1. قدرت
هربرت ماركوزه بعد از مرگ همسر اولش، در مارس 1951 براي دوستان نزديكش(هوركهايمر و پولوك) نوشت كه؛
« اين ايده كه مرگ، به زندگي تعلق دارد، نادرست است و ما بايد اين سخن هوركهايمر را جدي بگيرم كه گفت انسان تنها وقتي حقيقتا ميتواند آزاد و خشنود باشد كه مرگ را از ميان بردارد»
آري آدمي وقتي حقيقتا خشنود و آزاد خواهد بود كه مرگ از زندگي بشر رخت بربندد اما كيست كه نداند چنين آرزوئي در خوش بينانه ترين نظر آرزوئي برنيامدني و دوردست است. مرگ زندگي ما را احاطه كردهاست و ما آزادي و خشنودي خود را با در نظر گرفتن امكان مرگ تعريف ميكنيم. اين برداشت واقعگرايانه ما را نه تنها به مغاك نااميدي در نميافكند بلكه ما را براي مبارزه و نبرد آمادهتر مي سازد. ميدانيم كه ميتوانيم حدود زندگي خود را كمي فراختر سازيم و ياد بگيرم كه با وجود مرگ چگونه خشنود بودن و اميدوار زيستن را تجربه كنيم.
اگر مفهوم مرگ را در اين نامه ماركوزه با مفهوم قدرت عوض كنيم. نتيجه اين خواهد بود كه به زبان ماركوزه بگوئيم كه تنها هنگامي آدمي به حقيقت آزاد و خشنود خواهد بود كه قدرت از زندگي بشر رخت بربندد. اما برخلاف ماركوزه بايد گفت قدرت همانند مرگ به زندگي تعلق دارد و ما را گريزي نيست كه حدود آزادي و خشنودي خود را با درنظر گرفتن سيطره و حدود قدرت تعريف كنيم. البته به اين معنا هم نيست كه قدرت قابل كنترل، تضعيف و تحديد نيست. نه تنها از عدم امكان رهائي بخشي واقعي به «نهيليسم منفعل» دچار نميشويم بلكه فعالانه چنين عدم امكاني را باور ميكنيم و به مبارزه خود براي گسترش حيطة آزادي ادامه ميدهيم.
آري قدرت از مهمترين عنصر زندگي روزمره است، از اين رو مسئله جدي جنبشهاي اجتماعي است كه بهگونهاي بر بهزيستي و رهايي بشر از سلطههائي گاها خودساخته تاكيد ميكنند. امروزه جنبش دانشجوئي در ايران نيز بايد درباب مسئله قدرت تامل بيشتري كند و از اين طريق استراتژيهاي جديدي براي خود اتخاذ كند.
پرسشهاي محوري مهمي حول پروژة تامل درباب قدرت شكل گرفته است:
1. قدرت چيست؟
2. آيا قدرت زوال پذير و محو شدني است. به اين معنا كه ميتوان جامعهاي عاري از قدرت داشت؟
3. قدرت كجا استقرار مييابد؟
4. مقاومت چگونه ممكن است؟
همانطور كه ميدانيم قدرت پديدهاي پيچيده است كه هم در اشكالي آشكار و هم مزورانه ظهور ميكند. اشكال مزورانه و فريبكارانه قدرت را ماركس، آنجا كه وي از افيونسازي و فريب جامعه سخن گفته بود بهخوبي دريافته بود. افيون سازي جامعه سهل ترين مسيري است كه قدرت ميتواند از آن طريق اراده خود را بر مردم به آرامي تحميل كند. ماركس در ايدئولوژي آلماني بيان كرده بود كه ابزار افيون سازي و فريب مردم چيزي نيست جز ايدئولوژي. بدين ترتيب برنامههاي تحقيقاتي جريانات چپ تا مدتها حول مفهوم ايدئولوژي شكل گرفته بود.
