مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۳۱ تیر ۱۳۸۵ ساعت ۲:۲۵ صبح
جایگاه نظریه هربرت بلومر در جامعه شناسی معرفت /
دکتر ابوالحسن تنهایی
موضوع :
مطالب برگزیده, موضوع :
علم و معرفت
در اين مقاله کوتاه سعي شدهاست وجوه مشترک نظريه بلومر و بنيانگذاران معروف جامعهشناسي معرفت، بويژه نگرش مارکس و مارکسگرايان نو، به اختصار بيان شود، تا ضمن معرفي چارچوب نظري جامعه شناسي معرفت بلومر، جايگاه نظريۀ وي، در اين فرآيند مشخص گردد. بنابراين، مدخل اين مقاله با چند تعريف و مروري تاريخي آغاز ميشود تا نکات مشترک چشمانداز بلومر در متن نظريههاي بزرگ نگريسته شود. در ادامه بحث سعی شده تا نظريۀ بلومر در مقايسه با تعابير مارکس و مارکسگرايان نو، بويژه نظريه تفسيرگرايي وي در قالب جامعه شناسي معرفت توضيح داده شود. در اين توضيح شرح اصطلاحات کليدي در اصول و قضاياي بنيادي در نشريه بلومر، براساس مکتوبات وي مبنا قرارگرفته و تلاش شدهاست تا ارتباط منطقي نظريات وي- ونه روال تاريخي نوشتههاي او- مورد توجه قرار گيرد. سرانجام چشمانداز بلومر در جامعهشناسي معرفت در عين تأکيد بر نکات اصلي کنش متقابلگرايي نمادي، با سوگيريهاي جامعهشناسي راديکال همسازتر تشخيص دادهشد.
بنيان عمومي نظري: از مارکس به بعد
جامعهشناسي معرفت، مثل هر شاخۀ ديگري از رشتههاي داخلي جامعهشناسي بررسي موضوعي روشن را دنباي ميکند: معرفت. اما در چيستي معرفت و چگونگي تکوين آن، اختلافهاي جدي وجود دارد که بيشتر آنها به حوزههاي اصول موضوعه و مفروشات مسلم مکتبي و نيز روش تحقيق نظريهپردازان برميگردد.به همين دليل است که اکثر تعاريف جامعه شناسان از اين شاخه، تعاريفي مکتبي هستند. اما اگر سعي شود تا به تعبيري فرامکتبي، براي اين شاخه تعريفي بيابيم شايد پيشنهاد ذيل گام نخست را تشکيل دهد. در لغتنامه جامعهشناسي، معرفت را اينگونه تعريف شدهاست:
«وجهي از جامعهشناسي که به ارتباط ميان معرفت با نظامهاي فکري (اعم از علمي، مذهبي، فلسفي، زيباشناختي، سياسي، حقوقي و ...) و پديدههاي اجتماعي و فرهنگي توجه دارد».
و يا اين تعريف: «جامعهشناسي معرفت به رابطۀ ميان معرفت و زمينههاي اجتماعي معطوف ميباشد، اگر چه معناي معرفت و زمينۀ اجتماعي نزد هر کدام از جامعهشناسان، گوناگون تعبير شدهاست»
در تعاريف بالا سعي شدهاست تا ماهيت هستيشناختی ارتباط ميان معرفت و پديدههاي اجتماعي و فرهنگي، با سليقههاي مکتبي در نياميزد. اما هرگاه اين شاخه جامعهشناختي از چشمانداز يکي از نظريهپردازان يا مکاتب نگريستهشود، جدال هستيشناختي اين ارتباط را در جلوههاي نظري اصول موضوعه آن مکتب، ميتوان بخوبي ديد. براي مثال به تعريف ذيل از لغتنامهاي که جامعهشناسي معرفت را براساس مکتب مارکسي توضيح داده نگاه کنيد:
«قضيه مارکسي اين معنا در اين است که معرفت بشري به پايگاه فرد در يک ساخت اجتماعي وابسته است و براساس آن تغيير مييابد»
روشن است که منظور از ساخت اجتماعي فوق، ساخت طبقاتي است که فرد به آن تعلق دارد. به ديگر سخن ارتباط ميان معرفت و پديدههاي اجتماعي فرهنگي به نوعي از ارتباط عواملگرايانه و يک سونگرانه تعبير شدهاست که معرفت در آن تحت تعيين ساخت اجتماعي، و به معناي دقيقتر تحت تعيين ماهيت ساخت جامعه طبقاتي است.
