می توان رشته ی این چنگ گسست 
می توان کاسه ی آن تار شکست
می توان فرمان داد :
- « های !
ای طبل گران ،
زین پس خاموش بمان !»
به چکاوک امّا
نتوان گفت مخوان !
فریدون مشیری
هنگامی که شهربه سکوت می گراید وهمگان تن به فریب قدرت سپرده و راضی به بستر می روند تا دررویای خوش شبانه شان غوطه ورشوند ، وجدانهای بیداری به ناگاه خواب خوش ازچشمان آدمیان بازمی ستانند با بانگی که کابوس هدیه می کند : آی آدمهای تن به فریب سپرده ؛ بهایتان چه اندک ! آیا اندیشیده اید که دیوگرسنه ی قدرت وظلم راهرروزقربانیانی می باید تا هوسهای جسم سیری ناپذیرش را ارضاکند ؟ آیا اندیشیده اید که شاید آنکه فردا در میدان شهر به بهانه ای ، به جای پاداش هرروزه تیغ برگردن و کاردبر استخوانش نهند شما باشید ؟ آری غول استبداد و ظلم را چیزی جز رنج آدمیان راضی نکند ، چه اندک بهایی ستانده اید به جای جان نازنینتان که اگر هر روز نظاره گر رنج دیگران می شوید و به بهای اندکی ، سکوت پیشه می کنید ، عاقبت فراخواهد رسید نوبت شما ، شمایی که هرچند سالها از مرگتان می گذرد و جز صورتکی مسخ شده چیزی از شما باقی نمانده است ، مزد نهایی سکوتتان و رضایتِ خودخواهانه تان را با تیغ و رنج خواهند داد ؟ آری غول ِقَدَرِ قدرت خوب می داند که جانهای همواره راضی به رنج را بهایی اندک است . پس تا هستند این کم بهایان خودفروش ، سفره ای پر برکت گشوده است . اما خواب همو را نیز صدای وجدانهای بیدار آشفته می کند که برای آنکه در جستجوی معرفت و دانایی است بهایی جز دانایی متصور نیست و دانایی مگر چیست جز شیشه ی عمر غولهای استبداد ، ظلم و جور در هر زمان و در هر مکان ؟ پس چگونه نترسند؟ چگونه برخود نلرزند و چگونه تیغ بر نکشند آن «غولان انگار جاودانه حاضر» در جوامع آدمی ، بر این جستجوگران همیشه بیداردانایی که نه می شود به زرو تزویر خریدشان یا فریفتشان و نه می شود از ریشه سوزاندشان که ریشه ای محکم و استوار دارند در خاکی پاک و سر می سایند همواره برآسمان حقیقت و دانایی . آنها بیدارند و بیدار خواهندماند ؛ حتی اگر سکوت کرده باشند یا صدایشان در همهمه و بلوای خود فروشان مستور شده باشد. آنان وجدانهای بیدار جوامع انسانی اند ، همانها که هرگاه درختِ ستبر عزت و شرف انسانی که میوه ی آگاهی می دهد ،نیازمند آبیاری باشد با خون خود آن را آبیاری کنند ، آنها بیداردلان همواره جاوید انسانیتند و ...
شانزدهم آذرهرسال یادآور حضور آگاهانه ی دانشگاه و دانشجویان در صحنه ی مبارزه با ظلم و استبداد است و امسال پنجاه سال از 16 آذر 1334 تاریخ شهادت سه تن از دانشجویان آگاه و مبارز می گذرد . همانها که با اهدای خون خود در راه آزادگی و حقیقت جویی بار دیگر به همه نشان دادند که دانشجو بودن رسالتی است بزرگ در دنیای امروز. رسالتی که جوهر آن تلاش برای کسب آگاهی و آگاهی بخشیدن به توده هاست . نهضت دانشجویی ایران در طول نزدیک به یک قرن در کنارنهضتهای دانشجویی در کشورهای دیگر، ثابت کرده است که دانشگاهیان تنها قشری در جوامع هستند که نمی توان با رفاه و ارزشهای مادی آنان را فریفت و از راه جستجوی حقیقت و دانایی هرگز دست بر نخواهند داشت . نشریه فصل نو با اعتقاد کامل به رسالت قشر دانشگاهی و ایمان به ارجحیت اهداف حقیقت جویانه برای این قشر آگاه و کمال طلب در این هفته به بحث پیرامون نهضتهای دانشجویی می پردازد و باادای احترام به شهدای 16 آذر 1334 آنها که در اوج تلاشهای رژیمی مستبد برای فریفتن مردم از طریق گستردن رفاه کاذب، با ادای خون خود به افشای ماهیت کثیف استبداد همت گماشتند .،یاد و خاطره ی همه ی شهیدان راه آزادگی و دانایی بخصوص شهدای دانشگاه و جنبش دانشجویی را گرامی می دارد ؛ باشد تا تلاشهای این بزرگانِ ِ سرزمین علم و دانایی ، سرانجام به باربنشیند وصحنه ی روزگار از لوث وجود همه ی فریبکاران ومستبدان و همه ی اهانت کنندگان به روح والای انسانیت پاک شود . ایدون باد .
1. قدرت
هربرت ماركوزه بعد از مرگ همسر اولش، در مارس 1951 براي دوستان نزديكش(هوركهايمر و پولوك) نوشت كه؛
« اين ايده كه مرگ، به زندگي تعلق دارد، نادرست است و ما بايد اين سخن هوركهايمر را جدي بگيرم كه گفت انسان تنها وقتي حقيقتا ميتواند آزاد و خشنود باشد كه مرگ را از ميان بردارد»
آري آدمي وقتي حقيقتا خشنود و آزاد خواهد بود كه مرگ از زندگي بشر رخت بربندد اما كيست كه نداند چنين آرزوئي در خوش بينانه ترين نظر آرزوئي برنيامدني و دوردست است. مرگ زندگي ما را احاطه كردهاست و ما آزادي و خشنودي خود را با در نظر گرفتن امكان مرگ تعريف ميكنيم. اين برداشت واقعگرايانه ما را نه تنها به مغاك نااميدي در نميافكند بلكه ما را براي مبارزه و نبرد آمادهتر مي سازد. ميدانيم كه ميتوانيم حدود زندگي خود را كمي فراختر سازيم و ياد بگيرم كه با وجود مرگ چگونه خشنود بودن و اميدوار زيستن را تجربه كنيم.
اگر مفهوم مرگ را در اين نامه ماركوزه با مفهوم قدرت عوض كنيم. نتيجه اين خواهد بود كه به زبان ماركوزه بگوئيم كه تنها هنگامي آدمي به حقيقت آزاد و خشنود خواهد بود كه قدرت از زندگي بشر رخت بربندد. اما برخلاف ماركوزه بايد گفت قدرت همانند مرگ به زندگي تعلق دارد و ما را گريزي نيست كه حدود آزادي و خشنودي خود را با درنظر گرفتن سيطره و حدود قدرت تعريف كنيم. البته به اين معنا هم نيست كه قدرت قابل كنترل، تضعيف و تحديد نيست. نه تنها از عدم امكان رهائي بخشي واقعي به «نهيليسم منفعل» دچار نميشويم بلكه فعالانه چنين عدم امكاني را باور ميكنيم و به مبارزه خود براي گسترش حيطة آزادي ادامه ميدهيم.
آري قدرت از مهمترين عنصر زندگي روزمره است، از اين رو مسئله جدي جنبشهاي اجتماعي است كه بهگونهاي بر بهزيستي و رهايي بشر از سلطههائي گاها خودساخته تاكيد ميكنند. امروزه جنبش دانشجوئي در ايران نيز بايد درباب مسئله قدرت تامل بيشتري كند و از اين طريق استراتژيهاي جديدي براي خود اتخاذ كند.
پرسشهاي محوري مهمي حول پروژة تامل درباب قدرت شكل گرفته است:
1. قدرت چيست؟
2. آيا قدرت زوال پذير و محو شدني است. به اين معنا كه ميتوان جامعهاي عاري از قدرت داشت؟
3. قدرت كجا استقرار مييابد؟
4. مقاومت چگونه ممكن است؟
همانطور كه ميدانيم قدرت پديدهاي پيچيده است كه هم در اشكالي آشكار و هم مزورانه ظهور ميكند. اشكال مزورانه و فريبكارانه قدرت را ماركس، آنجا كه وي از افيونسازي و فريب جامعه سخن گفته بود بهخوبي دريافته بود. افيون سازي جامعه سهل ترين مسيري است كه قدرت ميتواند از آن طريق اراده خود را بر مردم به آرامي تحميل كند. ماركس در ايدئولوژي آلماني بيان كرده بود كه ابزار افيون سازي و فريب مردم چيزي نيست جز ايدئولوژي. بدين ترتيب برنامههاي تحقيقاتي جريانات چپ تا مدتها حول مفهوم ايدئولوژي شكل گرفته بود.
گرامشي به زيركي مفهوم ايدئولوژي را به مفهومي فربهتر بهنام «هژموني» ارتقا داد، بهگونهاي كه هژموني ايدئولوژي را دربر ميگيرد اما قابل تقليل به آن نيست. هژموني مفهومي است كه ميتواند از سرشت پيچيده و مزورانه قدرت پرده بردارد. هژموني هم سركوب است هم وابسته به پذيرش تسليم از سوي سركوب شدگان. از اين رو قدرت نه تنها توان آفرينش هژموني را دارد بلكه ميتواند براي خواست و عملكرد خود بر رضايت مردم تكيه كند. حاملان اين رضايت ارزشها، هنجارها و ساختارهاي اعتقادياي هستند كه در زندگي روزمره منتشر شدهاند و ناآگاهانه به نظم امور مشروعيت ميدهند.
پيچيدگيهاي قدرت در سنتهاي پساساختارگرايانه چون فوكو ، نيز برملاشد. فوكو تاكيد كرد كه به جاي سخن از چيستي قدرت بهتر است بپرسيم كه «قدرت به چه وسيله اعمال ميشود؟» قدرت هنگاميكه در قالب عمل درآيد قابل مطالعه ميشود. بايد توجه داشته باشيم كه اعمال قدرت به خودي خود خشونت نيست و ضرورتا هم به معناي رضايتي نيست كه مستدام بماند. « قدرت ساختار كلي اعمالي است كه بر روي اعمال ديگر اثر ميگذارد، قدرت برميانگيزاند،ترغيب ميكند،اغوا ميكند، تسهيل ميكند يا دشوار ميسازد و نهايتا محدوديت ايجاد ميكند.»(فوكو،1376).
