاريكی و ترس، پس زدن آن ها، و شناخت اين قوانين جاودانی است كه تاكنون مكتوم مانده بودند. توجه داشته باشيم كه محدوديت ها و خط قرمز ها فقط برای كليسا و دين بود، و گرنه كشيش ها و پژوهشگران مذهبي، در پهنه ی فلسفه و علم و سياست، در نهادهای سياسی و دانشگاه ها و آزمايشگاه ها، پا به پای دانشمندان سكولار، و دقيقا همانند آن ها با رعايت ضوابط و روش های تحقيق علمي، در توليد انديشه های نو و علوم، مشاركت داشتند.
ديدگاه آرمانی و كلاسيك فوق، اينك در خود اروپا به تاريخ پيوسته، و تقريبا هيچ كدام از اصول و مبادی آن از نيشتر انديشمندان متاخر در امان نمانده است. اما ما كه به طور پيگير جريان انديشه های نوين را دنبال می كنيم، هنوز گوشه ی چشمی به آن اصول و مبادی اينك منسوخ در غرب، داريم. ذهن ما به طور همزمان جولانگاه دكارت و دريدا است. نتيجه گيری به ظاهر منطقی آجوداني، مبنی بر اين كه پيشاهنگان و روشنفكران مذهبی و به ويژه روشنفكران سكولارِ جنبش مشروطه، مسئول مغفول ماندن و عقيم شدن امرِ تفكيك دين و سياست اند، نتيجه ی غيرمنطقی پرش ناگهانی مولف از انقلاب مشروطه به انقلاب اسلامي، و در پرده ماندنِ وقايع اتفاقيه ی بين دو انقلاب است. ذهن دكارتی ما هنوز به تداوم و پيوستگی انديشه ها باور دارد و به رغم آن كه فوكو می خوانيم، ناتوان از درك گسست های دوره های تاريخی هستيم. با ديدگاهی متفاوت و معطوف به گسست ها و تغيير پارادايم ها، بازگشت دين به سياست در انقلاب اسلامي، پی آمد دگرگونی های بنيادی و گام به گام، از كودتای مرداد ٣۲، تشكيل ساواك و فضای رعبی كه آفريد، پانزده خرداد ۱٣۴۲، و جنبش مسلحانه ی دهه ی پنجاه و نقش انكارناپذيری كه به رغم شكست آن، در گسترش باور به ايده ی سازش ناپذيری به عنوان ارزشی مسلط بازی كرد از يك سو، و پی آمد های اجتماعی و فرهنگی مدرنيزاسيون سريع زمان شاه و فروپاشی ساختار های اقتصادی و اجتماعی سنتي، همزمان با تفسير و تصوری كه چپ و به طور كلی روشنفكران، از وابستگی و توسعه و عدالت داشتند، و بسياری عوامل و پارامتر های ديگر، و مهم تر از همه، نقشه ها و طرح های آمريكا برای منطقه و نيز وجود يك رهبری مورد اعتماد قاطبه ی مردم و همراه با اعتقاد به سازش ناپذيری او، بود. اگر قرار باشد اين گسست يا به روايت من، سرخوردگی از كانون جاذبه ی پيشين و شوق ورود در ميدان جاذبه ی نوين، را گام به گام بررسی كنيم، و تلاش كنيم تا از دام ذهنيت دكارتی كه دستكم در شرايط كنوني، سترون و ناتوان از توضيح و تفسير بسياری از مسايل است، پرهيز كنيم، شك در صحت برخی نتيجه گيری های آقای آجودانی به طور جدی پيش روی ما خواهد بود.

چهار- شكی كه دامنگير روحانيت مشروطه خواه بود، برخلاف شك دكارت، راه برون شد يا روزنه ای گشوده به يقين نداشت. درك اين مسئله كه اروپا به گونه ای برگشت ناپذير به پيش رفته، و ما به گونه ای اسف بار عقب مانده ايم، و اگر دير بجنبيم، هويت ما، به ويژه هويت دينی ما، و استقلال ما در خطر است، زنگ خطری بود در گوش روحانيت مشروط خواهی كه حس می كرد همين جنبش مشروطه شايد به جايی برسد كه بنياد دين براندازد، همان نكته ای كه انگشت مخالفان مشروطه روی آن بود. شايد هيچ جناحی از جناح های درگيرِ له يا عليهِ جنبش مشروطه،‌ در موقعيتی كه قابل مقايسه با موقعيت خطير روحانيت مشروطه خواه باشد، نبودند. نگرانی آن ها مضاعف بود. تكيه گاهی را كه بر آن ايستاده بودند به داو گذاشته بودند. اين موقعيت تراژيك و دشوار، و ترديد ها و تعلل هايی كه پی آمدِ آن بود، ناشی از بی سياستی نبود. برای كسی كه از سويی به نهادی سنتی متكی بود، و از سوی ديگر جهان معاصرش را درك می كرد، راه چاره ی ديگری در پيش نبود. اما تفاوت بسيار است بين شرايطی كه در آن فعاليت نظری صورت می گيرد و شرايطی كه در آن فعاليت عملی به راه می افتد. آن گاه كه به دنبال هدفی مشترك روانيم و چندان شتاب گرفته ايم كه ايستادن نمی توانيم، دودلی برنمی تابد. روحانيت مشروطه خواه، اگر اين محدوديت ها را نوعی تقدير حساب كنيم، مقدر بود كه در مراحل پيشرفته ترِ جنبش، نقش رهبری خود را به دولتمردان سكولار واگذار كند. و چنين شد. در مراحل آغازين جنبش اما، آن ها كليدی منحصر به فرد داشتند. روشنفكران مشروطه خواه برای بسيج مردم نياز به عاملی وحدت دهنده داشتند، و در جامعه ای سنتی كه دين مهم ترين عامل وحدت بود، هر تحولی الزاما می بايستی با تفسيری نوين به زبان دينی بيان می شد. اين كليدی بود در دست روحانيت مشروطه خواه. مولف با نگاهی نه چندان تاييد آميز به نائيني، گوشه ای از اين تفسير نوين از دين را نشان می دهد. اما اين كار به معنی انبساط هويت بود. مشروطه خواهان، مفهوم هويت را بسط می دادند به گونه ای كه تجدد را شامل شود. برای مخالفان مشروطه اما، انبساط هويت به معنی كم رنگ تر شدن هويت دينی و قلب هويت آن بود و تاكيد می كردند كه اين نفس تجدد است كه هويت ما را تهديد می كند، و چاره ی كار نه تجدد كه بازگشت به بنياد های هويت دينی است. اين بازگشت به معنای تحديد و انقباض هويت بود به گونه ای كه هر آن چه رنگ و بوی تجدد داشت و تاكنون ندانسته و با مسامحه با آن برخورد كرده بودند، حذف شود. بدين ترتيب مخالفان مشروطه مفهوم هويت را با شعار بازگشت به بنياد های ديني، محدود تر و كوچك تر و در عين حال پررنگ تر می كردند. شعار بازگشت به بنياد ها اما، برخلاف آن چه كه در ابتدا به نظر مخالفان مشروطه می آمد، سنگری مستحكم و دور از دسترس مشروطه طلبان نبود، آن، قلعه ای دو در بود. مشروطه طلبان، به همان آسانی مخالفان شان بدرون آن خزيدند و گفتمانی نوين بر انگيختند، اختلاف در چگونگی تاويل بنياد ها. در اين جا هم تفاسير مشروطه طلبان از بنيادهای ديني، معطوف به تجدد بود. مخالفان، آن ها را بدعت تلقی كردند. نمونه هايی كه آجودانی برای نشان دادن اين گفتگو ها در بين دو جناح آورده است، نشان دهنده ی اين اختلاف است. اما آجودانی در تفاسير مشروطه طلبان، نشانه های انحراف از اصول مشروطه خواهی را می بيند. او می گويد اين گفتمان ها موجب تقليل محتوای شعار های مشروطه می شدند. ايراد آجودانی به جا است، اما به محض پذيرش ايراد او، بختكی قلمدوشمان خواهد شد، و تا پاسخ درست به پرسش او نداده ايم رهايمان نخواهد كرد: گفتمانی كه بی كم و كاست بر بنياد مفاهيم اروپايی شكل بگيرد، و با تكيه بر آن ها حركتی اصيل به راه اندازد، نيروی محركه ی خود را از كجا بدست خواهد آورد؟

