در اين کتاب نويسنده مسائل متعددي نظير پايان سنت و طبيعت, سياست حياتي، دموکراسي گفتگويي، اعتماد فعالانه ، سياست زايا و رفاه مثبت را مورد بررسي و موشکافي قرار داده و نشان ميدهد که سياستهاي موجود چپ و راست در قالب سوسيال دموکراسي و نوليبراليزم در عصر جهاني شده ی کنوني نميتواند پاسخگوي مسائل مطرح شده در بالا باشد بطوريکه اين سياستها احتياج به باز انديشي و تدوين راهکارهايي فراسوي چپ و راست دارند. 
به اعتقاد گيدنز چه در اين کتاب و چه در کتابهاي ديگرش نظير «راه سوم », «پيامدهاي مدرنيته», «تجدد و تشخص» و «جهان رها شده» جهان امروزي دو خصوصيت بسيار مهم دارد: «پايان طبيعت و پايان سنت». هم سنت و هم طبيعت در گذشته چشمانداز و ساختار دهندهي فعاليت انسان بودهاند. در جهان امروزي انسان کمتر متوجه و نگران طبيعت بيروني, زمينلرزه و سيل است بلکه بيشتر نگران پيامد کنشهاي خود بر طبيعت است. در واقع پدیده های بکر در طبيعت که از فعاليت بشر تاثير نگرفته باشند اندکند و طبيعت برساختهی دست بشر است و چيزی نيست که آنجا در محيط بيرونی افتاده باشد. سنت ها نيز توسط محيط بازتابيِ ايجاد شده از طريق دگرگوني بنياني در ارتباطات مورد چالش قرار گرفته و دگرگون شدهاند و ديگر حجيتي براي انسان امروز ندارند. پايان طبيعت و سنت به معناي خاتمه يافتن آنها نيست بلکه مبين اين است که انسان بطور بيسابقهاي در آنها تاثير گذاشته و آنها را تغيير داده است. رويکردهاي اين کتاب به مسائل جديد را نيز بايد در قالب همين دو خصلت جديد ارزيابي کرد. «در دوره ي کنوني, فراگردهاي سنتزدايي بسيار ژرفتر از گذشته سنتها را ميگزند و هر چند که بر بخشهاي صنعتي شدهي جهان تاثير بيشتري دارند, ولي در هر کجاي جهان خودشان را محسوس ساختهاند. تغيير شکل سنت با ناپديد شدن طبيعت, يعني همان محيط مادي کنش بشري که مستقل از اين کنش وجود دارد, يکسره از هم گسيخته شده است؛ مسائل تباهي زيست محيطي که امروزه مايهي نگراني ما شدهاند, از تغيير شکل امور طبيعي به امور فرهنگي و اجتماعي, سرچشمه ميگيرند.» (ص 82)
يکي از مهم ترين تمايزات مفهومي و تعيين کننده در اين کتاب تمايز ميان «سياست رهايي بخش » و «سياست حياتي » است. به اعتقاد نويسنده سياست رهايي بخشِ مدرنيته؛ شامل مارکسيزم, ليبراليسم و محافظهکاري سياستِ «بختهاي زندگي» است که در رابطه با آزادي از قيد استثمار, آزادي از چيرگي خودسرانهي قدرت, جستجوي عدالت و مشارکت دموکراتيک تعريف ميشود. در حاليکه در «مدرنيتهي متاخر » سياست حياتي راجع به شيوهي زندگي فرد است. اين سياست شامل تلاش مداوم فرد براي گزينشگري در يک محيط «بازانديشانه » است که ديگر سنت نقشِ موثري در ارائهي معيارهاي زندگي روزمره ندارد. «سياست حياتي, سياست بختهاي زندگي نيست بلکه سياست سبک زندگي است. اين سياست عموماً به جر و بحثها و کشمکشهايي، دربارهي اينکه امروزه چگونه می توان بهعنوان افراد و انسانيت جمعي» در جهاني زندگي کرد که هر آنچه که درگذشته با طبيعت يا سنت تثبيت ميشد, اکنون تابع تصميمهاي بشري شده است» باز می گردد. (ص 30). سياست رهايي بخش عمدتاً در عرصهي دولت-ملت جريان دارد و احزاب رسميِ سياسي پيگير آن هستند اما سياست زندگي در حوزهي عمومي و اکثراً بيرون از مرزهاي دولت و توسط جنبشهاي اجتماعي سازماندهي ميشود. اهميت اين تمايز از آن جهت است که سياست حياتي سياست چپ و راست نيست بلکه فراسوي آن است: تصميم گيري در مورد اينکه در چه شرايطي سقط جنين جايز است, چه نوع رابطهي جنسي ارضا کننده است, چگونه محيطِ زيستي تامين کنندهي سلامت است, فرزندان چه جنسيتي داشته باشند و تصميمگيريهايي از اين نوع, ارتباطي به سياستها و موضوعات مورد توجه چپ و راست ندارد.