به تعريف ديگري از جامعهشناسي معرفت از ديدگاه مارکسي نگاه کنيد:
«از نظر مارکس و انگلس تمام معرفت (بشري) بوسيله تمايلات آگاهانه و ناآگاهانه طبقات اجتماعي متخاصم استثمارگر و استثمارشده تخريب، جهتگيري و شرطي شدهاست. اين ويراني و تخريب را ميتوان در جوامع گذشته بخوبي ديد. ولي هرگاه جامعه بيطبقه ظهور کند، اين ويرانگري از بين خواهد رفت، جامعهاي که ...»
در لغتنامۀ بالا، در برابر مکتب تضاد مارکسي، مکتب انسجامي به نمايندگي دورکيم نيز همين ارتباط را به شيوهاي که با مباني و مفروضات مسلم مکتبي کارگردگرايي انسجامي همنوا شود، ترسيم ميکند. حاصل سخن دورکيم در دو کتاب معروف «اشکال ابتدايي زندگي ديني» و «جامعهشناسي و فلسفه» اينگونه خلاصه شدهاست:
«مقولات اساسي ادراک و تنظيم تجربه بشري (مثل تجربه امکان، جهتيابي، زماني، عليت و غيره) از ساخت اجتماعي ما سرچشمه گرفته و قسمتي از آن ساخت است و بمراتب آن را به عنوان شيوهاي ممکن در زندگي اجتماعي تدوين و پشتيباني ميکند.»
کنت نيز قبلاً در توضيح پوياييشناسي قوانين بشري در سه دوره متوالي الهيشناسي، ما بعدالطبيعي و اثباتگرايي، در برابر عينگرايي دورکيم و اسپنسر، به شيوهاي ذهنگرايانه رابطۀ قوانين جامعهشناسي معرفت را يکسونگرانه تعبير ميکند. به همين دليل در هر کدام از دورههاي سهگانه، معرفت هر قوم و ملتي در ادوار مختلف تحت تعّين خصلتهاي اساسي ذهن بشري متعلق به همان دوره ميباشد و از نشانههاي غير دورهاي تنها به عنوان استثناها يا جهشهاي فردي ياد ميکند.
اما وبر با بازگشتي نقادانه به سنت مارکسي تلاش کرد تا ضمن تأکيد بر روش جدلي مارکس، از درک مادهگرايانۀ وي روبر گرداند و فرآيند پيدايش و تکوين معرفت را در جدلي از ذهن و عين به ترسيم کشد. به همين دليل ضمن پذيرش درک مادي و اقتصادي مارکس، اهميت نگرش ديني را در وجه «اقتصادي نسبي» مورد توجه قرار ميدهد.
«تحليل پديدههاي فرهنگي و اجتماعي با تأکيد خاص بر شرايط اقتصادي آنها اصل علمي و ثمرة خلاق (تاريخ علم است) و ... گسترش تعبير و تفسير اقتصادي تاريخ يکي از مهمترين اهداف ژورنال ماست... اگرچه مفهوم مادهگرايانه تاريخ ... بايستي مردود اعلام شود».
و در نهايت در بررسي اخلاق پروتستاني و روح سرمايهداري گرچه به اهميت تأثير وجه ذهني تاريخ بر وجوه عيني تأکيد دارد اما تأثير فوق را نه رابطهاي علي، بلکه فرآيندي دوسويه ميداند که در خلال آن آگاهي جديدي بر مبناي تناسب روح سرمايهداري و اخلاق پروتستاني در مردم دميده ميشود.
چارچوب نظري بلومر در جامعهشناسي معرفت
بلومر در طرح مطالب جامعهشناسي خود، به نکاتي اشاره ميکند که در مجموع ميتوان آنها را چارچوب نظري بلومر در جامعهشناسي معرفت بهشمار آورد. ولي پيش از طرح اين چارچوب بايستي به اين نکته بسيار روشن توجه شود که بلومر همانگونه که خود وي به صراحت ذکر ميکند، با هيچ نکتهاي در کارهاي ميد مخالفتي ندارد. بلکه کار خود را شرح و تکميل نظريات ميد و افزايش نکات جديد و لازمي ميداند که در نظريات وي به آنها توجهي نشدهاست. بنابراين در يک نگاه خلاصه ميتوان گفت که بلومر تمام ملاحظات ميد در باب ساخت جدلي خود را پذيرفتهاست. علاوه بر آن بلومر صراحتاً تأکيد ميکند که انسان در مقابل شرايط اجتماعي که در برابر آن قرار دارد و قرار است در برابر آن شرايط، با اشاره معاني به خويشتن خويش و تفسير آن معاني، به کنش بپردازد، ميبايستي ظرف وجودي خاصي داشته باشد. او از اين توانمندي و ظرف وجودي به عنوان يک ساخت بحث ميکند که ميتوانسته است در فرآيند تکاملي متناسب با حيات بشري با کنش متقابل اجتماعي تنظيم شدهباشد، و پس از اين هم در فرآيند ديالکتيکي کنش متقابل نمادي انسان با تفاسير تازه خود ميتواند در اين تنظيم دخالت کند:
«کنش متقابل نمادي تشخيص ميدهد که انسان ميبايستي داراي ساختي باشد که با ماهيت و طبيعت کنش متقابل اجتماعي انطباق و همسازی داشتهباشد.»