پنج- همان طور كه مولف توجه كرده است، همه ی اهداف جنبش مشروطه مورد اجماع افراد و نيروهايی كه در آن جنبش شركت كردند نبودند. ترقی و تجددِ دولت و مملكت، نخستين و مهم ترين هدفِ مورد اجماع همه بود. اين هدفی بود كه بسياری از دولتمردان، همسو با قاطبه ی مشاركت كنندگان در جنبش بيداري، در آن اجماع داشتند. در حالی كه مفهوم عدالت به جای آن كه معطوف به پايين يعنی برابری حقوقی افراد و تساوی آن ها در برابر قانون باشد، معطوف به بالا، يعنی خلاصی از زير بار تصميمات لحظه ای و خود سرانه ی حكومت و عمال آن بود، و كليه ی نيروهايی كه همراه با جنبش بيداری بودند در اين هدف اجماع داشتند. و اما در باره ی آزادی و به ويژه آزادی های فردي، هيچ گونه اجماعی وجود نداشت. اين يك ايده ی وارداتی بود كه از كانال آن هايی كه با فرهنگ اروپايی آشنايی پيدا كرده بودند، چه با مسافرت و چه با خواندن كتاب، به عنوان يكی از ملزومات ترقی و تجدد محسوب می شد، اما هيچ ايده ی روشنی در باره ی آن نبود و مولف اين را به خوبی نشان داده است. تفسير ثقته الاسلام از آزادی به عنوان آزادی امر به معروف و نهی از منكر، كه به نظر می رسد مولف به طنز از آن ياد می كند، به معنی ايجاد امكان انتقاد از حكومت و عمال آن بود، و اين مسئله ای است كه از پسِ يك قرن هنوز به سامان نرسيده است. آزادی در معنای مورد نظر ثقته الاسلام، جزيی از ساختار گفتمان جنبش مشروطه بود، كه همانند ساير بخش های اين گفتمان، به جای آن كه در تشبه به نمونه ی اصيل آن در اروپا، معطوف به اصالت دادن به پايين و فرد و حقوق او باشد، با حفظ باور به اصالت ساختار هرمی شكل ملت و حكومت، معطوف به انتقاد از بالا يعنی از حكومت و عمال آن بود. اتفاقا نمونه هايی از فقدان دركی مشابه فعالان سياسی اروپا از ايده ی آزادی كه آجودانی وا اسفا گويان، با استناد به رفتار آزادی خواهان به ويژه نمايندگان مجلس اول ارائه می دهد، مويد اين نكته است كه ايده ی آزادی به تبع ابهام در شناخت علل و اسباب ترقی و تجدد، و صرفا به جهت وجود آن در اروپا، تبديل به مسئله ای گيج كننده و مبهم برای مشروطه طلبان شده بود و خود آزادی خواهان نيز در عمل، اعتقادی به آزادی های فردی و تساهل و تسامح و مدارايی كه ملازم آن بود، نداشته اند.
نه در انگستان و نه در فرانسه، روند گسترش و تعميق آزادی های فردی و دموكراسي، رابطه ی قابل اعتنايی را با گسترش و تعميق امر تفكيك دين از سياست نشان نمی دهند. اين تفكيك قبلا انجام شده بود. زورآزمايی حكومت و كليسا در طی سه قرن شانزده و هفده و هجده، كليسا را بيش از پيش تضعيف كرده و عملا حكومت ها را سكولار كرده بود. انديشمندان و نظريه پردازان سياسی كه دغدغه ی آزادی ها و حقوق فردی داشتند، مانع عمده را در حكومت های سكولار و خودكامه می ديدند تا كليسا. اگر هابز را استثنا كنيم، تا قرن نوزده بيشتر انديشمندان و نظريه پردازان اروپايي، آزادی و مالكيت را دوقلو های به هم چسبيده ای می ديدند كه بی وجود هر يك، آن ديگری نمی تواند زنده بماند، و يكی از نگرانی ها و دغدعه های آن ها كه با لغو شرط مالكيت برای دادن رای و شركت در انتخابات، قوت می گرفت، خطر سوء استفاده ی دولتمردان از انبوه توده های مردم فقير بود كه بيشتر نگران معيشت شان بودند تا آزادی های سياسي. مقارن انقلاب مشروطه، و در اروپای اواخر قرن نوزده، پيوند آزادی و مالكيت گسسته بود. و گرايش های سوسياليستي، كه هرچه بيشتر رنگ و بوی ماركسيستی می گرفتند، قرائت متفاوتی از آزادی را به پيش می كشيد و از ديدگاهی طبقاتی به آزادی می نگريست. آزادی چه كسی و چه گونه؟. بدين ترتيب طيف وسيعی از معانی آزادی از ليبراليسم كلاسيك تا سوسياليسم ماركسيستی رديف شده بودند. در چنين موقعيتي، موضع گيری روشنفكران ايرانی در باره ی آزادی چيزی جز كلاف سردرگم نبود. مولف البته روايتی بی ابهام و سر راست ارائه می دهد و با مهربانی خواننده را هدايت می كند تا در اين كلاف سردرگم نشود، و نتيجه گيری كند كه گويا مشروطه طلبان بی راهه رفته اند. اما مولف نشانه های راهی ديگر را از بين نبرده است و از خلال مطالبی كه به گونه ای نوسانی و خلاف نمون آورده، اين استنباط نيز حاصل می شود، كه گويا واقعيات جامعه، اولويت های مبرم تری را به مشروطه طلبان ديكته می كرد.

آجودانی به كرات تاكيد می كند كه به رغم آن كه سيد عبداله بهبهانی بر اساس انگيزه های شخصی عمل می كرد، اما نقش او در به ثمر رسانيدن انقلاب مشروطه بسی بيش از محمد صادق طباطبايی بود كه بر اساس انگيزه های خيرخواهانه عمل می كرد. آجودانی حتی لحظه ای در ضرورت و مفيد بودن اقدامات بهبهانی ترديد نمی كند. او می گويد تاريخ معلم اخلاق نيست و كاری به انگيزه های عامل ها ندارد، بلكه نتيجه ی كار را ملاك داوری می گيرد.

ملكم خان در عمل و بنا به ضرورت های عملی به اين نتيجه رسيد كه جنبش مشروطه بدون شركت روحانيون و بدون جلب نظر موافق آن ها، به نتيجه نمی رسد. روحانيت همان اهرم قوی بود كه می توانست جامعه ی آن زمان ايران را به حركت درآورد. و برای اين كار بايد بهای آن نيز پرداخت می شد. ملكم خان در پرداخت اين بها ترديد نكرد و همان طور كه در بالا اشاره شد به جهت فقدان هيچ ايده ی روشنی در باره ی آزادی های فردي، در واقع بهايی در كار نبود، و اين همان چيزی است كه مولف وجود آن را مسلم می گيرد و بر از دست رفتن آن می تازد.

شش- شايد به جهت همين اولويت های مبرم بود كه خواستِ تشكيل عدالتخانه در مراحل اوليه ی جنبش، و سپس خواستِ تشكيل مجلس نمايندگان منتخب ملت، در مراحل پيشرفته ی آن، به منظور نظام مند كردن حكومت و تمركز قوا و استعداد های ملی در جهت ترقی و تجدد مملكت، قرار گرفت. اين ها اهدافی نبودند كه برای تحقق آن ها تفكيك دين از سياست ضرورت يابد و روحانيت مشروطه خواه نتواند با آن ها همراهی كند. بی شك اگر قاطبه ی روحانيت، با نظام مند كردنِ معطوف به ترقی و تجددِ مملكت و حكومت، مخالفت می كردند، شعار تفكيك دين از سياست و حكومت، تبديل به مسئله ی مبرم آن زمان می شد و شايد به تبع آن به كشف فرديت و حقوق و آزادی های فردی نيز می رسيدند، و طبعا در آن صورت همه ی ادبيات سياسی از جان لاك به بعد به دقت خوانده می شد، مفهوم می شد، و جذب می شد. ماركس گفته است هر دوره مسايلی را مطرح می كند كه قادر به حل آن ها باشد. جنبش مشروطيت، دين و سياست را از هم تفكيك نكرد، اما شعار و هدف مدرنيزاسيون مملكت و حكومت را نسبت به هر شعار و هدف پيشين اولويت داد و برتری بخشيد، و آن را به عنوان عامل نوين وحدت، جا انداخت. شعار و هدفی كه در فاصله ی چهارده ساله ی امضای فرمان مشروطيت تا كودتای رضاخان، با ايجاد ارتشی قوی و سكولار به پيش رفت، و سپس با تاسيس دولتی مقتدر دستگاه دولت و حكومت دين زدايی شد. در فاصله ی دو دهه از پيروزی مشروطيت، سلسله ای كه دين و دولت را تار و پودی در هم بافته می انگاشت برچيده شد، و حكومتی سكولار و مقتدر كه تا حد امكان در پی تحديد روحانيت بود، روی كار آمد. اين گذار از حكومتی پای بند به دين، به حكومتی سكولار و دين زدايی شده،‌ نه تنها هيچ ثمری برای آزادی های فردی و تساوی حقوقی افراد در مقابل قانون نداشت، بلكه سازمان تاميناتی كه در پهلوی اول و سازمان امنيتی كه در پهلوی دوم باليدند و تبديل قدرتی قدر شدند، محدوده های آزادی را به قدری تنگ كردند كه هنوز كه هنوز است به جز دوره ی دوازده ساله ی انتقال از اقتدار پهلوی اول به شروع زمينه های اقتدار پهلوی دوم، از نظر وسعت دامنه ی آزادی های سياسي، هيچ دوره ی به پای آزادی های سياسی دوران آخرين شاه قاجار نمی رسد.

