مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۸۴ - سال اول - شماره 30 - 15 صفحه / جامعه شناسی انقلاب
انــقلاب, پديده اى غربى يا جهانى؟ /  سيد على ناظم زاده
موضوع مرتبط :انقلابات و جنبش های اجتماعی

پيش درآمد؛
 انقلاب، مقوله اى نوپديد در جامعه انسانى است كه علل مختلف و تبعات فراوانى برای آن قابل تبیین است. تضاد اقتصادى، عدم تعادل ميان ساختارها، نهادها و روابط اجتماعى و بحران در كاركرد جامعه از يكسو و نيز بسيج سياسى، سازماندهى و رهبرى و ايدئولوژى خاص در فرصت سياسى مناسب از دیگر سو، وضعيت يك جامعه را انقلابى مى كند و عدم مديريت صحيح حاكمان و سياستمداران، فضا را به سمت پيروزى انقلاب سوق مى دهد.
 در طول تاريخ سیاسی اجتماعی بشر، انقلاب از هنگامى به عنوان يك مفهوم و واقعيت اجتماعى پذيرفته شد كه در فرانسه در قرن هجدهم ميلادى، اکثریت مردم توانستند حكومت وقت را ساقط كنند، قانون جديدى روى كار آورند و خود، آينده سياسى خويش را رقم زنند. پس از آن، انقلاب ها و نهضت هاى سياسى فراوانى در جوامع مدرن و جهان سوم روى داده است كه هركدام نقش عظيمى در خود آن جوامع و جهان پيرامون آن به جای گذاشته اند. در اين ميان اسلام و كشورهاى اسلامى نيز از انقلاب و نهضت هاى سياسى مبرا نبوده اند. مصر، تركيه، سوريه، لبنان، عراق و خصوصاً ايران تجربياتى از دست را داشته اند و نقش دين اسلام در اين وقايع غير قابل انكار است.
 این واقعیتی غیر قابل انکار است که اسلام دينى اجتماعى و پويا است و كاركردهای اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بسيارى در جامعه ايفا مى كند و از همین رو بررسى جامعه شناختى انقلاب در كشورهاى اسلامى بدون توجه به اسلام و كاركردها و ايده هاى آن، ناقص به نظر مى رسد. بر همین مبنا در اين مقال ابتدا ضمن تبيين مفهوم انقلاب و انواع آن، مدلهاى مختلف و نظريات متفاوت انديشمندان سياسى و اجتماعى درباره انقلاب تشريح شده و رابطه هركدام با دين نيز سنجيده میشود و سپس به تحليل وضعيت ايران، انقلاب اسلامى ايران و مقايسه تطبيقى آن با ديگر انقلاب ها پرداخته شده است؛ شاید در نهایت بتوانیم این سوال را پاسخ دهیم  که ((انقلاب پدیده ای غربی است یا جهانی؟))
 
