مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۴ ساعت ۱:۲۰ صبح
دو نظام توليد علم در ايران (دكتر سيدجواد طباطبايي) /
بهناز خسروی
موضوع :
علم و معرفت
روز سه شنبه نوزدهم اسفند ماه سال 83 دكتر سيدجواد طباطبايي به دعوت گروه علمي ـ تخصصي علم و تكنولوژي
انجمن جامعهشناسي ايران و مركز تحقيقات سياست علمي كشور در سالن اجتماعات اين مركز به سخنراني پرداخت.
موضوع سخنان طباطبايي «دو نظام توليد علم در ايران» بود. او در ابتدا با اشارهاي گذرا به تبيينهايي كه براي توجيه وجود دو نظام توليد علم (يعني حوزه و دانشگاه) در ايران ميشود، گفت: معمولاً از برخي تقابلها يا مفهوم غرب زدگي براي توجيه وضع موجود استفاده ميشود.
طباطبايي با بيان اينكه اين تبيينها را از نظر تاريخي درست نميداند، كوشيد تا روايت خود از چرايي دوگانه بودن فعلي نظامهاي توليد علم در ايران و تفسيرش را از آن ارائه كند.
طباطبايي گفت كه مشخصاً در اروپاي غربي دست كم دانشگاههاي مهم و پر سابقه مولود تحول «حوزههاي علميه» آن سامان هستند. به اين ترتيب كه از قرن ۱۴ ميلادي (نوزايش) به تدريج اين مدرسههاي ديني به دانشگاههاي جديد تبديل شدند. چنان كه براي ناميدن اين نهادها هم يك كلمه بيشتر وجود ندارد، همان كه به انگليسي «يونيورسيتي» ميگويند و از اصل لاتين «يونيورسيتاس» ميآيد؛ به معناي جامع يا جامع همه علوم. وي افزود: اگرچه در جوامع غربي هم هنوز مدارس ديني مستقل وجود دارند اما جريان قابل توجهي نيستند و نهادهاي اصلي همين دانشگاهها هستند كه در آنها علوم ديني و غير ديني هر دو تدريس ميشود.
او سپس به اين بحث پرداخت كه از نظر تاريخي چه روندي باعث به وجود آمدن «دو نهاد» در ايران شد. پاسخ طباطبايي در قالب وقايعنگاري تفسيري بود كه از نيمه دوم عهد صفوي آغاز ميشد.
وي در اين زمينه گفت: نيمه دوم صفويان تا شكست ايران در جنگهايي كه با روسيه داشت، را ميتوان، دوران ركود علم در ايران دانست. و گفت كه تنها نهاد علمي در ايران از دوره دوم صفويان ركود پيدا كرد و نسبت و پيوند خود را با تحولات تاريخي كشور از دست داد و اين وضعيت تا شكست ايران از روسيه ادامه داشت.
به اعتقاد طباطبايي پس از حمله مغول تا نيمه اول صفويان (آغاز قرن ۱۷ ميلادي) رفته رفته تعادلي ميان اجزاي فرهنگ و تمدن ايران ايجاد شده بود.
او از آن دوره به عنوان دوران شكوفايي نام برد. زيرا به عقيده وي، فيالمثل ميان حكمت متعاليه، معماري، شعر و موسيقي آن دوره ميتوان انسجامي يافت اما از نيمه دوم صفويان اين تعادل به هم خورد و بعد از سقوط آنها بيش از پيش وضع به وخامت گراييد.
طباطبايي ادامه داد: اوج اين وخامت در شكستهاي دوگانه ايران از روسيه، تحميل عهد نامه تركمان چاي و از دست دادن مناطق وسيعي از ايران بود اما چرا چنين عهده نامه اي به ما تحميل شد؟ چون ما در جايي قرار داشتيم كه «نظام جديدي» در تحولات ميان كشورها و در اين جنگ وارد شده بود كه ما با آنها بيگانه بوديم و نظام سنتي توليد علم ما به جايي رسيده بود كه ديگر پاسخگوي تحولات نبود.
وي افزود: چنين بود كه وقتي فرستاده ناپلئون، ژوبر، به ايران آمد عباس ميرزا در ملاقاتي كه با او داشت اين پرسش مهم را از او مطرح كرد كه «اي بيگانه بايد به من توضيحدهي كه چه چيز است كه پيوسته شما را بر ما پيروز ميكند؟»
به تعبير طباطبايي پرسش عباس ميرزا نشان ميدهد كه ايرانيان به وضعيت خود در جهان آگاهي پيدا كرده بودند. اين در حالي است كه ايرانيان تا پيش از آن، از شكست و پيروزي پرسش نميكردند و اين دو را به تقدير حواله ميدادند. وي ابراز عقيده كرد: فتحعلي شاه كار بيسابقهاي در سلطنت ايران پس از مغول انجام داد و آن اين بود كه در سال ۱۲۱۳ وليعهد خردسال خود را به همراه كسي كه بايد از او سرپرستي ميكرد و تربيت او را بر عهده ميگرفت، يعني ميرزا بزرگ قائم مقام، به تبريز فرستاد و اين سبب شد دارالسلطنه ديگري هم در آنجا ايجاد شود.