هفت- دست اندركاران اصلی جنبش مشروطه، اصل كارآيي، يا اصل بيشترين بازدهی را مد نظر داشتند. از اولين اصول خردگرايی غربي، اين است كه اهدافی را كه می خواهيم بدان ها برسيم اولويت بندی بكنيم، و اهدافی را كه برای نيل بدان ها بيشترين نيرو ها را می توانيم بسيج كنيم در اولويت قرار دهيم، و تا آن جا كه ممكن است، مخالفين را بی طرف، بی طرف ها را موافق، و موافقين متزلزل را تبديل به موافقين استوار كنيم. اين ها اصول و مبادی استراتژی عمل است. ملكم خان به تجربه و با آزمون و خطا دريافته بود كه اهداف اصلی جنبش مشروطه، يعنی ايجاد يك حكومت مركزی قوی و يكپارچه ای كه ملوك الطوايفی را از ميان بردارد و ترقی يا مدرنيزاسيون را پی گيری كند، يا پا نمی گيرد يا بايد نظر موافق روحانيونی را كه گرايش های ضد حكومت دارند جلب كرد. از اين زاويه اگر به ملكم خان و ديگر نظريه پردازان جنبش مشروطه اگر بنگريم، آن ها را استراتژ هايی موفق خواهيم ديد. آجودانی از يك سو می گويد روشنفكران جنبش مشروطه، دچار خود فريبی شدند، يا فرصت طلبی كردند، حتی خيانت كردند، و تفكيك دين از سياست را كنار گذاشتند و راه فتحعلی آخوند زاده را،(كه دستی از دور بر آتش داشت)، نرفتند. اما از سوی ديگر به طور ضمنی زمينه های پرسشی ديگر را فراهم می كند كه چه طور شد به غير از آخوند زاده كه در ايران نبود، جريانی كه تفكيك دين از سياست را نمايندگی كند و معطوف به حقوق فردی باشد، به وجود نيامد؟ وقايع بعدی نشان داد كه آن ها در همراهی با روحانيت مرتكب اشتباه نشده بودند. اتفاقی نيست كه نظريه پردازان انقلاب اسلامی نيز همين را می گويند و اشتباه را متوجه نه سكولار ها كه روحانيت مشروطه خواه می دانند كه ندانسته موجبات صعود رضاخانی را فراهم آوردند كه ابعاد تحديد و تحقيری كه در حق روحانيت روا داشت، نه تنها از زمان نادر شاه افشار به بعد بی سابقه بود، بلكه به اين وسعت و شدت برای نادر شاه نيز قابل تصور نبود.
اگر نظريه ی گرامشی را در تقسيم بندی روشن فكران به سنتی و ارگانيك(مدرن)، در باره ی جنبش مشروطه به كار بگيريم، روحانيون در گروه اول و روشنفكران در گروه دوم جای می گيرند. گروه دوم در اين كشمكش در نهايت و دستكم تا انقلاب اسلامي، گوی سبقت را بردند و گروه اول را از دور خارج كردند. اما با خروج روحانيت از دايره ی قدرت سياسي، مهم ترين عاملی كه روشنفكرانی كه دغدغه ی آزادی داشتند می توانستند با كمك به ايجاد يك موازنه ی قدرت سياسی ميان روحانيت و دولت مركزي، شرايط بالنسبه مساعدی برای آزادی های سياسی و استقرار حاكميت قانون فراهم كنند نيز از دست رفت.

هشت- ما هيچ ايده ای از موازنه ی بين اضداد نداريم. در فرهنگ ما، ثنوی ديدن همه چيز، بسيار ريشه دار است. ما گرايش عميقی داريم كه همه ی پديده های اجتماعی را به اهورايی و اهريمنی تقسيم كنيم. اما در باره ی وضعيت تعادل به عنوان وضعيت كم و بيش پايدارِ ناشی از موازنه ی اضداد، هيچ ايده ای نداريم. ما اميال را به متعالی و پست تقسيم می كنيم، بايد اميال متعالی را تقويت كنيم و اميال پست را تا مرز نابودی سركوب كنيم. با نهاد های اجتماعی نيز كاری مشابه می كنيم. گاه پيرو صديق روحانيت ايم و گاه مخالف سرسخت آن. يا مخالف ستيزه جو و آشتی ناپذير حكومت وقتيم يا مدافع سرسخت و متعصب آن. با اين ديدگاه، جايی برای تساهل و تسامح و مدارا باقی نمی ماند. البته در همه ی فرهنگ ها چنين گرايش هايی وجود دارند، اما ما با ميراثی كه از دين قديم ايرانی مان در كوله پشتی مان داريم، پيگير تر از ديگرانيم، و خيلی زود راه های ديگر را می بنديم. يا رومی رومی يا زنگی زنگي. از يك قطب به قطب ديگر می پريم. ما شيفته ی منتها اليه ها هستيم. يا اين يا آن، يا حيدری يا نعمتي. ايده ی موازنه در ديدگاه ما جايی ندارد.
در اروپا در شروع دوران مدرن، ايده ی موازنه ی اميال، جای گزين سركوب آن ها شد. ايده ی موازنه ی نهاد های سياسی نيز، كه منتسكيو مشهورترين نظريه پرداز آن بود، از پی آن آمد. كتاب های ترجمه شده ی آلبرت هيرشمن [۱] و ارنست كاسيرر [۲] مطالب مفيدی در اين باره دارند.
در نزد ما تعادل پايدار به معنای غلبه ی يك قطب بر ديگری و قلع و قمع كامل آن است. در حالی كه پيشينه ی ايده ی تعادل در غرب به يونان باستان می رسد. آپولون خدای خرد و موسيفي، خدای تعادل و موازنه ی پايدار نيز هست. يكی از مفاهيم كليدی راولز، مهم ترين فيلسوف سياسی غرب، “موازنه ی انديشمندانه“ [٣] است. در حالی كه هنوز كه هنوز است ما انديشيدن را به گونه ای دكارتی تعبير می كنيم و به جای تعادل و موازنه، حركت به جلو، آن هم حركتی نظامی وار در ذهن داريم. در غرب، به غير از دوران سلطه ی كليسا كه نبرد خير و شر را عموميت بخشيد و اساسا ايده ای شرقی بود، و دوران كوتاه مدت خردگرايی دكارتی كه با نظری تحقير آميز به طبيعت می نگريست و در آن جز امتداد يا بعد، خاصيتی نمی ديد، بازگشت به ايده ی موازنه، با رويكرد متفاوت انگليسی ها به طبيعت شروع شد. زيبايی شناختی شدن طبيعت ايده ی موازنه يا تعادل پايدار، هميشه مورد توجه بوده است. ما به جهت فقدان ايده ی موازنه ی پايدار در پيشينه ی فرهنگ مان، هرگز گمان هم نبرديم كه ممكن است راه ورود به روابط اجتماعی مدرن به معنای فرديت و آزادی های فردی و تساوی حقوقی افراد، با موازنه ی قدرت های متخالف اجتماعي، سهل الوصل تر و عملی تر باشد، تا با سركوب استبداد با تكيه بر توهم ايجاد دموكراسی به جای آن. زيرا الگوهای فكری كه در هر فرهنگی بسيار ريشه دارند، دوباره باز توليد می شوند. و در فرهنگ ثنوی اهورايي-اهريمنی ما، صد البته احتمال پيدايش مجدد ديكتاتوری از بطن نظام جديدی كه با سركوب و شكست نظام ديكتاتوری قديم برپاشده است، بيشتر است. اگر با تكيه بر ايده ی موازنه، به جای اعدام شيخ نوري، او را وادار می كردند كه دست از توطئه چينی بردارد و به مقررات دموكراسی كه در موازنه ی قدرتِ آن، خود يكی از اركان غير قابل حذف می بود، پايبند باشد، شايد نتايج دراز مدت آن بسيار پربار تر می بود.
اما واقعيت اين است كه اين حرف ها پايه و اساس محكمی ندارند. نيرويی بسيار قوی و آمرانه جامعه ی ما را در مسير ثنويت و جبهه بندی اهورايي-اهريمنی به پيش رانده و دستكم تاكنون يعنی حدود يك قرن پس از انقلاب مشروطه بر همين اساس عمل كرده است. هرچند اينك به نظر می رسد كه به ويژه نسل جوانتر ها كم و بيش ديگر در چنبر ذهنيت ثنوی نيستند، و اين شايد امكان تازه ای برای پرهيز از دور باطلی باشد كه در اين يكصد سال در دايره ی آن اسير بوده ايم.

نه-
كتاب آجودانی نرسيده به وقايعی كه زمينه ساز كودتای سوم اسفند و نهايتا استقرار ديكتاتوری پهلوی شد، تمام می شود و در خواننده اين تاثير را می گذارد كه ما هرچه می كشيم از ماكياوليسم امثال ملكم ها است. نتيجه ی عدم ايستادگی بر معانی اصيل و غربی واژگان كليدی گفتمان جنبش مشروطه، و تقليل و تقليبِ معانی آن ها به توسط امثال ملكم ها، پيراهن عثمانی است كه آجودانی در پيش روی ما گذاشته است. اگر در نظر بگيريم كه نه تنها ملكم بلكه بسياری از نيروی مشروطه خواه به فرض كه از پيش می دانستند كه همه ی تلاش ها و كوشش های آن ها منجر به دموكراسی و آزادی نخواهد شد اما حداقل يك حكومت مركزی قوی همراه با مدرنيزه كردن كشور به پيش خواهد رفت، باز هم خود را موفق می ديدند، با اين حساب ملكم و روشنفكران مشروطه خواه، هر چند به خواست های حداكثری خود نرسيدند، كه تازه معلوم نيست اين خواست های حداكثری با توجه به فقدان ايده ای روشن و مورد اجماع در باره ی آزادی های فردی و برابری حقوقی افراد، آيا اصلا قابل حصول بود؟ دستكم خواست های حداقلی آن ها جامه ی عمل پوشيد. اگر مولف در پايان كتاب خلاصه ای از ارزيابی نظريه پردازان انقلاب اسلامی ايران را در باره ی دوره ی رضا خان آورد بود، ديگر به اين سادگی نمی توانست بر ادعا های خود ايستادگی و از حقانيت موضع خود دفاع كند.