گرامشي به زيركي مفهوم ايدئولوژي را به مفهومي فربهتر بهنام «هژموني» ارتقا داد، بهگونهاي كه هژموني ايدئولوژي را دربر ميگيرد اما قابل تقليل به آن نيست. هژموني مفهومي است كه ميتواند از سرشت پيچيده و مزورانه قدرت پرده بردارد. هژموني هم سركوب است هم وابسته به پذيرش تسليم از سوي سركوب شدگان. از اين رو قدرت نه تنها توان آفرينش هژموني را دارد بلكه ميتواند براي خواست و عملكرد خود بر رضايت مردم تكيه كند. حاملان اين رضايت ارزشها، هنجارها و ساختارهاي اعتقادياي هستند كه در زندگي روزمره منتشر شدهاند و ناآگاهانه به نظم امور مشروعيت ميدهند.
پيچيدگيهاي قدرت در سنتهاي پساساختارگرايانه چون فوكو ، نيز برملاشد. فوكو تاكيد كرد كه به جاي سخن از چيستي قدرت بهتر است بپرسيم كه «قدرت به چه وسيله اعمال ميشود؟» قدرت هنگاميكه در قالب عمل درآيد قابل مطالعه ميشود. بايد توجه داشته باشيم كه اعمال قدرت به خودي خود خشونت نيست و ضرورتا هم به معناي رضايتي نيست كه مستدام بماند. « قدرت ساختار كلي اعمالي است كه بر روي اعمال ديگر اثر ميگذارد، قدرت برميانگيزاند،ترغيب ميكند،اغوا ميكند، تسهيل ميكند يا دشوار ميسازد و نهايتا محدوديت ايجاد ميكند.»(فوكو،1376).
بنابراين وي، به جاي اينكه به تحليل دستگاه قدرت موجود (درشكل نهادي، قانوني و سركوبگرش) بپردازد مكانيسم هاي خردي را تحليل ميكند كه اين نهادها را تقويت ميكنند و به طور پنهاني عملكرد قدرت را سازمان ميدهند. رويههاي تكنيكي خردي كه با هدف انضباط تعميميافتهتري به بازتوليد فضاهاي گفتماني ميپردازند فوكو بين قدرت و روابط استراتژي ارتباط برقرار ميكند. از نظر او استراتژي قدرت مجموعهاي از وسايل و ابزارهايي است كه به منظور اجراي مؤثر قدرت و يا حفظ آن بهكار برده ميشود. او همچنين از استراتژي مناسب روابط قدرت به معناي وجوه انجام عمل بر روي اعمال ممكن يعني اعمال ديگران سخن ميگويد. سازوكارهايي كه در روابط قدرت بكار برده ميشوند را ميتوان استراتژي تعبير كرد(فوكو، 1376 : 364). فوكو قدرت را به معناي شيوة انجام عمل بر روي اعمال ديگران تعريف ميكند. با اين حال بايد دانست كه اين قدرت وقتي اعمال ميشود كه چيزي به نام آزادي نيز وجود داشته باشد. بين قدرت و آزادي بازي پيچيدهاي وجود دارد. به گونهاي كه«آزادي ممكن است به عنوان عين شرط اِعمال قدرت ظاهر شود»(همان : 360). از نظر فوكو مقاومت و اعمال قدرت رابطة نزديكي با يكديگر دارند. از طريق مقاومت است كه اعمال قدرت خود را نشان ميدهد و هيچ اعمال قدرتي هم نيست كه مقاومتي درپي نداشته باشد. مقاومت نيز چيزي جز كارشكني در سازمان دادن و فهم شيوه عملكرد آن نيست.
آنچه از تامل درباب قدرت پي ميبريم اين است كه قدرت را صرفا نبايد در درون نهاد شناخته شدهاي چون دولت جستجو و نقد كرد بلكه آن را بايد در چيزي غير از خود (جامعه) يافت. اين چيزي است كه بايد مورد توجه و اهتمام جنبشهاي اجتماعي در ايران باشد.
