برای سومین بار! سنگ مزار احمد شاملو از جا کنده و شکسته شده...
هرگز از مرگ نهراسیده ام.
اگر چه دستانش ، از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ...
عکس اول مربوط به پاییز دو سال گذشته است...
...
عکس دوم مربوط به زمستان سال گذشته...
و عکس آخر
امروز
بهار امسال!
سین هفتم
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفره ی سنت
سروری نیست .
شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .
سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره
آه
چنان دورم
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست .
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .
احمد شاملو