ده- آجودانی در صفحات ۴۰٣ و ۴۰۴ كتاب ايراد می گيرد: مخالفت با گسترش نفوذ كفار و كشورهای غير مسلمان، در عمل با منافع استعماری و امپرياليستی كشورهای سلطه گر، در تضاد قرار می گرفت، اما بركشيدنِ آن مفهوم مذهبی و معنی كردن آن به تمايلات ضد استعماری و ضد امپرياليستي، همان اندازه ناروا است كه تقليل دادن مفهوم دموكراسی و آزادی به “ امر به معروف و نهی از منكر”.
تا چند دهه ی پيش در سطح جهاني، روشنفكران ماركسيست، به عنوان مقتدر ترين بخش روشنفكري، موثرترين گروهی بودند كه تعاريف و معنا ها را به دست می دادند، و ديگر گروه های اجتماعی زير بار سلطه ی فكری و اتوريته ی آن ها می رفتند و تعاريف آن ها را كم و بيش می پذيرفتند. اينك اما وضع تغيير كرده است، نه روشن فكران می توانند به تعاريف كم و بيش يكسانی برسند و نه ديگر گروه های اجتماعی سلطه ی فكری و اتوريته ی آن ها را همانند سابق می پذيرند. اگر آجودانی اين مطالب را چند دهه ی پيش می نوشت ايرادی بر او وارد نبود. امروزه اما اين داوری ها و احكام بوی كهنگی می دهند. پس عاقلانه اين است كه مخالفان هر پديده ای را، و در اين جا استعمار و امپرياليسم را، بدون توجه به دلايل مخالفت آن ها، و بی آن كه مورد ارزش يابی مميز ها قرار گيرند، در يك صف قرار دهيم. زيرا در قرن جديد روزگار مميزی به سر آمده است. بخش مهمی از حقانيت آن مميزی ها، كه آجودانی به طور ضمنی با تكيه بر آن ها حكم خود را صادر می كند، ناشی از برداشتی خاص از تاريخ بود كه گويا به سمت و سويی مقدر در مفهوم هگلی آن به پيش می رود. در پشت سر اين برداشت، اعتبار ماركسيسم و قدرت تئوريك و نفوذ عظيم فكری و معنوی روشنفكران ماركسيست ايستاده بود. اينك اما همه ی اين پشتوانه ها رفته اند.

- [۱] آلبرت هيرشمن. هواهای نفسانی و منافع . ترجمه ی محمد مالجو. نشر شيرازه. تهران ۱٣۷۹
[۲] - ارنست كاسيرر. فلسفه روشن انديشي. ترجمه ی نجف دريابندري. انتشارات خوارزمي. تهران ۱٣۷۲.
[٣] - reflective equilibrium



آموزش سنگ بنای نو سازی اجتماعی است /  علی اصغر احسانی
موضوع مرتبط :مطالب برگزیده, موضوع مرتبط :آموزش و پرورش


((آموزش سنگ بنای نو سازی اجتماعی است...به یاری آ ن می توان به هر کاری پرداخت ودرهمه موارد٬همه چیز راازنوآغاز کرد))١

ازمیان انبوه "اشاره"ها و "نشانه "های باقیمانده از عصر مشروطه ٬یکی نامه ای است که ناصرالملک روشنفکرودانشمند درباری!آن دوره به تحریک عین الدوله درپاسخ به استبدادستیزی
آیت اله طباطبایی به وی نگاشت وبه نوعی سعی درتبیین این امربرای او نمود که "مشروطه برای ایران هنوزرود است ومی باید کنون رابفزونی دبستانها کوشید"و به این گونه ((مردم رابرای مشروطه خواهی آماده گردانید)).
فارغ از هر نوع "نیت خوانی "وتعبیراتی از جنس کسروی ( درکتاب تاریخ مشروطه ایران) که این نامه رانوعی " بدخواهی دررخت دوراندیشی "می دانست ٬نکات اشاره شده دراین نامه بالنسبه مبسوط درنوع خود جالب توجه بود چه آنکه٬حوادث سالهای آتی مشروطه نشان داد که "ناآگاهی توده"درکنار"کج فهمی "روشنفکران به معجونی بدل گردید که پیشگویی ناصرالملک راتعبیر کردامری که کسروی درفصل "جستجویی ازحال مردم"درریشه یابی علل ناکامی های مشروطه
( درکتاب مذکور)به آن صراحتا اشاره می کند.
اگر "عدالتخواهی "را اولین ومهمترین خواست جنبش مشروطه خواهی قلمداد کنیم بی تردید می باید نوعی "سوسیالیسم انقلابی عوامانه"راالگوی غالب این جریان به شمارآوریم .الگویی که براننگیختن توده ها رامهمترین رسالت خود می دانست ٬بی آنکه٬بتواند حداقلی از"فهم مشترک" رامیان این توده به پا خواسته درپی گیری مطالباتشان بوجود آوردوبه تعبیر کسروی:
((آن شور وسهش (حس) که درمردم پدید آمده بود اگربا آگاهیهای سودمندی درباره زندگی توده ای وکشورداری واین زمینه ها توام می گردید بزودی خاموشی نیافتی وبا فریبکاریها[ ...]کینه بامشروطه وآزادی جای آنها رانگرفتی.))
اگر "مدرسه وآموزش"رابه تعبیر ژرژبوردو(درکتاب لیبرالیسم)ابزار اصلی لیبرالیسم درایجاد نوعی خودآگاهی جمعی وچنانکه درعبارت نخستین آمد٬(سنگ بنای نوسازی اجتماعی)قلمداد کنیم بی شک ناصرالملک رافارغ از انگیزه ها باید مروج این ایده دربرابرروشنفکران عدالتخواه توده محور آنروز بپذیریم .
روشنفکرانی که قسمی ازآنها ازمشروطه "رواج شریعت "راطلب می نمود وقسمی "ناسیونالیسم" ومیهن دوستی را٬از آن استنباط می کرد وتوده ای که با "انجمن بازیهای "خاص خود٬مشروطه رابه ((مبارزه با باده خواری وریش تراشی)) (انجمن همت آبادی ها)وعنایت به لایحه های!!آبکی خودفرو می کاست.
شاید اگر به ((فزونی دبستانها))و((گسترش انتشارروزنامه ها))به اندازه "لشکرکشی ها"وشورش های جمعی درآن برهه التفات می گردید امروز یک سده پس از آن دوران "دربرهمان پاشنه"نمی گردید وضرورت کنکاش از "علل ناکامی های ایرانیان "بیهوده بود!!




روشنفکرى در ايران محدود به بعد از مشروطيت نمى‌شود /  نیما علی شریفی
موضوع مرتبط :میز گرد و مصاحبه, موضوع مرتبط :مطالب برگزیده