دكتر طباطبايي يادآور شد: تا پيش از اين وليعهد ايران در دربار بزرگ ميشد كه يكي از بزرگترين نمادهاي آن حرمسرا بود. فرزندان بي شمار شاه به دست زنان بي شمار او در حرمسرا بزرگ ميشدند. حرمسرايي كه خواجگان آن را اداره ميكردند. در موارد متعدد وليعهد تا زمان شاهي از حرمسرا بيرون نيامده بود.
وي افزود: تبريز به دلايل بازرگاني مركز بزرگ توزيع قدرت و ثروت در ايران هم بود و به نوعي «در جهان» حضور داشت. به اين ترتيب وليعهد قاجار بايد بزرگترين ولايت كشور را اداره ميكرد و ملك داري را در عمل ميآموخت. وليعهدي با چنين پيشينه اي بود كه توانست اين پرسش را مطرح كند.
پرسش عباس ميرزا به تعبير طباطبايي، در خلأ مطرح شد، خلأ سنتي كه زمينهاي براي طرح اين پرسش فراهم نميكرد. نطفه آگاهياي كه به دنبال شكست از روسيه در ذهن عباس ميرزا و برخي اعضاي دارالسلطنه بسته شد، براساس سنت ما امكان طرح نداشت. ” آنها اگر چه به لحاظ نظري پيشينه اي جز سنت نداشتند اما در عمل با زمينه اي روبه رو بودند كه سنت پاسخي براي آن نداشت. به همين دليل «در عمل» مجبور شدند از سنت قدمايي فاصله بگيرند تا كار همين عمل را به سامان برسانند“.
طباطبايي گفت كه از همين دارالسلطنه تبريز بود كه نخستين بار كساني را به غرب فرستادند و آنها كساني بودند كه نخستين بار انديشه تنظيمات و نظم را از اروپا اخذ كردند.
به گفته وي، نطفه فكر مشروطه همين جا بسته شد و انديشه قانون خواهي از همين نطفه زاده شد.
طباطبايي تصريح كرد: در واقع پاسخ اساسي به پرسش عباس ميرزا همان «يك كلمه» قانون بود. ايرانيان با ديدن تحولات غرب (كه البته بيشتر به فناوري و نظم آن توجه ميكردند) حال خود را به حيرت تعبير ميكردند. اگر سابقه عرفاني اين واژه را در نظر بگيريم، به اين مفهوم بود كه «ما توان اين را نداريم كه بفهميم چه اتفاقي افتاده است».
طباطبايي مثال حاج ملاهادي سبزواري را آورد كه با ديدن عكس گفته بود طبق حكمت ما انتقال عوارض ناممكن است، در حالي كه با عكس واقعي سروكار داشت اما با مبناي خود نميتوانست آن را بفهمد و تفسير كند.با اين همه به تعبير طباطبايي «توليد علم در حوزه نظر يك مسئله است و تحولات تاريخي چيز ديگري». ما براي فهم و طرح پرسش از وضعيت «شكست» بايد از بيرون سنت به آن نگاه ميكرديم اما سنت ديگر نسبتي با تحولات اجتماعي ما نداشت.
وي متذكر شد: ملكم و تقي زاده آن «حرف نسنجيده» را ميزدند كه بايد از سر تا پا غربي شد و معمولاً با تعابيري بسيار سخت مانند خيانت و... درباره آنها قضاوت ميشود اما با اين همه بايد به ياد داشت كه برخلاف نظر كساني مانند آل احمد ابتدا اين ملكم نبود كه به سنت پشت كرد، اين سنت بود كه به واقعيت پشت كرده بود و باعث شده بود امثال ملكم چنين بحثي را مطرح كنند.
سيدجواد طباطبايي تأكيد كرد: پس بحث «غرب زدگي» نيست. مفهوم غرب زدگي يكي از موانع اساسي فهم تاريخ دويست سال اخير ما بوده است و بخش مهمي از توليد روشنفكري ما حول اين مفهوم نه تنها روشن كننده نيست كه تاريكي آفرين است.
وي افزود: در نيمه دوم سلطنت ناصرالدين شاه اين شكاف بين سنت قدمايي و تحولات جديد به جايي رسيد كه اين دو ديگر قابل جمع نبودند. به اين ترتيب رفته رفته روشنفكران پيدا شدند. روشنفكران حاملان مسائل اهل نظر به مردم و نوعي واسطهاند. اما در غياب اهل نظري كه به مسائل اساسي بپردازد روشنفكران ايراني حامل فكر اهل نظر ميشدند، كه اهل نظر ما نبودند.