مفهوم انقلاب
 بررسى مفهوم انقلاب، در انديشه ها و مكاتب مختلف به نتايج و تعاریف متفاوتى منجر شده است. برخى متفکرین، انقلاب سياسى را از انقلاب اجتماعى متمايز كرده اند و در نتيجه تعاريف متفاوتى براى هركدام قائل شده اند. برخى اندیشمندان، انقلاب صلح آميز را از انقلاب خشونت آميز تفكيك كرده اند. برخى دیگر به تمايز ميان انقلاب های بزرگ و کوچک قائل هستند و به هرحال بر مبناى هركسى از ظن خود شد يار من، انديشمندان و صاحبنظران در حوزه هاى مختلف سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى، نظامى و بسيارى از ديگر عرصه ها، سعى كرده اند انقلاب را برمبناى آن چه مى پندارند، تعريف كرده و به تقسيم بندى آن روى آورند.
 لیکن در تعریفی نسبتا جامع می توان انقلاب را نوعى دگرگونى ساختارى و اساسى در سیاست و اجتماع و فرهنگ یک جامعه دانست که علل متفاوتى از جمله فقر، نابرابری، فساد، ظلم، مقابله با ایده های پذیرفته شده و تضاد فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، بحران کارکردها و ساختارهای اجتماعی و بسیج سیاسی و ایدئولوژیک و... مى تواند داشته باشد و در طول زمان، نتايج قابل پيش بينى و غير قابل پيش بينى زيادى را به همراه خواهد داشت. نكته اساسى در انقلاب، تغيير از پايين به بالاست وگرنه تغيير از بالا به پايين و حكومتى، نوعى اصلاح محسوب شده و تغييرات انفجارى چريكى و نظامى نيز در حيطه جنبش ها و بسيج هاى سياسى مطالعه مى شود. ابعاد مهم انقلاب، آنگونه كه استانفورد كوهن ابراز كرده است شامل استحاله ارزشها، دگرگونى ساختارى، تغيير نهادها، تغيير نخبگان، تغيير كانونهاى مؤثر مشروعيت و خشونت است. اما در اين بخش از مقاله سعى مى كنيم به تعاريف متفاوتى از انقلاب و تعاريف مصداقى تر از آنچه در بالا اشاره كرديم، بپردازيم.
نگاه سياسى به انقلاب
 در نگاه سياسى به انقلاب، بيشتر تغيير حكومت و ساختارهاى سياسى مورد توجه است. يكى از انديشمندان علوم سياسى به نام «استفان والت» معتقد است انقلاب، از بين بردن يك دولت مستقل توسط اعضاى جامعه است كه منجر به جايگزين كردن دولت جديد و نظام سياسى جديد مى گردد. «ساموئل هانتينگتون» نيز در همين زمينه معتقد است كه انقلاب، تحولى سريع و اساسى و خشونت بار در ارزشها و اسطوره هاى حاكم بر جامعه و نهادهاى سياسى است.
 در اين ديدگاه، انقلاب وسيله اى براى تغيير وضع موجود به وضع مطلوب است كه علل مختلف سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى موجد و موجب بروز آن است. از اين لحاظ انقلاب، در ارتباط تنگاتنگ با مفاهيمى چون جنبش، كودتا و نهضت است. طبق نظرات این گونه متفکرین، حکمرانان جامعه  نامتعادل از لحاظ كاركردى در هركدام از حوزه هاى مختلف نظام اجتماعى، براى حفظ  خود دو راه را پيشه مى كند: يا سركوب مطلق و فشار زياد بر جامعه، كه ممكن است به نوعى انفجار اجتماعى و ايجاد انقلاب منجر گردد و يا آزادى نسبى در گروه هاى مخالف پیشه می گیرند كه اين راهكار نيز باعث قوت گرفتن انقلابیون و نفوذ بيشترشان بر افكار عمومى و در نتيجه انقلاب مى شود. بنابراين در شرايط عدم تعادل سياسى، وضعيت انقلابى بر جامعه حكمفرما مى شود و در اكثر مواقع اين وضعيت منجر به پيروزى انقلاب خواهد شد.
نگاه اجتماعى به انقلاب
 از جنبه جامعه شناختى، انقلاب تنها تغيير دولت و نظام سياسى نيست و مسئله مهم تر در آن، تغيير ساختها و نهادهاى اجتماعى است که در این صورت رابطه اش با تغيير دولت، عموم و خصوص من وجه است. لذا از نظر جامعه شناسی بسيار انقلاب هايى وجود دارند كه با تغيير دولت به معنى واقعى كلمه همراه نبوده است گرچه تغيير حكومت را در پى داشته است. از جمله انقلاب هاى رنگى و مخملى اخير. و از ديگرسو بسيار تغيير دولت هايى بوده كه روند انقلابى را طى نكرده و از طريق جنبش ملى، جنبش قبيله اى، يا جنبش نظامى (كودتا) ايجاد شده است. البته در همین دیدگاه نیز، تفاوت  نظراتی وجود دارد؛  از يك سو چپ ها و ماركسيست ها هستند كه انقلاب را داراى كاركرد فرض گرفته و جبر تاريخ را به سمت انقلاب مى پندارند و در مقابل ، كاركردگرايان می باشند كه انقلاب را امرى غير كاركردى و خلاف نظم موجود مى دانند که البته اگر به وقوع بپیوندد، آن را علت بى نظمى ها و عدم كاركرد صحيح دولت و نظام اجتماعى موجود مى دانند. اما در کل دو ویژگی مهم در انقلاب اجتماعی، انطباق تغییرات ساختار اجتماعی با شورش های اجتماعی و نیز همزمانی تغییرات سیاسی و اجتماعی با دیگر تغییرات می باشد.
 بدين ترتيب برخى جامعه شناسان، انقلاب را معلول اهمال دولت در حفظ نظم مى دانند از جمله «ويلفردو پاره تو» معتقد است: زمانى انقلاب پيروز مى شود كه حكام وظيفه خود را درباره حفظ نظم به وسيله اجبار فراموش كنند. يا «آنتونى گيدنز» كه سعى دارد با تلفيق سياست و جامعه شناسى تعريفى جامع از انقلاب ارائه دهد و در كتاب مشهور خويش معتقد است كه انقلاب «تصرف قدرت دولتى از طريق وسايل خشن به وسيله رهبران يك جنبش توده اى به منظور استفاده بعدى از آن براى ايجاد اصلاحات عمده اجتماعى» است.
نگاه غير علمى به انقلاب
 علاوه بر نگاه اجتماعى و سياسى به مقوله انقلاب، در طول تاريخ به وقايع و اتفاقات بسيار ديگرى نيز اصطلاح انقلاب اطلاق شده است. از اين منظر هر تغيير محيطى، تغيير ارزشى، تغيير فرهنگى خاص و... كه همراه با نوعى انفجار داخلى و تغيير سهمگين باشد، انقلاب فرض مى شود. انقلاب صنعتى، انقلاب علمى، انقلاب جمعيتى، انقلاب در ادبيات و موسيقى و... همه مقولاتى از اين قبيل اند كه انقلاب به معناى واقعى كلمه نيستند و نوعى تغيير شديد و ساختارى مى باشند كه به علت فقر لغت، لفظ انقلاب بر چنين مفاهيمى نيز ذكر مى گردد. بنابراين آن چه در اينجا ما به عنوان انقلاب، مورد بحث و نظر  قرار مى دهيم و قصد مقايسه تطبيقى داريم، انقلاب سياسى و اجتماعى است كه از قرن 17 در فرانسه آغاز شده و تا به امروز نيز ادامه دارد و هرگز ديگر جنبه ها را در بر نمى گيرد.
انواع انقلاب
 غير از تقسيم بندى انتزاعى انقلاب به سياسى و اجتماعى، در عرصه عمل و واقعيت، انقلاب هاى پيروز شده در طول تاريخ بشر را مى توان در چند دسته تقسيم بندى كرد. كه انديشمند معاصر «جان فوران» به خوبى اين تقسيم بندى را به صورت علمى انجام داده است.
1 ـ انقلاب هاى اجتماعى موفق
 انقلاب هاى اجتماعى موفق، شامل انقلاب هايى بزرگ در قرن گذشته مى باشد كه در آن 5 ويژگى مشترك وجود دارد. در تمامى آن كشورها، 1 ـ توسعه وابسته وجود دارد 2 ـ حكومت سركوبگر وانحصارگر و متكى به شخص اقتدارگر دارد 3 ـ فرهنگ سياسى مقاوت در آن شكل مى گيرد 4 ـ ركود اقتصادى غير قابل انتظار ايجاد شده است و 5 ـ امكان نفوذ خارجى وجود دارد. این شکل از انقلاب ها به ترتيب تاريخى در كشورهاى مكزيك در سال 1920، چين در سال 1949، كوبا در سال 1959، نيكاراگونه و ايران در سال 1979 اتفاق افتاده است.
2 ـ انقلاب هاى اجتماعى ضد استعمارى
 انقلاب هاى اجتماعى ضد استعمارى كه نوعى بسيج سياسى ملى محسوب مى شود، پس از جنگ جهانى دوم و به دنبال تغيير سياست دولت هاى بزرگ اتفاق افتاد. در اين انقلاب ها وضع سياسى داخلى يا ديكتاتورى داخلى مورد توجه و آماج حملات نيست، بلكه حضور يك استعمارگر خارجى است كه جرقه مبارزه و اتحاد را شعله ور مى سازد.
 اين انقلاب ها در طول 50 سال گذشته در كشورهايى رخ داده كه توسعه وابسته و زير سلطه آمريكا، انگليس، فرانسه يا پرتغال داشته اند. دولت داخلی، تحت استيلاى كامل قدرت يا قدرت هاى غربى و بيگانه است. فرهنگ سياسى به سمت سوسياليسم و ملى گرايى نيل پيدا مى كند. و در همه كشورهايى كه اينگونه انقلاب رخ داده يعنى الجزاير در سال 1962، ويتنام در سال 1975، آنگولا، موزامبيك و زيمبابوه در دهه 1970 انقلاب از طريق نوعى ائتلاف چريكى گسترده ايجاد شده است.
3 ـ انقلاب هاى اجتماعى واژگون شده
 جان فوران، انقلاب هاى شكست خورده و وضعيت انقلابى كه به پيروزى نمى انجامد را با نام انقلاب اجتماعى واژگون شده ناميده است. او نماد اين وضعيت را فعالیت های سالوادور آلنده و وقايع شيلى مى داند. كه معتقد است پس از به قدرت رسيدن سران انقلابى در پى يك انقلاب اجتماعى، مردم پشتيبانى لازم را از آن نمى كنند و از طريق يك كودتا يا شكلى ديگر از اقدامات سياسى، قدرت انقلابى سرنگون مى گردد.
 اين شكل از انقلاب كه در كشورهاى گوآتمالا در سال 1954، شيلى در سال 1973، گرنادا در سال 1983 و جامائيكا در سال 1980 مشاهده شده است، در وضعيت سياسى و اجتماعى رخ مى دهد كه مانند شكل هاى قبلى، توسعه وابسته جريان دارد. شكل دولت، ديكتاتورى است و فرهنگ سياسى نيز راديكال و مردم گرايانه است. و البته در همه موارد ذكرشده رهبر انقلابى شكست مى خورد.
4 ـ انقلاب هاى اجتماعى نافرجام
 در اين وضعيت انقلابى، شرايط اجتماعى و ساختار سياسى شبه انقلابى است; هنوز وضعيت انقلابى و عدم تعادل به طور كامل در كشور ايجاد نشده است و اهداف انقلابى و شرايط انقلابى محقق نمى شود، اما دوره اى طولانى از بى هنجارى و بى نظمى در ساختار سياسى و اجتماعى حاكم است.
 در اين وضعيت، ساختار اجتماعى به شكلى وابسته است و مانند ديگر اشكال ذكر شده در آن توسعه وابسته جريان دارد، اما با اين تفاوت كه توسعه قوى و فعال نيست و با نوعى ركود مواجه است. اكثراً در این جوامع، با دولت نظامى مواجه هستيم و در آن از جمله کشورهای  السالوادور از اواخر دهه 70 تا اوايل دهه 90 ميلادى و نيز گوآتمالا در دهه 1940 و پرو و فيليپين در دهه 1980 همراه با جنگ هاى داخلى طولانى، و جنگ هاى چريكى نامنظم است. كه البته به نظر نمى رسد اين وضعيت سياسى، با تعريف انقلاب سازگار باشد و اگر در نهايت به انقلاب انجامد، مى توان آن را مقدمه انقلاب به شمار آورد.
5 ـ انقلاب هاى سياسى
 انقلاب هايى كه بيشتر به تغيير وضعيت و ساختار سياسى منجر گردد و تحولات عظيم اجتماعى و اقتصادى به دنبال نداشته باشد را مى توان انقلاب سياسى ناميد. در همه اينگونه انقلاب ها، سرنگونى حكومت و رهبران حاكم، هدف اصلى انقلاب كنندگان است و بدين جهت بسيار سريع و بدون برنامه ريزى منظم قبلى انجام مى گيرد. از جمله اينگونه انقلاب ها مى توان به چين در سال 1911، بوليوى در سال 1952، فيلپين در سال 1986 و هائيتى در سال 1986 اشاره نمود.