در ابتدا مي‌خواهم سئوالا‌تم را با مبحث روشنفكري آغاز كنم. مقوله روشنفكري در ايران به شكلي است كه شايد به طور جدي بعد از انقلا‌ب مشروطيت مطرح مي‌شود; به عبارت ديگر روشنفكران به نقادي از ساختار حكومت و جامعه مي‌پردازند; اما همواره ديده‌ايم كه روشنفكران به ديوارهاي بلند فلسفي برخورد كرده‌اند و نتوانسته‌اند به شكل مطلوبي با توده‌هاي جامعه رابطه برقرار كنند. در اين باره توضيح دهيد.
در همين آغاز بدون اين كه بخواهم وارد يك بحث اساسي شوم، لا‌زم مي‌دانم اين توجه را بدهم كه اگر ما تعريف درستي از روشنفكري به عمل نياوريم، نمي‌توانيم اين مبحث را به شكلي كامل مورد نقد و بررسي قرار دهيم. اين سخن كه روشنفكري در ايران پس از مشروطيت شكل گرفته و پيش از آن چنين پديده‌اي نمود نداشته، به اعتبار واقعيت‌هاي تاريخي قابل توجيه نيست. ما از دوران‌هاي كهن (حتي دوران اساطيري) مشاهده مي‌كنيم جريان‌هايي در جامعه ايران وجود داشتند كه در قبال برخي روندها دست به موضع‌‌گيري مي‌زدند و كوشش داشتند چند گام جلوتر از توده با مسايل جامعه برخورد كنند و با طرح نظريات و ديدگاه‌هايشان جامعه را در مسيري قرار دهند كه بتواند دچار دگرگوني‌هايي شود كه در برخي موارد منجر به رودررويي‌هايي با ساختار سياسي مستقر در جامعه شده است. بايد توجه كرد درست پس از حمله اعراب به ايران و برخوردهاي فاتحان عرب در ايران جنبشي به نام شعوبيه به وجود مي‌آيد كه به شدت در جهت بازسازي هويت ايراني عمل مي‌كند و هدف خود را مقاومت در برابر كساني قرار مي‌دهد كه تلاش داشتند با قدرت شمشيربرايران مسلط شوند.در اينجا ما پيشگاماني چون جريان شعوبيه را داريم كه سعي مي‌كنند به جامه تحقيرشده ايراني روحيه ببخشند.آنها مي‌كوشند تا جامعه، خود را باز يابد.دراين راه شمار قابل ملا‌حظه اي از چهره‌هاي انديشه ورز درقبال نظام حاكم به موضع گيري پرداختند ودر زمينه توان بخشيدن به هويت ملي ايراني دست به تلا‌ش زدند.اين روند ادامه مي‌يابد تا در پي يورش تركان چهره هايي چون فردوسي و شاهكاري چون شاهنامه بوجود مي‌آيد.بنابراين در تمامي‌طول تاريخ ايران حركت روشنفكري در راستاي هويت ايراني وايستادن دربرابر سلطه بيگانگان و همچنين مقاومت در مقابل استيلا‌ي ساختار حكومتي وجود داشته است.
روشنفكري به معناي واقعي كلمه به معني تحصيل كردگان ودانش آموختگان نيست; بنابراين نمي‌توان آنرا پديده كوتاه مدت مربوط به پس از مشروطيت دانست، مادردوران پيش از مشروطيت شاهد زد و خوردهاي طولا‌ني با بيگانگان بوده ايم كه گاه دچار شكست شده ايم وبه سرعت آنرا جبران كرده وسلطه گران را پس رانده ايم.
از قرن 16يعني موقعي كه استعمار غرب به معناي وسيع كلمه در شرق حضور مي‌يابد، ‌ايران توان آن را دارد كه در برابر سلطه‌گران (حتي آنهايي كه مسلح به سلا‌ح‌گرم هستند) از خود مقاومت نشان دهد. مقاومت در برابر روسيه و افزون بر آن در برابر هلند، پرتغال، اسپانيا، انگليس و فرانسه كه در خليج فارس با آنها برخورد داشته‌ايم، همچنين قادر بوديم در برابر سلطه‌گراني چون عثماني قد علم كنيم; حتي وقتي بخش قابل ملا‌حظه‌اي از آذربايجان به مدت 20 سال تحت تسلط عثماني درمي‌آيد; در دوران شاه عباس اين ملت توفيق مي‌يابد تا كمر عثماني را بشكند و سرزمين‌هايش را آزاد كند، اما با كمال تاسف دوراني فرا مي‌رسد كه ديگر چنين قدرت‌نمايي‌هايي را مشاهده نمي‌كنيم. به عبارتي پس از شاه عباس و دوران توانمندي نادر و زمان كريم‌خان كه دركنار سازندگي و تاكيد بر جامعه آزاد و باز، تلا‌ش مي‌شود در برابر تجاوزگران كوتاه نياييم، اوضاع دگرگون مي‌شود; چنانكه پس از كشته شدن آقا محمد خان وارد برهه‌اي مي‌شويم كه قدرت چالش كردن گسترده را از دست مي‌دهيم و در قالب يك توطئه هماهنگ ميان روسيه و انگلستان و حركت‌هاي پي‌درپي تهاجمي عثماني، از توان واكنش باز مي‌مانيم. سرانجام ايران آن شكست سنگين را در قفقاز تحمل مي‌كند و يك گستره عظيمي كه در تمام طول تاريخ (از دوران مادها به بعد) بخش جدايي‌ناپذيري از ايران بوده، از آن جدا مي‌شود و در كنارش افغانستان و بخش بزرگي از جنوب شرق ايران ازآن جدا مي‌شود و ما را در موقعيت نامناسبي قرار مي‌دهد. اين فضاي از دست دادن اعتبار و استقلا‌ل ملت ايران در مقايسه با گذشته، جوي را به وجود مي‌آورد تا جمعي را به‌انديشه وادار كند. اين افراد در چارچوب اين واقعيت به كنكاش مي‌پردازند كه شكست ايران از اين قدرت‌ها، شكست تكنولوژي جنگ‌افزار است. يعني ذهنيت آنها به جايي مي‌رسد كه ما بايد در پي دستيابي به جنگ‌افزار مدرن باشيم و تا نتوانيم در اين زمينه قابليت خود را بالا‌ ببريم، امكان آزادي بخش‌هاي جدا شده وجود نخواهد داشت. بنابراين حركت نخستين در اين جهت آغاز مي‌شود كه ما با تكنولوژي پيشرفته غرب آشنايي پيدا كنيم تا قدرت مقاومت بيابيم. دراين مرحله چهره‌هايي چون عباس ميرزا و قائم‌مقام فراهاني تلا‌ش وافري نشان مي‌دهند و در پي آنها حركت گسترده‌تر اميركبير آغاز مي‌شود تا ما به دنبال اعزام نيروهاي جوان به غرب براي فراگيري اين تكنولوژي‌ها بتوانيم ضعف شديدمان را جبران كنيم; بنابراين به طور كاملا‌ روشن و آشكار، ارتباط با دنياي غرب در گام نخست در زمينه فراگيري تكنولوژي جنگ افزار و حوزه‌هاي جانبي آن است و در نهايت به اين نتيجه مي‌رسيم، حال كه مي‌خواهيم در زمينه جنگ افزار توانايي بيابيم، در زمينه‌هاي ديگرهم افرادي را روانه كنيم تا توان صنعتي كشور را كه به شدت افت كرده است، افزايش دهيم. اين دوران مقارن با زماني است كه جامعه ما صرفا مصرف كننده شده و قدرت آفرينش و خلا‌قيت خود را از دست داده است. حتي ميزان توليد ما جوابگوي نيازهاي ابتدايي در داخل كشور نيست و جامعه‌اي كاملا‌ ناتوان به وجود آمده كه از چاي و قند گرفته تا پارچه و نفت همگي از خارج وارد مي‌شود. بازار ايران قدرت صادراتش را به شكلي چشم‌گير از دست داده و صادرات آن فقط محدود به مقدار كمي خشكبار و پشم مي‌شود، و كشور در ابعاد گسترده‌اي براي پوشش دادن نيازهايش متكي به واردات خارجي مي‌شود.
بنابراين حركتي آغاز ميشود تا در اين فضا تغييري ايجاد شود، و توان توليدي به گونه‌اي بهبود يابد تا دست به سوي بيگانه دراز نكنيم.
دغدغه اصلي روشنفكران در آن موقع حركت به سوي فراگيري تكنولوژي، بهبود وضعيت اقتصادي، قرار دادن جامعه در مسير توليد و راندن نااميدي و دلمردگي از فضاي جامعه ايران بود.
هوشمندي اميركبير در آن است كه سعي مي‌كند يك قدرت توليد را در ايران ساماندهي كند. او نمي‌توانست با تغيير در ساختار مكتب‌خانه به توليد دانش وسپس تكنولوژي بپردازد و ناگزير بود از دانش ساخته و پرداخته شده غرب بهره بگيرد و به همين دليل به دنبال تاسيس دارالفنون مي‌رود.
آنچه در سير روشنفكري مشروطيت مشاهده مي‌شود، كمي تناقض‌آميز است از يك طرف تقاضاي عدالتخواهانه مطرح مي‌شود، از طرف ديگر تقاضا مي‌شود كه عسكر گاريچي كه براي بانوان مزاحمت ايجاد مي‌كند، از جاده تهران‌ ري اخراج شود; به عبارت ديگر شايد اين رويكرد نشان دهد كه مشروطيت اهداف خود را نمي‌داند و همه تقاضاها را مطرح مي‌كند و از طرف ديگر شايد نشان‌دهنده همبستگي جدي مردم، روحانيون و روشنفكران باشد كه به توافق‌نظر جامعي مي‌رسند. نظر خود را در اين مورد بفرماييد.
اگر سير گسترده رساله‌ها، ‌شبنامه‌ها و غيره را كه از زمان ناصرالدين‌شاه در ايران آغاز مي‌شود مطالعه كنيد، مشاهده مي‌نماييد كه به دليل ساختار فرسوده‌اي كه از سوي حكام ايران بر جامعه تحميل شده و بشدت مورد حمايت قدرت‌هاي استعماري قرار داشت، بيگانگان كوشش داشتند فاصله‌اي ژرف ميان حاكمان و مردم به وجود آوردند، حاكمان را تبديل به بيدادگراني كنند كه جامعه را به استيصال مي‌كشانند. در اين شرايط كساني كه با جامعه غرب تماس داشتند، دست به نوشتن مي‌زنند; امابايد توجه كرد جامعه‌اي كه حدود %95 آن بيسواد هستند; نمي‌تواند از شناخت لا‌زم و نگرش فلسفي برخوردار باشد.
در آن زمان مشاهده مي‌كنيم كه شاه يا حكمران هر منطقه‌اي، ‌صبح كه از خواب بيدار مي‌شود (بسته به آنكه شب گذشته خوب خوابيده باشد يا نه) دستوراتي نسبت به جامعه صادر مي‌كند كه بر مبناي هيچ ضابطه و اصلي نيست و معضل بزرگ جامعه، قانونمند نبودن آن است. در اين جامعه هيچ آدم قدرتمندي پاسخگو نيست و عوامل آنها از گزمه و شبگرد گرفته تا حكام محلي به دنبال برخورد با مردم مي‌باشند و اصلا‌ اين ذهنيت كه حقوقي كه من مي‌گيرم، حاصل كار مردم است، وجود ندارد. او خود را موظف مي‌داند تحت هر شرايطي نسبت به افراد تحت سلطه‌اش اعمال قدرت نمايد. بنابراين مي‌بينيم كه اركان قدرت به هيچ وجه پاسخگو به هيچ نهادي نمي‌باشند. پس ذهنيت روشنفكر به دنبال آن مي‌رود كه قانون اساسي و مجلسي به وجود آورد تا دولت در برابر آن پاسخگو بوده و قوانين مجلس را اجرا كند. در آن موقع سعي مي‌كردند با پديده اقتصادي بانك در چارچوبي برخورد كنند كه امكان ايجاد سرمايه به وجود آيد تا به ياري اين سرمايه بشود حركتي را در كار توليد ايجاد كرد. اما مي‌بينيم امروزه از سوي كساني كه به دنبال نفي دنياي غرب هستند، يك مهر باطل به پيشاني تمام آن افراد زده مي‌شود. اين مانند انتقاد به رژيم گذشته است كه چرا صنعت مونتاژ را به ايران آورد، در حالي كه در آن موقع براي پيشرفت صنعتي چاره‌اي جز اين كار وجود نداشت. ما مي‌بينيم كره و چين هم با همين كار شروع كردند و الا‌ن رشدصنعتي چين به بيش از 12 درصد رسيده است.
به نظر من بين برخوردهاي شعاري و آرماني و شناخت درست ابعاد جامعه فاصله زيادي وجود دارد. جامعه‌اي كه در آن شرايط آن قدر فرسوده بود، نمي‌توانست چهره‌هايي را كه قدرت بالندگي و نگرش ژرف فلسفي داشته باشند را معرفي كند.
آنها خود را نگران وضعيت مملكت مي‌ديدند و از هر وسيله‌اي استفاده مي‌كردند تا حاكميت را آگاه كنند و از سوي ديگر بخش اقليت ناچيز جامعه كه باسواد بودند را با واقعيت‌هاي غرب آشنا نمايند تا جامعه از دست و پا زدن دور شده و سرانجام فضايي ايجاد شود تا كشور بتواند گام‌هاي موثري را درجهت خودباوري بردارد و قادر باشد حركت موثري بكند. پس مي‌بينيم چهره‌هايي چون ستارخان و باقرخان حضور مي‌يابند. آنها انسان‌هاي آزاده‌اي بودند كه بدون آنكه دانش و علم لا‌زم رابراي تحولا‌ت جامعه آموخته باشند، در قبال فشار به توده آزرده خاطر شدند; بنابراين يكباره از فضاي زندگي خصوصي فاصله گرفتند و خود را افرادي ديدند كه مي‌توانند در ايجاد دگرگوني‌ها براي برداشتن دست ظلم از سر جامعه گام‌هاي موثري بردارند و جامعه را از شرايط فرودست بودن بالا‌ بكشند و با توجه به رابطه‌اي كه با توده داشتند، خيلي سريع در آنها اثر گذاشتند; در حالي كه روشنفكران نمي‌توانند توده مردم را در آنموقع جذب نمايند و حتي چهره‌هايي چون تقي‌زاده كه تا حدي از دانش لا‌زم برخوردار بودند، فقط با توجه كه در كسوت روحانيت بودند، توانستند به گونه اي در مردم نفوذ داشته باشند.
در زمان ناصرالدين‌شاه گروه‌هايي از مردم كه از نظر سطح فكري بالا‌تر بودند، از حاكميت فاصله مي‌گيرند; مانند بازار كه به واسطه آگاهي بيشتري كه دارد، كم‌كم فاصله‌اش را با دربار زياد مي‌كند. بنابراين يكي از نخستين هسته‌هاي جامعه مدني را به عنوان مجلس تجار پايه‌ريزي مي‌كنند و توفيق مي‌يابند حتي ناصرالدين‌شاه را وادار مي‌كنند در قبال سلطه حكمرانان از آنان حمايت كند. من شمار زيادي از سندهاي مربوط به آن را در كتاب سه جلدي «سيماي تاريخ و فرهنگ» آورده‌ام و نشان داده‌ام چگونه جامعه تجار نهاد مدني را ساماندهي مي‌كنند و حتي مي‌توانند در آن برهه زماني در رويدادي‌هاي مختلف به گونه اي اثرگذار و نقش‌آفرين باشند.
بنابراين ذهنيت جامعه، ذهنيتي نبود كه سازوكارهاي جامعه مدني را قبول نكنند. حتي قبل از تاسيس عدالتخانه، ماجراي صندوق عدالت در زمان ناصرالدين‌شاه بوجود مي‌آيد كه مردم شكايت‌هاي خود را از حكام به صندوق مي‌انداختند و اين‌ها به دست شاه مي‌رسيد و او دستور صادر مي‌كرد يعني جامعه گام به گام در مسير ايجاد يك جامعه مدني بدون اينكه با تئوري‌هايش آشنايي داشته باشد، در عمل گام برداشته است. چنانچه گروه اصناف نيز تلا‌ش مي‌كند براي حفظ موقعيت خود در برابر حكام، ‌وحدت عمل ايجاد كند و مجموعه عوامل شرايطي را بوجود مي‌آورد كه بخشي از توده، جامعه خود را در رخدادهاي مختلف همراهي كرده، نسبت به آن حساسيت نشان مي‌دهد.
در كشور ما همواره سياستمداران به پيشرفت دانش و فن‌آوري توجهي جدي نشان داده‌اند; اما امري كه مغفول مانده است، توجه به علوم انساني مي‌باشد. ما در غرب هم شاهديم كه علوم انساني نقش پيشرو و سدشكن دارند و اگر جامعه‌اي از فلسفه، ادبيات و جامعه‌شناسي غني برخوردار باشد، مي‌تواند گام‌هاي ترقي را به سرعت طي كند; چرا كه متخصصان علوم انساني با ملا‌حظه افق‌هاي دور، مي‌توانند راه ميانبر را نشان دهند.
اين پرسش جناب‌عالي محور مجموعه‌اي از گفت و شنود است كه من ترجيح مي‌دهم آن را در قالب پرسش و پاسخ كوتاه حرام نكنيم. اين يك واقعيت است كه علوم انساني و اجتماعي در جامعه ايران همان لنگ لنگي هم كه مي‌زد; دچار توقف شده. برخي حوادث انقلا‌ب لطمه‌اي كه وارد كرد، برخورد با حوزه‌هاي گوناگون علوم انساني بود و حاصل كار ايجاد يك فضاي بشدت محتاطانه بود. مشكل ما در دو برهه است. يك برهه‌اي كه شماري از تحصيل كردگان و نه روشنفكران خودشان را در مسير تفكر و ديدگاهي كه از آن به چپ ياد مي‌شود، قرار دادند; ديدگاهي كه به شدت تحت تاثير ماركسيسم است و آنها تلا‌ش كردند از راه مطالعه ترجمه‌هاي ناقص، همه مفاهيم فلسفي، جامعه‌شناسي و تاريخي را با سس ماركسيستي نگاه كنند. پديده‌اي كه در جامعه ما هرگز نتوانسته اثرگذار باشد. معضل بزرگ‌ترآن بخشي از جريان مذهبي بود كه مي‌‌خواست در برابر آن عرض اندام كند و نادانسته مقدار زيادي از بن مايه اين تفكر را مي‌گيرد و با تفكر مذهبي مخلوط مي‌كند وچيز جديدي به خورد جامعه مي‌دهد. هر دوي اينها نتوانستند تاريخ و سير فرهنگ ايران را بشناسند. ما لا‌زم است فلسفه خسرواني قبل از اسلا‌م، ‌تحولا‌ت فلسفي بعد از اسلا‌م چه آن قسمتي كه مربوط به تاثير فلسفه يونان است و چه آن بخشي كه متاثر از ديدگاه‌هاي متفكران مشرق زمين به ويژه ايران است را به درستي مورد مطالعه قرار دهيم. از نظر من هيچ گاه شرايطي بوجود نيامده تا به معناي وسيع كلمه و به شكلي قابل هضم اين مسايل براي دانشجويان مطرحشده باشد.
چه ديدگاهي را مي‌شناسيد كه فلسفه خسرواني، و نظرات فارابي، ابن سينا، سهروردي و شعراي معتبري مثل مولا‌نا را نه براي بخش محدود بلكه براي فضاي دانشگاهي ايران مورد بحث قرار دهد و نگرش‌هاي آنان را در مجموعه مربوط به علوم انساني مورد كنكاش قرار داده و با تفسيرهاي روان در اختيار دانش پژوهان جوان قرارداده باشند تا جامعه به غناي فرهنگي خودش آشنا گردد كه فرهنگ ايران فرهنگ تسليم نبوده، بلكه فرهنگ به گزيني است كه پنجره‌اش به سوي فضاي بيرون همواره گشوده بوده است.
من تلا‌ش كرده‌ام در نوشته‌هاي مختلفم راجع به هنر ايران و بخصوص معماري اين نكته را نشان دهم كه ايرانيان سعي كرده‌اند همه چيز را ببينند و از آن بهره بگيرند; اما هيچ وقت فرهنگ بيگانه را كپي‌برداري نكرده‌اند و هر پديده‌اي بي برو برگرد انگ ايراني دارد. بعد از رويدادهاي مشروطيت و كودتاي 1299 و بوجود آمدن فضاي گشوده و به يك اعتبار بسته كه نهاد آموزش و پرورش ايران دچار تحول بزرگي شد و تعداد زيادي از جوانان ايراني براي فراگيري دانش‌روز عازم غرب شدند، دانشگاه به فعاليت پرداخت، اما اين فرصت به اين دانش آموختگان داده نشد تا قادر باشند به شكل انديشه ورزاني درآيند تا بتوانند آموخته هايشان را با پيشينه فرهنگي ايران درآميزند و جرياني پويا وبالنده را پديد آورند.
طي سال هاي گذشته نيز گروهي دست به ترجمه زدند و در نتيجه بخشي از دولت از يك سو با اينكه فضاي جامعه باز، خلا‌ق و تحليلگر باشد، به مقابله پرداخت و در عمل اين فرصت در اختيار كساني قرار گرفت كه به زبان مسلط بودند و با ترجمه‌هاي گسترده جامعه را در برابر انبوهي از توليدات فكري غرب قرار دادند; يعني برخي حوادث انقلا‌ب به شكلي ناخودآگاه بسترساز شد كه انبوه توليدات فكري غرب بدون فرصت گفت و شنود ونقد شدت علمي در اختيار جامعه قرار گيرد. بدون اينكه غناي فرهنگي گذشته تجزيه و تحليل شود تا ايراني بتواند در كنار آشنايي با تحولا‌ت و نوآوري‌هاي غرب، در بستر مناسبي قرار گيرد وبتواند تا قدرت برخورد درست با تمام مسايل مربوط به جامعه را به دست آورد.
لا‌زم است نگرش فلسفي زاينده و بالنده در جامعه بهاي خود را بيابد تا درگام برداشتن در فضاي متاثر از غرب، خودمان هم فرصت انديشيدن و آفرينش بيابيم تا در اين مجموعه فلك گسترده، مسيري را پيدا كنيم كه بتوانيم حرفي در سطح ملي و جهاني براي گفتن داشته باشيم و در قبال مسايل فلسفي و اجتماعي روز موضع‌گيري مناسبي داشته باشيم.
درروند منطقي جهاني شدن، به حساب بياييم و دست وپا بسته نباشيم.