بنابراین به یمن «خود»، انسان با ساختی متناسب در برابر ساخت اجتماعی جامعه قرار میگیرد و ساخت، تغییر و تحول خود را در تجربه اجتماعی مرور میکند، زیرا همانگونه که مید و به زبانی دیگر مارکس اعلام نموده بودند خود یا آگاهی از خویشتن خویش به عنوان فاعل امور اجتماعی، تنها در تجربه اجتماعی رخ میدهد. بنابراین خود یا آگاهی از خویشتن خویش، نه به عنوان امری ذهنی و درونی بلکه به عنوان یک عین (Object) واقعیتی برونی است که فرد دارای آن نیز باید در تجربهای اجتماعی با آن روبرو شود:
«خود نیز چون دیگر اعیان در خلال فرآیند کنش متقابل اجتماعی رخ میدهد که در آن مردم، انسان را به خودش معرفی میکنند.»
جان کلام در این جمله بیان شدهاست: شناخت انسان از خودش و آگاهی او نسبت به خویشتن خویش در فرآیندی اجتماعی ساخته میشود که نقش مردم، و دیگران در ساختار اجتماعی از وزن قابل ملاحظهای برخوردار است.
همانگونه که به روشنی پیداست ساخت خود بر محور رابطۀ جدلی من (I) و من اجتماعي (Me) در تجربۀ اجتماعی شکل میگیرد. «من» مختصات بشری انسان که در فرآیند تکاملی به شیوۀ بشری آن متناسب با نیاز ورود به کنش متقابل اجتماعی پروریده شدهاست را معرفی میکند و «من اجتماعی» واقعیتهای ساختی و فرهنگی مؤثر بر فرد را. اما همانگونه که گفتهشد انسان دارای «ساختی» است که میتوند متناسب با کنش متقابل اجتماعی عمل کند..
این ساخت به نظر بلومر دارای آنگونه توانمندی است که قوۀ تفسیرگری شرایط و تحلیل نمادی موقعیت را از طریق «من» برای «خود» مهیا کند:
«توانمندی انسان در اشارهسازی به خویشتن خصلت خاص و ممتازی به کنش بشری میبخشد. این توانمندی به این معناست که انسان با جهانی روبرو میشود که او برای عمل کنش در آن، بایستی آن را تفسیر کند و نه به این معنا که به عنوان یک ارگانیزم زنده به محیط واکنش نشان میدهد. انسان باید در موقعیتی که در آن دعوت به کنش شدهاست مبارزه کند. مبارزهای براساس معنی که به کنش دیگران میدهد، و خطوط کنش دیگران را بر مبنای تفسیر خود طراحی میکند.
پس انسان از یک سو توانمندی تفسیر، تغییر و تحول شرایط در ساخت بشری خود را به عنوان خصیصۀ تکاملی به میراث و همراه دارد: (من)، و از سوی دیگر در برابر مردم و موقعیتهایی قرار دارد که او را تعریف میکنند، و از او انتظار دارند که نه تغییر، بلکه پیروی از سنن و هنجارهای اجتماعی را پیشه کند: (=من اجتماعی).
من اجتماعی به زبان مید و بلومر یعنی انتظارات اجتماعی،و آگاهی انسان سرانجام در همین فرآیند جدلی میان من و من اجتماعی به تعبیری ساختاری در خود جلوه مینماید.
«من که تنها یک مرحله و یک قسمت از خود را تشکیل میدهد، بخش نیروهای انگیزنده و، تازه و پیشبینینشده است. من اجتماعی همان اجتماع سازمانیافته است که در نگرشهای انسان منعکس شدهاست. خود، بنابراین فرآیندی دیالکتیکی یا جدلی است که در آن من، من اجتماعی را فرا میخواند و سپس به آن پاسخ میدهد. من به هیچ رو قابل پیشبینی نیست اما من اجتماعی نشاندهندۀ توقعات تعمیمیافتۀ محیط اجتماعی است. در دیالکتیکی پیشرونده میان این دو فرآیند، خود وجود مییابد.»
پس خود- فاعل امر اجتماعی از نظر مید و بلومر- نه آزاد و مختار است که بنابر قوانین آزاد من عمل کند، گرچه میتواند چنین باشد، و مجبور است براساس قوانین ساختی و فرهنگی من اجتماعی عمل کند، اما میتواند که چنین کند. خود در فرآیند این جدل همیشگی در کنش متقابل آگاهی خاصی را مرور میکند که از تجربه شروع میشود و در همان تجربۀ اجتماعی رشد مییابد. ولی میتواند به دو سو میل کند: تازگی و ماندگی. و همین تفاوت اصلی نظریۀ معرفت میان تفسیرگرایی بلومر و مارکس را توضیح میدهد..