بنابراين وي، به جاي اينكه به تحليل دستگاه قدرت موجود (درشكل نهادي، قانوني و سركوبگرش) بپردازد مكانيسم هاي خردي را تحليل ميكند كه اين نهادها را تقويت ميكنند و به طور پنهاني عملكرد قدرت را سازمان ميدهند. رويههاي تكنيكي خردي كه با هدف انضباط تعميميافتهتري به بازتوليد فضاهاي گفتماني ميپردازند فوكو بين قدرت و روابط استراتژي ارتباط برقرار ميكند. از نظر او استراتژي قدرت مجموعهاي از وسايل و ابزارهايي است كه به منظور اجراي مؤثر قدرت و يا حفظ آن بهكار برده ميشود. او همچنين از استراتژي مناسب روابط قدرت به معناي وجوه انجام عمل بر روي اعمال ممكن يعني اعمال ديگران سخن ميگويد. سازوكارهايي كه در روابط قدرت بكار برده ميشوند را ميتوان استراتژي تعبير كرد(فوكو، 1376 : 364). فوكو قدرت را به معناي شيوة انجام عمل بر روي اعمال ديگران تعريف ميكند. با اين حال بايد دانست كه اين قدرت وقتي اعمال ميشود كه چيزي به نام آزادي نيز وجود داشته باشد. بين قدرت و آزادي بازي پيچيدهاي وجود دارد. به گونهاي كه«آزادي ممكن است به عنوان عين شرط اِعمال قدرت ظاهر شود»(همان : 360). از نظر فوكو مقاومت و اعمال قدرت رابطة نزديكي با يكديگر دارند. از طريق مقاومت است كه اعمال قدرت خود را نشان ميدهد و هيچ اعمال قدرتي هم نيست كه مقاومتي درپي نداشته باشد. مقاومت نيز چيزي جز كارشكني در سازمان دادن و فهم شيوه عملكرد آن نيست.
آنچه از تامل درباب قدرت پي ميبريم اين است كه قدرت را صرفا نبايد در درون نهاد شناخته شدهاي چون دولت جستجو و نقد كرد بلكه آن را بايد در چيزي غير از خود (جامعه) يافت. اين چيزي است كه بايد مورد توجه و اهتمام جنبشهاي اجتماعي در ايران باشد.
همانطور كه در ابتدا گفتم، قدرت همانند مرگ بخش جدائي ناپذيري از زندگي آدمي است. هرجا منفعت ممكن ميشود قدرت نيز ممكن ميشود و جامعه بدون قدرت معنا ندارد. معناي اين سخن آن است كه سياست بخشي از زندگي است و جنبش دانشجوئي در هيچ شكلي نميتواند به سياست بيتوجه باشد. توجه به زندگي روزمره كه اين روزها باب شده نه به معناي غير سياسي شدن بلكه به معناي «عميقا سياسي شدن» است. منظور من از اصطلاح «عميقا سياسي شدن» توجه به سياست راديكال درون متن زندگي روزمره و در عين حال پذيرش محدوديتهاي آدمي براي رهائي بخشي است. سياست راديكال زندگي روزمره نيز به معناي نقد بنيادين خود زندگي است و نه صرفا نقد دولت. همت منتقدان سياسي مصروف نقد سازمان و ساختار دولت شدهاست غافل از اينكه جنبشها نه معطوف به دولت بلكه معطوف به جامعه جهت گيري شدهاند. بنابراين، نقد كژتابيهاي نهفته در متن زندگي مهمترين هدف جنبش دانشجوئي بايد باشد. ميدانيم كه اين توجه و تاكيد بر نقد جامعه به معناي افتادن به دام محافظه كاري و غفلت از نقد دولت نيست. نقد جامعه همانا نقد قدرت ونقد سازوكارهائي است كه قدرت از آن طريق در جامعه اعمال ميشود و همينطور نقد سوژهائي است كه اعمال قدرت را تحمل ميكنند و چه بسا زحمت قدرت را رحمت فرض ميكنند.
زماني كه زحمت سراسر رحمت فرض شود ما با جامعه اي بدون مخالف مواجه خواهيم بود. ماركوزه شايد اولين كسي بود در مقدمه كتاب انسان تك بعدي از واژه جامعه بدون مخالف براي توضيح جامعه غربي دهه 60 استفاده كرد و آنچه كه جنبش دانشجوئي دهه 60 آن را واژگون ساخت نه دولت بلكه جامعة منفعل بود. اعتراض دانشجوئي و متلاطم ساختن زندگي روزمره در واقع به معناي به چالش كشاندن منطق چنين جامعهاي بود. بايد بگويم كه سياست زدائي از جنبش دانشجوئي با تثبيت ارادة جامعه بدون مخالف هماهنگ است. قدرت همواره سوداي چنين جامعهاي را در سر مي پروراند؛ جامعهاي كه ذائقهها و بارقههاي فكري تابع منطق همگن سازي اراده قدرت قرار گيرد.
قبل از انتخابات اخير كه يوسف اباذري نقد خود را به سمت جامعه معطوف كرد و از خطر كودك شد جامعه و ضرورت شركت در انتخابات سخن گفت، جماعتي برآشفتند كه وي محافظه كار است و نظريه انتقادي چگونه ميتواند به جاي نقد به دولت به مردم نشانه رود. اتفاقا بايد گفت كه نقد راديكال نقدي اجتماعي است. اگرچه نقد نميتواند سياسي نباشد اما همان طور كه ماركس در مقاله نقادي اخلاقي و اخلاق نقادانه تاكيد كرد« نقادي فقط رد كردن و نپذيرفتن نيست بل كنشي است كه بايد در قلمرو تاريخ جاي گيرد و به كنش فعال انساني بدل شود... نقد فقط متوجه مسائل سياسي نيست و نبايد نقادي را فقط منشي سياسي دانست. نقد بايد نابرابري ها را هدف گيرد، و منش اجتماعي بيابد يعني بهصورت نقادي يا فعل آگاهانة اجتماعي درآيد» ( ماركس : 321و 317 به نقل از احمدي،1383: 164).سوية نقد جنبشهاي اجتماعي نيز اساسا چيزي بيش از نقد عملكرد دولتهاست و كليت جامعه را دربر ميگيرد.
2
. سياسي شدن مجدد
علاوه بر تامل در باب مفهوم قدرت، ضرورت دارد مفهوم امر سياسي نيز مورد بازخواني قرار گيرد. براي اين منظور بايد از سياست به معناي متعارف آن فاصله گرفت. سياست در معناي متعارف آن قلمرو مشخص دارد، ناظر به قدرت متمركز است، قلمرو فعاليت احزاب است ومعطوف به دولت است. جنبش دانشجوئي نبايد خود را چندان درگير اين معنا از كنش سياسي كند. هنگاميكه جنبش دانشجوئي بخشي از قلمروئي شد كه به دنبال كسب يا حفظ قدرت است و در معناي كلي از طريق قلمرو رسمي و دولتي به تغيير ميانديشد اشكالي شبه حزبي پيدا ميكند و نميتوان بدان لفظ جنبش را اطلاق كرد . همانطور كه قبلا تاكيد كردم؛ در حاليكه حزب به دنبال تصرف قدرت است، جنبش دانشجوئي به دفاع از جامعه و عرصه عمومي ميانديشد. اين مطلب مهمي است، صرفنظر از اينكه چه دولتي قدرت را در دست داشه باشد(اصلاح طلب يا اصولگرا) اهداف جنبش تغييري نخواهد كرد. البته، اين نكته به معناي عدم همكاري با احزاب و گروههاي سياسي نيست بلكه تاكيد بر مراقبت از خطر مستعمره شدن توسط هر قدرت سياسي است( چه حاكم و چه اپوزيسيون) و تاكيد مجدد بر حيطههاي متفاوت فعاليتها آنهاست.
خروج جنبش دانشجوئي از برخي فعاليتهاي شبه حزبي به معناي سياست زدائي از جنبش نخواهد بود بلكه واسازي از معناي متعارف امر سياسي به معناي گسترش حيطه امر سياسي و توجه بيشتر به سياست در زندگي روزمره يا زيست جهان است. سياست در زيست جهان از توانها و قابليتهاي خود برخوردار است كه متفاوت از سازوكارهاي موجود در قلمرو نهاد دولت عمل ميكند. جنبشهاي اجتماعي و از جمله جنبش دانشجوئي به جاي «دولت» با مفهوم«فرهنگ» درون متن زندگي و جامعه سروكار دارد.
فرهنگ همان طور كه استوارت هال و جان فيسك گفتهاند در تماميت خود امري سياسي است. عرصة فرهنگ، عرصة اعمال قدرت به شكل مشروع است، در مقابل فرهنگ نيز به كردارهاي قدرتمندان مشروعيت ميدهد. در عين حال، عرصه فرهنگ و زندگي روزمره جولانگاه تقابل ميان دو نيروي متضاد است؛ تلاش قدرت براي سيطره از يكسو و مقاومت مردم براي دفاع از خودشان از سوي ديگر. اما اعتراض و مقاومت همواره به معناي نبرد در پشت احزاب و گروههاي رسمي نيست اين نبرد اشكال متفاوتي پيدا ميكند.
فرهنگ همچنين واجد خصوصياتي ايدئولوژيك است. ايدئولوژي در اين تلقي مجموعهاي ايستا از عقايد نيست بلكه روندي است كه مستمرا در عمل بازتوليد مي شود. جامعه ممكن است درگير فرهنگي تماما ايدئولوژيكي باشد. ايدئولوژي به همان معنائي كه استوارت هال مد نظر داشت: چارچوب ذهني كلي(زبان، مفاهيم، مقولات و نظامهاي بازنمائي) كه مردم از آنها براي معناسازي و فهم شيوههاي عمل در جامعه استفاده ميكنند. ايدئولوژي در واقع توجيه كنندة شيوههاي عمل در جامعه است.
به زبان آلتوسر بهتر است بگوئيم كه جنبشهاي اجتماعي نبايد از دستگاههاي ايدئولوژيك دولت غفلت كنند. آلتوسر بين دستگاههاي سركوبگر همانند پليس، قانون و چيزهائي از اين قبيل با دستگاههاي ايدئولوژيك همانند مدرسه، خانواده، تلويزيون و زبان تفاوت ميگذاشت. چيزي كه جنبش دانشجوئي تا اين زمان نسبت به آن بي توجه بوده دستگاههاي ايدئولوژيكي است كه خطرناكتر از دستگاههاي سركوبگر و به شكل پنهان و نامرئي جامعه مدني را تصرف ميكنند و شيوههاي فكر كردن و تصميمگيري مردم را كنترل ميكنند. نقش دستگاههاي ايدئولوژيك، طبيعي جلوه دادن هنجارهائي است كه از طريق آن منافع گروههاي فرادست و مسلط در جامعه مشروع جلوه داده ميشود و به هرشكل تضمين ميشود. بنابراين كاري كه قدرت در جامعه مدني ميكند و ويراني و عمق اين استعمار به مراتب بيشتر از نقش عريان دولت در عرصه سياسي است. همانطور كه در انتخابات اخير ديدم مسئله صرفا اين نبود كه فضاي سياسي بسته است و اجازه ورود به گروههاي مخالف را نميدهد مسئله اين بود كه مردم به طور ظاهرا طبيعي به گونهاي پرورش يافتهاند كه به افراد خاصي اقبال مييابند و منافع آنها را منافع خود ميدانند. جنبش دانشجوئي بايد جلوي سازوكار طبيعي سازي امور غيرطبيعي را بگيرد، سازوكاري كه به واسطه همين دستگاههاي ايدئولوژيكي انجام ميشود. به اين معنا جنبش دانشجوئي در شكلي جديد به قلمرو سياسي بازميگردد و حوزه كاري خود را به نحوي غير از احزاب تعريف ميكند، حوزهاي كه به سمت جامعه جهت گيري شدهاست و نه ضرورتا دولت.