باتشکر از آقای نیما علی شریفی که این مصاحبه را در اختیار نشریه الکترونیکی فصل نو قرار دادند
منبع : روزنامه حیات نو اقتصادی . 4 مرداد 1385



حرفه و هنر خبرنگاری /  عباس تیموری آسفیچی
موضوع مرتبط :مطالب برگزیده, موضوع مرتبط :مقالات ارائه شده

خبرنگاری یک هنر است و از آن مهم تر هنر اداره دغدغه ها. خبرنگار در کنار همه دغدغه ای خویشتن دری را هم به روی دغدغه های دیگران می گشاید واین همه با انگشت تدبیر او راه به جایی می برد.
در دنياي کنوني با وجود تکنولوژي هاي ارتباطي پيشرفته و متعدد در امر دستيابي سريع به اطلاعات و منابع مختلف و با وجود درگيرى و خشونت که بطور آشكارا در بيشتر نقاط اين کره خاکي فراگير شده، كسب اطلاعات موثق و قابل اطمينان در مورد وضعيت سياسى، اجتماعى و امنيتى بشر و ميزان آوارگى آنها بسيار دشوار و در عين حال بسيار ضرورى و حياتى است. خبرنگاران از مهره هاي اساسي اين مهم بشمار مي روند. يک خبرنگار بايد به واقعيت يك رويداد دست يابد وهمواره گام به گام حوادث در حوزه كاري خود حركت كند تا تحليل هاي خود را به صورت كامل و رسا ارائه دهد. يک خبرنگار موفق هميشه در انعكاس رخدادها بي طرفانه عمل مي كند؛ چون ذات خبرنگاري مبتني بر بي طرفي است و اينجاست كه خبرنگار با رعايت اين نكته مهم خود را به قوانين ملزم دانسته و در اين مسير به اهداف خود نائل مي شود. علاوه بر اين يک خبرنگار بايد همواره دركسب اعتماد و اعتمادسازي بين خبرنگار، منابع خبري و مردم خود تلاش کند. در جهان حاضر که جوامع در حال تحول و نوزايي است قدرت درک، تجزيه تحليل و پيش بيني حوادث ازديگر مسائل اساسي اين حرفه بشمار مي رود.