 به نظر مى رسد انقلاب هاى جديد اتفاق افتاده در قرن 21 نيز از اين قبيل هستند و احتمالا اگر انقلابى در قرن 21 موفق شود نيز به همين شكل باشد. چرا كه با جهانى شدن اقتصاد و اطلاعات و... و تجربه زياد كشورها و ديپلماسى فعال و... توانايى ملت ها و خواست آنان كمتر به سمت تغيير اساسى در ساختارهاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى باشد و حداكثر در پى تغيير حكومت ها و دولت ها و سياستمداران هستند كه اگر بتوانند از طريق انتخابات اين هدف را پيگيرى مى كنند وگرنه با تظاهرات و اعتراضات سريع و صريح مانند آن چه در اوكراين، گرجستان و قزاقستان به صورت انقلاب هاى نارنجى و مخملى و رنگى روى داد، اكثريت مردم، اهداف سياسى و اجتماعى خويش را پيگيرى مى كنند و به نظر مى رسد انقلاب هاى آتى در کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه همگى به همين شكل يا شبيه اين وضعيت باشند.
نظريات انقلاب و رابطه آن با دين
 سياستمداران، انديشمندان علوم سياسى و اجتماعى و جامعه شناسان، به ارائه نظريات و مدلهاى متفاوتى از انقلاب پرداخته اند. با توجه به مجال و اندازه اين مقاله سعى مى كنيم در راستاى هدف مقاله به برخى از اين نظريات اشاره نماييم و نسبت هر یک را با دین نیز می سنجیم.
1 ـ مدل كرين برينتون
 «كرين برينتون» معتقد است كه انقلاب نوعى بيمارى و عدم توازن و به مثابه يك تب است که حوادث اوليه و شرايط ناهنجارى و آشوب نيز به عنوان آغاز تب انقلاب عمل مى كنند. به نظر وی به تدريج با افزايش بحران و تضاد در جامعه، اين تب بالا مى گيرد و شورشى ترين انقلابيون، رهبرى انقلاب را برعهده مى گيرند و پس از دوره وحشت، بهبودى آغاز شده و جامعه بيمار به حالت اول بازمى گردد.
 برينتون در جمله اى جالب اينگونه بيان كرده كه انقلاب از سوى مردان كلام تدارك ديده مى شود، به وسيله افراطى ها تحقق مى يابد و سرانجام به دست مردان عمل مهار مى گردد و به سطح جوامع عادى فرومى افتد.
 بر مبناى مدل برينتون، رابطه دين با انقلاب، مستقيم و متقابل نمى باشد و البته يك علت مهم عدم كاركرد صحيح جامعه می تواند مربوط به دين باشد; بدين شکل كه تعادل ميان حكومت و تبليغات رسمى با دين رايج در جامعه نباشد، و افراط و تفريط در اين زمينه، موجب پديدارگشتن نوعى عدم تعادل در بخش هاى جامعه گشته و وضعيت انقلابى را پديد آورد؛ در این صورت دین و دین داری می تواند به عنوان یکی از علل نه مهم ترین و تنها ترین علت ایجاد بیماری و عدم توازن در جامعه ایفای نقش کند و نظام اجتماعی را به سمت انقلاب پیش برد.
2 ـ مدل هانتينگتون
 «ساموئل هانتينگتون» نظريه پرداز مشهور آمريكايى كه فرضيه برخورد تمدنها از سوى او مطرح شده، انقلاب تمام عيار را مستلزم نابودى سريع و خشونت آميز نهادهاى سياسى موجود و تحرك انقلابى به صحنه سياست مى داند. وى انقلاب را معلول واپس ماندگى سياسى و فقدان توسعه سياسى در ساختار سياسى و اجتماعى يك كشور مى پندارد و  2 شرط لازم براى بروز انقلاب را چنين برمى شمارد:
 1 ـ نهادهاى سياسى موجود نتوانند شيوه اى براى اشتراك گزاره هاى اجتماعى نوپديد در سياست و جذب نخبگان جديد در حكومت فراهم سازند.
 2 ـ نيروهاى اجتماعى كه تاكنون از صحنه سياست و ايفاى نقش در نظام سياسى خارج بوده اند، به طور جدى خواستار اشتراك در سياست گردند.
 كه با اين دو پيش زمينه، انقلاب و جرقه هاى آغاز آن ايجاد مى گردد كه البته چنين رويكردى تنها نگاه سياسى به انقلاب است و از نگاه اجتماعى و پيش زمينه هاى اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى غافل است. اما وی به طور کامل از نقش ابعاد اجتماعی در ایجاد انقلاب غافل نبوده و مراحل انقلاب را چنین تشریح کرده است: ( مطالبات جدید مردم – نوسازی اقتصادی – توقعات فزاینده – عدم برآورده شدن انتظارات – ناکامی اجتماعی – سرخوردگی سیاسی – تقاضای جامعه برای مشارکت – عدم موفقیت حکومت در سرکوب – انقلاب )
 هانتينگتون از انديشمندانى است كه توجه زيادى به اديان دارد و نظريه وى نيز بى ربط با مسئله دين نيست. او به صراحت آينده جهان را متأثر از فرهنگ هاى مختلف مى داند كه البته همگى صبغه دينى دارد (مانند تمدن هاى اسلامى، مسيحى، ارتدوكس، آسياى شرقى و هندو و...) و درباره مدل انقلاب نيز وی معتقد است اگر گروه هاى نوپديد و بنيادگرا چه دينى و غير دينى نتوانند در جريانهاى سياسى يك نظام تأثير گذار باشند و به ايفاى نقش بپردازند و البته  قصد چنين مشارکتی را نیز داشته باشند، احتمال حرکت آنان به سمت انقلاب و بسيج سياسى بسیار زیاد است. اين مدل تاحدودى مى تواند تبيين كننده انقلاب اسلامى ايران باشد كه گروه هاى دينى و دينداران در جامعه اسلامى ايران كه سالها به كنار گذاشته شده بودند و طرد شده بودند، به پيروزى انقلاب ايران كمك شايانى كردند.
3 ـ نظريه ماركسيستى
 بر مبناى ايده و مدل ماركس از انقلاب كه تحت نظريات ماركسيستى، كمونيستى و سوسياليستى در حوزه هاى مختلف جامعه شناسى، اقتصاد و سياست مطرح است، انقلاب يك جبر تاريخى و مسئله اى كاركردى و مطلوب است. ماركس بر مبناى نظريه ماترياليسم تاريخى خود، بر اين عقيده بود كه تاريخ سياسى و اجتماعى بشر، بر اساس يك ديالكتيك و تضاد درونى خطى از پيشرفت را دنبال مى كنند كه بر اين مبنا شيوه هاى توليد برده دارى، فئودالى، بورژوازى و سوسياليستى و كمونيستى ايجاد شده است و طى کردن اين مسيرها همگى با انقلاب ممكن است. البته از منظر این نظریه، انقلاب سوسياليستى و کمونیستی از همه پيشرفته تر بوده و در راستاى پيشرفت و عدالت اجتماعى بشر است.
 ماركس، منبع اصلى تضاد را تغييرات اقتصادى و نيروهاى توليد مى داند و به طور كلى تلقى وى از انقلاب، عموماً مسئله اى اقتصادى است كه ريشه، مبنا و علت اقتصادى دارد. بر همين اساس، و زيربنا بودن اقتصاد، ماركس توجه زيادى به فرهنگ ندارد، حتى آن را روبنا و متأثر از اقتصاد و شيوه توليد در جامعه مى داند و لذا به دين نيز اهميت نمى دهد و نقش خاصى براى آن قائل نيست مگر آن كه مى تواند افيون توده ها و گمراه كننده عامه مردم باشد. لذا در چنين مدلى، نمى توانيم نقشى براى دين قائل شويم.
4 ـ نظريه ماكس وبر
 «ماكس وبر» اما بر خلاف ماركس اعتقاد به زيربنابودن اقتصاد ندارد. او به فرهنگ و دين نيز اهميت فراوانى مى دهد و به تحقيق درباره اديان مختلف چون مسيحيت (خصوصاً پروستانتيسم) و اسلام پرداخته و در اين راستا در اثر مهم خويش «اخلاق پروتستان و روحيه سرمايه دارى» اين عقيده را رواج داده كه يك شيوه دينى و مذهبى مى تواند به عنوان زيربنا براى زندگى اجتماعى مطرح باشد و در تحقيق او به روشنى تصريح شده است كه اخلاقيات و مناسك و ايده هاى مسيحيت پروتستانى بوده است كه غرب را به شيوه سرمايه دارى راهنمايى كرده است.
 بر مبناى نظر وبر، انقلاب و تغييرات شيوه زندگى مى تواند جنبه دينى و مذهبى نيز داشته باشد; گرچه او صراحتاً درباره اين موضوع اعلام نظر نكرده است اما به هرحال دین و انقلاب در نظرات ماکس وبر می تواند پیوندی جدانشدنی با هم داشته باشند.
5 ـ نظريه چالمرز جانسون و نیل اسملسر
 چالمرز جانسون سعى كرده است بر خلاف مدل ماركسى انقلاب و بر اساس نظريات پارسونز، بر مسئله عدم تعادل در جامعه تأكيد كند. اما توجه او بيشتر به مسئله ناهمخوانى ميان ارزشهاى فرهنگى عمده جامعه و نظام توليد اقتصادى است.
 وى تغييراتى كه در سيستم ها منجر به انقلاب مى شود را در 4 دسته طبقه بندى كرده است:
 1 ـ منابع خارجى تغيير در ارزشها; به شكل ورود عقايد و ايدئولوژى هاى خارجى به جامعه متعادل
 2 ـ منابع داخلى تغيير در ارزشها; به شكل يدايش عقايد مصلحانه داخلى
 3 ـ منابع خارجى تغيير در محيط; به شكل انقلاب صنعتى يا تغييرات مادى و فيزيكى محيطى
 4 ـ منابع داخلى تغيير در محيط; به شكل رشد فزاينده جمعيت يا مهاجرت.
 جانسون معتقد است به علت شرايط عدم تعادل كه از تغييرات ذكر شده در بالا نشأت مى گيرد، عده اى از مردم از سياست رسمى حكومت و رهبران خويش، گريزان مى شوند كه در اين شرايط اگر حكومت سياست صحيحى حاكم كنند، ممكن است تعادل به جامعه بازگردد و اگر با زور و تهديد، قصد حفظ حكومت را داشته باشند، شرايط و وضعيت انقلابى ناگزيز است.
 در مدل جانسون، جامعه ای متعادل است که تعادل و تناسب میان ارزشها در آن وجود داشته باشد، از این رو دین نیز که حاوی ارزشها، هنجارها، احکام  و اخلاقیات فراوان برای جامعه است، می تواند با نظام ارزشی رسمی عدم تناسب پیدا کرده ، بنابراین عدم تعادل ميان دين ورزى جامعه و سياست رسمى حكومت درباره دين، احتمال ايجاد انقلاب را افزايش مى دهد.
نیل اسملسر نیز علت انقلاب را بحران و کج کارکردی سیستم ها در جامعه می داند و معتقد است 6 مرحله ایجاد انقلاب چنین است: شرایط ساختاری مساعد برای ایجاد جنبشها، فشار ساختاری و بروز تضاد منافع ، رشد باورهای تعمیم یافته، عوامل شتاب دهنده و رویدادهای خاص، بسیج شرکت کنندگان برای عمل و عملکرد کنترل اجتماعی به شکل اصلاحات یا سرکوب.
بر مبنای این مدل نیز دین، ایدئولوژی دینی، فرهنگ دینی و بنیادگرایی یا تعصب دینی می تواند به ایجاد شرایط مناسب برای ایجاد انقلاب و نیز شکل گیری باورهای عمومی در انقلاب کمک شایانی کند و رهبران دینی نیز بهتر و بیشتر می توانند به بسیج انقلابی نائل شوند. 
6 ـ مدل جيمز ديويس
 «جيمز ديويس» از ديگر نظريه پردازان انقلاب، در تبيين انقلاب به مسئله خاصى اشاره دارد كه البته امروزه از سوى اكثر جامعه شناسان پذيرفته شده و به عنوان يك پيش فرض مطرح است و آن اين موضوع مهم كه انقلاب نه در شرايط فقر شديد، ظلم شديد، استبداد مطلق و استيصال بلكه در شرايطى پديد مى آيد كه شرايط زندگى تا حدى بهبود يابد و در نتيجه سطح انتظارات عامه مردم بالا رود. وى معتقد است: «اين محروميت مطلق نيست كه منجر به اعتراض مى شود; بلكه محروميت نسبى است كه اختلاف بين سطح زندگى اى است كه بر مردم تحميل شده و آن چه كه فكر مى كنند عملا بايد دارا باشند.»
بر مبناى اين مدل شبيه آن چه ماركس مى گفت، اهميت مسائل اقتصادى بيشتر از ديگر مسائل است البته با اين تفاوت كه ديويس، اقتصاد را زيربنا فرض نمى گيرد و ما مى توانيم اين مدل را با هر مدل ديگرى تلفيق كنيم و اگر معتقديم دين مى تواند عامل محرك باشد و نقش آفرين در ايجاد انقلاب، در این نظریه نیز قابل تبیین است.      
  