همان طور كه گفته شد، هدف اصلي جنبش دانشجوئي نه تصرف قدرت بلكه نقد قدرت است. توجه داشته باشيم كه براي نقد قدرت لزوما نيازمند گوش قدرت براي شنيدن نيستيم بلكه به شنوائي مردم در زندگي روزمره نياز داريم. زماني مردم قدرت شنيدن مييابند كه دستگاه ايدئولوژيكي به هرنحوي ولو به طور موقت مختل شود يا از كار افتد. قدرت از طريق ايدئولوژي به بيان آلتوسري مردم را صدا ميزند و فراميخواند. گاهي صداي قدرت آنقدر نيرومند است كه صداي ديگري شنيده نميشود. بنابراين بايد تاكيد كنم سلطه در زندگي روزمره از طريق همين اعمال قدرت ايدئولوژيك محقق ميشود. قدرت براي اينكه موقعيت ايدئولوژيك خود را در سرزمين استعمارشده از دست ندهد به بازتوليد دائمي نياز دارد. همين بازتوليد دائمي است كه بدون نياز به سركوب آشكار به شكل نامرئي كار سركوب را انجام ميدهد.
3.جدال در جامعه
اگر عرصه نظام سياسي را از عرصه جامعه جدا كنيم ميبينيم كه دو منازعه بهطور همزمان جريان دارد. منازعه اول در ميان پهنه سياسي است. در اينجا نبرد بين گروههاي حاكم و گروههاي سياسي خواهان دستيابي به حكومت است. قلمرو دوم جامعه است كه درون آن جنگ ميان قدرت و زندگي جاري ، ميان فرادستان و فرودستان عرصه جامعه، ميان خلاقيتها و نوآوريهاي زندگي با اشكال متصلب حيات برقرار است. براي يك جنبش اجتماعي، منازعه حقيقي نه در عرصه دولت و سياست بلكه در عرصه جامعه جاري است. جنبش دانشجوئي نيز بايد به جاي شركت در جبهه قدرتمندان و قدرت خواهان سياسي به جبهه فرودستان اجتماعي بپيوندد. نبرد در اينجا معطوف به ايدئولوژي يا گفتمان مسلط است. هدف ايدئولوژي مشروع سازي و طبيعي سازي است، و هدف جنبش اجتماعي مشروعيت زدائي و برملا كردن اسطورههاي قدرت در جامعه است.
درك تفاوت دو گونه منازعه و جايگيري جديد جنبش دانشجوئي در آن از تلقي جديدي بر ميخيزد كه يك جنبش از فرهنگ بدست ميآورد. اگر شعار اين باشد كه جنبش دانشجوئي بايد به فرهنگ توجه كند و از تصرف قدرت دست بكشد معنايش انجام كار فرهنگي متعارف و فعاليتهاي صنفي جاري نيست بلكه معناي دقيق آن بازسياسي شدن در شكلي جديد و پيدا كردن «حساسيتهاي جديد» است.
فرهنگ در اينجا نه بار زيبائي شناسانه و نه بار انسانگرايانه دارد بلكه تماما سياسي است و منظور از سياسي بودن فرهنگ اين است كه نميتواند فارغ از ايدئولوژيي باشد كه آن را تسخير كرده است يا درصدد تسخير آن است. در عين حال فرهنگ را بايد همزمان، عرصه موافقت و تسليم و عرصه منازعه و مقاوت درك كرد.
توجه به فرهنگ و واسازي مفهوم امر سياسي تماما به اين معناست كه جنبش دانشجوئي بايد نگاه خود را از جدال در قلمرو نهاد سياست برگيرد و به جدالهاي موجود در جامعه توجه بيشتري بكند. جدال واقعي در جامعه جاري است. اگر به بيانيهها و موضعگيريهاي جنبش دانشجوئي در دهههاي اخير نگاه كنيم ميبينيم كه دغدغهاي متفاوت با احزاب ندارد. جنبش دانشجوئي كانون منازعه خود را مسائل روز سياسي قرار دادهاست در حاليكه از مناقشات، مسائل و شكافهاي اجتماعي، نابرابريها جنسيتي، قوميتي و طبقاتي موجود در جامعه غفلت كردهاست. جنبش دانشجوئي بايد نگران گسترش شكافهاي اجتماعي باشد و گفتمان خود را حول مسئله نابرابري شكل دهد. حيطه و گستره نابرابري را هم بايد وسيعتر در نظر بگيرد، و مراقب تقليل نابرابريهاي اجتماعي به نابرابريهاي سياسي باشد. از سوي ديگر بايد ايدئولوژي سلطه بخشي كه چنين شكافهائي را بديهي و طبيعي جلوه ميدهد و سعي در پوشاندن خطوط نابرابري دارد، مورد نقد قرار دهد. جنبش دانشجوئي بايد نسبت به معناسازيهاي دروغين در بستر فرهنگي هشيار باشد. مفروضه اصلي جريان جديد جنبش دانشجوئي بايد اين باشد كه فرهنگ و زندگي روزمره صرفا عرصه تسليم وقدرت نمائي اقويا نيست بلكه در دل همين فرهنگ است كه معاني مسلط به چالش كشيده ميشوند، چالشي كه دانشجويان يكي از نيرومندترين عناصر تعيين كننده آن هستند.
4.نتيجه
گرامشي در نامهاي كه در زندان به تاتيانا شوكت در نوامبر 1929 نوشت بر تفاوت زندان با زندگي روزمره تاكيد كرد و در عين حال به نحو مبهمي بر امكانهاي آزادي در زندان سخن گفت: « كل جريان علت و معلول در زندان با عليت در زندگي روزمره از اساس متفاوت است، زيرا تمام كنشها، احساسها، و واكنشها يك عنصر اساسي را كم دارند: آزادي زندگي معمولي. صرف نظر از اينكه اين آزادي تا چه اندازه نسبي است. با توجه به اين اوضاع آيا نبايد من آن كسي باشم كه تصميم ميگيرد چه چيزي را بايد و چه چيزي را نبايد انجام داد، آيا نبايد تنها من اين تصميم را بگيرم، چرا كه منم كه در زندانم، منم كه از آزادي محرومم، منم كه ابتكار هر عملي را كه زندگي روزمره را به مخاطره مياندازد تحمل ميكنم؟»(به نقل از هالوب،1374 : 236). چند دهه بعد ميشل فوكو جامعه را با زندان مقايسه كرد، مسئله از نظر فوكو اين بود كه قدرت صرفا در زندان آزادي ما را محدود نميكند بلكه كليت جامعه مدرن آزادي ما را محدود كردهاست چراكه قدرت در متن جامعه و درون آن منتشر است. چنين تلقي از قدرت ، حيطه جدال و منازعه را گسترش ميدهد و چشم اندازهاي جديدي به روي ما ميگشايد. يكي از اين چشماندازها توجه بيشتر به جامعه و اولويت توجه جامعه در برابر دولت است. در اينجا بار ديگر بر مطالبي كه در متن مقاله آمدهاست تاكيد ميكنم.
الف. تلقي از قدرت نبايد به نهاد سياست و سازوكارهاي اجرائي دولت محدود گردد بلكه جنبش دانشجوئي بايد حساسيتهاي خود را در ردپاهاي قدرت درون جامعه قرار دهد. اولا قدرت بخش جدائي ناپذير زندگي است. دوما، سازوكارهاي پنهان قدرت از اهميت مضاعف برخوردار است، ثانيا نقد قدرت ضرورتا نقد دستگاه مشخصي نيست و حتي ميتواند نقد جامعهباشد.
ب. توجه به جامعه به جاي تاكيد وافر به دولت. براي جنبش دانشجوئي دفاع از جامعه دربرابر عرصه سازمانهاي سياسي و احزاب اهميت دارد در عين حال نقد جامعه در برابر افيوني شدن بايد مورد توجه قرار گيرد.
ج. جنبش دانشجوئي از امر سياسي متعارف بايد فاصله گيرد و اين مفهوم را مورد تجديد نظر قرار دهد و به سياست زندگي روزمره توجه بيشتري نشان دهد، فرايندي كهميتوان بدان بازسياسي شدن جنبش دانشجوئي نام نهاد.
د. سياستهاي جديد جنبش دانشجوئي بايد ناظر به شكافهاي اجتماعي، نابرابريها و بيعدالتيهاي موجود در جامعه باشد و مناقشات خود را پيرامون مسئله عدالت و آزادي تواما شكل دهد.
متن سخنراني در انجمن اسلامي دانشكدة علوم اجتماعي دانشگاه تهران – 13 آذر 1384 
در طول سالهاي اخير شايد هيچ بحثي به اندازة ”جنبش دانشجويي“ در وطبوعات و كتاب ها و و ساير رسانههاي ايراني بازتاب نداشته و چنين امواجي پي در پي از اظهار نظرها و چنين گفتمانهايي گوناگون را با منشاء هاي فكري، سياسي و اجتماعي متفاوت بر نيانگيخته باشد. همه دربارة جنبش دانشجويان سخن مي گويند و به نوعي گويي تمايل همگاني به استفاده از گونهاي اعتبار اسطورهاي در اين ميان به چشم مي خورد: جواني و چشم اندازهاي آتي، علم و روشنفكري، تحرك و قابليت هاي خطرپذيري و... از جمله خصوصياتي هستند كه درست و نادرست به اين گروه رو به فزوني از جامعة ما كه در اين روند فزاينده از حركتي جهاني به سمت ”تودهاي شدن“ دانش عالي(Massification) تبعيت مي كند، انتساب مي شود و بر پاية همين خصوصيات دانشجويان و جنبش دانشجويي در قالب هاي شناختي – مفهومي آرماني و رومانتيكي قرار داده مي شوند كه گاه با واقعيت روزمرة آنها تفاوت چشم گير و تعيين كننده اي دارد. در اين گفتار تلاش ما آن است كه بيبشتر با رويكردي تاريخي – فرهنگي و از نگاهي انسانشناسانه به موضوع بنگريم.