مارکس و بلومر در قلمرو جامعهشناسی معرفت
نظریه کنش پیوسته
شاید در بادی امر مقایسه این دو برای عدهای کمی دور از ذهن به نظر آید ولی مطالعه و بازنگری فرضیۀ ذایت لین هر چه بیشتر این امکان را جدیتر مینماید. دست کم آن است که خود بلومر در برابر این همسازی علاقهمندی نشان میداد و بازنگری این فرضیه را تأیید مینمود. از جهتی بهنظر میرسد بیان برخی از نکات جدی در نظریۀ جامعهشناسی معرفت بلومر با طرح همسازی فوق رساتر باشد.مهمترین نکتهای که معرّف نظریههای عواملگرای بوده و شاخصی برای تفکیک این چشمانداز از نظریههای تفسیرگرایان- بویژه حوزۀ کنش متقابل نمادی- بهشمار میرود، ممکن است از نظر بلومر وجه اشتراک این دو دیدگاه بهشمار آید.
مارکس بر این باور است که هر جامعهای دارای وجه و شیوۀ ساختاری خاصی از نظام تولیدی است که عمدتاً از ترکیب جدلی نیروهای تولید و روابط تولید بر محمل نظام اجتماعی طبقاتی در دورانی قابل توجه پایدار میگردد. این ساخت پایدار طبقاتی، سبب رشد نظام معرفتی و آگاهی اجتماعی افراد در تقابلی دیالکتیکی شده و موجب تغییرات رادیکال در نظام طبقاتی میگردد.
درست در برابر همین مسئله است که بویژه دو شرح متفاوت از کار مارکس ارائه شدهاست: یکی شرح ارتدوکسی مارکسی که انسان را در چمبره این جدل منفعل میبیند و دیگری شرح مارکسیستهای ناب،حوزه فرانکفورت و ... که آگاهی اجتماعی را تحت تأثیر شرایط ساختاری میبیند ولی نه تحت تعّین آن. نظریه تفسیرگرایی بلومر به دلایلی که مختصراً خواهد آمد در همان محمل نظری دومین شرح فوق، قرار میگیرد.
در مقدمه فوق بر دو نکته تأکید شدهاست: نخست آنکه معرفت و آگاهی اجتماعی در محمل تجربه اجتماعی و شرایط اجتماعی- اقتصادی ساخت جامعه تشکیل میشود. دوم آنکه این آگاهی اگر چه در شرایط اجتماعی- اقتصادی رشد یافته «ولی شرطی شرایط نیست.» در ادامه، این دو نکته را در نظریات بلومر جستجو خواهیمنمود.
لزوم شرایط ساختاری و تجربه اجتماعی در تشکیل معرفت و آگاهی
بلومر در تلخیص نظریه خود دست به کاری میزند که گر چه به نظر شاهکار اوست ولی موجب پدیدآوردن بسیاری از ابهامات دامنگیر در نظریه او شدهاست که اگر بررسی آنها با توجه به چارچوب نظری وی تبیین نشود، نتیجهای جز تشدید این ابهامات نخواهدداشت. از این روست که حتی خود وی دائم از عدم التفات دانشجویان علوم اجتماعی به نکات اصلی نظریه وی گلهمند بود.
بلومر در این تلخیص تمام نکات هستی شناختی نظریه خود را که در شرحی گستردهتر در شش اصل بازگونموده در سه قضیه ساده خلاصه میکند. این سه اصل مدخلی بسیار حساس در نظریه اواست که باید در وارسیهای بعدی با شرح باورهای ششگانۀ فوق نیز همراه شود.
در قضیه نخست بلومر مدعی آن است که جامعه و واقعیت مورد کنش انسانی، چیزی نیست مگر اعیان. اعیان نیز بر چند دستهاند: جهان طبیعی مثل کوه، سنگ، ساختمان؛ جهان اجتماعی، یا انسانی مثل مادر، فروشنده، مؤسسات مختلف و بالاخره اندیشههای هدایتکنندهای مانند امانتداری و استقلال فردی. روشن است که هر کدام از این دستهها دارای معانیای هستند که نشاندهنده واقعیت اجتماعی این اعیان میباشند. خصلت اجتماعی اشارهکردن به معنی از این نکته بر میخیزد که معانی در یک موقعیت ویژه تاریخی و در یک ساخت اجتماعی اقتصادی خاص دارای معانی کاربردی ویژهای است که فقط برای افرادی که در آن موقعیت درگیراند قابل فهم است. پس فرایند ساختار اجتماعی بواسطۀ اشاره متقابل افراد به معانی اعیان محملی برای کنش متقابل اجتماعی افراد بشری میشود و خصایص فرهنگی و اجتماعی خاص هر قوم، یا ملتی را از دیگر موقعیتهای اجتماعی مجزا میکند.