7 ـ مدل چارلز تيلى
 «چارلز تيلى» در نظريات خويش سعى كرده 4 عامل و جنبه اصلى كه عمل جمعى رابه سمت اعتراض و تغيير وضع موجود سوق مى دهد بيان كند. او در تبيين اين مسئله به اين عوامل اشاره مى كند:
 1 ـ سازمان گروه; هر گروه اجتماعى براى دستيابى به اهداف خويش نياز به اين عامل مهم و حياتى دارد و بايد به شكلى منظم سازمان يافته باشد.
 2 ـ بسيج; كنترل منابع كافى براى يكى ساختن و مشترك كردن عمل جمعى نيز كه به صورت بسيج سياسى صورت مى گيرد از ديگر پيش زمينه ها و مؤلفه هاى مهم است.
 3 ـ منافع مشترك; سود و زيانى كه كنشگران فعال در انقلاب مى سنجد و طبق آن عمل مى كنند از ديگر مسائل مهم است.
 4 ـ فرصت; فرصت دنبال كردن هدفهاى انقلابى خصوصاً فرصت زمانى نيز از عوامل مهم در اين زمينه است.
 شكل گيرى انقلاب دينى در اين مدل، قابليت تبيين زيادى دارد. دين خصوصاً دينى مانند اسلام، داراى 3 خصوصيت اول اين مدل مى باشد به طورى كه سازمان دهى خاصى ميان پيروان اديان وجود دارد كه بيشتر از طريق ايدئولوژى دينى و مناسك و احكام فردى و جمعى دين صورت مى پذيرد. همچنين بسيج گروهى در مورد دينداران به بهترين نحو صورت مى گيرد و با رهبرى دينى و حساس كردن عامه دينداران بر مسائل خاص دينى مى توان آنها را به راحتى در موردى خاص بسيج كرد و البته منافع مشترك و هدف مشترك نيز كه در مورد دينداران به صورت قابل توجهى وجود دارد، به این مسئله مدد می رساند. بنابراين با تلفيق اين نظريه و نظرياتى كه قبلا مطرح نموديم مى توانيم اين ادعا را داشته باشيم كه در شرايط عدم تعادل در جامعه و البته عدم استيصال، اگر دينداران نتوانند در چارچوب سياسى و اجتماعى موجود به اهداف خويش دستيابى پيدا كنند، احتمال جنبش و شورش و نهضت و حتى انقلاب سياسى و اجتماعى به شكل فزاينده وجود دارد.
8 ـ مدل جهانى شدن معكوس
 جهانى شدن معكوس نظريه اى است كه معتقد است برخى انقلاب ها مانند انقلاب اسلامى ايران، مقابل جريان جهانى شدن كه سرمايه دارى و فرهنگ غربى را جهانى مى كند، ايجاد مى شود و نوعى جهانى شدن معكوس را نمايندگى مى كند كه در آن عوامل فراساختارى مانند دين، نژاد، محيط زيست و حقوق بشر مورد توجه است. بر اين اساس «انقلاب اسلامى، مبنى بر يك انرژى است كه آن را فراقدرت و يك قدرت اجتماعى بومى - جهانى معكوس مى توان تلقى كرد كه همه اصول قدرتى بومى و جهانى را درنورديد. اين فراقدرت اجتماعى، بسيارى از روندهاى بعدى خود را بدون برخوردارى از يك سامان و سازمان  قدرتى جهانى دنبال خود كشاند و منشأ تغييرات بنيادى در ايران و جهان پيرامون خود شد.»

ويژگى هاى انقلاب اسلامى و مقايسه با ديگر انقلاب ها
نگاهی به نهضت هاى اسلامى
 به طور كلى اسلام، دينى اجتماعى است؛ پيامبر اكرم (ص) تشكيل حكومت داده اند و سيره ائمه معصومين (ع) نيز به طور نسبی مبتنى بر دخالت در سياست بوده است. البته بر همين مبناست كه ميان روشنفكران ايران امروز، اختلاف اساسى در پذيرش سكولاريسم وجود دارد. و بر مبناى مقدمه اى كه ذكر كرديم ايجاد جامعه اى اسلامى و البته كاملا اسلامى بدون دخالت دين در جامعه و سياست دور از واقعيت به نظر مى رسد. بر همين مبنا ست كه در طول تاريخ اسلام، هميشه حكومت اسلامى وجود داشته است از ابتداى تاريخ اسلام كه حدود نيمى از جهان را در اختيار داشت تا دوران عثمانى و حكومت 400 ساله آن و پس از آن نيز، امروز بيش از يك ميليارد نفر مسلمان در 50 تا 60 كشور اسلامى زندگى مى كنند كه در بسيارى از اين كشورها، دين اسلام نقش اساسى در سياست و اجتماع ايفا مى كند و در كنه عقايد اسلامى چه شيعه و چه سنّى، عقيده به مصلح اجتماعى و هدايت كننده موعود كه جهان را پر از عدل و داد كند و اسلام را در جهان مسلط نمايد، وجود دارد. لذا فارغ از ارزشگذاری، اسلام بدون سياست و سياست مسلمانان بدون تعاليم دينى شان ناقص است و بر همين اساس، در چند صد سال گذشته، هميشه نهضت ها و شورش هاى اسلامى در كشورهاى مختلف وجود داشته كه در حيات سياسى و اجتماعى مسلمانان و جهان پيرامون آنها تأثير شگرفى داشته است.
 نكته اساسى در اينجاست كه بسيارى از نهضتها و جنبش هاى سياسى واقع شده در جهان اسلام، صبغه و رنگ و بوى كاملا دينى دارد و به دور از تئورى هاى اقتصادى، كاركردى و تضادى و...، تنها اسلام و رشد و اعتلاى آن و نيز ايده هاى اسلامى بوده كه موجب و موجد جنبش سياسى و انقلاب شده است. شيعه به طور عمومى مذهب اعتراض است و با توجه به مظلوم واقع شدن در برهه هايى از تاريخ و نيز تعاليم ائمه شيعه، وجود اعتراض و جنبش سياسى جزو تعاليم اساسى محسوب مى شود. اهل سنت نيز مبرا از این مسئله نیستند، طبق برخی  تعاليم آنان معتقدند «خداوند هر 100 سال مردى براى امت برمى انگيزد كه دين او را توسط وى بازسازى كند و سامان دهد» يا امروز كه بنيادگرايى هایى در اهل تسنن و خصوصاً گروه هايى مانند القاعده مشاهده مى كنيم همه دليل بر سياسى بودن و فعال بودن مذاهب مختلف اسلامى در طول تاريخ است.
 از قرن 13 هجرى قمرى، نهضت هاى اسلامى، سرعت و شدت بيشترى يافت كه وجه مشترك آنان اين بود كه همگى بر اين عقيده بودند كه اسلام، توانايى آن را دارد كه به صورت كه يك مكتب و ايدئولوژى، راهنما و تكيه گاه براى جامعه اسلامى باشد و سعادت و پيشرفت دنيوى و اخروى را به دنبال داشته باشد. استاد مرتضى مطهرى در كتاب خويش «نهضت هاى اسلامى در صدساله اخير» به بررسى اجمالى و تاريخى نهضت هاى اسلامى پرداخته كه در مجموع به فعاليت هاى سياسى افراد مختلفى مى پردازد كه به برخی از آنها اشاره مى كنيم، البته اين نكته را ذكر كنيم كه اين نهضت ها تماماً وابسته به فرد است و حالت عمومى و فراگير كمترى داشته است و کمتر می توانیم نسبت انقلاب را به آنها بدهیم.
 1 ـ سيد جمال الدين اسدآبادى; وى به عنوان يك متفكر سياسى و اجتماعى به شناخت جهان در آسيا، آفريقا و اروپا پرداخت  و در مجموع استبداد داخلى و استعمار خارجى را مشكل اساسى در جهان اسلام تشخيص داد و بر همين اساس راهكارهايى را مورد توجه قرار داد از جمله اتحاد اسلام، آگاهى سياسى مسلمانان، شركت فعالانه در امور مختلف، تجدد گرايى و فراگيرى علوم غربى و در عين حال عدم خود باختگى در مقابل فرهنگ غربى، مبارزه با خودگامگى و دورى از خرافات و عقايد انحرافى و متحجرانه.
 2 ـ شيخ محمد عبده; عبده كه شاگرد سيد جمال بود، توجه خاصى به بحران انديشه مذهبى و مسئله اسلام و مقتضيات زمان داشت. در همين زمينه او معتقد به مبارزه با جمود فكرى و قشرى گرى علماى دينى بود و نيز بر اين مسئله تأكيد داشت كه نبايد در انطباق اسلام با علم جديد، افراط و زياده روى شود. او مانند سيد جمال به اتحاد مسلمين خصوصاً شيعه و سنى عقيده راسخ داشت.
 3 ـ كواكبى; كواكبى از ديگر انديشمندان مسلمان در صد سال اخير و اهل سوريه بوده كه بيشتر به آگاهى سياسى و شعور سياسى با استمداد از شعور دينى توجه داشت.
 4 ـ اقبال لاهورى; اقبال از شعرا و انديشمندان فارسى زبان اما پاكستانى است كه تأثير زيادى بر جامعه اسلامى داشته است او به معنويت همراه با توجه به غرب و پيشرفت نگاه داشت. و با اينكه جزو اهل تسنن به شمار مى رفت اما احترام زيادى به اهلبيت پيامبر (ع) قائل بود.
در مجموع این افراد نهضت های اسلامی را در قرن گذشته پیگیری کرده اند اما هیچ یک موفق نشده اند موجی عظیم همراه با انقلاب سیاسی ایجاد کنند. اما در چند سال گذشته دین و دین گرایی در کشورهای اسلامی، جنبش ها و وقایع و بحران های سیاسی و اجتماعی زیادی ایجاد کرده و منشا تحولات فراوانی شده است که وقایع مصر، لبنان، سوریه، عراق، کویت و... از آن جمله اند، اما از همه مهم تر در این میان انقلاب اسلامی ایران است.
ماهيت انقلاب اسلامى
 ايران كشورى خاص در منطقه خاورميانه است، بیش از 1000 سال اشغال، استبداد تاريخى، حيات قبيله اى، جمع گرايى، توهم توطئه، عدم تجربه واقعى مدرنيته و عدم تولد فردیت در جامعه از ايران و ايرانيان، وضعيتى خاص آفريده است. اگر بخواهيم در چند جنبه به طور خاص و اجمالى اوضاع ايران را در هنگام انقلاب بررسى كنيم، به اين نتايج مى رسيم:
 اوضاع سياسى; وضعيت ايران از لحاظ سياسى، پادشاهى مطلقه بوده و هميشه با عدم مشاركت سياسى مردم روبرو بوده است، فساد مالى و ادارى فراگير و فقر عمومى هميشگى، ناشى از فساد ادارى و فقدان لياقت و شايستگى و صلاحيت در بوروكراسى ايران نمايان بوده و استعمار و استبداد به صورت دورانى بر اين مملكت حكمرانى مى كرده است تا آنجا كه در دوران اخير يعنى حكومت محمدرضا پهلوى، استبداد داخلى همراه با استعمار نامحسوس خارجى بوده است.
 اوضاع اقتصادى; فقر و فساد و نابرابرى در چند صد ساله اخير گريبان گير ايرانيان بوده است و البته اين موضوع، خيلى به عنوان مسئله براى جامعه ما مطرح نبوده است. و البته با توجه به بهبود وضعيت اقتصادى در چند سال قبل از انقلاب به واسطه فروش خوب نفت، طبقه متوسط جديدى ايجاد شد كه كارمندان دولت بودند و به طور كلى وضعيت اقتصادى چندان نگران كننده اى بر اين حاكم نبود.
 با توجه به اين مسائل و اوضاع نظامى و اجتماعى و فرهنگى ايران در دهه 1350 هجرى شمسى، نظریه پردازان، انقلاب ايران را با تئورى هاى متفاوتی تبیین و تشریح کرده اند. از لحاظ سياسى، استبداد حكومتى در آخر به كمى آزادى منجر شد، شكاف طبقاتى، در عين حال عدم وجود وضعيت استيصال از عوامل مهم در ایجاد انقلاب بوده است. اما آن چه بيشتر در انقلاب ايران و اهداف و نتايج آن قابل تبيين است، مسئله اسلامى بودن آن است. شاه با توجه به رويكرد مدرن و غربى خود، و نيز تأسى از پدرش رضاخان و كشورهايى مانند تركيه و مصر، دينى بودن جامعه ايران را به فراموشى سپرد و در بسيارى از جاها نيز آن را مقابل مدرن شدن و پيشرفت مى دانست. در اين وضعيت او بسيارى از عقايد دينى را زير پا گذاشت، در مقابل مقدسات ايستادگى كرد و جامعه اى سكولار و رو به لائيسيسم را پيگيرى مى كرد كه اين با وضعيت اجتماعى مردم تقابل محسوس داشت. مردم ايران، مردمى دينى بودند و عقايد دينى خصوصاً با مناسك و احكام جمعى مانند نماز جماعت، روزه، مجالس عزادارى و... فراموش ناشدنى بود و اينها همراه با يك رهبرى قوى و كاريزما چون امام خمينى، توانست انقلابى دينى را پايه گذارى كند.
 بر اين اساس گرچه انقلاب ايران، برگرفته و متأثر از متغيرهاى فراوان اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى چون فقر، نابرابرى، مهاجرت، استبداد، طبقه متوسط شهرى، ضعف دستگاه نظامى رژيم، عدم حمايت خارجى ها و... بود، اما علت اساسى و شرط لازمه براى انقلاب مردم ايران، اسلام و تعاليم اسلامى و رهبران دينى بود كه بدون آنها، و بدون شكل گيرى ائتلاف هاى گسترده ميان گروه هاى دينى با طبقات سنتى و طبقه متوسط جديد، ايجاد انقلاب، بعيد به نظر مى رسيد.
 جان فوران، نظريه پرداز معاصر كه به تحقيقات اساسى درباره جامعه ايران و انقلاب اسلامى پرداخته است در تحليل چند متغيره به تبيين علل انقلاب اسلامى پرداخته است كه در نموداری به خوبى اين متغيرها را تبیین کرده است. او در این نمودار به آشکاری به ساختار اجتماعی مذهبی ایرانیان و ائتلاف های چند طبقه ای مخالفان اشاره نموده است.
ساختار اجتماعى   -------   توسعه وابسته   --------   دولـــت سركــوبگــر  ---------  باز شدن نظام جهانی
-------- فرهنگ سیاسی مخالفان -------افت اقتصاد داخلی -------ائتلاف چند طبقه ای -------- بروز انقلاب اسلامی