رومانتيسم انقلابي مه 68
جنبش دانشجويي تاريخچهاي لااقل صد و پنجاه ساله دارد كه از رشد و شكوفايي دانشگاه هاي اروپايي ( با قدمت چند هزار ساله) و انطباق يافتن آنها با شرايط جديد ناشي از انقلاب صنعتي و جهان مدرن در چارچوب هاي معنايي مفهومي و در قالب هاي سياسي اجتماعي اش يعني دولت ملي، انسان گرايي روشنگرانه، انقلاب سياسي و دولت هاي ملي، فردگرايي و گسترش فزاينده دانش و نهاد هاي آموزشي، ريشه مي گيرد. اما اين جنبش در بازنمودهاي نمادين خويش بالاترين حد از فرازش (Sublimation) آرمانشهر گرايانة خويش را در گروهي از تصاوير به وجود آورده است كه بايد آنها را نقش هايي از يك رومانتيسم انقلابي به شمار آورد. اين تصاوير از يك سو، نقش دانشجو را با نقش هاي ديگري چون روشنفكر، انقلابي، مبارز، شهروند و آزاديخواه پيوند مي دهند و از سوي ديگر جنبش دانشجويي را با يك انقلاب جشنگونه كه مدل تصويري نمادين خود را از انقلاب فرانسه و بازتاب آن در ادبيات و هنرهاي تجسمي اين كشور در قالب فضا ها ( باريكادها، سنگرهاي خياباني و حركت هاي شورشي و تخريب كننده) و شخصيت ها( ماريانMarianne نماد زنانة انقلاب و گاوروشGavroche نماد كودكانه و معصومانة انقلاب) يي مي گيرد كه بايد آنها را به نوعي سرنمونهها(Archetypes) تعبير كرد كه بعدها بارها و بارها نه فقط در اشكال ادبي و هنري بلكه در واقعيت هاي بيروني و انقلاب هاي حقيقي بازتوليد شدهاند.
تصوير جنبش انقلابي در اين تمثال شناسي (Iconology) جشني اورژي وار(Orgiac) را نشان مي دهد كه با تخريب بسبار همراه است و در آن نوعي دو گانگي و تقابل ميان شورسرمستانة انقلابي : سنگرهاي خياباني، شعله هاي آتش و دود، تركيب صداهاي خشونت آميز و سرودهاي شادمان انقلابي، و... در تضادي آشكار با روز پس از فروكشدين جنبش، با خيابان ها و بناهاي سوخته، اجساد پراكنده و متعفن، آدم هاي فرسوده، خسته و به خواب رفته، و انبوه زباله هاي و آشفتگي برجاي مانده از جشن انقلابي قرار دارد. اين همان تصويري است كه در بازنمود مه 68 بيش از هر چيز با آن برخورد مي كنيم. در روزهاي شورشي مه 68 شعاري بر ديوارهاي دانشگاه نانتر، جايي كه حركت دانشجويي از آنجا آغاز شده بود به چشم مي خورد كه در آن گفته مي شد: ” زير سنگ فرش ها، پلاژ“(Sous les paves , la plage) ، اين شعار تصويري زيبا و شاعرانه از آزادي و رهايي از بندهاي سرمايه داري ترسيم مي كرد: سنگ فرش ها بايد از آسفالت خيابان هاي پاريس كنده مي شدند، با آنها نمادهاي قدرت سرمايه داري ، بناهاي باشكوه و كاميونهاي پليس تخريب مي شدند و آنگاه آزادي ساحل دريا، آزادي رهايي از كار و همة قيد و بندهاي زندگي ماشيني تحميل شده در شهرها از راه مي رسيد. تصوير اين آزادي و زندگي زيبا ، البته در تضادي آشكار با تصاوير شهر تخريب شده و سوخته قرار مي گرفت.
و البته اين اسطورة دوگانه و متضاد بنابرآنكه بر كدام وجه آن تاكيد بيشتري انجام شده و برجستگي بيشتري به آن داده مي شد، سالهاي سال به وسيلة گروههاي انقلابي چپ گرا و راديكال از يك سو، وگروه هاي راستگرا و مرتجع و فاشسيت از سوي ديگر به كار رفته است، تا از يك سو بر ”ضرورت اجتناب ناپذير“ تخريب انقلابي براي ”زايش جهان نو“ تاكيد شود. و از سوي ديگر بر ”ضرورت تاريخي“ بر قراري نظم و اقتدار نوين براي گريز از هاوية(Chaos) انقلابي. اسطوره سازي از هر دوجانب در رابطه با جنبش دانشجويي پيشينهاي طولاني در ادبيات و هنر اروپايي و سپس جهاني دارد اما از اين دو سو، طبعا گروه نخست از آنجا كه به آرمانها و اميدهاي بسيار بيشتري دامن مي زد، بازنمودهايي با برجستگي بيشتر و با جهانشمولي هاي بيشتري به ارمغان آورده است.
جنبش دانشجويي به اين ترتيب بر خطي از يك راديكاليسم اجتماعگرا قرار گرفته است كه ريشه آن بديهتا در جامعه شناسي انقلابي و عمل گراي ماركس قرار داشت اما بسيار سريع تر از آنچه تصور مي رفت در تجربة انقلابهاي روس 1905 و 1917 به كار گرفته شد و لنينيسم همچون در ساير اشكال جنبش اجتماعي آن را به سود خود به حركت درآورد و از محتواي صنفي و درونگرايش خالي كرد. در فاصله دو جنگ جهاني نيز با فعال شدن مؤسسة مطالعات اجتماعي دانشگاه فرانكفورت و قرار گرفتن ماكس هوركهايمر (Max Horkheimer) در راس آن، بنيان هاي نظري قدرتمندتري در چارچوب نظرية انتقادي مكتب فرانكفورت براي اين رومانتيسم انقلابي پايه ريزي شد كه در آن واحد هم از فرهنگ گرايي انقلابي گرامشيسم تاثير مي پذيرفت و هم با اندكي فاصله از تعبير هاي نوماركسيسم فرانسوي و در راس آن لويي آلتوسر.
در نهايت در دهة 1960، زماني كه جنبش دانشجويي مي رفت تا به اوج اين تصوير انقلابي نزديك شود. هربرت ماركوزه با ميراث كاملي از مكتب فرانكفورت ابايي از آن نداشت كه دانشجويان انقلابي را بزعم خود در برابر كارگران بورژوا شده قرار دهد و آنها را حاملان نوين انقلاب اجتماعي بنامد. از اين زمان همه چيز در اين رمانتيسم انقلابي سرعت گرفت: نظرية موتور كوچك(روشنفكران/دانشجويان) و موتور بزرگ(زحمتكشان) به مثابة يك نظرية پسا لنينيستي در انقلاب اجتماعي در آن واحد در انقلاب چين، و بسياري ديگر از انقلاب هاي ماركسيستي جهان سوم همچون در كوبا، در ويتنام ، در كامبوج و غيره به كار گرفته شد و به فجايعي كه مي دانيم انجاميد. در اين كشورها دانشجويان پيشين( مائو تسه تونگ، پول پوت، فيدل كاسترو و چه گوارا....) در راس قدرتهايي قرار گرفتند كه بعدها بدل به غول هاي ديكتاتور و هراسناك شدند و چهره اي غير انساني و هيولايي از ماركسيسم در عمل به وجود آوردند. در كنار اين روند، جنبش دانشجويي در حركاتي انقلابي اما غير دلتي در كشورهاي غربي ( امريكا و اروپا) به ويژه در چارچوب مبارزات ضد جنگ و در كشورهاي جهان سوم ( امريكاي جنوبي، آسياي جنوب شرقي و افريقا) در قالب مبارزات ضد ديكتاتوري نيز ادامه يافت و گاه به خشونت هاي بسيار شديد و همان تصاوير رومانتيك منجر گرديد و حتي يكي از اشكال حاد اين جنبش در چارچوب تروريسم چپ در سالهاي دهه 1970 تا به جايي پيش رفت كه اروپا را با بحراني سياسي روبرو كرد و آن را به سوي اقدامات امنيتي و پليسي مبالغهآميزي واداشت.
واقعگرايي جنبش دانشجويي
با اين وصف نبايد از جنبش دانشجويي صرفا چنين رومانتيسم انقلابي گرا و در اغلب موارد خشونت آميزي را به ياد داشت و به ياد آورد. جنبش دانشجويي در اكثر موراد و در واقعيت خود بيش از آنكه تن به اين روند هاي خشونت آميز بدهد، خود قرباني خشونت بوده است. اين جنبش را باز هم مي توان در تاريخ آن دنبال كرد و به اين ترتيب از جنبش دانشجويان امريكا در دهة 1930 كه عمدتا اهداف مدني و به خصوص ايجاد حقوق براي سياه پوستان را هدف گرفته بود، تا جنبش هاي آزاديخواهانة دانشجويي در اروپاي شرقي در دهه 1950 ( مجارستان) و از آنها تا سقوط كمونيسم در دهة 1980( لهستان، روسيه، ....) و حتي پس از آن در كشورهايي چون اوكرائين، بيله روسي، صربستان و آلباني در آنچه ”انقلاب هاي رنگين“ نام گرفت، در جنبش هاي ضد جنگ و حركت موسوم به ”ضد فرهنگ“ كه در واقع يك مقاومت فرهنگي گسترده در برابر مدل زيست يكدست و سركوب گرانه امريكايي بود، و جنبش هاي دانشجويي با اهداف و مطالبات دانشجويي صنفي در دهه هاي 1960 و 1970 ، و سرانجام تا جنبش گستردة ضد جهاني شدن در دهة 1990 و تا امروز مي توان اين سير را دنبال كرد.
در اين جنبش ها بر خلاف گروه نخست، ما با تصويري به غايت انساني و ضد خشونت از جنبش دانشجويي سروكار داريم كه در عين آنكه استناد به شعارها و مفاهيم انقلاب كليدي فرانسه را به كنار نگذاشته و بر اصل جمهوريت، آزادي و برابري و همبستگي اجتماعي بيشترين تاكيد را دارد، نظام آموزش عالي را به مثابة نظامي كه در آن واحد داراي توانايي ها و پتانسيل هاي بسيار زيادي چه در بازتوليد سيستم سلطة اجتماعي ( به گونه اي كه در نظرية پير بورديو با آن سرو كارداريم) و چه در دگرگوني ريشه اي اين سيستم ، هدف مي گيرد. نمي توان شك داشت كه با توجه به روند تحولات كنوني درجهان نقش روشنفكران و دانش آموختگان به طور كلي و دانشجويان به مثابة بخشي اساسي و اصلي از كالبد نخست تمايل به افزايش يافتن كاملا گويا و مشخصي دارد.
در حال حاضر روند موسوم به ”تودهاي شدن“ آموزش عالي در سراسر جهان با سرعتي شگفتاور در حال فزوني گرفتن است. تنها در كشورهاي صنعتي پيشرفته اروپايي در فاصلة سالهاي 1975 تا 2000، نرخ فارغ التحصيلان دانشگاهي از 22% گروه سني مربوطه به 41% رسيده و تنها در فاصلة سالهاي 1985 تا 1995 سهم صنايع متكي بر دانش در كل ارزش افزودة اقتصادي از 51% به 59% رسيده است. امروزه رقمي برابر با 300 ميليارد دلار در سال در آموزش عالي سرمايه گذاري مي شود و 80 ميليون دانشجو و 5/3 ميليون استاد و كارمند دانشگاهي در اين بخش مشغول به كار هستند. بنابراين مي بينيم كه چشم اندازهاي روشني، هر چند همراه با بحران هاي اجتناب ناپذير ذاتي مدرنيته و پسا مدرنيته، در اين بخش جلوه گري مي كنند. و نقش دانشجويان به عنوان حاملان سنت علمي مي تواند در سالهاي آتي بيش از پيش افزايش يابد.