بنابراین معانی اعیان که محل برخورد و ارتباط متقابل کنشهای اجتماعی است خود بر حسب خصایص فرهنگی و طبقاتی تعیین میشود که افراد بشری در آن رشد یافته و تحت قوانین زبانشناختی آن قوم یا طبقه و با کمک مفاهیم و معانی نمادی اعیان توانستهاند با دیگران ارتباط برقرار کنند. پس کارکرد اصلی «فرآیند اشاره به معانی» «امکان برقراری ارتباط اجتماعی» است که شبکه اصلی و ساختاری یک جامعه را میسازد.
اهمیت این نکته در دومین پرسش بنیادی بلومر نمودار است: خاستگاه این معنی کجاست؟ بلومر با طرح و نقد نظر رئالیسم و ایده الیسم و با توسل به بنیادهای فلسفه پراگماتیسم یا عملگرایی به نکتهای میرسد که در سطور بالا تفسیر شده: معانی اشیاء نه از ذهن افراد (نظریه ایده السیم) و نه از ماهیت اشیاء (نظریه رئالیسم) بلکه از کنش متقابل اجتماعی افراد منتج میشود:
«دومین قضیه این است که معانی چنین اشیائی (اعیان) از خلال و متن کنش متقابل اجتماعی که افراد با یکدیگر دارند برمیخیزند.»
و یا «معانی در این مکتب، محصولات و مخلوقات اجتماعی هستند که در خلال و متن فعالیتهای معنی بخش مردم در هنگام کنش متقابل اجتماعی تشکیل میشوند.»
بنابراین آگاهی و معرفت اجتماعی افراد و شناختی که انسان نسبت به جهان اجتماعی دارد همه در این متن ویژه و موقعیت خاص تاریخی ( و البته با مکانیسیم من اجتماعی) بوجود میآید: روابط متقابل اجتماعی. انسان اگر چه کنشمند است اما کنش او پیرامون و بسوی معانی سوگیری میشود و در فرآیندی رشد پیدا میکند که با کنشهای دیگر انسانها در همتنیده و بهم پیوستهاند. به همین دلیل است که پیش از بررسی قضیه سوم او باید فهم خاستگاه معرفت و آگاهی اجتماعی را منوط به فهم در همتنیدگی و بهمپیوستگی کنش دانست.
نظریه در همتنیدگی کنش و کنش پیوسته
در مقاله عالمانهای که بلومر در شرح نظریات استاد خویش مینگارند ذیل عنوان کنش پیوسته مطالبی ارائه میکند که باید در شرح سه قضیه وی بکار بسته شود، و به نظر رسید غفلت از این نظریه درک بنیادهای نظری وی را مشکل کردهاست. او نخست آشکار میکند که نظریه کنش پیوستۀ وی به همان نکاتی توجه دارد که کنش اجتماعی مید ناظر به آن بود. اما برای نشاندادن نکاتی که بلومر بر این دیدگاه افزوده و یا پرهیز از خطاهایی که در اندیشههای قبلی موجود بودهاست به طرح تازهتری از چشمانداز نظری این مکتب دست مییازد و بنابراین مفهوم کنش پیوسته را جایگزین کنش اجتماعی میکند.
در تعریف کنش پیوسته، پیش از آن بلومر درباره مفهوم در همتنیدگی کنش بارها سخن گفتهاست:
« همانگونه که در پیش آمد زندگی گروهی انسان شامل خطوط کنش افراد یک گروه که با هم درگیر و در هم تنیده میشوند میباشد و در همین فرآیند حیات مییابد. چنین هماهنگی و دمسازی خطوط کنش به ساخت کنش پیوسته منجر میشود: سازمانی جامعهای از رفتار و کنشهای گوناگون افراد مختلف»
پس جامعه که حاصل برآیند کاملتر و پایداریتری از کنش متقابل اجتماعی است خود محصول در هم تنیدگی کنشهای گوناگون افراد تشکیلدهندۀ آن است. بنابر این در هر قوم، طبقه یا گروه اجتماعی خرد و کلان مجموعۀ در همتنیدهای از کنشهای اجتماعی که با هم دمساز و پیوسته میشوند و فرآیندی اجتماعی و یا تاریخی را تشکیل میدهند، شکل ساختاری جامعه براساس خصایص کنش پیوسته را میسازد. بنابراین به لحاظ جامعهشناسی معرفت کنش پیوسته محمل ویژه خود را برای تبیین آگاهی اجتماعی و معرفت تاریخی بوجود میآورد. اما پیش از پرداختن به این مسئله دو شبههای که در این باب طرح شده است را بررسی میکنیم.
