
این داستان ما هم مثل نرگس طولانی شد. . .
خب داستان به اونجا رسید که سایکی رفت پیش مادر شوهرش تا ازش کمک بگیره و چشمتون روز بد نبینه، آفرودیت تصمیم گرفت همچی یه حالی ازش بگیره که دیگه از این غلطا نکنه و دور و بر خدا جماعت نپلکه. بنابراین چهارتا تکلیف برای سایکی مشخص کرد که انسان هیچی، خداهاش هم به زور از پسش بر میومدن. یه چیزی تو مایه هفت خوان رستم . . .
خوان اول: یه کپه بزرگ دونه گذاشت جلوش و گفت اینها یه ده رقمی دونه قاطی هستند. تا فردا صبح اول وقت همه اش رو از هم جدا می کنی. سایکی هم اول مثل یه کلیشه خوب نشست و یه دل سیر گریه کرد، اونقدر که اشکهاش تا لونه مورچه ها رسید. اونها هم که دیدن وضع خرابه تصمیم گرفتن کمکش کنن تا قبل از دادن تلفات زیاد دست از گریه برداره.
خوان دوم: یه گله گوسفندی بودن وحشی که احد الناسی جرات نمی کرد بهشون نزدیک شه. پشمهاشون هم طلایی نابی بود که خداها عاشق لباس بافتن باهاش بودن، مخصوصا زن ـ خداها. اواخری هرا زن زئوس یه ردا از این پشمه بافته بود، سر چشم و هم چشمی هم آفرودیت از سایکی خواست از پشم این گوسفندا براش بیاره. سایکی هم رفت کنار رودخونه و نشست؛ یه نگاه به گوسفندا می انداخت و یه دور گریه می کرد. اینقدر این کار رو کرد یکی از نی های کنار رودخونه که حوصله اش سررفته بود بهش گفت تنها راه چاره اش اینه که گوسفندا رو رم بده طرف خارزار تا وقتی پشمشون گیر می کنه به خارها بتونه جمعشون کنه.
خوان سوم: یه رودخونه ای هست به اسم استیکس، که رودخانه مقدس خدایان محسوب می شه و از قلمرو هادس هم می گذره و خداها و آدمها هر وقت بخوان سوگند بخورن به این رودخانه سوگند می خورند و شکستنی هم نیست. هیچ کس جرات نمی کنه سوگند خودشو بشکنه. این رودخونه از نوک قله یه کوه سرازیر میشه و خواص زیادی داره اما دست هیچ بشری بهش نمی رسه. درخواست بعدی آفرودیت پر کردن یه ظرف از این رودخانه بود. این دفعه زئوس که خدایی از پررویی آفرودیت به تنگ اومده بود ـ البته قشنگی سایکی هیچ تاثیری توی این دلرحمی نداشت !!! ـ عقاب خودش رو می فرسته تا اینکار رو برای سایکی انجام بده.
خون چهارم: آفرودیت که دیگه حوصله اش سررفته بوده تصمیم می گیره سایکی رو بفرسته دنبال ماموریتی که عمری برنگرده. در دنیای مرده ها چشمه ای هست به اسم چشمه جوانی که مختص خدایانه و هر وقت یه کم افسرده و پژمره! میشن از آب این چشمه می خورن. آفرودیت هم که بخاطر پرستاری از کیوپید و شب زنده داری یه کمی پژمرده شده بود سایکی رو می فرسته پیش پرسفونه ملکه دنیای زیرین تا براش از این چشمه جوانی آب بیاره. سایکی هم از همه جا بی خبر میره.
وقتی با هزار تا دردسر موفق میشه آب رو به دست بیاره و برمی گرده طرف زمین با خودش فکر می کنه: من با اینهمه بدبختی هیچی از قیافه ام نمونده. کیوپید منو با این قیافه ببینه تف هم تو صورتم نمی اندازه. بگذار یه قطره از این آب بخورم تا جوانی و خوشگلیم دوباره برگرده . . . هیچ کس هم نمی فهمه.
اما چشمتون روز بد نبینه، وقتی در جعبه رو باز می کنه یه بخار سمی بلند میشه و سایکی به خواب مرگباری فرو می ره . . .
در این گیرو دار بشنوید از کیوپید که بعد از ریخته شدن موم شمع روی بازوش مریض شده بود ـ هرچی باشه بچه کلی حساس و لطیف بوده ـ اومده بود پیش مادرش تا حالش خوب شه. اما آفرودیت مثل آقای شوکت که خدا ازش نگذره بهروز رو فرستاد خارج تا از نسرین جداش کنه، چند تا نگهبان توی قصر براش میذاره تا در نره و برنگرده پیش سایکی. اما بعد از یه مدتی کیوپید حالش خوب میشه و سر بزنگاه میرسه پیش سایکی که بیهوش افتاده بوده رو زمین.
بعد از اینکه حالش رو خوب می کنه به سایکی توضیح می ده که این آب برای خدایان خوبه و برای آدمها مرگباره و زن آخه تو کی می خوای دست از فضولی برداری و سرت به زندگی خودت باشه؟
این ماجراها که تموم میشه، زئوس هم که مثل من و شما از داستان طولانی حوصله اش سررفته بود تصمیم می گیره برای جلوگیری از مشکلات بیشتر سایکی رو جاودانه کنه تا هم آفرودیت و سایکی دست از گیس و گیس کشی بردارن و هم سایکی بالاخره یه خورده آدم شه.
اینطوری بود که بعد از جاودانه شدن سایکی، زئوس خودش دستشو می ذاره تو دست کیوپید و اونها با شادی برای همیشه در المپ به زندگی ادامه می دن.
They lived happily ever after