تمايز مهم ديگر تمايز ميان دو جنبه از دموکراسي است: دموکراسي به مثابهي نهاد سياسي و دموکراسي به مثابهي شيوهي زيست. در اولي احزاب يا سازوکارهايي وجود دارند که از طريق آنها ميتوان منافع, ارزشها و دغدغهها را بيان کرد, وجود احزاب آزاد, پارلمان و استقلال قوا معرف اين بعد دموکراسي است. در دومي با تغييرات ژرفي که در عرصهي سبکهاي زندگي و همچنين سياست حيات صورت گرفته است دموکراسي صرفاً نوعي نظام سياسي مبتني بر نمايندگي و رايگيري تلقي نميشود ايدهآل دموکراتيک به اين شکل در کنش سياسي جلوهگر ميشود. در اين بعد کنش سياسي اساساً شامل همهي حوزههاي غيرسياسي زندگي اجتماعي مانند محل کار, بوروکراسي, منزل و مدارس نيز ميشود. «[در اين رهيافت] دموکراسي فرايند انتخاباتي نيست که هر از گاهي مردم به پاي صندوقهاي راي آورده شوند و سپس با حيلههاي سياسي از عرصههاي تصميمگيري کنار گذاشته شوند. در تعابير پسادموکراسيتر, دموکراسي حتي بر روابط ميان انسان و خودش نيز سايه ميافکند. انسان دموکرات کسي است که در تعامل دموکراتيک با خودش باشد.» (انصاري, 1384, ص27). اين دموکراسي در چهار حوزهي همبسته پيشرفت داشته است:
1)حوزهي زندگي شخصي: «سنتزدايي و بازانديشي گسترش يافته خصلت پيشين زناشويي, رابطهي جنسي, دوستي, رابطه ميان فرزندان و پيوندهاي خويشاوندي را دگرگون ميسازند.» (ص 188)
2)جنبشهاي اجتماعي و گروههاي خودياري: «اين جنبشها و گروهها اصولاً فضاهايي را براي گفتگوي همگاني باز ميگشايند. براي نمونه يک جنبش اجتماعي ميتواند جنبههايي از کردار اجتماعي را به پهنهي گفتمان بکشاند که پيش از اين بحث نشده باقي مانده بودند و يا با عملکردهاي سنتي حل و فصل ميشدند.» (ص 194)
3)حوزهي سازماني: تا حدودي نظامهاي تمرکز زدوده در سازمانها رشد کرده است. (ص 195) 4)حوزهي بينالمللی: در اينجا ديگر دموکراسي در محدودهي دولت-ملتها کافي نيست بلکه بايد در سطح جهاني با گفتگو ميان فرهنگهاي مختلف زمينههايش ايجاد ميشود. (ص 198). تفکيک ميان اين دو بعد از دموکراسي نيز به اين خاطر است که در جهان امروزي و بازانديشانه ميتوان دموکراسي به مثابهي شيوهي زيست را گسترش داد در حاليکه سياستهاي چپ و راست به اين حوزه توجه کمي داشتهاند.