در طرح نظریه بلومر این شبهه حاصل شده است که: اولاً نظریه وی نمیتواند موقعیتهای کلان را توضیح دهد، زیرا که در ابهام دیگری گفتهاند وی اساساً به ساخت اجتماعی نمیپردازد. در پاسخی مقدماتی به پرسشهای فوق نقل قول کوتاهی از بلومر نشان میدهد که وی از پیش به این شبهات پاسخ گفته است. برای مثال نگاه کنید:
«اعتراف به سازمانهای بزرگ ساخت و قلمرو سازمانهای پیچیده بایستی در پرتو بررسی زندگی (واقعی) چنین سازمانها و قلمروها به همان گونهای مطالعه شود که توسط انسانهای درگیر در این سازمانها و عرصهها نمودار میشود. این (نظریهها) بدین معنی نیست که همانگونه که لغت پردازان امروزی میگویند ما ناگزیریم از ساخت کلان به خرد متمایل شویم، بلکه به این معنی است که مطالعه کلان در خصلت تجربی در همتنیدگی کنش ممکن میشود.»
بنابراین با رد تلاش اصحاب لغت در تحریف نظریات وی مبنی بر کاهش کلانگرایی به خردگرایی توضیح میدهد که مطالعه کلان نیز با توجه به خصلت فهم کنش باید صورت گیرد و نه تقلیل آن به خرد. بنابراین مطالعه جامعه براساس کنش پیوسته را در سطوح مختلف از خرد تا کلان و یا مطالعات جهانی میسر میداند. بنابراین در مقاله فوق تصریح میکند که: «پهنۀ مطالعات کنش پیوسته از دمسازی دو نفر شروع و تا ساخت پیچیدۀ کنش در نهادها و سازمانهای عظیم ادامه مییابد.»
و به تعبیر کاملتر او حتی در پهنه مطالعات تاریخی، نظریهپردازان جامعهشناسی سازمانها از این مهم غفلت نمودهاند:
«غفلتی عظیم از طرح ارتباط نظریهپردازان جامعهشناسی سازمانها و تحلیل نظام وجود دارد، هم در اصول و هم در روش مطالعه آنها. سازمانهای پیچیده و یا عرصههای سازمانی پیچیده در نظریات اینان از زمینه و متنی که در آن بوجودآمده و رشد کردهاند بریده شدهاند.»
بلومر در بررسی همین نکات است که لزوم بررسی ایستائیشناختی و پویاییشناختی، مطالعه سازمانی و بررسی تاریخی هر پدیدهای را در نظریۀ خویش اعلام میدارد. زیرا که بنابر قضیۀ دوم وی واقعیت اجتماعی شناخت و آگاهی اعیان و معانی و کنش متقابل انسانی در همین شبکه ارتباطات و متن واقعی حیات رخ داده است.
بنابراین دومین شبهه را نیز با طرح این نکته از قبل پاسخ گفتهاست که اعتقاد به بررسی کنش به معنای نفی ساختار نیست، زیرا او نه تنها به ساخت واقعیت اجتماعی که متن اصلی کنش متقابل در ماهیت نهادی و سازمانی آن است اعتقاد دارد، بلکه ضرورت پایهای ماهیت تاریخی آن را نیز از اصول قطعی کار خویش میشمرد:
«... هر گونهای از کنش پیوسته، چه تازه ظهورکرده و چه از پیشینیان مانده، به ضرورت از متن تاریخی کنشهای قبلی انسانها بوجود میآید. کنش پیوسته تازه هیچگاه مستقل و مجزا از این متن تاریخی بوجود نمیآید... بنابراین کنش پیوسته همیشه از خلال زمینۀ کنش پیوستۀ قبلی و با اتصال و پیوستگی با آن بوجود میآید.»
دو خصیصه مؤیّد در کنش پیوسته
بلومر در مقاله شرح نظریات مید در ذیل بحث کنش پیوسته به پنج خصیصه کنش پیوسته اشاره میکند که ما در این جا تنها به بحث خصیصههای سوم و چهارم بسنده میکنیم تا هم پاسخهای وی را در باب شبهات و انتقادات دریابیم و هم بنیان نظری جامعهشناختی وی و به ویژه ریشههای نظریۀ شناخت او را در چارچوبهای جامعهشناختی متداول نشان داده باشیم. ولی نخست هر پنج خصیصه را فهرستوار مرور میکنیم.
خصائص پنجگانه کنش پیوسته
1- هر جامعه بر اساس فرایند پیشرونده کنش ساخته شده و نه صرف ساخت یا رابطهای ویژه، و بنابراین مطالعه جامعه و ساخت ارتباطات میان مردم بدون فهم این کنش ممکن نیست.