حرفه ي خبرنگاري بي‏ هيچ قيد و شرطي جزو مشاغل سخت و پرمخاطره است. تنها در سال ۲۰۰۳ بيش از ۷۶۶ خبرنگار در اقصي نقاط جهان بازداشت شده اند و دست كم ۱۴۶۰ تن از آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند.

تجاوز به حقوق مسلم يک خبرنگاراغلب از سوي دولت هايي صورت مي گيرد که خود را حاميان دلسوز اين افراد و حرفه خبرنگاري مي دانند. اين در حالي است که رسانه هاي غوغا سالار اين دولت ها و خبرنگاران وابسته آنان در خدمت اهداف پوچ خود بوده و سعي در جنجال آفريني بر ضد مخالفان خود را دارند. اطلاع رساني خبرنگاران اين بنگاههاي سخن پراکني بحدي قوي است که اطلاعات مورد نظر خود را براي مخاطبان خود عينا ديکته نموده و فرصت تفکر را از مخاطب مي گيرد. اين امر بنوبه خود مسئوليت خبرنگاران آزاده ما را در امر اطلاع رساني بيش از بيش محسوس مي کند. در ايران اسلامي چه در دوره هشت سال دفاع مقدس و چه پس از آن به دفعات شاهد از جان گذشتگي خبرنگاران رشيد ميهن عزيزمان در امر تهيه واقعيات و دفاع از آزادگي و اسلام بوديم. دفاع مقدس ملت ايران در مقابل تجاوز بيگانه فصلي تأثيرگذار در تاريخ اين مرز و بوم است که بخشي از آن ما حصل تلاش خبرنگاران، نويسندگان و روزنامه نگاراني بود كه با هدف اطلاع رساني و نيز انتقال فرهنگ اسلامي-انقلابي جبهه به اين معركه وارد شده بودند. بسياري از اين عزيزان پس از جنگ نيز همچنان به آرمان هاي خود وفادار مانده و به تلاش خستگي ناپذير خود ادامه دادند. محمود صارمي از جمله خبرنگاران پر تلاش و آزاده اي بود که از حضور در خطرناکترين ميدان ها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي درسال 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي ، 17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي " را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد. هفدهم مردادماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد.
پی نوشت ها-
1-معصومی رضا – وب سایت خبرنگار
2-پایگاه علوم ارتباطات ایران




گزارشی از یک بازدید یک ساعت و نیمه ، " نمایشگاه ریحانه " /  مرسده آزاده
موضوع مرتبط :گزارش

از زمان بر پایی نمایشگاه تبلیغات گسترده ای برای" اولین نمایشگاه پوشش اسلامی ریحانه "انجام گرفت ،بر خلاف نمایشگاه دیگری که با موضوع پوشش زنان برگزار شد ، منظورم نمایشگاه " زنان سرزمین من " است .شرق سه شنبه تنها تیتر یکی در این زمینه داشت ، همینطور امید جوانان . تو ضیحاتی همراه با عکس از نمایشگاه داده شده بود اما زمان اختتامیه ذکر نشده بود!!! به همین خاطر من نمایشگاه دوم را از دست دادم و از نمایشگاه ریحانه می گویم :
در اصلی نمایشگاه _ در شمالی آن _ فاصله ی زیادی تا محل نمایشگاه داشت ، فاصله ای که باید در آفتاب بدون هیچ سایه ای طی می شد .اکثر بازدید کنندگان نمایشگاه همان لباس رایج را بر تن داشتند اغلب با رنگهای تیره !! قبل از آنکه مطالبی در باره ی این نمایشگاه بخوانم سعی می کردم خوشبینانه به مصلی بروم ، اما چه حیف که آنچه گفته و نوشته شده بود را به عینه دیدم ... از در و دیوار نمایشگاه عجله و بی برنامه گی می بارید .نمی توان گفت بی نظمی موجود حاکی از نظم و هنر آن بود که آشکارا بی توجهی ، بی حو صلگی و بی سلیقه گی را فریاد میزد و چه جالب که زنان غرفه داران بودند .
غرفه ها را گشتی زدم تا بتوانم طرح خاصی پیدا کنم اما هیچ لباسی با الگوی برجسته ای ندیدم اگرچه غرفه هایی بودند که با الهام از الگو های قدیمی ( دوران قاجار ) لباسهایی را در معرض نمایش قرار داده بودند و تنها سفارش می گرفتند و چه خلوت بود این غرفه ها و چه گران بود قیمت آنها برای اینکه استفاده ی عمومی داشته باشد و چه ناراحت بود بر تن ... البته غرفه فروش چادر ، سربند های رنگی ، روسری و مانتو شلوغ بود ، چادر های ملی ، دانشجویی علاوه بر تن مانکن به تن عروسک هم رفته بود.
رادیو نمایشگاه مردم را دعوت می کرد به دیدن غرفه ها و شعارهای آشنایی می داد برای مصرف محصولات نمایشگاه .در کنار لباس هایی که قرار است ملی شود و یا ملی نامیده شود غرفه هایی هم بود برای فروش جوراب ، کتاب های کودکان و پارچه های " چادری چینی " ، اگر بیش از 5000 تومان خرید می کردید کارت غرعه کشی به شما می دادند و اگر خوش شانس می بودید می توانستید جوایز ارزنده و به خصوص پژو 206 را از آن خود کنید.در کنار این جوایز، مسابقه ی کتابخوانی ریحانه هم جوایز مخصوص خود را داشت . دیدنی های نمایشگاه متنوع بود: ماکتهای آموزنده ی واحدهای مقاومت بسیج ،غرفه ی شیطان شناسی و غرفه میراث فرهنگی ( که مثل بخش پوشش موزه مردم شناسی کاخ گلستان بود )برای نمایش لباس های اقوام مختلف از دیگر بخشهای نمایشگاهی بود که نیروی انتظامی در هفته زن آن را برگزار کرده بود .
انتقادات زیادی به این نمایشگاه در زمان برپایی اش وارد شد و بعد از آن نیز وارد است و وارد خواهد بود ، چه آنچه در این نمایشگاه دیده شد متناسب با واقعیت حاکم در جامعه ی ایران نبود ، ناراحت بودن لباسها بر تن ، گرم بودن آنها و در نظر نگرفتن ارتباط فصلها ، آب و هوا و رنگ در آنها و از همه مهمتر برگزار کننده نمایشگاه _ نیروی انتظامی _ از انتقادات اصلی به شمار می آید.برداشتن حجاب از سر زنان با قوه ی قهریه ی پهلوی اول و ارائه الگو های برتر ، مناسب و ملی از جانب نیروی انظامی ( مانند نمایشگاه ریحانه ) و سایر نهادهای دولتی ( مانند وزارت کشور در نمایشگاه " زنان سرزمین من " ) به خصوص بدون در نظر گرفتن آنچه مردم می خواهند و می پسندند به نظر می آید موفق نباشد و واقعیتی است که گویا نمی خواهد تجربه شود و راه تکرار را در پیش گرفته است...!
آن سو تر در کانون پروش فکری " زنان سرزمین من " با حرکتی آرام و کم سرو صدا پنج روزه به کار خود خاتمه داد .این نمایشگاه سمت و سویی متفاوت از "ریحانه" داشت ، مانکن های آن زنده و از جنس خودمان بودند، با لباسهای ارائه شده هر روز از ساعت 6 تا 8 راه می رفتند و از "ریحانه " رنگین تر بودند .چه حیف و نا عادلانه که تنها ده خبرنگار خارجی و چهار خبرنگار ایرانی مسئول تهیه خبر از این نمایشگاه دیگرگون شدند، نمایشگاهی که جمعه 30/5/85 سه لباس را به عنوان برگزیده در مراسم اختتامیه انتخاب کرد.
طراحی لباس یک هنر بشمار می آید و با توجه به گفته " لوکاچ "هنر جزیی از آن کلیتی است که آن را سبک زندگی یک عصر می نامیم و بدین ترتیب بخشی از جهان بینی و شیوه عمل یک عصر محسوب می شود ." (1)" لیکن اگر هنرمند برای مخاطبان کار می کند و هم آنان درباره ی آثار او داوری می کنند پس نمی توان مطا لعه ی هنر را از مطا لعه مخاطبان آن مجزا کرد." از این روست که معتقدم حضور کم رنگ جامعه شناسان و آرای مخاطبان – مصرف کنندگان – در این دو نمایشگاه محسوس است ." م،لالو " بنیان گذار زیبایی جامعه شناسانه معتقد است هنر ممکن است " توصیف یک جامعه باشد ، یا شگردی فنی برای فراموش کردن یک جامعه ،یا در اغلب موارد واکنشی باشد بر ضد جامعه و یا تقریبا بازی باشد در حاشیه جامعه ". (2) در این حالت پذیرش یا عدم پذیرش اثر هنری از طرف مخاطبین( به شکل پراکنده : عقیده عمومی و یا سازمان یافته : دانشگاه ها و کانون های هنری ) به صورت افتخارات ، موفقیت ها ، فراموش شدن یا مورد استهزا قرار گرفتن در می آید. رابطه ی میان هنر و جامعه پیچیده تر از آن است که زولا می پندارد.لذا با توجه به ابعاد امروزی جامعه شناسی هنر ،دریافت ، مخاطب و یا مصرف کننده اهمیت می یابد، دستاورد این نگاه" شناخت رابطه ای است که کنشگر با پدیده ی هنری بر قرار می کند و این دستاورد کمی نیست." (3)
بنابراین انتظار می رود در نمایشگاه های بعدی برگزار کنندگان ضمن بازگشت به متن جامعه و مخاطبان ، تقاضای آنان را در گروه های سنی مختلف مد نظر قرار دهند و از دیدگاه جامعه شناسان و طراحان لباس در جهت هر چه بهتر و موفق تر برگزار شدن اینگونه نمایشگاه ها بهره برند، تا در آینده ای نه چندان دور این حرکت نه از بالا که از درون جامعه سربرآورد.






