چاپ اين صفحه
مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۲۶ آذر ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر

عجب عجوزه ای هستم (داستان کوتاه) /  مریم آقازاده
موضوع :داستان کوتاه

زن ته اتوبوس، کنار پنجره نشسته بود. آشفته نبود اما، آشفته به نظر می رسید. پالتوی مشکی به تن داشت و روسری سبز. با صدای بلند حرف می زد و می خندید.
ـ من از پول خرد خوشم نمیاد. توی کیفم سنگینی می کنه. همیشه پول خردهام رو بلیط می خرم یا می اندازم صندوق صدقات . . . نه، بلیط نمی خرم. بلیط نمی دم آخه. . . همیشه همینطوری سوار می شم. . . هیچکی هم ازم بلیط نمی خواد. . . بلیط نمی دم هیچوقت.
تق. آدامسش را که ترکاند صدا توی اتوبوس پیچید. سرها همه به آنطرف چرخید. حتی زنها هم با علاقه نگاه می کردند.
ـ یه کلانتری هست. همیشه زنگ می زنم اونجا حرف بزنم. بهم می گن تو عجب عجوزه ای هستی. . . عجب عجوزه ای هستی. . . عجوزه 
به قهقهه خندید: عجب عجوزه ای هستم.
از فرط خنده اشک توی چشمانش جمع شده بود: عجب عجوزه ای هستم . . .




: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000525.php