گيدنز در اين کتاب ايدئولوژيهاي سياسي موجود يعني سوسياليزم, محافظهکاري و نوليبراليزم را نقد کرده است. همهي اين ايدئولوژيها در جهانِ جهاني شده ضعفهاي بسياري دارند: سوسياليزم خواهان برابري شديد ميان مردم, جمع گرا, معتقد به نقش محدود براي بازارها, خواهان مداخلهي فراگير دولت در زندگي اقتصادي, اجتماعي و جامعهي مدني و به دنبال اشتغال کامل است. از ضعفهاي عمدهاش بيتوجهي به مسائل زيست بوم, نقش محدود قائل شدن براي بازارها و فرد و همچنين مبتني بر الگوي سيبرنتيک است. «برابر با الگوي سيبرنتيک, يک نظام(که در مورد سوسياليزم به اقتصاد اطلاق ميشود) را ميتوان با تبعيت از هوش هدايت کننده(يعني دولت به صورتهاي گوناگون) به خوبي سازمان داد. اما هر چند که اين ساختار براي نظامهاي يکدستتر (در اين مورد جامعهي با بازانديشي سطح پايين و با عادتهاي زندگي به نسبت استوارتر) ممکن است به خوبي کارايي داشته باشد, اما براي جوامع بسيار پيچيده نميتواند اين کار را انجام دهد.» (ص 20). ليبراليزم نو، خواهان مداخلهي حداقل دولت, جامعهي مدني مستقل, بازار آزاد و گسترده, پذيرش نابرابري, اقتدارگراييِ اخلاقي و فردگرايي اقتصاديِ شديد است. از ضعفهاي عمدهاش نيز بيتوجهي به مسائل زيست بوم و اعتقاد به پياده کردن اقتدار اخلاق سنتي در نهادهايي نظير خانواده, دين, و مليت است. «راست نو شواهد فراواني دال بر تباهي زندگي خانوادگي ميبيند. خانواده نيز مانند دولت بايد نيرومند باشد و هر کجا که پيوندهاي خانوادگي سست گشته باشند, بايد ترميمشان کرد.» (ص 64). مهمترين انتقاد به نوليبراليزم تناقض دروني آن است از طرفي با سنت دشمن است و به دنبال گسترش نيروهاي بازار آزاد است اما از طرف ديگر خواهان پياده شدن سنتهاي خانواده, جنسيت و غيره است در حاليکه مهمترين علت سنت زدايي از نهادهاي سنتي نظير خانواده همين گسترش نيروهاي بازار است. محافظهکاري نيز به معناي متداول و قديمي آن موافق دفاع از سنتها به عنوان پشتوانهي عمل براي نسلهاي بعدي است که اين ايدئولوژي نيز در زمان حاضر کاملاً منسوخ گشته است چرا که به قول نويسنده جهان امروزي, جهان پايان سنت است و افراد بگونهاي بازتابي سنتها را نقد و مورد تجديد نظر قرار ميدهند. اما نويسنده از نوعي محافظهکاري فلسفي راديکال دفاع ميکند که هم به سرمايهداري رقابت آميز خوشامد گفته است, هم به نقد سنتها همت گماشته است و براي آن قدسيتي قائل نيست و هم «دانش ضمني » و «معرفت عملي» را بعد مهمي از دانش به حساب ميآورد.
از مفاهيم مهم اين کتاب میتوان «اعتماد فعال », «سياست زايا » و «رفاه مثبت» را نام برد. به اعتقاد گيدنز در جامعهي بازتابي که فرد بايد زندگي روزمره را بسازد و تلاش نمايد که نهادها را در جهان جهاني شده مدرن کند ديگر نميتوان به شکلهاي سنتي مشروعيت و اعتماد متکي بود. (ص 151) گيدنز رابطهي ميان زن و مرد را مثال ميزند که که قبلاً بر اساس نقشهايي که برايشان تعريف شده بود استوار بود اما امروزه بايد اين اعتماد بصورت فعال و خلاقانه ميان اين دو جنس در رابطهاي گشوده ساخته شود. سياست زايا نيز با اعتماد فعال پيوند نزديک دارد. سياست زايا در تضاد با انديشههاي مرسوم چپ و راست قرار دارد اين سياست به يک رشته از موارد دلالت دارد :
1) تقويت شرايطي که بدون فرايندهاي بوروکراتيک از بالا به پايين به نتايج خوشايند ميرسد,
2) ايجاد موقعيتهايي در نهادهاي حکومت براي تقويت اعتماد فعالانه,
3) اعطاي خودمختاري به افراد,
4) ايجاد منابعي مانند ثروت مادي
5) تمرکز زدايي قدرت سياسي.(ص 151).