(1) باستید، روژه.1374. هنر و جامعه ، دکتر غفار حسینی، تهران، انتشارات توس،
(2) همان
(3) هینیک، ناتالی.1384.جامعه شناسی هنر،عبدالحسین نیک گوهر،تهران، نشر آگه




Invitation for cooperation in the English section of Fasleno.com /  Maryam Aghazadeh
موضوع مرتبط :خبر



In the second year of publishing the Fasleno we are delighted to announce that the English section of the Fasleno journal will be inaugurated on the 1st day of the Shahrivar (23rd of August). This website will be the first English social science journal in Iran, and we hope to publish the English journal every month with help of Iranian and foreign sociology experts.
Hitherto some of our readers and members have declared their inclination to cooperate with us. Hence the editorial board of the Fasleno has decided to gather these friends in a meeting to discuss the related matters. We will be honored if those who want to cooperate with us in this matter send us their Email address or phone number so that we could inform you about the time and the place of the meeting.

Fasleno editorial board

به نام خداوند بخشنده مهربان

در دومین سال انتشار فصل نو خوشحالیم به اطلاع برسانیم که بخش انگلیسی فصل نو از اول شهریور (23 آگوست) فعالیت خود را آغاز خواهد کرد. این وب سایت نخستین وب سایت جامعه شناسی به زبان انگلیسی در ایران است و ما امیدواریم با کمک کارشناسان ایرانی و خارجی هر ماهه ژورنال انگلیسی را منتشر کنیم.
تا بحال برخی از اعضا و خوانندگان ما آمادگی خود را برای مشارکت در این بخش اعلام کرده اند. در نتیجه هیئت تحریریه فصل نو تصمیم گرفت این دوستان را در جلسه ای برای بررسی مسائل مربوطه گرد هم آورد. مفتخر خواهیم شد اگر افرادی که تمایل به همکاری دارند آدرس میل یا شماره تلفن خود را برای ما بفرستند تا بتوانیم زمان و مکان جلسه را به اطلاع آنها برسانیم
هئیت تحریریه فصل نو




نگاهی به فیلم "تصادف" (crash) /  آرزو آقایی
موضوع مرتبط :نقد و معرفی فیلم

من و تو انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود...

"شاملو"

فیلم "کرش" به کارگردانی "پل هاگیس" از برندگان اسکار امسال سینمای هالیوود است،
که به زیبایی هر چه تمام مسائل نژاد پرستی، بی اعتمادی و نبود امنیت را در شهر "لس آنجلس" ایالات متحده امریکا بعد از واقعه 11 سپتامبر به تصویر می کشد.

می توان گفت "کرش" یک فیلم اجتماعی بسیار قوی است که تقابل فرهنگها، اقوام و نژادهای مختلف را درقالب درگیریها و اختلافات بین سیاهپوستان و سفید پوستان امریکا و نیز سایر اقوام مهاجر از جمله آسیایی در برخورد با امریکایی ها و...را بیان میکند.
داستان فیلم جریان زندگی افرادی است با قومیتهای مختلف که در یک شهر زندگی می کنند و بر حسب تصادف با هم برخورد می کنند. دو سارق سیاه پوست که اغلب گفتگوهای آنان در مورد تبعیض نژاد و هراسی است که مردم از سیاهان دارند.
یک دادستان به همراه هسرش "جین" که دچار حس تنهایی و ترس عمیقی است، طوریکه خدمتکار را نزدیکترین دوست خود می داند و نمی تواند به آرامشی که می خواهد دست یابد.
یکی از دلایل گیرایی این فیلم برای فارسی زبانان وجود یک خانواده ایرانی است. در همان اوایل فیلم فرهاد و دخترش برای خرید اسلحه وارد مغازه می شوند و مکالمات بین آنها فارسی است، فرهاد که مردی نا آرام و عصبی به نظر می رسد، نمی تواند توهین و کنایه صاحب مغازه را تحمل کند و با داد و فریاد از آنجا خارج می شود.
اینجا اولین صحنه ایست که حقیر بودن یک قوم از نظر دیگری در قالب دعوای لفظی مطرح می شود. و از این پس در قسمتهای مختلف فیلم شاهد تحقیر کردنها و ترسهایی هستیم که افراد داستان نسبت به اطرافیان خود دارند. چرا که وجود نژادهای متفاوت و تقابل میان آنها و نیز بی اعتمادی افراد نسبت به یکدیگر از مسائل و مشکلات کنونی امریکا محسوب می شود. و در این شرایط هر قومی دیگری را عامل نابسامانی ها ی جامعه می داند.
"رایان" پلیس متعصب و نژاد پرستی است که به همراه "هنسون" پلیس تازه کار، مأمور گشت در سطح شهر هستند. زمانیکه حسی منفی از برخورد ناشایست رایان که ناشی از تعصبات نژادپرستانه اوست به بیننده القا می شود، در صحنه ای جذاب کاری انجام می دهد که تمام ذهنیات تماشاگر بهم می ریزد. او با به خطر انداختن جان خود سعی در نجات همسر "کامرون" (کارگردان سیاه پوستی که شب قبل هنگام گشت،رایان او و همسرش را آزرده و تحقیر کرده بود) داشت. و توانست او را از داخل اتومبیلی که هر لحظه امکان داشت منفجر شود،بیرون بکشد.
چنین حادثه ای که دور از انتظار است جایی دیگر توسط "هنسون" خلق می شود، پلیس جوانی که تا آن لحظه شخصیت مثبتی از خود ارائه کرده و به خاطر نژادپرست بودن رایان نمی خواهد کنار او کار کند. در یک لحظه حساس مرتکب قتلی می شود که این حرکت، ذهنیت مثبت تماشاگر را در مورد او دچار تردید می کند.

"هاگیس" به خوبی توانسته بی اعتمادی و نا آرامی را در مردم امریکا نشان دهد و نیز ترسی را که در لایه های مختلف اجتماع به چشم می خورد. نوعی هراس که به نظر می رسد پس از انفجار برجهای دو قلو تاثیر بیشتری در روابط افراد مختلف داشته است.

آنجا که قفل ساز برای آرام کردن دختر کوچکش از ترس گلوله ای که ممکن است از پنجره اتاقش وارد شود، شنل نامرئی را به او هدیه می دهد تا وی را در برابر گلوله محافظت کند و در صحنه ای دلخراش در اواخر فیلم، فرهاد که قفل ساز را عامل اصلی اتفاقی که برایش افتاده میداند به قصد کشت به روی او اسلحه می کشد و دختر کوچک به جای پدرش مورد اصابت گلوله قرار می گیرد، اما هیچ اتفاقی برایش نمی افتد! چون دختر فرهاد قبلاً به جای گلوله های واقعی، گلوله های مشکی کار گذاشته بود.
در فضای پایانی فیلم به نظر می رسد برای مدت کوتاهی آرامشی نسبی حاکم می شود ولی باز یک تصادف و باز درگیری ها و تقابل قومیتهای مختلف ...

معضلات نژاد پرستی و بی امنیتی در این فیلم فقط به شهر لس آنجلس یا حتی امریکا محدود نمی شود. می توان گفت این مشکلات کم و بیش و به گونه های مختلف در تمامی جوامع به چشم می خورد. حوادث غیر منتظره فیلم حکایت از مسائلی دارد که به نوعی گریبانگیر انسان امروز است. پیش فرضها و تفکراتی که بشر بدان دچار است و گاهی نمی خواهد بپذیرد که باید آنها را اصلاح کند.
انسان از خود بیگانه امروز به جای تقویت روابط و شناخت خود و دیگر اقوام و فرهنگها فقط دچار نوعی وحشت و هراس از برخورد با دیگران است و همین تفکرات نژادپرستانه بهانه ایست برای دور شدن اقوام مختلف از هم و حقیر شمرده شدن یک قومیت از نظر دیگری، و توانسته اصل انسانیت را زیر سوال ببرد و جهان را دچار آشوب و هراس کند.


تصادف Crash
کارگردان: پل هاگیس. فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس. موسیقی: مارک ایشام. بازیگران: دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد). ١١٣دقیقه . محصول آمریکا، آلمان.



دیوار(داستان کوتاه) /  سمانه کریمی