مقايسه انقلاب اسلامى با ديگر انقلابها
 با توجه با به تئورى هاى مختلف انقلاب و انواع انقلاب كه به آنها شاره کردیم، تفاوتهاى فاحشى ميان انقلاب اسلامى ايران و ديگر انقلابها قابل تبيين است.
 مقايسه ميان وضعيت سواد، شهرنشينى و بخش كشاورزى در شرايط انقلاب ايران با انقلاب هاى چين، ويتنام، روسيه، مكزيك و حتى فرانسه جالب توجه است كه به طور كلى با آنها متفاوت است و ايران به واسطه مدرنيزاسيون حكومتى وضعيتى بسيار بهتر از لحاظ اقتصادى و اجتماعى در مقايسه با ديگر انقلاب ها داشته و در اين مقايسه مى توان به خوبى به عامل و نقش مهم دين پى برد.


انقلاب                    فرانسه             مكزيك            روسیه              چين               ويتنام                 ايران
سال انقلاب               1789            1910              1917              1927             1945             1979
درصد سواد                  -                 15                    -                  10                 18                 50               
درصد شهرنشينى           -                  10                   -                  10                 15                 50
نيروى كار كشاورز       85                70                 67                 69                 81                 40


 كه البته در اين مقايسه نبايد وضع زمانى را نيز ناديده گرفت كه تأثير زيادى دارد ولى در عين حال بايد بر اين مسئله تأكيد داشت كه انقلاب هاى مهم در عرصه جهانى در چنين شرايط اقتصادى و اجتماعى روى داده و انقلاب ايران با وضعيتى كاملا متفاوت.
 ساموئل هانتينگتون، نيز در جدولى به مقايسه الگوى شرقى و غربى انقلاب پرداخته كه در تبيين تفاوت انقلاب اسلامى با انقلاب هاى غربى نكات جالب توجهى را ذكر كرده است.

مقايسه الگوى شرقى و غربى انقلاب
مقوله انقلابى                              الگوى غربى                                 الگوى شرقى
توالى مراحل انقلاب                        تاحدودى مشخص                                         مشخص
تحرك سياسى                            علت نابودى رژيم قبلى                           معلول سرنگونى رژيم قبلى
دوران بعد از انقلاب         نبرد طولانى ميان گروه هاى انقلابى         نبرد قدرت ميان ضد انقلابيون و انقلابى ها
واژگونى نهادهاى رژيم قبلى          در پايان نبرد انقلابى                                   در آغاز نبرد انقلابى
زمان آغاز انقلاب                                 نا مشخص                                               مشخص
محل قدرت رسيدن انقلابيون              محلى دور از پايتخت                                    پايتخت رسمى
خونين ترين نبردهاى انقلابى             قبل از پيروزى انقلاب                              بعد از پيروزى انقلاب
زمان به پايان رسيدن نبردها                       مشخص                                              نامشخص
تصرف نهادهاى قدرت                               به كندى                                             به سرعت
ماهيت رژيم پيش از انقلاب                     تا اندازه ای مدرن                                      بسيار سنتى
نبرد عمده                                       ميان انقلابيون و حكومت                       ميان ميانه روها و تندروها
قدرت ميانه روها                                       شكننده و ضعيف                                    شكننده
ارعاب                                    پيش از انقلاب و عليه ضد انقلاب              پس از انقلاب و عليه ميانه روها
مهاجرت وابستگان                            در پايان نبدر انقلابى                                 در آغاز نبرد انقلابى
منابع و مآخذ
كتاب
1 ـ بشيريه، حسين، «انقلاب و بسيج سياسى»، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ پنجم 1379.
2 ـ فوران، جان، «مقاومت شكننده; تاريخ تحولات اجتماعى ايران»، ترجمه احمد تدين، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، چاپ چهارم 1382.
3 ـ فوران، جان، «نظريه پردازى انقلاب»، ترجمه فرهنگ ارشاد، نشر نى، چاپ اول 1382.
4 ـ كوهن، استانفورد، «تئورى هاى انقلاب»، ترجمه عليرضا طيب، نشرقومس، چاپ چهارم 1382.
5 ـ گيدنز، آنتونى، «جامعه شناسى»، ترجمه منوچهر صبورى، نشر نى، چاپ پنجم 1378.
6 ـ مطهرى، مرتضى، «نهضت هاى اسلامى در صدساله اخير»، انتشارات صدرا، چاپ بيستم 1378.

نشريه و سايت اينترنتى
7 ـ اخضرى، فروغ السادات، «انقلاب اسلامى و نظريه هاى انقلاب»، جام جم آنلاين، 6 خرداد 1382.
8 ـ پورفرد، مسعود، «انقلاب اسلامى، پرسشها و چالشها»، سايت اينترنتى WWW.BASHGAH.NET
9 ـ پيران، پرويز، «جامعه اى با مردم پيچيده»، ماهنامه نامه، شماره 29، اسفند 1382.
10 ـ جلايى پور، حميدرضا، «انقلاب و بحران دستاورد»، ماهنامه نامه، شماره 29، اسفند 1382.
11 – حسین زاده، مهدی، ((تبیین کارکردگرایی ساختاری پیرامون انقلاب))، روزنامه شرق، یادنامه انقلاب، بهمن 84.
12 ـ رضى، ولى الله، «انقلاب و اصلاح»، ماهنامه نامه، شماره 29، اسفند 1382.
12 ـ عاملى، سعيدرضا، «جهانى شدن معكوس و انقلاب دينى»، سايت اينترنتى WWW.CCIR.COM
13 ـ محقق معين، محمد حسن، «مفهوم شناسى انقلاب»، سايت اينترنتى WWW.MOEIN.NET
15 ـ مؤمنى راد، احمد، «آخرين انقلاب قرن»، سايت اينترنتى WWW.EHYA.COM




اهداف انقلاب اسلامي و چالش‏هاي آن در دهه سوم /  بهناز خسروی
موضوع مرتبط :انقلابات و جنبش های اجتماعی