همانطور كه در ابتدا گفتم، قدرت همانند مرگ بخش جدائي ناپذيري از زندگي آدمي است. هرجا منفعت ممكن ميشود قدرت نيز ممكن ميشود و جامعه بدون قدرت معنا ندارد. معناي اين سخن آن است كه سياست بخشي از زندگي است و جنبش دانشجوئي در هيچ شكلي نميتواند به سياست بيتوجه باشد. توجه به زندگي روزمره كه اين روزها باب شده نه به معناي غير سياسي شدن بلكه به معناي «عميقا سياسي شدن» است. منظور من از اصطلاح «عميقا سياسي شدن» توجه به سياست راديكال درون متن زندگي روزمره و در عين حال پذيرش محدوديتهاي آدمي براي رهائي بخشي است. سياست راديكال زندگي روزمره نيز به معناي نقد بنيادين خود زندگي است و نه صرفا نقد دولت. همت منتقدان سياسي مصروف نقد سازمان و ساختار دولت شدهاست غافل از اينكه جنبشها نه معطوف به دولت بلكه معطوف به جامعه جهت گيري شدهاند. بنابراين، نقد كژتابيهاي نهفته در متن زندگي مهمترين هدف جنبش دانشجوئي بايد باشد. ميدانيم كه اين توجه و تاكيد بر نقد جامعه به معناي افتادن به دام محافظه كاري و غفلت از نقد دولت نيست. نقد جامعه همانا نقد قدرت ونقد سازوكارهائي است كه قدرت از آن طريق در جامعه اعمال ميشود و همينطور نقد سوژهائي است كه اعمال قدرت را تحمل ميكنند و چه بسا زحمت قدرت را رحمت فرض ميكنند.
زماني كه زحمت سراسر رحمت فرض شود ما با جامعه اي بدون مخالف مواجه خواهيم بود. ماركوزه شايد اولين كسي بود در مقدمه كتاب انسان تك بعدي از واژه جامعه بدون مخالف براي توضيح جامعه غربي دهه 60 استفاده كرد و آنچه كه جنبش دانشجوئي دهه 60 آن را واژگون ساخت نه دولت بلكه جامعة منفعل بود. اعتراض دانشجوئي و متلاطم ساختن زندگي روزمره در واقع به معناي به چالش كشاندن منطق چنين جامعهاي بود. بايد بگويم كه سياست زدائي از جنبش دانشجوئي با تثبيت ارادة جامعه بدون مخالف هماهنگ است. قدرت همواره سوداي چنين جامعهاي را در سر مي پروراند؛ جامعهاي كه ذائقهها و بارقههاي فكري تابع منطق همگن سازي اراده قدرت قرار گيرد.
قبل از انتخابات اخير كه يوسف اباذري نقد خود را به سمت جامعه معطوف كرد و از خطر كودك شد جامعه و ضرورت شركت در انتخابات سخن گفت، جماعتي برآشفتند كه وي محافظه كار است و نظريه انتقادي چگونه ميتواند به جاي نقد به دولت به مردم نشانه رود. اتفاقا بايد گفت كه نقد راديكال نقدي اجتماعي است. اگرچه نقد نميتواند سياسي نباشد اما همان طور كه ماركس در مقاله نقادي اخلاقي و اخلاق نقادانه تاكيد كرد« نقادي فقط رد كردن و نپذيرفتن نيست بل كنشي است كه بايد در قلمرو تاريخ جاي گيرد و به كنش فعال انساني بدل شود... نقد فقط متوجه مسائل سياسي نيست و نبايد نقادي را فقط منشي سياسي دانست. نقد بايد نابرابري ها را هدف گيرد، و منش اجتماعي بيابد يعني بهصورت نقادي يا فعل آگاهانة اجتماعي درآيد» ( ماركس : 321و 317 به نقل از احمدي،1383: 164).سوية نقد جنبشهاي اجتماعي نيز اساسا چيزي بيش از نقد عملكرد دولتهاست و كليت جامعه را دربر ميگيرد.