2- مطالعه جامعه بر اساس مطالعه کنش نبایستی به مطالعه کنشهای افراد بپردازد بلکه برعکس باید در شکل کنش پیوسته مطالعه شود زیرا هر کنش مجزایی در کنش پیوسته جاگرفته و در آن ذوب میشود. اعم از اینکه کنشها توسط افراد انجام بگیرد یا منظور کنش اجتماعات یا سازمانها و نهادهای پیچیده باشد. به دیگر سخن کنشهای مجزا در کنش پیوسته بتدریج جایگرفته (Fit) و سپس ذوبشده (Merge) و آنگاه دیگر یک کنش منفرد نیست بلکه در پرتو جامعهایبودن کنش پیوسته محو میشود. به همین دلیل بلومر مکرراً و به صراحت اعلام میکند که کنش پیوسته قابل تقسیم و شکستهشدن به اجزاء و افراد نیست و در همان کلیت خود باید مطالعه شود.
3- چون فرایند جاافتادن و ذوبشدن در مرور رخ میدهد پس هر کنش پیوستهای دارای سرگذشت و تاریخ است: بنابراین در جریان مرور تاریخی، ضرورتهای واقع در فرآیندهای تاریخی بر چگونگی کنش مؤثر واقع میشود. (مبانی پویاییشناسی اجتماعی)
4- کنش پیوسته: به دلیل تعریف و هویت مشترکی که افراد در خلال کنش متقابل اجتماعی پیدا میکنند دارای خصایص سهگانۀ نظم، ثبات، و تکرار پذیری است یعنی کنش پیوسته هر طبقه یا ملت و یا قومی در طول تاریخ خود ساخت منظم و پایداری داشته و این ساخت در طول مسیر تاریخی تکرار میشود.
پس آنچه که معمولاً به عنوان فرهنگ و ساخت هر جامعه خواندهمیشود در نظریه بلومر کنش پیوسته نام میگیرد و به قول وی کنش پیوسته منشاء رفتار اجتماعی منظم و نهادینه شدهاست. به همین دلیل بر اجزاء درونی خود فشار آورده و مؤثر است. (ایستاییشناسی اجتماعی).
5- هر کنش پیوسته علیرغم صفات ثابت، منظم و تکرارشوندگی محتمل است در آینده به همانصورت ثابت بماند و یا تغییریابد. این اصل را ما پس از این مبحث مورد بررسی بیشتر قرار میدهیم.
بنابراین در دو خصیصه اول و دوم بلومر یک تأکید روشن را موکداً مورد بحث قرار میدهد: فرهنگ و ساخت اجتماعی هر جامعهای که انکارشدنی هم نیست، نه به عنوان ساخت بلکه به عنوان کنش، بایستی مطالعه شود و کنش نیز نه به عنوان کنش افراد مجزا بلکه به عنوان کنش پیوسته که معرف کلیت و جامعیت ساخت نسبتاً پایدار فرهنگی است مورد نظر بایستی قرار گیرد.
اما در خصیصههای سوم و چهارم که مؤیّد جامعهایبودن آگاهی اجتماعی و معرفت فرهنگی است به یک نکته روشن در دو حالت مختلف اشاره میکند: اعم از اینکه ساخت اجتماعی و فرهنگی را در حالتهای ایستایی آن یعنی نظم، ثبات و تکرارشوندگی در نظر آوریم (حالت ایستایی) و یا آن را در مرور تاریخی آن مطالعه کنیم (حالت پویایی) بهرروکنش پیوستهنشاندهنده این خاصیت است که جامعه و فرهنگ مسلط بر افراد و اجزا است و آگاهی و معرفت و نظام معنامندی کنش آنها تحت تأثیر مسلط ساخت منظم، ثابت و تکرارشوندۀ نهادهای اجتماعی و تاریخی است. به دیگرسخن تعریف مشترک مردم در کنش پیوسته معرف آگاهی و معرفت اجتماعی مسلطی است که به دلیل نظم و پایداری و تکرارشوندگی در نظامهای نهادینه و در مرور تجربه تاریخی، انسانها را بهگونهای خاص در خود میپروراند. روشن است که بویژه در خصیصههای سوم و چهارم هیچ تفاوت اساسی میان بلومر و مارکس یادورکیم نمیتوان دید. تفاوتهای اصلی میان این سه نظریه در خصیصههای اول و دوم و بویژه درخصیصه پنجم نمودار میشود.