بهعنوان مثال در اين نوع سياست, براي رفع مسالهي بيکاري فقط بطور منفعلانه براي بيکاري مقرري تعيين نميشود بلکه بايد به بيکاران امکان جستجوي فعالانه براي کار, آمادگي براي خطر کردن, کارآموزي و به دنبال مشاغل جديد گشتن داده شود. اين سياست زايشي است چون به دنبال خلق شرايط جديدي براي رسيدن به هدف است و بر خلاف سياستهاي راست که مشکل را به بيکاران انتقال ميدهد و سياستهاي چپ که مشکل را به حکومت نسبت ميدهد به دنبال حل مساله از طريق ايجاد تعادل ميان مسووليت فردي و مسووليت جمعي است. منظور از رفاه مثبت نيز استفاده از سياست زايا در خدمات رفاهي است. يعني حکومت نبايد فقط به مردم مقرري منفعلانه بدهد بلکه بايد به دنبال ايجاد فرصتهايي براي آنان باشد مثلاً در امور آموزشي آنها بايد انعطاف پذيري را ياد بگيرند تا بتوانند در اين بازار بسيار متغير و بيثبات خود را با شرايط جديد وفق دهند و اين از وظايف دولت است. نويسنده در مورد سالمندان نيز همين سياست را اينگونه توضيح ميدهد: « از يک ديدگاه زايا, بايد شرايطي را فراهم ساخت که تحت آن از استعدادها و مهارتهاي آدمهاي سالمند استفاده شود و «بازنشستگي» به معناي يک آخر خط بي ثمر نباشد.»(ص 290)
نقد و بررسي:گيدنز توانايي بالايي براي انتقال مفاهيم دشوار به زبان ساده دارد و اين کتاب نيز به زباني کاملاً ساده مفاهيم را انتقال داده است. ترجمهي کتاب نيز روان است اما کتاب فاقد نمايهي موضوعي, نمايهي اسامي و منابع است که به احتمال زياد از طرف مترجم اثر يا ناشر رعايت نشده است که در هر حال ضعف بزرگي محسوب ميشود. اما در مورد محتواي متن آنچه براي يک خوانندهي ايراني پرسش برانگيز است تطبيق نظريات گيدنز با جوامع در حال توسعهاي نظير ايران است. عباراتي نظير پايان سنت, پايان طبيعت, رفاه مثبت, جامعهي بازتابي, سياست حياتي و دموکراسي گفتگويي بيشتر قرائتي اروپا محور از وضعيت جهاني شدهي همان کشورهاست. در جامعهاي نظير جامعهي ايران که هنوز «سياستهایِ رهايي بخش» نظير مبارزه براي حداقل آزادي بيان و تشکيل انجمنهاي آزاد با مشقتها و بنبستهاي فراوان مواجه ميشود, فضاي امنيتي بر شبکهي ارتباطي و اينترنتي حاکم است, سنت ميان طبقهي وسيعي از طبقهي متوسط پايين از مرجعيت برخوردار است, دولتها در بهترين ترکيب سياسي خود از رانت نفت براي پيشبرد اهدافشان بدون در نظر گرفتن نظر مردم استفاده ميکنند, مدرنيتهي سياسي به معناي استقلال دولت از جامعهي مدني, به قول موريس باربيه , اتفاق نيفتاده است و دولت براي مشروعيت خود به شدت نيازمند دين است با يک جامعهاي با شرايط متفاوتي مواجهيم که سخن گفتن از رفاه مثبت و سياست حياتي حقيقتاً بيشتر جنبهي هنجاري دارد و تصويري از چگونگي جامعه ارائه نميدهد يا اگر هم تصويري ارائه ميدهد اين تصوير بسيار نقاط کور و مبهم دارد. در هر حال شايد با ساده سازي زياد بتوان گفت نظريات گيدنز در اين کتاب بيشتر يکي از حالتهاي هنجاري جامعه را در صورت توسعه يافته بودن نشان ميدهد. البته فراموش نکنيم رويکرد هنجاري به جامعه نيز بسيار لازم است چون از بايستنهاي يک جامعه گزارش ميدهد و در هر حال ميتوان با داشتن تصويري هنجاري از جامعه در متن نظريهي بازانديشي گيدنز کاستيهاي اين جامعه را بهتر و معنادارتر درک کرد در واقع ميتوان با اتخاذ نظريات گيدنز رويکردي انتقادي به جامعه داشت و فيالمثل ضرورت شکل گيري جنبشهاي اجتماعي را براي پيش بردن و دفاع از سياست حياتي تشخيص داد و زمينههاي شکل گيري يا عدم شکل گيري آن را مورد مطالعه قرار داد. در هر حال هر تصويري از جامعهاي مفروض چه هنجاري باشد و چه ادعاي حقيقت کند بينش ما را نسبت به جامعهي خود گسترش ميدهد چون در حکمِ ديگريِ ما ميباشد و همين قياس ميان آن تصوير و تصويري که ما از جامعهي خويش داريم بسيار آگاهي بخش است.
منابع تکمیلی:
• انصاري، منصور (1384) دموکراسي گفتگويي، تهران: نشر مرکز.
• گیدنز،آنتونی(1998)جهان رها شده، ترجمه علي اصغر سعيدي،انتشارات آگاه
• گیدنز، آنتونی(1384) معنای مدرنیت، گفتگوی کریستوفر پیرسون با آنتونی گیدنز، ترجمه علی اصغر سعیدی،انتشارات کویر.