با اين وصف بايد توجه داشت كه اين نقش تا اندازة زيادي ناشي از الزامات جديدي است كه فرايند عمومي جهاني شدن به وجود آورده است. معماري سياسي—اقتصادي و اجتماعي جهان با سرعتي باور نكردني در حال تغيير است. هر چند دولت هاي ملي هنوز باقي هستند اما تجمع هاي بزرگ به صورت قطب هاي بزرگ اقتصادي – سياسي نظامي آنها را هر چه بيشتر به تبعيت از خود وا مي دارند. امريكا از يك سو، اتحاديه اروپا، از سوي ديگر و قطب هاي رو به رشدي چون چين، هندوستان، روسيه و... از اين جمله اند. در عين حال ما با گسترش شديد شبكه هاي جنايتكار، مافيايي و غير قانوني كه هر چه بيشتر تراكم ها و اتحاديه هاي بين المللي پيدا مي كنند و هر چه بيشتر با ساختارهاي رسمي و نيمه رسمي در هم مي آميزند، سروكار داريم . و سرانجام نبايد از ياد برد كه انقلاب اطلاعاتي در همان حال كه امكانات كنترل و سركوب بيشماري را براي قدرت هاي بزرگ به وجود آورده است، امكانات بيشماري را نيز براي جامعة مدني جهاني. براي سازمان هاي غير دولتي و اتحاد آنها و حتي براي افراد ايجاد كرده است كه امروز مي توانند با ورود به شبكه به نوعي تاثير گذاري دست زنند كه تا پيش از ترويج فناوري اينترنت(1990) اصولا قابل تصور نبود. اين جهان جديد كه مانوئل كاستلز(Manuel Castells) آن را جامعه شبكةاي اطلاعاتي ناميده و ژاك اتالي(Jacques Attali) متفكر فرانسوي به آن نام قاره ششم را داده است، جهاني است كه مفاهيم زمان و مكان را به طور كامل زيروروكرده و بنابرين تمام مفاهيم ديگر از جمله مفاهيم مورد بحث ما يعني، دانشجو، جنبش دانشجويي و دموكراسي را نيز به همين دليل به بازتعريف هاي پي در پي مي دارد. دانشگاه هاي ما و دانشجويان ما در سراسر جهان تا چند دهه ديگر چنان با موقعيت كنوني خود متفاوت خواهند بود كه اصولا نمي توان هنوز تصور آن را نيز كرد. جهان حاصل از انقلاب اطلاعاتي بي شك به همان اندازه از جهان صنعتي متفاوت خواهد بود كه جهان كشاورزي از جهان شكارچيان اوليه تفاوت يافت.
آنچه مي توان در اين ميان به عنوان ما به ازاي سياسي موضوع پيش بيني و يا تصور كرد، ما را بدون شك به تامل در مفهوم دموكراسي مشاركتي به مثابة بديل و آلترناتيوي براي دموكراسي نمايندگي هدايت مي كند. و آنچه بيش از هر چيز در جهان ما گويا و مثال دموكراسي مشاركتي است همين نهادها و سازمانهاي غير دولتي هستند كه آنها را مي توان به مثابة تنها آلترناتيوهاي ممكن در برابر دولت هاي ملي در آينده تصور كرد. بنابراين بدون هيچ شك و ترديدي هر اندازه در راه گشترش و تقويت اين سازمان ها و متصل كردن آنها روي شبكه هاي ملي و فراملي بيشتر بكوشيم موفقيت بيشتري در رسيدن به دموكراسي آينده خواهيم داشت. و البته مشكل كشورهاي در حال توسعه از اين لحاظ بيشتر است كه آنها چاره اي جز آن ندارند كه فرايند ساختن دموكراسي مشاركتي را در خود با فرايند ديگري كه گاه ممكن است با فرايند نخست متناقض و حتي آشتي ناپذير بنمايد يعني فرايند تكميل و تقويت نهاد دولت همراه كنند. حضور در جهان كنوني در چشماندازي قابل تصور هنوز هم جز از خلال دولت هاي ملي امكان پذير نيست بنابراين بايد هر چه سريع تر از توهمي كه بر اساس الگوهاي شكل گرفته در قالب دولت هاي توسعه يافته مدل كنار رفتن دولت( از مدارهاي اقتصادي اجتماعي كشور) را براي كشورهاي در حال توسعه با همان روش و شكلي كه حتي در كشورهاي توسعه يافته نيز ايجاد بحران كرده است، پيشنهاد مي كند، فاصله بگيريم.
موقعيت ما و نتيجه گيري
انديشيدن بر جنبش دانشجويي در ايران ، چه آن را در تاريخچة تقريبا 50 ساله اش در نظر بگيريم و چه در تحولات شتاب يافته سه دهة اخير كه با قرار گرفتن آن در چارچوب يك انقلاب بزرگ اجتماعي همة مولفه ها و روندهايش شدت و پيچيدگي بيشتري يافتهاند، به باور ما هر چه بيش ازپيش ما را به سوي اين واقعيت مي كشاند كه مدل هاي محلي و انديشيدن هاي محلي، چنانچه نخواهند و يا نتوانند خود را با مدل ها و موقعيت هاي فرامحلي و در حقيقت جهاني ، انطباق داده و به تاليف هاي تركيبي بديع برسند، جز ايجاد بن بست هاي فكري و جز اتلاف گستردة نيروهاي انساني و ثروت هاي مادي و معنوي ثمرهاي نه در كوتاه مدت و نه در دراز مدت نخواهند داشت. در جهان كنوني هيچ گونة زيست جزيرهاي امكان پذير نيست و مدل هاي مورد استناد و به كار گرفته ما در عمل در بيش از 80% موراد مدل هاي رفرانس هستند، حتي در آنجا كه اين مدل ها اشكال تخريب شده و توسعه نايافته، سست و از كار افتاده به نظر مي آيند: تروريسم، فقر و تنگدستي، بحران هاي اجتماعي – سياسي، اشكال متفاوت ديكتاتوري و رژيم هاي سلطاني و دزدسالارانه همه اشكال مدرن هستند و چندان ربطي به سنت ندارند. بنابراين جنبش دانشجويي نيز نمي تواند معنايي خارج از چارچوب هاي عمومي خود كه در سطح جهاني با آنها سروكار داريم داشته باشد.
روند عمومي كه در جنبش دانشجويي ايران در طول 5 دهه گذشته مشاهده مي شد، سياسي شدن هاي شديد و نفوذ پذيري آشكار و در بسياري موارد منفي اين جنبش از حوزه سياسي است كه عموما خود به مثابة عاملي در عدم رشد تفكر و قدرت تحليل اجتماعي – سياسي در نزد دانشجويان، حتي پس از فارغ التحصيلي بروز گرده است و از اين رو نمي توان آن را مثبت تلقي كرد. سياسي شدن جنبش دانشجويي كه به آن ظاهري بسيار راديكال داده است عملا با نوعي محافظه كاري بسيار گسترده در حوزههاي مستقيما مربوط به خود دانشجويان ( دانشگاه ها و مسائل آنها) همراه بوده است كه حركتي متناقض و غير قابل توجيه را نشان مي دهد. در حالي كه در تاريخچه جنبش هاي دانشجويي در جهان عمدتا با همگرايي و تاثير مثبت و متقابل راديكاليسم سياسي و راديكاليسم صنفي در نزد دانشجويان روبرو بوده ايم. حاصل اين امر ظاهرا فرو افتادن اين جنبش در مدارهايي پي درپي از انفعال است كه به مثابة يك عامل اجتماعي منفي مي توان آثاركوتاه و دراز مدت بسيار زيان بار در بر داشته باشد.
بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه بهترين راه پيش پاي چنبش دانشجويي دامن زدن به نوعي نوزايي فكري درون خود است كه در آن واحد و پيش از هر چيز هدف خود را نوسازي و به روز كردن محيط هاي آموزشي و رساندن آنها به حدي قابل قبول در استاندارهاي جهاني قرار دهد. و از همين راه، هدف استراتژيك ديگر جنبش دانشجويي مي تواند كمك به روند عمومي رشد جامعة مدني در ايران باشد كه تا كنون ابعاد بسيار مثبتي داشته است. ساختن جامعه اي دموكراتيك تنها مي تواند از خلال اين حركات مدني به صورتي آرام آرام انجام گيرد به نحوي كه نهادهاي مدني بتوانند به تدريج رشد كرده و به همراه خود فرايندهاي انديشه و عقلانيت را در جامعه دروني كنند. تصوير يك رومانتيسم انقلابي خشونت آميز از جنبش دانشجويي ، كه آن را در قالب يك حركت پرتنش، شتاب زده و معجزه آسا درتغيير اجتماعي باز مي نماياند كوچة بن بستي است كه با توهم زايي خود، بيش از آنكه به دگرگوني اجتماعي ياري رساند آن را از حركت منطقي و سازمان يافتهاش باز مي دارد.

16 آذر در تاریخ ایران بنام دانشجو و دانشگاه در تقویم های این مرز و بوم سنجاق شده . اتفاقی که سال 1332 در دانشکده فنی رخ داد و سه دانشجو اهورایی را در اعماق تاریخ ثبت نموده است و از آن موقع تا الان نیم قرن می گذرد ولی جنبش دانشجویی در ایران هر از چند گاهی مانند داستان مشهور مارگیر و اژدها در مثنوی معنوی . مارگیری بود که از کوهستان ها مار می گرفت و به شهر می آورد و به مردم نشان می داد و از این راه کاسبی می کرد . یکبار در کوهستان اژدهای یخ زده و افسرده ای را شکار کرد و به تصور اینکه اژدهای مرده است آنرا به شهر بغداد آورد و به نمایش نهاد . مردم بغداد برای دیدن اژدها ازدحام کردند . اما این مار بزرگ که در اثر تابش خورشید عراق جان گرفته بود ، ابتدا طنابها را پاره کرد و در این اولین حمله مارگیر را از بین برد و سپس به تماشاچیان حمله کرد و تعدادی از آنها را هم هلاک کرد . داستان جنبش دانشجویی ایران از همین دسته وقایع است که جناح های سیاسی حکم مار گیران سیاسی را دارند که اژدهای هم تمثیل جنبش دانشجویی می باشد . که وقتی یخ آن آب شود خود مارگیر ها را هلاک می کند . حالا با این نگاه به بررسی جنبش دانشجویی خواهیم رسید که مانند اژدهایی است که در کما بسر میرود و وقتی در جریان التهاب سیاسی قرار می گیرند از خواب زمستانی بیدار می شوند .