”يكي از مباحث اساسي و چالش برانگيز در قالب بررسي هر انقلابي، بحث اهداف آن انقلاب است. آيا اساساً انقلاب‏ها در جستجوي اهدافي شكل گرفته‏اند و يا مي‏توان براي آنها پس از گذشت مدت زماني از تاريخ وقوعشان اهدافي متصور شد؟ اين پرسش، مسأله‏اي است كه در مورد انقلاب اسلامي نيز بسيار روشن و جدي خود را نشان مي‏دهد، گرچه در موضوع انقلاب اسلامي وجود دو نكته مهم و اساسي، جايگاه و اهميت بحث را متفاوت مي‏كند؛ يكي از اين نكات، فرهنگي بودن اين انقلاب و تكيه آن بر اهداف مشخصي از جنس باور و انديشه است كه بنا به ادعاي بسياري از انقلابيون و تحليلگران از ويژگي‏هاي شاخص انقلاب سال 1357 ايران است و نكته دوم پاي‏بندي آن بر راهكارهاي مبتني بر فرآيندهاي جمعي و مردمي، به جاي جنگ و لشكركشي است كه اين امر بيشتر در قالب شعارها خود را نشان مي‏داد“.
دكتر علي‏محمد حاضري، مدير گروه علمي ـ تخصصي جامعه‏شناسي  انقلاب در انجمن جامعه شناسی ایران، با بيان مطالب بالا در واقع مقدمه‏اي را در بحث جلسه اسفندماه سال گذشته در اين گروه با عنوان ”اهداف انقلاب اسلامي و چالش‏هاي آن در دهه سوم“ عنوان كرد.
پس از آن، سخنران اين جلسه، دكتر محمدحسين پناهي عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی، در بحثي يك ساعته به بيان تحقيق خود در اين زمينه با عنوان ”جامعه‏شناسي شعارهاي انقلاب اسلامي“ كه به تازگي در قالب يك كتاب منتشر شده است، پرداخت. وي در آغاز سخنان خود گفت: ”راههاي مختلفي براي برآورد اهداف انقلاب‏ها، از جمله انقلاب اسلامي، وجود دارد؛ يكي از اين راهها پرسش از رهبران انقلاب است. علاوه بر آن، تحليل گفتارهاي رهبران و همچنين بررسي نقطه نظرات مردم و پرسش از آنها، به ويژه عده‏اي كه در زمان انقلاب بوده‏اند؛ از جمله راه‏هاي ديگري است كه در اين مطالعات مي‏توان به آنها مراجعه كرد“.
دكتر پناهي در عين حال تأكيد كرد: ”پرسش از نسل بعدي انقلاب نيز راهكار ديگري است كه نه تنها مشكلي ايجاد نمي‏كند بلكه مقايسه بين دو نسل، سبب شناخت نظرات نسل بعد از انقلاب در مورد اهداف پدران و پيشينيان خود در رويكرد آنها به اين موضوع مي‏شود“.
او همچنين از بررسي ايدئولوژي انقلاب به عنوان روش ديگري براي بررسي اهداف آن ياد كرد و در عين حال گفت: ”يك راه بررسي اهداف انقلاب نيز بررسي شعارهاي انقلاب است كه من در تحقيق خود، اين راه اخير را انتخاب كردم و براساس تحليل محتواي اين شعارها اهداف انقلاب را مورد ارزيابي قرار داده‏ام“.
پناهي يادآور شد كه زمان گردآوري اين شعارها نيز در اين روش بايد زمان قابل قبولي باشد كه او بر اين اساس، مقطع زماني چهار ساله از مهر 1356 تا شهريور 1360 را انتخاب كرده است چرا كه به نظر مي‏رسد در اين مقطع، هنوز انقلاب در جريان بوده و کاملا مستقر نشده است.
او به گفته خود براي تحقيقش از تمامي منابع مكتوب از جمله منابع چاپي و غيرچاپي و حتي مطالب نوشته شده بر روي ديوارها استفاده كرده و از اين ميان، آنچه را تحت عنوان شعار آمده بود، استخراج كرده است.
وي افزود: ”از ميان آنچه گردآوري شده بود، با تحليل محتوا شعارها را از اشعار گونه‏ها جدا كرديم و در پایان حدود 4000 شعار از اين ميان انتخاب شد“.
اين مدرس جامعه‏شناسي سياسي ادامه داد: ”مجموعه شعارهاي گردآوري شده را به شش محور تقسيم كرديم محور اول، شعارهاي مربوط به شرايط داخلي و وضعيت نامطلوب رژيم گذشته است كه حدود 20% كل شعارها را در برمي‏گيرد. محورهاي بعدي، شعارهاي مربوط به اهداف، ارزش‏ها و آرمان‏هاي انقلاب (18%) و شعارهاي مربوط به چگونگي سرنگوني رژيم، شعارهاي مربوط به مرحله بعد از به قدرت رسيدن انقلابيون، شعارهاي مربوط به شخصيت‏هاي انقلاب و در پايان، شعارهاي مربوط به شخصيت‏هاي بين‏المللي خارجي را شامل مي‏شود“.
وي گفت كه در مرحله بعدي تقسيم‏بندي شعارها براي اين تحقيق، در شعارهاي مربوط به اهداف، ارزش‏ها و آرمان‏هاي انقلاب اسلامي، اهداف و ارزش‏هاي سياسي انقلاب 36% از شعارهاي اين دسته، اهداف و ارزش‏هاي فرهنگي 49% و اهداف و ارزش‏هاي اقتصادي تنها 5% از اين شعارها را به خود اختصاص مي‏دادند و اين در حالي است كه شعارهاي مربوط به مبارزه و شيوه‏هاي مربوط به تحقق اهداف انقلاب، 10% از اين شعارها را شامل مي‏شوند.
به تعبير دكتر پناهي، اگر توزيع و تكرر شعارها را مبنا قرار دهيم، مشخص مي‏شود كه مهم‏ترين هدف انقلاب، در واقع اهداف و ارزش‏هاي فرهنگي آن است و در اين راستا، اهداف و ارزش‏هاي سياسي در اولويت بعدي قرار گرفته و در نهايت اهداف و ارزش‏هاي اقتصادي اولويت بسيار پاييني از خواسته‏هاي مردم در شكل‏گيري انقلاب اسلامی سال 57 را به خود اختصاص داده است.
او با بيان اينكه تفاسير مختلفي از اين آمارها مي‏توان ارائه داد، گفت: ”يك تفسير همان است كه مهم‏ترين هدف انقلاب اسلامي، براساس آرمان‏هاي فرهنگي شكل گرفته و در واقع مردم يا انقلابيون بيش از هرچيز از وضعيت نامطلوب فرهنگي بر آشفته بودند و آن را غيرقابل تحمل مي‏دانستند. آنها در مرحله بعدي، به وضعيت سياسي و نامطلوب رژيم توجه داشتند و مي‏خواستند درصدد تغيير آن برآيند و در واقع نظام سياسي مناسب‏تري را جايگزين كنند اما به نظر مي‏رسد اهداف اقتصادي چندان مورد توجه مردم نبوده‏اند كه شايد بتوان يكي از علل اين امر را به وضعيت نه چندان بغرنج اقتصادي مردم در آن دوره، مربوط دانست“.
پناهي در تجزيه و تحليل اهداف سياسي انقلاب، نيز به دسته‏بندي شعارها پرداخت و در اين باره گفت: ”شعارهايي كه جمهوري اسلامي را به عنوان هدف و آرمان انقلاب مطرح مي‏كنند، شعارهايي كه به تبليغ حكومت اسلامي مي‏پردازند، شعارهايي كه آزادي‏ها و حقوق سياسي را مطرح مي‏كنند، شعارهايي كه اهداف و ارزش‏هاي ديگري غير از آزادي‏هاي سياسي را مورد توجه قرار مي‏دهند و شعارهايي كه به تبيين نهادهاي سياسي خاص مي‏پردازند، در اين دسته‏بندي‏ها جاي مي‏گيرند“.
او در اين زمينه تصريح كرد: ”در آن زمان، يكي از بحث‏هاي مهم بر سر اين بوده كه يك عده خواهان جمهوري اسلامي بودند كه 56 نوع شعار در اين دسته جاي گرفته (حدود 21% شعارهاي سياسي) وعده ديگر، حكومت اسلامي را تبليغ مي‏كردند و در اين مورد حدود 16 شعار يافته شده است“.
وي افزود: ”آزادي‏ها و حقوق سياسي با 69 شعار (26%) حجم قابل توجهي از شعارها يا به عبارت ديگر، آرمان‏ها و اهداف سياسي را در آن دوره به خود اختصاص مي‏دادند كه اين نشان مي‏دهد بحث آزادي سياسي و حقوق سياسي، از مهم‏ترين خواسته‏هاي مردم انقلابي سال 1357 بوده است“.
پناهي تأكيد كرد: ”توجه مردم به مقوله آزادي‏ها و حقوق سياسي، نشانه توجه خاص آنها به لزوم آزادي شهروندان به عنوان مهم‏ترين خواسته سياسي آن زمان بود و با بررسي شعارها مشخص مي‏شود انقلابيون جمهوري اسلامي را به عنوان بستري براي تحقق آزادي و حقوق سياسي خود مد نظر داشتند“.
او در ادامه گفت كه اگر به اهداف و ارزش‏ها فرهنگي انقلاب نگاهي بيفكنيم، متوجه مي‏شويم علاوه بر اينكه اين ارزش‏ها مهم‏ترين آرمانهاي انقلاب را در برمي‏گرفته‏اند، شعارهاي مطرح آنها، ارزش شهادت و جانبازي (41%)، اهميت دين اسلام و ضرورت توجه به آن (31%)، ارزش حجاب اسلامي (6%) اسطوره‏هاي اسلامي (16%) و ساير ارزش‏ها و هنجارهاي اسلامي (4 درصد) را شامل مي‏شود.
وي افزود: ”نگاهي به ارزش‏هاي اقتصادي مطرح در زمان انقلاب، در قالب شعارهايي كه بيان مي‏شد، نشان مي‏دهد نفي فقر و محروميت‏هاي اقتصاد و حمايت از طبقات محروم در اولويت نخست و مخالفت با سرمايه‏داري و طبقات مرفه در اولويت بعد، مهم‏ترين اهداف اقتصادي شكل‏گيري انقلاب اسلامي بوده است“.
پناهي در ادامه اين نشست گفت كه يكي از دانشجويان دوره دكتري در همين مقطع زماني، با استفاده از كتاب صحيفه نور گفته‏هاي رهبر انقلاب را تحليل محتوا كرده است. او مقايسه‏اي بين شعارهاي انقلاب و گفتار و اعلاميه‏هاي رهبر انجام داده كه نتيجه آن در شماره 20 فصلنامه علوم اجتماعي دانشگاه تهران نيز آمده است. در اين مقايسه مشخص مي‏شود كه اين دو سازگاري زيادي با هم داشته و بسيار به هم نزديك بوده‏اند.
دكتر پناهي در بخش دوم سخنراني خود، به بررسي چالش‏هاي مربوط به اين اهداف در دهه سوم انقلاب پرداخت. او در اين زمينه گفت: ”اگر چالش‏هاي سياسي را در مد نظر قرار دهيم، اهداف سياسي انقلاب اسلامي نشان مي‏دهند كه مهم‏ترين آرمان مطرح در آن دوره آزادي و حقوق سياسي مردم بوده است ولي واقعيت اين است كه اين هدف اصلي، آن طور كه تحقيقات و پژوهش‏ها نشان مي‏دهند، آن چنان كه بايد و شايد تحقق پيدا نكرده است“.
وي با بيان اينكه ”اساساً آزادي سياسي و به طور كلي سياست مقوله‏اي نيست كه در جوامع مختلف، به يك اندازه مورد توجه باشد“، گفت: ”آمارها نشان مي‏دهند دغدغه خاطر اكثريت جامعه، آزادي و حقوق سياسي نيست اما اين امر معمولاً اولويت نخست روشنفكران و نخبگان هر جامعه است“.
وي افزود: ”با اين رويكرد اگر از ديد نخبگان سياسي و روشنفكران جامعه نگاه كنيم، خواهيم ديد كه آنها قائل به عدم تحقق كامل اين آرمان در انقلاب اسلامي ايران هستند و من فكر مي‏كنم حتي جريان دوم خرداد و اتفاق‏هايي كه در اين هفت يا هشت سال اخير رخ داد، در واقع جرياني براي بازگشت بيشتر به همان اهداف آزادي‏ها و حقوق سياسي مردم بوده است“.
او گفت در تحقيقي كه درباره شعارهاي جناح‏هاي سياسي مختلف در انتخابات مجلش ششم شوراي اسلامي انجام داده، نشان مي‏دهد كه بحث آزادي‏ها و حقوق سياسي از جمله شعارهاي مهم و اساسي بوده كه خصوصاً از سوي جناح اصلاح‏طلب در اين دوره طرح شده است.
او در ادامه بحث خود، از چالش مشروعيت سياسي به عنوان چالش ديگر مطرح در دهه سوم انقلاب اسلامي ياد كرد و گفت: ”مطالعات نشان مي‏دهد كه ما با بحران جدي بي‏اعتمادي نسبت به مسئولان سياسي مواجهيم و همين امر مي‏تواند در بلند مدت به بحران مشروعيت منجر شود“.
وي در تبيين چالش‏هاي اجتماعي دهه سوم انقلاب گفت: ”جالب است كه ما در زمان انقلاب، شعارهاي قابل توجهي در زمينه مقولات اجتماعي نداشتيم اما در بخش عظیمی از شعارهاي انتخاباتي مجلش ششم، به ويژه شعارهای كاندادهاي اصلاح‏طلب، در مورد وضعيت اجتماعي و حقوق و مشكلات اجتماعي جامعه بود. شعارهاي مربوط به حقوق و آزادي‏هاي اجتماعي، عدالت اجتماعي، قانونمندي، ارتقاي وضعيت زنان، جوانان و سالمندان و مسائل محيط زيستي نشانه توجه و حساسيت بيشتر به حوزه اجتماعي بود“.
او در بحث چالش‏هاي فرهنگي انقلاب اسلامي در دهه سوم گفت: ”پس از انقلاب، نظام سياسي با توجه به اهميت فرهنگ در آرمان هاي انقلاب، تلاش در ايجاد يك فرهنگ رسمي و تبليغ براي استقرار آن در جامعه داشته و دارد كه اين امر با واكنش‏هاي مختلفي به ويژه از سوي زنان و جوانان مواجه شده است“.
بنابر نظر پناهي، چالش اصلي در حوزه فرهنگ، شكل‏گيري خرده فرهنگ‏هاي مختلف و مقاومت در مقابل فرهنگ رسمي است. او در اين باره گفت: ”يكي از مباحث جدي در مطالعات فرهنگي اين است كه وقتي گروه‏هاي مختلف توان مقابله با فرهنگي رسمي را ندارند، خرده فرهنگ‏هايي در مقابل فرهنگ رسمي ايجاد مي‏كنند كه اين خرده فرهنگ‏ها، قاعدتاً مورد توجه قشرهاي مختلف جامعه قرار مي‏گيرند“.
وي تصريح كرد: ”ما در حال حاضر شاهد انواع مختلف خرده فرهنگ‏هايي هستيم كه حتي برخي از آنها به شدت مخالف فرهنگ رسمي جامعه است. رشد اين جريان مي‏تواند به تضعيف فرهنگ رسمي و تقويت خرده فرهنگ‏ها منجر شود و به اين ترتيب شايد بتوان گفت مهم‏ترين چالش پيش روي جامعه ما، چالش فرهنگي و تقابل خرده فرهنگ‏هاست“.
پناهي در تبيين علل به وجود آمدن اين چالش، به تفسيري كه بعد مهمي از اين چالش را ناشي عدم تحقق آزادي‏هاي سياسي مي‏داند، اشاره كرد و گفت كه گاهي جامعه مخالفت با اقتدار موجود را از طريق شكل‏دهي خرده فرهنگ‏هاي مختلف نشان مي‏دهد.
او همچنين از بالا رفتن سطح سواد جامعه به عنوان عاملي مطرح در ساير تفسيرها ياد كرد و در اين باره خاطر نشان كرد: ”مطالعات نشان مي‏دهند رابطه معكوسي ميان تحصيل افراد جامعه و اعتماد آنها به نظام وجود دارد و براساس اين نظريه، با وجود آنكه يكي از دستاوردهاي مثبت انقلاب، افزايش سطح سواد جامعه است اما در عين حال اين امر خود مي‏تواند عاملي بر عليه نظام و اهداف و خواسته‏هاي آن قلمداد شود“.
وی افزود: ”تحقيقات نشان مي‏دهد كه نسبت اهميت ارزش‏هاي اقتصادي نسبت به ساير ارزش‏ها، در دوره‏هاي اخير افزايش يافته است و به نظر مي‏رسد اگر بخواهيم نابرابري‏هاي اقتصادي در جامعه كاهش يابد، بايد درصدد افزايش آزادي‏هاي جامعه و مشاركت سياسي آنها، خصوصاً در اقشار پايين جامعه، برآييم. اين امر سبب خواهد شد كه اقشار كم درآمد جامعه حق خود را مطالبه كرده و از اين طريق و با اعمال فشار بر تصميم‏گيران نظام، سبب كاهش نابرابري‏ها شوند“.
وي همچنين تأكيد كرد: ”رشد و توسعه اقتصادي جامعه سبب افزايش عدالت اجتماعي شده و طبقه محروم را از حالت راديكالي بيرون مي‏آورد و رضايت بيشتري را نسبت به نظام سياسي در ميان آنها ايجاد مي‏كند اما وضعيت نخبگان سياسي، روشنفكران و حتي طبقات متوسط عكس اين حالت است يعني رشد اقتصادي، مي‏تواند سبب راديكال‏تر شدن خواسته‏هاي سياسي آنها شود. براساس اين ديدگاه عده‏اي معتقدند يكي از علل شكل‏گيري انقلاب نيز رشد اقتصادي بدون توسعه فرهنگي و سياسي بود و اين امر نشان مي‏دهد دموكراتيزه شدن جامعه، راه حل رشد اقتصادي توام با برابري است“.
دكتر پناهي، چالش ديگر دهه سوم انقلاب را كم بودن اميد به آينده به ويژه در نسل جوان جامعه دانست و در اين باره اظهار داشت: ”اميد نسل جوان به اينكه به عنوان مثال در 5 سال آينده وضع اقتصادي جامعه بهبود يابد، بسيار پايين است كه اين نااميدي و ذهنيت منفي مي‏تواند تبعات سياسي و اقتصادي زيادي داشته باشد و حتي خطرآفرين باشد.
وي همچنين شكاف ميان اهداف و خواسته‏هاي رهبران سياسي و مردم را چالش ديگر دهه سوم انقلاب شمرد و گفت: ”مطالعات نشان مي‏دهند خيلي‏ها به شايستگي كساني كه مسئوليت نظام و رهبري سياسي جامعه را به عهده دارند، اعتماد چنداني ندارند و اميد آنها به اينكه اين عده بتوانند مشكلات جامعه را حل كنند، بسيار پايين است که تداوم این امر می تواند خطراتی برای نظام اجتماعی در پی داشته باشد“.