روشنفكران سعي ميكردند با آوردن فكر غربي مسائل ما را حل كنند اما طباطبايي اعتقاد دارد كه آنها به «مباني» اين فكر توجه نميكردند. وي توضيح زيادي درباره اين نداد كه اصولاً اين مباني چه هستند يا چه ميتوانند باشند و اصولاً مباني فكر كدام غربي كدامند.
به گفته طباطبايي، روشنفكران زبان مشتركي هم با اهل نظر سنتي نداشتند و در همين دوران بود كه بالاخره و بالاجبار نهادهاي آموزشياي براي اداره امور و توليد علم تأسيس شدند كه سرآغاز دانشگاههاي كنوني در ايران بود. اين نهادها كه سابقه تاسيسشان به 103 تا 104 سال پيش بر ميگردد، مدرسه علوم سياسي بودند (به اين دليل كه پيش از هر چيز حكمت عملي ما مخدوش شده بود و پاسخي از اهل نظر بر نميآمد و از طرف ديگر روابط دروني و جهاني هم تعطيل بردار نبود).
وي اضافه كرد: دومين نهاد مدرسه طب، به مسئله جمعيت و مسئله سلامت ميپرداخت كه در آن زمان، به وضع وخيمي دچار بود تا آنجا كه در بيماريهاي همه گير دوره ناصري فقط نيمي از جمعيت تهران مردند.
”همان طور كه شفاي ابن سينا ديگر پاسخگوي حكمت ما نبود، قانون او هم براي طب ما كارساز نبود.با پيروز شدن مشروطيت بحران به جايي رسيد كه ديگر نميتوانست ادامه پيدا كند. مجلس اول و قانون اساسي اول ايجاد شد. چيزي كه در مشروطه پيش آمد اين بود كه مجلس مشروطه قصد داشت بيش از هر چيز از نظر تاريخ ملي ما به نظام نامنسجم ايران آن زمان را كه از ۱۰۰ سال پيش آغاز شده بود راه حل و تعادل جديدي بخشد“.
طباطبايي دليل اهميت اين موضوع را تصويب قوانين در نظام مشروطه و پيدايش نوعي هماهنگي ميان روشنفكران و برخي اهل نظر سنتي دانست و گفت: حاصل اين امر، تبديل بخشي از سنت قدمايي به چيزي نو يعني فقه بود كه بخش قانوني سنت قدمايي شناخته ميشد و بعد از مشروطه كوشش كردند كه آن را به قوانين جديد تبديل كنند. ” آنها به اين نتيجه رسيدند كه بايد اساس فقه جعفري را به قوانين جديد تبديل كنند“.
دكتر طباطبايي تأكيد كرد: در مورد اين مسئله ارزيابيها متفاوت و اغلب تا جاي ممكن نقادانه است و خيليها آن را نقطه ضعف مشروطه ميدانند، اما به نظر من اين يك تحول انساني در دويست سال گذشته بوده است. چرا كه در جايي كه ميان سنت و تحولات جديد پيوند گسسته بود، مهم اين است كه با تبديل فقه به قانون، راه تحول در برابر آن باز شد. اين گذر از شرع به عرف مهم است.
وي نتيجه گرفت: در اين مقطع آنچه را كه ميشد از سنت قدمايي نجات داد، درواقع نجات داده شد. به عبارت ديگر، نقد به دليل ماهيت خاص اسلام به عنوان ديني كه مسأله قانون و شرع در كانون آن قرار دارد و بخش بزرگي از نظام فكري را تشكيل ميدهد، به دنياي جديد منتقل شد. اين امر بدان معني است كه بخش مهمي از اعتبار و سرمايه نظام كهن توليد علم به نظام جديد انتقال پيدا كرد و بر مبناي آن، نظام جديد دانشگاهي و نهادهايي مانند دادگستري تأسيس شد.
دكتر طباطبايي ادامه داد: وقتي اين سرمايه مهم از قديم به جديد انتقال پيدا كرد، ميتوان گفت سنت قدمايي براي هميشه تعطيل شد و تعارضي كه پس از آن در 100 سال گذشته بين نظام جديد و سنتي ايجاد شد، به دليل سخت جاني نظام سنتي در مقابل اين تحولات است.
”مفاهيمي مانند غربزدگي در واقع بيتوجهي به اين تحولات و ساقط شدن نهاد سنتي توليد علم در ايران از درجه اعتبار است. در چنين شرايطي، حوزه همچنان نقد را بازتوليد ميكرد، در حاليكه دانشگاه علم حقوق را بسط ميداد. يكي مناسبات جامعه را هدايت ميكرد و ديگري تنها حاشيه مينوشت“.
طباطبايي در پايان تأكيد كرد كه در شرايط فعلي راه تحول ما، نقد نظريات گذشته است، نه بازگشت به آنها. وي مسأله اساسي را فهم آن چيزي شمرد كه در تاريخ توليد علم در ايران گذشته است و همچنين بيرون آمدن از پارادايمهاي جريان روشنفكري ايران براي فهم منطق، تحول و تنشي كه در تاريخ علم اين كشور اتفاق افتاده است.
: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000731.php