_ چیستی جنبش اجتماعی
جنبش های اجتماعی سازمانهای رسمی بوروکراتیک هستند که اغلب مورد مخالف آنها هستند یک ویژگی آشکار دنیای مدرن می باشند . مطالعه و بررسی تاثیر جنبشهای دانشجویی حوزه ایی مهم و جالب توجه در جامعه شناسی است . آنتونی گیدنز در کتاب جامعه شناسی خود جنبش اجتماعی ( Social Movement ) را می توان کوشش جمعی برای پیشبرد منافع مشترک ،یا تامین هدفی مشترک ، از طریق عمل جمعی خارج از حوزه نهادهای رسمی تعریف کرد .
شیوه های متعددی برای طبقه بندی جنبشهای اجتماعی پیشنهاد گردیده . شاید دقیق ترین و کامل ترین طبقه بندی ، را " دیوید آّبرل " ارائه کرده که در چهار نوع جنبش طبقه بندی شده است . جنبش های دگرگون ساز که هدفشان دگرگونی فراگیر در جامعه یا جوامعی است که خود بخشی از آن هستند و تغییرات سریع ، جامع و غالبا خشن هستند . نمونه این جنبشهای ، جنبشهای مذهبی رادیکال در جوامع مسیحی . جنبش های اصلاح طلب هدفهای محدودتر دارند و می خواهند تنها برخی جنبه های نظم اجتماعی موجود را تغییر دهند . دو جنبش دگرگون ساز و اصلاح طلب اساسا هدفشان تغییر عادتها یا طرز نگرش افراد است .
جنبش های رستگاری بخش درصدد نجات نجات افراد از آن شیوهای زندگی هستند که فاسد کننده پنداشته می شود . بسیاری از جنبش های مذهبی معتقدند رشد معنوی افراد نشانه حقیقت ارزش آنهاست .
سرانجام جنبشهای تغییر دهنده هدفشان ایجاد تغییر جزئی در افراد است . آنها در پی ایجاد تغییر کامل در عادات افراد نبوده بلکه می خواهند ویژگی های معینی را تغییر بدهند . آنچه که اصولا جنبش اجتماعی را معین می سازد متقاضی و معین بودن آن است که سعی در عیان کردن و پیروز گردانیدن ایده ها و منافع و ارزشهای معینی را دارد ، بدین منظور پیوسته سعی در افزایش اعضا و کوشش در جهت توجه عامه و نیز برگزیدگان جامعه می نماید .
هدفهای جنبش اجتماعی بسیار است و به عنوان مثال می توان از دگرگونی یا واژگونی نظم موجود گرفته تا موضوع منع مجازات اعدام و حقوق قانون و سیاسی زنان یا دانشجویان و کارگران و غیره نام برد . وسایلی که در جنبشهای اجتماعی بدان متوسل می شوند متفاوت است . به طور ی که از تبلیغات ساده و تحت فشار قرار دادن افکار اعضای جامعه گرفته تا خشونت ، مورد استفاده قرار می گیرند ولی به هر حال صرفنظر از هدف ها و وسایل مورد استفاده ، جنبش اجتماعی همیشه با یک اساس فکری جدید مشخص می گردد .
_ جنبش دانشجویی
از ظهور دانشجویی در دفاع از آزادی بیان در دانشگاههای آمریکا ( 1964 ) و جنبش دانشجویی فرانسه ( 1968) که افکار عمومی سراسر اروپا را به سرعت تحت تاثیر قرار داد ، تا جنبشهای پی در پی دانشجویی در کشورهای جهان سوم مانند ایران در ده های ( 1340 _ 50 _ 70 ) بیش از 5 دهه می گذرد . جامعه شناسان سیاسی جنبش دانشجویی را در کنار حرکات و مباحث روشنفکری قرار می دهند زیرا جنبش های دانشجویی اغلب تحت تاثیر جریانات روشنفکری قرار می گیرند و به گسترش دامنه اجتماعی آنها کمک می کنند . جمعیت دانشجویی هدف بسیج عقیدتی گروههای روشنفکری قرار می گیرد و می تواند اندیشه های روشنفکران را توزیع کند . « از نظر اقتصادی و اجتماعی ، دانشجویان در جوامع معاصر گروهای حاشیه نشینی هستند که در طی دوران دانشجویی جایگاهی در درون شیوه تولید و متن روابط اقتصادی جامعه ندارند و به عنوان نیروی کار بالقوه آینده از منابع مالی بخش عمومی و یا بخش خصوصی ارتزاق
می کنند . دور افتادگی از خانواده ، احساس گسیختگی و آزادی در انتخاب راه زندگی ، زندگی دسته جمعی در خوابگاه ، زندگی جنسی نا مطلوب و تراکم انرژی _ حیاتی ، دور افتادگی از متن واقعی زندگی اجتماعی می باشد ( 1 : ص 260 ) »
با توجه به این وضعیت ، جنبشهای دانشجویی اغلب خصلتی آرمان گرایانه پیدا می کنند . جنبشهای دانشجویی معمولا جزیی از جنس های ایدئولوژیک گسترده تر هستند . به طور کلی نوع زیست دانشجویی زمینه ای مساعد برای پیدایش جنبشهای اجتماعی ضد سنتی ، عدالت خواهانه و آرمان گرایانه است . از لحاظ منشا اجتماعی با توجه به گسترش آموزش عمومی ، دانشجویان از طبقات مختلف بر می خیزند و از این رو به عنوان یک قشر شناور قابل بسیج به وسیله گرایشهای ایدئولوژیک مختلف ظاهر می شوند .
با این اوصاف و کو ششها جامعه شناسان برای فهم جنبش دانشجویی می توان در 5 برداشت نظری خلاصه کرد ( برای فهم و مطالعه بیشتر به کتاب جامعه شناسی جنبشهای اجتماعی نوشته دکتر جلایی پور مراجعه نمایید )
در اولین نگاه ظهور جنبش دانشجویی را پاسخی به نارسایی نهادهای دانشگاهی در برابر شرایط جدید در دانشگاههای می دانند . نظریه بعدی اعتقاد دارد که جنبش دانشجویی به عنوان یک عامل " رهایی بخش انقلابی " در جامعه جدید مورد ارزیابی قرار می گیرد . نظریه یورگن هابرماس بر خلاف نظریه دوم است و اعتقاد دارد جنبش دانشجویی را به عنوان یک " عامل انقلابی " همچون طبقه کارگر صنعتی ، در نظر نمی گیرند . از نظر او حرکت جمعی و فراگیر جنبش دانشجویی یک " عرصه سمبلیک " را در جامعه بوجود می آورد . که از طریق آن " عرصه عمومی " که زیر فشار هژمونی دستگاههای تبلیغی ، سیاسی و اقتصادی دولت و گروهای ذینفع قدرتمند آزاد نباشند . نابرابری ساختاری را تشدید می کند .
در نظریه چهارم در جنبشهای جدید اجتماعی محور شکاف های جامعه دیگر کارگر و سرمایه دار نیست بلکه " نیروهای سازنده " افکار عمومی است که در محیطهای آموزشی ، دانشگاهی و رسانه های جمعی حضور دارند . یعنی اهمیت " کارخانه " جای خود را به محیط های آموزشی و رسانه ایی می دهد .
در نظریه آخر که آدمیان شهروندان پیش از انکه در زندگی روزانه از عقل حسابگر خود فرمان بگیرند از " فرهنگ " جامعه فرمان می گیرند ، یعنی از همان الگوهای که در جامعه " جا افتاده " و مردم بدون اینکه صحت و سقم آنها بررسی کنند از آنها پیروی می کنند .
با این نظریات و اندیشه هایی که بیان شد خواستیم که شرح و توصیفی از وضع موجود نظریه های جنبش اجتماعی و جنبش دانشجویی را در جامعه شناسی بیان کرده باشیم . در اوایل مقاله ادعا کردیم که جنبش دانشجویی همچون اژدهایی است که در کما بسر می رود و مترصد یک اتفاق ساده است که باز بهوش بیاید و باز کدام جناح سیاسی خطای در انتصابات و قوانین اجرایی خود مرتکب شود که این اژدهای بی یال و کوپال بیدار کند . تنها راه کنترل این اژدها برای آسیب ندیدن مار گیران سیاسی این است که همیشه این اژدها ها همیشه بیدار باشد ولی فضایی نسبی در اختیار داشته باشد که حرفها و نظرات خود را بیان کند. ولی از آن طرف آیا جنبش دانشجویی می تواند با این وضعیت بغرنج فکری خود بیدار و آگاه باشد ؟
آلن تورن جامعه شناس معاصر فرانسوی در بحث های جنبش اجتماعی اصول سه گانه ایی را پی ریزی کرده است که در حقیقت می توان دلیل موجودیت آنها را جهت داده و خصوصیت ویژه ایی برای هر کدام می باشد .
اصل هویت ، اصل ضدیت و اصل عمومیت . من با دو اصل آخر کاری ندارم بلکه بحث من بر اصل هویت است . اصلی هر جنبشی باید مشخص نماید که سخنگوی چه افراد و چه گروههایی از مردم و مدافع و محافظ چه منابعی است و با این نگاه باید گفت جنبش دانشجویی هنوز تکلیف خود را با مبانی فکری و عقیدتی که مشروعیت این جنبش را تامین می کند معلوم نکرده . روزگاری اسلام ناب محمدی سوسیالیستی منبع فکری خود قرار می دهد و مرحوم بازرگان به دلیل عقاید لیبرالیستی را مورد طرد قرار می دهد و در عصر دهه 70 مدافع لیبرالیسم و اشخاصی همچون عبدالکریم سروش و سید محمد خاتمی می شوند و در حال حاضر ادعا می کنند که به سوی گرایشهای لائیسیته روی آوردند ولی جالب است با انجمن اسلامی فعالیت می کنند این جنبش دچار اسکیزوفرنی حاد شده و خود نمی دارند که چکار دارد می کنند این نشان دهندگی عدم هویت و عدم باز تولید فکری این جنبش است .
دکتر زیبا کلام اعتقاد دارد « نسل 16 آذر سال 32 دست کم می دانست چه می خواهد وبه کجا می خواهد برسد ( و لو آنکه هم خواسته اش را غلط بدانیم و هم مسیر ش را اشتباه ) اما مشکل نسل 16 آذر 83 آن است که می داند چه می خواهد و نه به طریق اولی می داند که به کجا خواهد برسد . »
زیبا کلام اعتقاد دارد که این عدم هویت این است که نسل گذشته با عملکرد ش بسیاری از ارزشها و باورها و الگو ها را ویران کرده است . شاید روزی نسل گذشته دریابد که چگونه با ویران کردن " اسطوره " نسل جدید بدون آنکه جایگزینی برایش فراهم آورد ، بیشترین لطمه را بر نسل 16 آذر 83 " بدون آنکه خواسته باشد " وارد ساخته است .