دیالکتیک تغییر در دورانهای تاریخی و انقلاب معرفتی /  دکتر مهدی پیروز نیا
موضوع مرتبط :انقلابات و جنبش های اجتماعی

 
اعتقاد به نظام  دوگانه ی تکاملی را می توان در نظریه های  بسیاری از صاحبنظران و نظریه پردازان جامعه شناسی مشاهده کرد  . هرچند گاهی این طرح دوگانه با طرحهای سه گانه یا بیشتر همراه می شود ،اما مرزبندی میان دودوره درتاریخ تکاملی زندگی اجتماعی انسان ،درنظریه های  بسیاری از اندیشمندان جایگاه ویژه ای دارد . هر نظریه پردازی با ژرف نگری در مولفه های خاص و سوگیری ها و بردارهای حرکت جوامع ،به جمع آوری نکاتی می پردازد که آنها را شاخصهای خاص و نقاط افتراق میان دو مرحله ی تاریخی می داند . درواقع دردیدگاه دوانگارانه ی حرکت تکاملی جامعه ، پویایی شناختی جوامع به نحوی است که همواره جامعه تغییراتی به سوی دگرگونی از خود نشان می دهد .این تغییرات در مرحله ای به شکلی در می آید که انبوهی از تغییر در مولفه ها و نهادها را نشان می دهد و می توان به راحتی میان آن با گذشته یا مرحله ی پیشینی تفاوت قائل شد . از دیدگاه دیالکتیک تغییرات ، تحول به شکل بطئیء و حرکت جزئی به شکل تغییر کمیتی در اجزاء اتفاق افتاده در کلیت موضوع انباشته شد ه و در مرحله ی جهش دیالکتیکی به تغییر کیفیتی در کلیت موضوع ختم می شود . در این دیدگاه در مراحل پیش از جهش می توان اختلافاتی میان اختصاصات هر جزء در دو زمان متوالی پیدا کرد ،اما کلیت موضوع و جمع اجزا  با کیفیت واحدی مشخص می شود . در طی تغییرات کمیتی ،تاثیر تغییرات کمیتی اجزا سرانجام به تغییری کیفی در کلیت منتهی شده ،در شکل جدید، موضوع کاملا" متفاوت از قبل خواهد بود . جامعه در شکل جدید چه از نظر اختصاصات اجزاء و چه از نظر ویژگیهای کلیت خود دچار تغییر گشته ،این تغییرات با اندکی تعمق بخوبی قابل تشخیص است . اگر هر دوره را تا پیش ازتغییردرده قسمت زمانی قرا دهیم اختلاف میان اولین قسمت ازدوره ی بعدتغییر، با دوره ی ماقبل خود، بسیاربیشترازاختلاف میان بالاترین بخش هردوره با دوره ی اول ازهمان دوره است .
هر چند در دیدگاه دیالکتیک مارکسیستی ،این تغییرات و تحول تنها در قالب اسلوب دیالکتیک قطبی قابل تبیین است ،باید توجه داشت که روند تحولات جامعه می تواند از طریق اسلوبهای دیگری همچون هم آوردی ( تضمن متبادل یا هم فراخوانی ) نیز انجام پذیرد . در چنین حالتی جامعه مجموعه ای است در هم پیچیده از نهادها و مولفه ها و ساختهای خاص که تغییرات آنها در طی گذشت زمان عملا" انجام پذیر است اما الزاما" کلیتی با سنخیت جدید و کاملا" متفاوت از نظر جوهر و ذات  حاصل نمی شود و کلیت موضوع ؛ جامعه همچنان با بسیاری از صفات پیشین قابل تشخیص است .مثلا" نهاد خانواده در گذر از دوره ی فئودالی به سرمایه داری همچنان وجود دارد لکن در بسیاری صفات متفاوت از قبل شده است .از نظر جوهر و اساس چیزی به نام نهاد خانواده همچنان چه در دوره ی قبل و چه در دوره ی بعد موجود و اساس حفظ جامعه و تامین نیروی انسانی ِاجتماعی شده برای آینده ، است و وظایف ، کارکردها و ارزشهای آن موجود است لکن با تغییراتی که الزاما" شرایط جدید برای آن پدید آورده است، می توان گفت  نهادهای مختلف جامعه ی بشری  خصوصا" نهادهایی که عامل بهره کشی فرد از فرد هستند در این تحولات دیالکتیکی پابرجا مانده اند لکن در صورت یا از دیدگاه پدیدار شناسی در نمود و پدیدار متفاوت گشته اند اما بود آنها به عنوان عاملی برای بهره کشی یا سنخیت آنها هیچ تغییری نکرده است ( در دیدگاه فمینیستی خانواده یکی از نهادهای پابرجای بهره کشی جنسیتی یا استثمار زنان به شمار می آید در دیدگاه آنارکوسندیکالیستی دولت نهاد اصلی بهره کشی قدرتمندان اقتصادی و بالطبع سیاسی از مردم فاقد قدرت به شمار می رود از دیدگاه منتقدان نهادهای اجتماعی آژانسهای اجتماعی کردن همچون مدرسه ، قوانین جزایی و زندان و ... ابزارهای حفظ قدرت موجود و از کار انداختن نظرات و تمهیدات  دیگر اندیشان برای تغییر در ارکان جامعه است و . . . تغییرات اساسی و بنیادین درهیچیک از این نهادها را نمی توان در تحول یک دوره به دوره ی بعدی در دورانهای سه گانه ی پس از کمون اولیه مشاهده کرد .این نهادها همچنان عواملی در جهت حفظ قدرت فرادستان و حفظ نظم موجود و هرم طبقاتی در جوامع هستند .)
از دیدگاه دیالکتیکی نمی توان جامعه را محدود به یک تکامل دیادیک یا دوگانه دانست زیرا دیالکتیک به معنای حرکت همواره ی کلیتها در اثر تقابلها ست بنابراین همچنانکه هرگز نمی توان نقطه ی پایانی برای تقابلها در جهان محدود به فضا - زمان قائل شد نمی توان نقطه ی پایانی نیز برای روند دیالکتیک و تحولات جامعه و مراحل آن در نظر گرفت . ( البته می توان انتظار داشت که سوی برآیند بردارها ی تحول و تغییرات جامعه جهت های جدید و ابعاد کثیر تری بیابد. از نظر تجسم ریاضی تغییرات خطی به سطحی وتغییرات سطحی به  عمقی و تغییرات عمقی به تغییرات با ابعاد زمانی مکانی بیشتر  تغییر یابد ) هر گاه در چنین تصوری تنها اسلوب دیالکتیکی ممکن را اسلوب  قطبی در نظر بگیریم ، تسری تغییرات در تمامی اجزا و کلیت جامعه باید در سنتزی نمایان شود که کاملا" متفاوت از صورت قبلی از نظر یک کیفیت خاص باشد ؛ آنچنانکه جامعه ی مدرن یا صنعتی در دیدگاه بسیاری از جامعه شناسان نظری و نظریه پردازان ،کاملا" متفاوت از نظر صورت و محتوابا جامعه ی سنتی است . کنت ، دورکیم و پارسونز بالاخص جدای از این دیدگاه نیستند هر چند آنان را نمی توان معتقد به  دیالکتیک قطبی دانست ،لکن در نظر آنان جامعه ی مدرن کاملا" متفاوت از جامعه ی قبلی خود یعنی جامعه ی سنتی است و جوامع صنعتی ، جدید ، مدرن یا هرچه نامش را بگذاریم کاملا" متفاوت است با جوامع سنتی یا قدیم (حتی اگر در دو مکان در یک زمان باشند ). جالب اینجاست که هر چند مارکس به عنوان شاخص تفکر دیالکتیک قطبی مطرح است ،دیدگاه او  در ارتباط با تحول جوامع از برده داری به فئودالی و از فئودالی به سرمایه داری نشان از اعتقاد او در تغییرات دیالکتیکی در جهات متفاوت و ابعاد مختلف دارد .آنچه مارکس در آغازمانیفست بیان می کند  نشانگرآن است که لااقل در طول سه تغییر دیالکتیکی جوامع از برده داری به فئودالیسم و از فئودالیسم به سرمایه داری هیچ تحولی در اساس بهره کشی انسان از انسان صورت نپذیرفته است لکن صورت ظاهر یا نمود جامعه تغییر یافته است به عبارت دیگر از دیدگاه دیالکتیک تغییرات را می توان به کمک اسلوب هم آوردی توضیح داد اما سنتزی که اساس و کیفیت بهره کشی فرد از فرد را متحول کرده باشد صورت نپذیرفته است . مارکس می نویسد : « تاریخ تمامی جوامع تا کنون موجود ، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است . آزاده و برده ، پاتریسین و پلیبین ، ارباب و سرف ، استاد کارگاه و پیشه ور روزمزد ، دریک کلام ، ستمگر و ستم دیده با یکدیگر ستیزی دائمی داشته و به پیکاری بی وقفه گاه نهان و گاه آشکار ، دست یازیده اند ، پیکاری که هربار یا به نوسازی انقلابی کل جامعه یا به نابودی توامان طبقات در حال پیکار انجامیده است . در دوران پیشین تاریخ ، تقریبا" در همه جا با نظم پیچیده ای از جامعه روبرو هستیم که به رده های متفاوت و درجه بندی های گوناگون از مرتبه ی اجتماعی تقسیم شده است . در روم باستان با پاتریسین ها ، شهسوارها ، پلیبین ها و برده ها و در قرون وسطی با ارباب های فئودال ، واسال ها ، استادکارها ، پیشه ورهای روزمزد ، کارآموزها و سرف ها روبرو هستیم ؛ و تقریبا" در تمام این طبقات نیز درجه بندی های فرعی تری را می یابیم . جامعه ی بورژوایی جدید ، که از ویرانه های جامعه ی فئودالی سربر آورده ، تضادهای طبقاتی را از بین نبرده است . در عوض طبقاتی جدید ، شرایط جدید ستمگری و اشکال تازه ای از مبارزه را جانشین نوع کهنه ی آن ها کرده است . . . » 1
عدم بهره کشی انسان از انسان در طول دوران کمون اولیه با تغییر در دوران بعد از آن ، به استثمار فرد از فرد ( و حتی جامعه از فرد ) تغییر می کند و در طول سه دو ره ی بعد ( آنچنانکه نظریه ی تاریخی مارکسیستی  با نتیجه گیری از تجربه ها و استنادات تاریخی می گوید ) بدون تغییر می ماند و تغییر آن در دورانهای بعدی باید لاجرم به قطع بهره کشی فرد از فرد ختم شود که بدلیل ذات حرکت دیالکتیکی باید ابعادی کثیرتر از دوره ی کمون اولیه داشته باشد پایداری یا تعادل مطمئن و پویا ( قابل تعریف از نقطه نظر فیزیک و مکانیک برداری ) لاجرم باید صفت افزوده بر عدم بهره کشی باشد که ابعاد تغییراتی که صورت خواهد گرفت تا چنین امری محقق شود بدلیل عدم قرارگیری فعلی جوامع درراستای آن از دید پنهان است .درروند تحولات تاریخی ، تغییرات جزئی تری البته  صورت پذیرفته است .
می توان اینگونه به روند تغییرات تاریخی جوامع از دیدگاه دیالکتیکی و با کمک اسلوبهای دیالکتیک نگریست که آنچه در جریان تغییرات دورانهای تاریخی پس از کمون اولیه و تا کنون    ( مثلا" در تاریخ غرب رخ داده است) در قالب اسلوبهای دیگر به جز  اسلوب قطبی انجام پذیرفته  که اگر برای تبیین آن از اسلوب هم آوردی استفاده کنیم ، نوعی تغییراتِ همراهِ مولفه ها ، نهادها و ... ی جامعه را نشان می دهد که در تکامل خود سرانجام در قرینگی کامل و تضاد منتهی به تناقض به سنتز خواهد رسید،  سنتزی که سرانجام در ابعاد کثیرتری ایجاد خواهد گردید.  لازم است تا در اینجا یکبار دیگرسنتز تعریف شود. در دیالکتیک مارکسیستی که تنها منظر آن قالب اسلوب قطبی است سنتز به عنوان تغییر کامل پس ازرسیدن به تناقض و  تعارض تز و آنتی تز است، لکن در دیالکتیک اسلوبهای متکثر سنتز به معنای نتیجه تغییرات یک کلّ در اثر تقابلهای موجود در آن است که می تواند منطبق بر برآیند مولفه ها و بردارهای عناصر متقابل سوی خاص داشته باشد و در یک بعد یا چند بعد حرکت کلّ را بسته به ابعاد عوامل متقابل ممکن سازد . در بالاترین نوع تغییرات که در قرینگی کامل ( از دیدگاه فیزیکی ) و تناقض مطلق ( از دیدگاه فلسفه ی دیالکتیکی در اسلوب قطبی ) صورت می گیرد ، عوامل دیالکتیکی را می توان با نامهای تز و آنتی تز  خواند ودر این حالت سنتز حاصله منطبق بر محو کامل تز و آنتی تز و پدید آمدن مقوله ی جدید و کاملا" متفاوت از قبل خواهد بود (در فیزیک  برخورد یک ذره و پادذره در طبیعت منجر به آزاد شده مقادیر متنابهی انرژی و محو دو ذره ی ابتدایی می گردد . ) 2
آنچه در دیدگاه مارکسیستی تغییر و تحول هر دوره و ظهور دوره ی جدید را ایجاد می کند، مفهوم نمادواژه ی انقلاب است و این انقلاب می تواند دردو مسیر متفاوت ،دو حاصل متمایز از یکدیگر را ایجاد کند. آنچه در تکمیل نظریه ی مارکس و در توصیف لوکاچ ازچگونگی  تغییر دیالکتیکی جوامع طبقاتی به جامعه ی بی طبقه ،ایجاد می شود و در تغییر طبقه ی در خود به طبقه ی برای خود رخ می دهد سبب ایجاد خودآگاهی در طبقه ی فرودست گردیده ،هرم طبقاتی را بر هم ریخته و به جامعه ای بدون طبقات به معنی جامعه ای بدون بهره کشی می رسد. نباید از نظر دور داشت که دراین مرحله می تواند ( آنچنانکه در تحول دورانهای برده داری به فئودالیسم و فئودالیسم به سرمایه داری دیده می شود ) هرم طبقاتی و اساس بهره کشی فرد از فرد دست نخورده باقی مانده و تنها شکل جدیدی از بهره کشی ایجاد گردد . بنابراین الزاما" انقلاب به معنای پایان پذیرفتن بهره کشی فرد از فرد یا سنتز فراگیر یا آنچه حاصل دیالکتیک قطبی در نظریه ی مارکسیتی خوانده می شود نیست . به عبارت دیگر در تغییرات دوره های تاریخی ،هرچند از نقطه نظر علم سیاست تحول و تغییر کیفیتی در نهادهای قدرت صورت گرفته است از دیدگاه جامعه شناختی، تحول کیفیتی در تمامی نهادها فقط در ظاهر حادث شده است و تغییر تنها در ابعاد پیشین صورت گرفته و تا زیرورو شدن کامل مولفه ها و مفاهیم اساسی جامعه هنوز فاصله وجود دارد . حتی از نظرفلسفه ی  سیاسی نیز تغییر بنیادین زمانی معنی دار خواهد بود که در اساس بهره کشی فرد و نهادهای در خدمت آن تحول بنیادین صورت پذیرفته و این نهادها یا محوگردند ویا از نظر کارکردها در جهت جدیدی قرار گرفته ،ساخت کلی جامعه و روابط انسانها در جامعه را دچار تغییرات اساسی کنند . از نقطه نظر ریاضی می توان چنین بیان کرد که تغییرات خطی زمانی بنیادین خواهد بود که تغییر در ابعاد کثیرتر مثلا" در سطح یا عمق ( از حرکت یک بعدی به دوبعدی و از دوبعدی به سه بعدی و ... ) صورت پذیرد .
  آنچه یقینا" از مجموع این گفتار می توان نتیجه گرفت آن است که آنچه می تواند منجر به تحولات بنیادین و اساسی در جوامع بشری بشود ، انقلاب معرفتی است ؛تنها در صورت کسب آگاهی ( و نه آگاهی کاذب ) و تحول اذهان عمومی است که تغییرات و سنتز دیالکتیک قطبی  حاصل خواهد شد؛ نحولی که پایدار است و برگشت پذیر نیز نمی باشد . تسری تحول آگاهی انسان به جامعه ،ساختهای جامعه را زیرورو کرده به اساس بهره کشی انسان از انسان پایان خواهد داد. هر گونه آگاهی کاذب یا آنچه در فلسفه ی مارکسیست لنینیستی توسط حزب پیشرو طبقه ی کارگر سبب به راه انداختن موج احساسی ایجاد تغییر درجامعه می گردد ، تنها می تواند صورت ظاهر کانونهای قدرت را تغییر داده و در جهت ایجاد کانونهای جدید بهره کشی انسان از انسان قرار گیرد (همانند آنچه در پی انقلاب اکتبر روسیه و ایجاد نوع جدید سرمایه داری یعنی سرمایه داری دولتی در شوروی و بسیاری از کشورهای موسوم به بلوک شرق به وقوع پیوست و با گذشت زمان عدم پایداری خود را نشان داد) تنها انقلاب واقعی انقلابی است که با دگرگونی شناخت و معرفت انسانی و جامعه و با ایجاد آزادی در تفکر و قرار گرفتن در مسیر پویای تحولات آگاهی و معرفت حادث می گردد . از این منظر انقلابهای معرفتی  همانند انقلابهای علمی و انقلابهای دینی را می توان به عنوان انقلابهای بنیادین مطرح ساخت .انقلاب و تحول جوامع از دوره ی پیشامدرن به مدرن و پست مدرن یقینا" مدیون تحول در آگاهی و شناخت و انقلابهای علمی است . آنچه دراختلافات  صورت ظاهرجوامع پیشامدرن و مدرن دیده می شود نتیجه ی تغییرات بنیادین در تفکر، آگاهی و شناخت جامعه است که در تسری به نهادهای جامعه ،تحول نهادها را ایجاد می کند ( از منظر جامعه شناسی مید تغییر جوامع ایمایی به جوامع نمادین که در کثیر الابعاد شدن مفاهیم و آگاهی و شناخت  انسان از نمادها حادث می شود ،یکی از اینگونه تحولات بنیادین است که می توان آن را در کالبد تغییرات دیالکتیکی در طی یک انقلاب شناختی تبیین کرد )
انقلابهای دینی که در طی تلاش انسان برای کسب آگاهی در طول تاریخ حادث شده اند ومی توان آنها را با  با تحول  شناخت انسان ازمفهوم نماد خداوند ،شناسایی کرد نمونه ی بارزی از انقلابهای شناختی است که  تحولات بنیادینی را در جوامع انسانی به دنبال داشته است .
آنجه در تاریخ تحولات دین در جوامع بشری از آغاز تاریخ قابل مشاهده است با انقلابهای معرفتی پیاپی سبب تحول انسان و جامعه ی بشری شده است . حاکمیت ادیان اسطوره ای درجوامع باستانی مانند آنچه در اعتقاد به خدایان متعدد در یونان باستان وجود داشت ،با گذر به ادیان الهی و در نزدیک شدن معرفت انسانی به دستیابی  به مفهوم نزدیکتر به حقیقتِ مفهوم نماد خداوند ،را می توان نمونه ای از یک انقلاب معرفتی - دینی دانست که تاثیرات شگرفی در نگرش و رفتارهای جوامع انسانی ایجادکرده و خود سرآغاز تلاش برای دستیابی به برابری و عدالت زمینی بوده است .  در جوامع باستانی ،انقلاب معرفتی در اعتقادات دینی با گذراز خدایان اسطوره ای که در واقع تمثیلهایی از انسانها یی با قدرتهای انسانی خارق العاده و مرکب از کشمکشهای خیر و شر در وجود یک اسطوره بوده اند ،  به اعتقاد به  خدای واحد عاری از نیروهای شر بوده که انسان را در مسیر تفهم و اعتقاد به قدرت تفکر و تلاش برای گذر از« باور به تقدیر» قرار داده  واورا  متوجه  تواناییهایش ،اختیار و آزادی درتعیین سرنوشتش کرده است . ( در آثار هومر همچون ایلیاد و ادیسه انسانها همواره مقهور قدرت و بازی خدایان تصویر می شوند و فاقد هرگونه قدرت تفهم اختیار و نقشی در سرنوشت خود و به عبارت دیگر ناتوان از فهم واقعیتها و کنش انسانی هستند که نشان از نوع اعتقاد در جامعه ی آن زمان دارد . )  هرچند اساس ادیان الهی تزریق آگاهی به جهان انسانی بوده و در جوهر و اساس تماما" درجهت تلاش برای قراردادن انسان در مسیر کسب معرفت برای شناخت یک مفهوم  یعنی مفهوم نماد «خداوند » بوده اند ،  این شرایطِ بستر ظهور ادیان بوده که شناخت جامعه از دین را تعیین کرده است وآثار تحول دیالکتیکی دو مولفه ی سطح معرفت موجود در جامعه و آگاهی های دینی نازل شده دردین نوظهور، بوده که شناخت و آگاهی نوینی در جامعه ایجاد کرده و تابع آن تغییراتی در مجموعه ی جامعه را سبب شده است .  ( نمونه ی بارز اختلاف در درک آگاهی های نازل شده توسط دین در جوامع با شرایط متفاوت و دارای سطوح دیالکتیکی متفاوت را می توان درحاصل دیالکتیکی یعنی  میزان نهایی ادراک دین  و سطح نهایی آگاهی در دو جامعه ی عربستان و ایران در هنگام نزول اسلام به خوبی مشاهده کرد .جامعه ی ایرانی به عنوان یک جامعه ی دارای سطح آگاهی دینی بالاتر به دلیل  گذران دوره های قبلی و تجربه ی معارف دینی پیامبرانی چون زرتشت ، کورش ، مانی و مزدک زمینه و بستر مناسبتری برای درک مفاهیم اسلام به عنوان بالاترین دین توجه دهنده به معرفت وآگاهی بود وآثارآن را نیزمی توان به نحو کاملا" مشهود ی در شواهد تاریخی پیداکرد . ) انقلاب معرفتی که با نزول دین اسلام در جهان آغاز شد در مهمترین پیام خود ( که اعجاز قرآن به جای هر معجزه ی دیگر دلیل و مبین این واقعیت است ) توجه دادن انسان به حرکت در جهت کسب آگاهی و قرار گرفتن در مسیر تفکر و شناخت پویا تا رسیدن به معرفت حقیقی و به دور از ایستایی در آگاهی های کاذب و جبری تحت تعین های زندگی در کالبد مادی و انتزاعات ساختهای زندگی اجتماعی و پذیرش نقشهای اجتماعی دیکته شده از ساختهای پیشینی جامعه را مد نظر داشته است . حرکت درمسیررسیدن به مفاهیم واقعی نماد « خداوند » به کمک آگاهیهای واقعی ِ هدایت و نزولی و بدور از تکرار ایستای ذهنیتهای قبلی انسانی ، یا آنچه به عنوان هدف اصلی آفرینش انسان در تمامی ادیان بیان شده است : تلاش برای تکامل آگاهی انسان در شناخت خداوند و طی کردن مسیر پویای  رسیدن به مفهوم نماد خدا .
در یک نگاه کلی می توان ادعا کرد که این تنها انقلابهای معرفتی و تحول انسان و جامعه ی انسانی به سطوح دیالکتیکی ِآگاهی بالاتر است که می تواند در ساختهای زندگی اجتماعی انسان تحولات بنیادین و پایدار ایجاد کند و انقلابهای سیاسی تنها با تغییر موقت در شرایط زندگی و نمودهای جامعه در حداکثر تاثیر، می تواند تنها به زمینه های تغییر در کسب آگاهی و شناخت انسان و جامعه یاری رساند . 
.........................................................................................................................
1- پانیچ .لئو ، لیز کالین - مانیفست پس از 150 سال - ترجمه ی حسن مرتضوی - نشر آگه چاپ اول بهار 1380
2- رجوع شود به مقاله ی دیالکتیک - نشریه ی فصل نو شماره ی 27  اول بهمن 1384     



جهانی شدن و انقلابات جهانی /  محمد کامبد
موضوع مرتبط :انقلابات و جنبش های اجتماعی