بازگشت به قضیه دوم
بنابراین با عنایت به این نکته در قضیه دوم که معانی تمام اعیان در جهان اجتماعی در خلال و متن تجربه اجتماعی تشکیل و در کنش پیوسته نمودار میشوند و جمع این معنا با این نکته که کنش پیوسته در خصیصههای سوم و چهارم تأکید بر تأثیرات مرور تجربۀ تاریخی و تکرارشوندگی قواعد یک نظام اجتماعی دارد، میتوان گفت که کنش پیوسته قالبی میشود که کنشهای منفرد را در خود ذوبنموده و هویت مشترک و واحدی را بر اجزاء مسلط میگرداند که قابل شکستهشدن به اجزا نمیباشد. بنابراین از مجموع این نکات این نتیجه حاصل میشود که آگاهی اجتماعی هر انسانی در فرآیند کنش متقابل اجتماعی تحت تأثیر جدلی تاریخی اجتماعی از یک سو و مختصات نظام اجتماعی جامعه از دیگر سو قرار دارد. پس ویژگیهای ساختاری فرهنگ هر قوم، طبقه، ملت و .... در هر نظام اجتماعی و دورۀ تاریخی و سرگذشت خاص آن نظام در خلال ایام و روزگاران پیشین محملی برای تشکیل و سوگیریهای آگاهی اجتماعی و مبنائی برای تعریف اجتماعی انسان از امور اجتماعی میشود. به همین دلیل در دنباله کار مید، بلومر به همان نتایجی میرسد که دورکیم- و بویژه مارکس- نیز بر آن تأکید داشت: یعنی ارتباط هستیشناختی تنگاتنگ آگاهی و معنایابی انسان با شرایط و موقعیتهای تاریخی- اجتماعی جامعهای که آگاهی اجتماعی در آن رشد یافتهاست.
اما پرسشی که در شرح دوم از نظریه مارکس مطرح بود متوجه این امر میشد که آیا به راستی آگاهی انسان تنها در خطوط معیّن جبری شرایط رشد میکند؟ و یا آنگونه که در حوزه فرانکفورت و رادیکالیسم تفسیری نیز بدان بذل توجه شدهاست، تأثیر جدلی این دو مقولۀ آگاهی و شرایط تاریخی- اجتماعی تنها مؤیّد ضرورتهای تنگ تاریخی است و نه جبر و تعیّن تاریخ گرایانه؟ از پیش گفته شد که بلومر در برابر این پرسش، پاسخ همساز با شرح دوم را دنبال میکند. این معنا در خصیصه پنجم کنش پیوسته شکل گرفتهاست.
بررسی خصیصه پنجم و ارتباط آن با قضیه سوم
بلومر معتقد است که نظریۀ تازگی وایتهد که از سویی با مقدمات فلسفی اصل عدم قطعیت در فیزیک هایزنبرگ همراه است و از دیگر سو با اصل احتمال در مقدمات روششناختی و بر همسومی باشد وجه تمایز نظریه تفسیرگرایان را از جامعهشناسان سایر مکاتب نشان میدهد. معنایی که بلومر از مجموع این مقدمات به عنوان مفروضات مسلم خود پذیرفته و نشاندهنده این وجه متمایز است در اصل «تفسیر» بلومر در قضیه سوم نظریه وی نمودار میشود. این قضیه گویای این معناست که کنش پیوسته که حاصل فرآیند تفسیر جمعی است ممکن است به دو گونه از کنش منجر شود: یکی کنشی مبتنی بر جدل تازگی که نسبت به راهکارهای جامعه فرآیند تازهای را میسازد و مقدمات تغییرات اجتماعی بنیادی و ریشهای نسبت به ساخت فرهنگی جامعه را بوجود میآورد. دیگری کنش مبتنی بر جدل ماندگی است که نشاندهنده تفسیر جمعی گروه در پذیرش شاخصهای نهادینهشده فرهنگی است.
پس معانی بوجودآمده در خلال تجربه اجتماعی اکنون توسط افراد مورد بازنگری قرار میگیرد و بدیهی است که این بازنگری معنا- در حقیقت بازنگری معانی اعیان- همان نقد آگاهی اجتماعی انسان بر هنجارهای اجتماعی فرهنگی است. او بیان میکند که:
«قضیه سوم آن است که این معانی را در فرآیندی تفسیرگرایانه که فرد در برخورد با دیگران دارد کنترل و بازنگری میکند.»
پس تفسیر، فرایند بارور و سازندهای میشود که فرد یا گروه میتواند در خلال آن کنش خود را در برابر ساخت فرهنگی و توقعات من اجتماعی نخست بازنگری و سپس بازسازی کند. پس از اشاره معانی به خویشتن یا مجادله درون گروهی فرآیند تفسیر که نخست فرآیندی مبتنی بر ارتباط میان گروهی بود به فرآیندی از کنترل و بازنگری معانی منجر میشود. بلومر این معنا را که در ابتدای کتاب خویش به بحث گذارده در مقالهای که در شرح نظریات مید نگاشته گستردهتر نشان میدهد.
: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000915.php