جنبش دانشجویی و باید شفاف و با هویت معلوم مخالفت و ضدیت را علنا بیان نمایند و این اصل را نباید فراموش کنند که عقاید آنها را برای عوام تا حدودی قابل فهم باشد و تنها را این عمومیت تجدید نظر و باز تولید تفکر و اندیشه در این جنبش است .
منابع :
1- بشیریه ، حسین / جامعه شناسی سیاسی / نشر نی ( تهران ) / چاپ هشتم / 1381.
2- جلایی پور ، حمیدرضا / جامعه شناسی جنبش های اجتماعی ( با تاکید بر جنبش اصلاحی دوم خرداد ) / انتشارات طرح نو ( تهران ) چاپ اول / 1381.
3- روشه ، گی / تغییرات اجتماعی / منصور وثوقی / نشر نی ( تهران ) / چاپ چهاردهم / 1382 .
4- زیبا کلام ، صادق / 16 آذر از جنس دیگر / روزنامه شرق / 16 آذر 1383 / شماره 359 / صفحه 6.
5- گیدنز ، آنتونی / جامعه شناسی / منوچهر صبوری / نشر نی ( تهران ) / چاپ ششم / 1379.
6- ویژه نامه جنبش دانشجویی / روزنامه شرق / 16 آذر 1383 / شماره 359.
،زنان و كودكان بي سرپرست مانده ،معلولان ذهني و جسمي در كنار شهر هاي ويران شده دل هر انساني را به درد مي آورد .در همين سال در سازمان علمي ، تحصيلي و فرهنگي ملل متحد UNESCO)) تاسيس شد ،تا ضمن آموزش ،زمينه كشمكش و درگيري بين اقوام و ملل مختلف را از ميان ببرد .لذا سازمان خدمات بين المللي ISIC)) در سال 1949 در آمستردام هلند تاسيس شد ،تا زمينه ارتباط قشر فرهنگي جوامع از جمله دانشجويان و اعضاي هيات علمي دانشگاه هاي كشور مختلف جهان را فراهم كند .
مقدمه : بحث هاي عدالت در سطوح مختلف سيستم مراقبتهاي بهداشتي در جريان هستند وبا توجه به اينكه كارآئي
(نسبت بازده به منابع مصروفه )تنها معيار قضاوت درباره توزيع منابع نيست،اقتصاد دانان وساير تحليلگران سياسي بهداشت بايد عدالت (Equity) وانصاف( Utility ) را به عنوان يك معيار پراهميت ، در نظر بگيرند واز آنجا كه در بحث عدالت ممكن است معيارها،دلايل واصول قضاوتي به كار گرفته شود،تصميم گيران هميشه در مورد مفهوم عدالت از نظر اصولي ونيز در عمل به توافق نمي رسند.بنابراين هر واژه نامه مربوط به بي عدالتي ها ونابرابري ها بايد فراتر از صرف تعريف واژه ها ونگرش ها و اختلاف نظرهاي موجود در اين زمينه مورد بحث قرار گيرد.
عدالت يك مفهوم چند وجهي وگسترده است و شامل اثربخشي (رسيدن وتحقق اهداف) درمديريت وتخصيص منابع نيز مي شود زيرا هنگامي كه استفادة اثر بخشي از منابع محدود مي شود ، به اين معناست كه نيازهائي كه مي توانست برآورده شود ، برآورده نخواهد شد لذا عدالت بايد پاسخگوئي را نيز در بر بگيرد.
1- اجزاي اصلي تحليل عدالت :
سياستهائي كه قرار است توزيع عادلانه را به اجرا درآورند 3 بحث اساسي تحليل را مورد توجه قرار مي دهند.
1- تعيين كالا يا خدماتي كه بايد توزيع شوند و ويژگي هائي كه ممكن است در توزيع منصفانه آنها تأثير بگذارند.
2- چگونگي توزيع كالا يا خدمات (عادلانه بودن فرآيند توزيع)وقابل پذيرش بودن نتايج تخصيص (عادلانه بودن پيامد)
3- ويژگي هاي دريافت كنندگان ( خدمات بهداشتي ودرماني)
1-1- انواع كالا وخدمات :
جهت برنامه ريزي عادلانه در بخش بهداشت كالاهاي اساسي خدمات بهداشتي را
مي توان به چند دسته تقسيم كرد :
1- بيمه خدمات بهداشتي
2- داده هاي خدماتئ بهداشتي (شامل توليد كنندگان يا عرضه كنندگان خدمات ، برنامه ها،دخالت ها،نوع خدمات وغيره)
3- دسترسي به بيمه خدمات درماني ومراقبتهاي بهداشتي
4- بهره مندي از مراقبت بهداشتي (شامل استفاده از خدمات واستفاده از خدمات مؤثر)
5- منابع ايجاد شده به وسيله موارد 1،2،3،4 (شامل رفاه ،نتايج با اثرهاي خاص بهداشتي)
هريك از اجزاي فوق براي ايجاد تندرستي ورفاه تا حدي بستگي به مورد قبل خود دارد.مثلاً برخورداري از سيستم بهداشتي بر تندرستي تأثير مي گذارد ودر حالي كه برخورداري ودسترسي جمعيت وابسته به خدمات وخود مؤلفه تندرستي نيز تابع موجود بودن خدمات است،اما اين ارتباط قطعي نيست چرا كه دسترسي به بيمه خدمات درماني الزاماً به معني دستيابي به خدمات مؤثر نمي باشد.همچنين سلامت ورفاه علاوه بر مراقبتهاي بهداشتي با آموزش ،تغذيه،رعايت اصل بهداشتي ،صلح،اشتغال در ارتباط است.
هرچند سلامت و رفاه چيزهائي نيستند كه دولت ها بتوانند آنها را طبق دستور توزيع كنند اما دولت ها بر عرضه كنندگان خدمات ،برنامه ها،بيمه ها،دستيابي به خدمات وتوزيع مناسب انواع مراقبتها،نظارت مستقيم دارند وبراي سنجش موفقيت برنامه هاي خود نه تنها توزيع خدمات وميزان توزيع آنها بلكه نتايج توزيع وبرسلامت ورفاه را پيگيري مي كنند.
1-2- تأثير ويژگي هاي كالاها بر توزيع عادلانه :
ويژگي وخصوصيات كالاها وخدمات بر توزيع عادلانه آن تأثير مي گذارد كه مهمترين اين ويژگي ها عبارتند از :
1-2-1- ويژگي هاي فيزيكي كالا :
مشخصه هاي فيزيكي كالا ، به ويژه قابليت تقسيم وكميابي آن بر نحوه توزيع تأثير مي گذارد.مثلاً نحوه توزيع ويا وجود بيمارستان در يك منطقه جغرافيائي با توزيع نيروي انساني جهت اغرائه خدمات بهداشتي متفاوت است وممكن است بررسي توزيع بيمارستانها به تنهائي تصويري ناخوشايند در مورد دسترسي به خدمات بهداشتي در ذهن تدائي كند.
همچنين بسياري از تكنولوژي هاي بهداشتي همچون دستگاههاي دياليز كليه وخدمات پاراكلينيكي به دليل زياد بودن قيمت وهزينه هاي عملياتي آنها ونياز به نيروي متخصص منابع كميابي هستند وبر انتخابهاي سياستگذاران در مورد توزيع عادلانه تأثير مي گذارند.در جائي كه نيازها از عرضه خدمات بيشتر باشند عدالت از طريق منصفانه كردن فرآيند توزيع «ليست،انتظار،قرعه كشي» كه شانس افراد را براي دسترسي به دياليز برابر مي سازد صورت مي گيرد.هرچند كه اين روش با ليست انتظار خريد اتومبيل متفاوت است وجامعه ليست انتظار جراحي كليه وپيوند اعضاء كه براي افراد امكان خريد وفروش نوبت را فراهم مي كند،ناعادلانه وممنوع تلقي مي كنند.لذا دولتها مجموعه اي از خدمات بهداشتي همچون مراقبتهاي دوران بارداري وزايمان ،تنظيم خانواده مراقبت از كودكان بيمار ، دوران سل ومراقبت از انتقال بيماري هاي جنسي را ضروري تعريف كرده وتوزيع آن را براي تمام جمعيت لازم دانسته اند.
2-2-1- ارزش عمومي وارزش مصرفي :
كالاها تقريباً ممكن است براي همه ارزش همساني داشته باشد (ارزش عمومي)وبرخي ارزشها،براي افراد ارزشمندتر . در بخش بهداشت دسترسي به مراقبتهاي بهداشتي نمونه اي از كالاهائي است كه داراي ارزش عمومي است وسياستگذاران ،عدالت را ازطريق فراهم ساختن دستيابي مساوي به حداقل خدمات ضروري برقرار مي كنند.ولي هدف سياستگذاران اين است كه فقط مصرف كنندگان اين خدمات ،آنها را دريافت كنند وبا توزيع خدمات بين كساني كه ازآنها استفاده نمي كنند اين خدمات را ندهند.(ممكن است برخي از خدمات بهداشتي علاوه بر دريافت كنندگان براي ديگران نيز مفيد يا زيان بخش باشد مانند برنامه واكسيناسيون بيماران واگيردار كه بايد مورد توجه قرار گيرند.
3-2-1- باورهاي فرهنگي :
جوامع به موجب فرهنگ خود اعتقاد دارند كه يك كالا بايد به اين طريق كالاي ديگر به طريقي ديگر توزيع شوند.مثلاًدر كانادا پوشش جامع بيمه بهداشتي- درماني به عنوان مظهر همبستگي ملي است وآن را ارج مي نهند.به عبارت ديگر دسترسي عادلانه به خدمات بهداشتي مستلزم شناخت هنجارهاي فرهنگي مربوط به توزيع كالاها وهمچنين شناخت موانع دسترسي به خدمات شامل زبان،تعليم وتربيت ،حمل ونقل وغيره مي باشد كه بايد مورد توجه برنامه ريزان وسياستگذاران نظام بهداشتي قرار گيرد.
2- فرآيند توزيع منصفانه خدمات در مقايسه با نتايج منصفانه
1-2- اصول فرآيند توزيع منصفانه خدمات :
اصول فرآيند عدالت براين باور است كه روشهاي منصفانه الزاماً به توزيع عادلانه منابع مي انجامد.اصول فرآيند عدالت مي تواند در موارد زير با اهميت وضروري تلقي شود.
1-1-2- قرعه كشي :
اگر كالائي را كه قرار است توزيع شود،نتوان بين تمام كساني كه خواهان آن هستند تقسيم كرد،فرآيند منصفانه براي كليه افراد شانس منصفانه دستيابي به آن را فراهم مي كند.فرآيند قرعه كشي چشم بستن بر ويژگي هاي دريافت كنندگان است وهمه دريافت كنندگان صرفنظر از اينكه چه موقعيتي داشته باشند شانس مساوي براي دريافت خدمات دارند،لذا احتمال تبعيض كاهش مي يابد.