جهانی شدن واژه ایست که در چند سال اخیر بسیار مورد توجه قرار می گیرد و شاید هر روزه رسانه های گروهی با رویکرد هایی متفاوت آن را مورد برسی قرار می دهند.در عین حال قبل از وارد شده به این مقوله باید معنایی جامع از واژه جهانی شدن یا بهتر بگوییم جهانی سازی را در ذهن داشته باشیم . شاید بتوان گفت ریشه جهانی شدن ،به بعد از جنگ جهانی دوم و فروكش آتش خشم دولت های متخاصم  شکل گرفت . و از نماد های اولیه آن تشکیل سازمان ملل متحد در ایالات متحده امریکا بود .کشوری که شاید با زیرکی، جنگ را در خارج از مرزهای خود دنبال کرد و در حین جنگ و بعد از آن سود های کلانی را نصیب اقتصاد خود نمود . دادگاه بین المللی لاهه ، سازمان جهانی اقتصاد ، گروه نظامی ناتو ، گروه اپک ، اتحادیه اروپا ، اتحادیه عرب ، اتحادیه آس آن و بسیاری از تشکل ها و سازمان های بین المللی و منطقه ایی از دستاورد های جدید  بعد از جنگ جهانی دوم بوده است .
 ولی رشد عظیم این سازمانها و تبلیغات جهت دار، برای تبدیل تمام کشورها به یک دهکده جهانی در ده سال اخیر رشد شتابنده ایی به خود گرفته است . امروزه این رشد شدید را می توان مدیون عصر ارتباطات دانست . ارتباطاتی که با ابزارهای  وسیع خود فرهنگ ها و خرده فرهنگ های مختلف را به هم نزدیک و یا جایگزین هم می کند . حتماً امروزه می توانید آخرین مدل بوتیک های ایتالیایی را در شاخ آفریقا پیدا کنید و یا فرهنگ رفتاری مردم آمریکا را در روابط روزمره یک جوان هندی به راحتی مشاده نمایید.
در جهانی شدن علاوه بر عامل اطلاعات و ابزار نوین اطلاع رسانی ، پارامترهای دیگری چون اقتصاد ، سیاست بین المللی ، تبادل فرهنگی ، مهاجرت ، منافع مشترک بین المللی و منطقه ای و ... را می توان نام برد. پیشبرد اهداف جهانی سازی به صورت وسیع و تبلیغ آن از طرف کشورهای شمال به کشور های جنوب چهره اقتصادی و سیاسی بسیاری از کشورهای را متحول کرده است و تاثیرات غالباً  منفی  بر روی اقتصاد و فرهنگ کشورهای ضعیف باقی گذاشته است که برسی آن در این مقال نخواهد گنجید.
می توان به جرات گفت یکی از شباهت های بزرگ تمام تمدن های بشری از گذشته تا کنون وجه حاکمیت بوده است . اگر از قبایلی که بیش از چند خانوار نبوده اند تا امپراتوری های بزرگ قرون گذشته را برسی کنیم مشاهده می نماییم هیچکدام فاقد نظام حکومتی و در حقیقت  حاکم و رایت نبوده اند ، حال چه از نوع سلطنتی گرفته تا  نظام های پارلمانی . 
دقیقاً امروز این سوال مطرح می شود که حاکم  این دهکده جهانی کیست ؟ و یا چه گروهی خود را حاکم این جهان یک پارچه می دانند ؟ واژه  تک قطبی شدن ، در حقیقت از همین موضوع نشات می گیرد و شاید امروز هیچ کشوری داعیه حاکمیت بر جهان را غیر از ایالات متحده آمریکا ندارد.به پایگاه های نظامی در کره جنوبی و ژاپن گرفته تا قطر ، امارات ، عربستان ، عراق ، کویت ، آذربایجان و حتی در قلب اروپا تا کشورهای آفریقایی ، آمریکای جنوبی و یا منافع اقتصادی و سیاسی در چند هزار کیلومتر آن طرف تراز خاک های آمریکا می توان نگاهی انداخت . هجوم فرهنگ آمریکای و غربی با تمام ابزار اطلاع رسانی موجود و برنامه ریزی دقیق برای کشورهای دنیا در جهت تامین منافع ایالات متحده ، همه و همه شاهد این ماجرا است و این شاید مفهوم غیر ملموس واژه جهانی شدن است البته از نوع کاپیتالیستی آن.
واژه کشورهای جهان اول و سوم ، کشورهای شمال و جنوب و این طبقه بندی نظام جهانی از همین جا سرچشمه می گیرد. نتیجه آن طبقه ایی شدن این جامعه چند میلیارد نفری ،آن هم فقط به دو طبقه فقیر و غنی  است . امروزه فاصله طبقاتی را که روز به روز به آن اضافه می گردد و تقسیم نا متعادل ثروت جهان از نمونه های بارز این دهکده جهانی است . کشورهای غربی  که در قرون گذشته و با استفاده از ثروت و ارزش افزوده همین کشورهای به اصطلاح در حال توسعه  به سطحی از رفاه و توسعه رسیده اند امروز با شعارهای فریبنده ایی مانند دمکراسی ، حقوق بشر ، عدالت اجتماعی و ... بر افکار عمومی جهان حکومت می کنند . ولی  کدام عدالت ؟
امروز ایالات متحده با همکاری متحدان خود بسیاری از کشورهای جهان را استان های خارجی خود فرض می کند . جدا از مقوله نظامی ، تک محصولی شدن بسیار از کشورها نتیجه همین برنامه ریزی جهانی است .
به گفته بسیاری از جامعه شناسان و سیاست مداران به دلایل مختلف امکان رخ دادن انقلاب هایی چون انقلاب ده 60 ایران در کشورهای دیگر جهان بعید است و یا حد اکثر با یک کودتای آرام مانند پاکستان و یا یک انتخابات بدون خشونت امکان عوض شدن قدرت در کشورهای مختلف به دست می آید .ولی شاید مسئله جهانی شدن و به موازات آن حاکمیت به این دهکده جهانی رویکردی جدید از انقلاب را به ما نشان دهد . یعنی انقلاب تعدادی از کشورها بر علیه کشورهای حاکم این دهکده جهانی .
امروز نمونه بارز آن قضیه انرژی هسته ای ایران است . در اینجا ما  به اشتباهات یا حرکت درست تیم مذاکره کننده ایرانی و یا حتی سیاست کلی نظام ایران کاری  نداریم . ولی آن چیزی که روشن می باشد ، این است که حق مسلمی را از یک کشور،  که در چهارچوب قوانین یکی از همین سازمانهای جهانی می خواهد حرکت نماید ، را سلب  می کنند.
در نظام نوین جهانی ، مانند بسیاری از نظام های حکومتی گذشته و حال ، بحث ظالم و مظلوم بحثی است پابرجا . امروزه بزرگ ترین مانع رشد کشورهای عقب مانده عدم اطمینان به خود و چشم داشتن به کمک های کشورهای دیگر است و این به درستی از دستاوردهای نظام  نوین کاپیتالیستی جهان است .
در هر حال باید حرکتی با دید باز و به دور از هرگونه خشونت از سوی کشورهای جهان سوم آغاز گردد و این مقدور نیست مگر با یک  انقلاب فکری در بین مردم کشورهای عقب مانده و حتی توسعه یافته . امروزه در بسیاری از همین کشورهای توسعه نیافته حاکمانی بر مسند قدرت هستند که تمام هستی شان وا بسته به قدرت کشورهای غربی است و یا با قلدر معابی، حقوق اولیه ملت شان را از آنها دریغ می کنند. آ گاهی مردم این کشورها و مقابله با ستمی که در استعمار نوین بر آنها تحمیل می گردد اولین قدم است . ولی باید فراموش نکرد که هر حرکت نا به جا و خشونت آمیز جز آسیب بر پیکره اقتصادی و سیاسی این مردم چیز دیگری در بر نخواهد داشت . مسلماً منافع منطقه ایی و بین المللی در گرو همکاریهای دولت های مختلف است و این مقاله در جهت زیر سوال بردن تبادلات جهانی نیست.ولی بحث در کم و کیف و نحوه توزیع منافع اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی جوامع گوناگون می باشد.
امید وارم  بتوانیم در مقاله های آینده با دید جامعه شناختی و علمی، ساختار سالمی از نظام جهانی، که با احترام بر فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها  می تواند پایه ریزی گردد را بیان نماییم. 



به مناسبت سالگرد دهه فجر و پيروزي انقلاب اسلامي /  بيانيه تحليلي سازمان مجاهدین انقلاب اسلامي ايران
موضوع مرتبط :انقلابات و جنبش های اجتماعی

ملت شريف ايران

دهه فجر انقلاب اسلامي ايران يادآور سلحشوري ها و پايمردي هاي رهايي بخش و ستم سوز شما مردم آزادي خواه در برابر حاكميت شجره خبيثه استبداد و سلطه خارجي است فرا رسيدن اين ايام خاطره انگيز و غرور آفرين در تاريخ پر افتخار ايران عزيز را به شما تبريك عرض مي كنيم و ياد معمار انقلاب اسلامي و رهبر آزاده ‍‍‍، حضرت امام خميني (ره ) را گرامي مي داريم .

بازخواني ماهيت انقلاب اسلامي ايران و ارزيابي وضعيت موجود نسبت به آرمانهاي جاويدان آن ، پس از گذشت يك ربع قرن برتي همه ما بخوصوص نسل جواني كه بدون خاطره اي روشن از انقلاب و چرايي و ضرورت آن ، در فضايي كاملا متفاوت تنفس مي كند ، بويزه با توجه به دغدغه ها و نگراني هاي امروز ، يك ضرورت است .

واقيت اين است كه در حال حاضر دو نگاه متفاوت به انقلاب اسلامي ، دو رويكرد نسبت به ماهيت و چرايي انقلاب اسلامي و  دو ديدگاه نسبت به آرمانهاي انقلاب و الزامات امروز و آينده را فراروي ما قرار داده است . بر اساس نگاه اول ، انقلاب اسلامي ايران پديده اي ماهيتاً استثنايي ، متعلق به جريان فكري شيخ فضل الله نوري ، با رويكردي از نوع رويكرد نواب صفوي به اسلام و با آرمانهايي بيگانه با روند اصلي مبارزات ملت ايران در تاريخ يكصد ساله اخير است كه از سال 1341آغاز شد . در اين نگاه ، انقلاب اسلامي نقطه پاياني بود بر حركتي كه از انقلاب مشروطه آغاز شد و مسيري جديد را چشم اندازي ويژه براي ملت ايران رقم زد ،جالب اينكه در اين طيف دو جريان سنتي و اقتدار گراي ،طرفدار انقلاب و جريانهاي سلطنت طلب و لائيك مخالف انقلاب ،اشتراك نظر دارند .با اين تفاوت كه جريان اول ،مبارزات سياسي -اجتماعي، از نهضت مشروطه تا انقلاب اسلامي را حركتي انحرافي و غربگرا ارزيابي مي كند ،كه نتيجه اي جز ناكامي و دور شدن از هويت اصيل اسلامي براي ملت ايران نداشته است . و جريان دوم بر عكس، انقلاب اسلامي را حاصل رقابت قدرت هاي جهاني و يا پديده انحرافي و واپسگرا در تاريخ مبارزات ملت ايران و در خوشبينانه ترين حالت، نتيجه يك فرصت طلبي تاريخي از سوي نيروهاي مذهبي تلقي مي كنند. بيگانه بودن انقلابب اسلامي با گذشته مبارزات پر شور ملت ايران، تنها نقطه اشتراك اين دو جريان نيست بلكه در نگاهي عميقتر ،اجماع و اتفاق آنان در بي اعتقادي به بلوغ و آگاهي ملت بزرگ ايران است، كه چنين اشتراك نظري را ميان ايشان كه نسبت به انقلاب ،موجب شده  است .

بر اساس ديدگاه دوم ،انقلاب اسلامي ايران پديده است كه در امتداد مبارزات ضد استعماري-ضد استبدادي، تاريخ معاصر ايران و در ادامه نهضت مشروطه و نهضت ملي شدن نفت، با رويكردي از جنس نائيني و مدرس به اسلام و با آرمانها و مطالباتي از جنس مطالبات ملت ايران در مبارزات يك ساله اخير روي داده است . به نظر ما مبارزات سياسي و اجتماعي در تاريخ معاصر ايران همواره بر محور دو چالش اصلي ،استبداد داخلي و استعمار خارجي رقم خورده است .در جنبش هاي ملي و مردمي ايران در اين دوره به فراخور شرايط سياسي وتاريخي و ظرفيت و توان جنبش گاه مبارزه با يكي اصل و ديگري تابعي از آن بوده است و گاه نفي هر دو عامل استبداد و استعمار به يكسان هدف قرار گرفته است .

جنبش مشروطه با توجه به تجربه شكستها و ناكامي ها در برابر قدرت نظامي و صنعتي برتر استعمار غرب و آگاهي از عقب ماندگي و ضعف در مقايسه با جهان پيشرفته در دوره بيداري، بر اساس اين انديشه شكل گرفت كه استبداد داخلي عامل اصلي تمامي ناكامي ها و تحقيرها و عقب ماندگي هاست . بنابر اين اين نفي استبداد و تاسيس نظامي را هدف قرار داد كه در آن قدرت مقيد و مشروط به  قانون و ارا