2-1-2- صف انتظار :
يكي ديگر از روشهاي توزيع منابع محدود مورد نياز صف انتظار است .صف مراقبت بهداشتي تنها بر زمان انتظار در ليست استوار نيست بلكه در آن به ويژگي هاي دريافت كنندگان خدمت(حاد بودن شرايط)نيز توجه شود(پيوند اعضاء)
3-1-2- بازار رقابتي كامل :
اين بحث اغلب در مورد توزيع بيمه درماني وخدمات بين ثروتمندان پيش مي آيد.بازارها درصورتي كه (الف) معامله ها داوطلبانه باشند (ب)مردم در نتايج معامله هايشان اطلاعات كافي داشته باشند.(ج)تفاوت قابل توجهي بين ثروت افراد وجود نداشته باشد،مي توانند منابع را به طور عادلانه بين افراد تقسيم كنند.
4-1-2- مقررات وفرآيندهاي تصميم گيري :
براي تعيين خدماتي كه بايد ارائه شوند مي توان خدمات را به نحوي سامان داد كه عادلانه منابع را تضمين كند،براي اين كار مي توان از فرآيند هاي مختلفي استفاده كرد:
الف- روشهاي دموكراتيك كه شامل خط مشي هاي كلي براي تمام مردم است.
ب- روشهاي قراردادي و سهميه بندي كه در سهميه بندي مراقبتهاي بهداشتي مقبوليت بيشتر دارند.
2-2- اصولي كه متوجه نتايج خدمات در توزيع عادلانه هستند :
از نگاه سياستگذاران نتايجي كه از توزيع منابع به دست مي آيد نسبت به عادلانه بودن فرآيند توزيع بيشتر اهميت دارد.تخصيص يك بودجه بهداشتي متمركز مي تواند اهميت اصول پيامد گرا توضيح دهد،اما منصفانه ترين راه تقسيم بودجه بين مناطق كدام است؟
تحليل گران از نيازهاي نسبي به مراقبت بهداشتي وقيمت تمام شده ارائه خدمات براي تعادل توزيع سرانه استفاده كرده اند.،مثلاً زامبيا با توجه به تفاوتهاي نواحي از لحاظ تراكم جمعيت ،كلمبيا با توجه به تركيب سني وجنسي جمعيت وتفاوتهاي نيازهاي بهداشتي جمعيت ودر انگلستان با توجه به نسبتهاي استاندارد شده مرگ ومير وشاخص هاي بيماري.
در تحليل توزيع هاي پيامد گرا،برابري يك مفهوم اساسي است.اگر چه برابري وعدالت با يكديگر خيلي مرتبط اند ولي يكي نيستند. مثلاً توزيع برابر بودجه از نظر برخي مناطق كه به دليل .ويژگي هاي خاص منطقه شان خود را مستحق بودجه بيشتري مي دانند،ممكن است منصفانه تلقي نشوند.در اقتصاد عدالت افقي به توزيع مقدار برابري از كالا،بين دريافت كنندگاني كه ويژگي هائي برابر دارند گفته مي شود،لذا كساني كه نيازها وهزينه هاي مشابه دارند مبالغ سرانه مشابهي دريافت مي كنند.مثلاً افرادي كه شدت بيماري شان مشابه است بايد مقدار مشابهي از خدمات بهداشتي را دريافت كنند.برعكس عدالت عمومي به روشهائي گفته مي شود كه توزيع نابرابر مبالغ را بين دريافت كنندگان بر حسب ميزان محدوديت آنان هدف قرار داده اند.مثلاً مناطقي كه نيازهاي بهداشتي بيشتر دارند بايد سهم بيشتر ياز بودجه دريافت كنند و يا افراد بيمار بايد سهم بيشتري از خدمات دريافت كنند.اين نكته ما را به مسئله اصلي تحليل عدالت يعني تعيين دقيق ويژگي هاي دريافت كنندگان بالقوه رهنمون مي سازد.
3- ويژگي هاي دريافت كنندگان بالقوه :
كدام ويژگي دريافت كنندگان بايد براي دستيابي به منابع محدود بهداشتي بيشتر مورد توجه قرار گيرد؟جهت سياستگذاري وجود يك مبناي منصفانه يا غير منصفانه براي تمايز از لحاظ اجتماعي (بر حسب جامعه،مذهب)اقتصادي(ثروتمند وفقير)جمعيت شناسي(جنس،سن،نژاد،روستائي وشهري)ويا ويژگي هاي ديگر بستگي به تعهد جوامع نسبت به گروه ها وافراد دارد.
ويژگي هاي متمايز كننده گروهها بر اساس نياز افراد تعيين مي شود.اگر استفاده از مراقبتهاي بهداشتي به بهبود سلامت يا احساس رفاه فرد بيانجامد گفته مي شود كه اين مراقبتها مورد نياز است .البته نيازهاي افراد بي شمار است وتنها به وسيله توانائي تكنيكي واثر بخشي سيستم بهداشتي محدود مي شود وتوزيع منصفانه مراقبتهاي بهداشتي جامعه بايد برحسب نياز به مراقبتهاي بهداشتي رتبه بندي شود وچون اطلاعات مورد نياز براي اين كار به ندرت قابل دسترسي است بنابراين تحليل عدالت به طور عمده از طريق توزيع كالا وخدمات از طريق ويژگي هاي دريافت كننده (سن،جنس،گروه وغيره)انجام مي شود كه هريك از آنها ابعادي از نياز را منعكس مي كند.
تحليل كامل رعايت عدالت در هر سيستم مراقبت بهداشتي مستلزم دسته بندي جمعيت به صورتهاي مختلف است وتاكنون در مورد يكي از ابعاد تقسيم بندي توافق حاصل نشده است.منطقي ترين تقسيم بندي برحسب ارزشها وتعهد دولتي كه تجزيه وتحليل را انجام مي دهد وهمچنين ويژگي كالاي مورد نظر،مي باشد.
به عبارت ديگر اگر هدف سيستم بهداشتي وضعيت سلامت جمعيت واز لحاظ عدالت،دسترسي همه ساكنين به خدمات مورد نيازشان باشد،اگر سيستم تخصيص وجوه به مناطق بهداشتي وسازمانهاي بهداشتي براساس نياز باشد(مناطقي كه بيشتر نياز داشته باشند،سرانه بيشتري دريافت كنند.)مي تواند سبب پيشرفت كارآئي (چون منابع به جاهائي مي روند كه بيشترين تأثير را باقي مي گذارند.)وعدالت(چون كساني كه بيشتر نياز دارند،سهم بيشتري دريافت مي كنند.)
عرصه روبه رشد پژوهش در مورد نابرابري (Inequality)در سلامت،پرسشها وبحث هاي بسياري در مورد تعريف نگرش ها،راهبردهاي تحليلي،تفسير يافته ها ومدل هاي توضيحي به ميان آورده است.
ما توجه خود را به پرسش مربوط به نابرابري ها در سلامت معطوف كرده ايم :
1- وجه افتراق نابرابري ها در سلامت وبي عدالتي در سلامت چيست؟
2- آيا بايد نابرابري ها در سلامت را اندازه گيري كنيم (يعني توزيع سلامت ميان افراد را توصيف نمائيم.)يا بايد تفاوتهاي گروههاي اجتماعي در سلامت را بسنجيم (مثلاً ،نابرابري ها در سلامت برحسب طبقه اجتماعي )؟
3- آيا نابرابري ها در سلامت عمدتاً نشانگر آثار فقر هستند،يا بر اساس شيب اجتماعي- اقتصادي پديد مي آيند؟
4- آيا نابرابري ها در سلامت در ميان مناطق مختلف،تنها بيانگر نابرابري هاي سلامت ميان گروههاي اجتماعي است يا مهم تر از آن ، اين نابرابري ها حاكي از اثر بافت منطقه اي است؟
5- كدام انواع ديگر نابرابري ها بايد مورد بررسي قرار بگيرند؟
تفاوت ميان نا برابري وبي عدالتي در نظام سلامت :
نابرابري وبرابري،نگرشهاي چند بعدي هستند كه تنها به كميتهاي قابل سنجش مربوط مي شوند ودر سلامت ،براي مطرح نمودن تفاوتها ،تنوع ها وفاصله هاي موجود در دستاوردهاي سلامت افراد وگروهها است.
از طرفي ديگر بي عدالتي(Inequity) وعدالت ،نگرشهاي سياسي هستند كه بيانگر تعهد اخلاقي به عدالت اجتماعي اند ودر سلامت ،عدالت،برابري در نتايج سلامتي،برابري در دسترسي به تمام اشكال مراقبت وبرابري در تأمين مالي را در بر مي گيرد.
وبه آن دسته از نابرابري ها در سلامت اطلاق مي گردد كه به نظر غير منصفانه مي رسند يا از شكلي از بي عدالتي سرچشمه مي گيرند.
تشخيص بي عدالتي ها در سلامت ، مستلزم قضاوتي قاعده مند بر مبناي موارد زير است:
1- نظريه هاي فرد در مورد عدالت
2- نظريه هاي فرد در مورد جامعه
3- منطقي كه فرد از طريق آن پديد آمدن بي عدالتي ها در سلامت را توضيح مي دهد.
از اين نظر علم به تنهائي نه مي تواند تعيين كند كه كدام نابرابري ها غير منصفانه اند ونه مي تواند مشخص نمايد چه نسبتي از يك نابرابري موجود غير منصفانه يا ناعادلانه است.
گروههائي كه به مسئوليت فردي تأكيد دارند ،نابرابري ها در سلامت را بيشتر در قالبي پيامد تفاوتهاي موجود در چگونگي انتخاب افراد مي دانند.در حالي كه جبرگرايان اجتماعي اين انتخابها را حاصل محدوديت وناعادلانه بودن شرايط مي دانند كه شواهد تجربي به دست آمده در خصوص نابرابري ها در سلامت ،به نفع معتقدان به جبر اجتماعي است.
چگونگي ارزيابي نابرابري ها در نظام سلامت :
از يك نظر اكثر نابرابري هاي گروههاي اجتماعي ( نظير طبقه ونژاد )از نظر سلامت ناعادلانه اند چرا كه نمايانگر توزيع غير منصفانه عوامل اجتماعي تعيين كننده سلامت هستند.براي ارزيابي نابرابري ها در سلامت دو رويكرد مختلف وجود دارد :
1- اندازه گيري تفاوتهاي گروههاي اجتماعي در امر سلامت :
اين رويكرد بر اين فرض استوار است كه گروه بندي اجتماعي معني داري كه بيانگر توزيع نابرابر(واغلب ناعادلانه)منابع وفرصتهاي زندگي در ميان بخش هاي اجتماعي باشد،وجود دارد.
2- اندازه گيري توزيع وضعيت هاي سلامتي در سطح افراد يك جمعيت :
در مورد اين رويكرد اين بحث وجود دارد كه با توصيف عادي از ارزش توزيع سلامت در سطح افراد جمعيت،مي توان از تنگناي انتخاب متغيرهائي كه براي سنجش گروههاي اجتماعي مورد استفاده قرار مي گيرد،گري