2
. سياسي شدن مجدد
علاوه بر تامل در باب مفهوم قدرت، ضرورت دارد مفهوم امر سياسي نيز مورد بازخواني قرار گيرد. براي اين منظور بايد از سياست به معناي متعارف آن فاصله گرفت. سياست در معناي متعارف آن قلمرو مشخص دارد، ناظر به قدرت متمركز است، قلمرو فعاليت احزاب است ومعطوف به دولت است. جنبش دانشجوئي نبايد خود را چندان درگير اين معنا از كنش سياسي كند. هنگاميكه جنبش دانشجوئي بخشي از قلمروئي شد كه به دنبال كسب يا حفظ قدرت است و در معناي كلي از طريق قلمرو رسمي و دولتي به تغيير ميانديشد اشكالي شبه حزبي پيدا ميكند و نميتوان بدان لفظ جنبش را اطلاق كرد . همانطور كه قبلا تاكيد كردم؛ در حاليكه حزب به دنبال تصرف قدرت است، جنبش دانشجوئي به دفاع از جامعه و عرصه عمومي ميانديشد. اين مطلب مهمي است، صرفنظر از اينكه چه دولتي قدرت را در دست داشه باشد(اصلاح طلب يا اصولگرا) اهداف جنبش تغييري نخواهد كرد. البته، اين نكته به معناي عدم همكاري با احزاب و گروههاي سياسي نيست بلكه تاكيد بر مراقبت از خطر مستعمره شدن توسط هر قدرت سياسي است( چه حاكم و چه اپوزيسيون) و تاكيد مجدد بر حيطههاي متفاوت فعاليتها آنهاست.
خروج جنبش دانشجوئي از برخي فعاليتهاي شبه حزبي به معناي سياست زدائي از جنبش نخواهد بود بلكه واسازي از معناي متعارف امر سياسي به معناي گسترش حيطه امر سياسي و توجه بيشتر به سياست در زندگي روزمره يا زيست جهان است. سياست در زيست جهان از توانها و قابليتهاي خود برخوردار است كه متفاوت از سازوكارهاي موجود در قلمرو نهاد دولت عمل ميكند. جنبشهاي اجتماعي و از جمله جنبش دانشجوئي به جاي «دولت» با مفهوم«فرهنگ» درون متن زندگي و جامعه سروكار دارد.
فرهنگ همان طور كه استوارت هال و جان فيسك گفتهاند در تماميت خود امري سياسي است. عرصة فرهنگ، عرصة اعمال قدرت به شكل مشروع است، در مقابل فرهنگ نيز به كردارهاي قدرتمندان مشروعيت ميدهد. در عين حال، عرصه فرهنگ و زندگي روزمره جولانگاه تقابل ميان دو نيروي متضاد است؛ تلاش قدرت براي سيطره از يكسو و مقاومت مردم براي دفاع از خودشان از سوي ديگر. اما اعتراض و مقاومت همواره به معناي نبرد در پشت احزاب و گروههاي رسمي نيست اين نبرد اشكال متفاوتي پيدا ميكند.
فرهنگ همچنين واجد خصوصياتي ايدئولوژيك است. ايدئولوژي در اين تلقي مجموعهاي ايستا از عقايد نيست بلكه روندي است كه مستمرا در عمل بازتوليد مي شود. جامعه ممكن است درگير فرهنگي تماما ايدئولوژيكي باشد. ايدئولوژي به همان معنائي كه استوارت هال مد نظر داشت: چارچوب ذهني كلي(زبان، مفاهيم، مقولات و نظامهاي بازنمائي) كه مردم از آنها براي معناسازي و فهم شيوههاي عمل در جامعه استفاده ميكنند. ايدئولوژي در واقع توجيه كنندة شيوههاي عمل در جامعه است.
به زبان آلتوسر بهتر است بگوئيم كه جنبشهاي اجتماعي نبايد از دستگاههاي ايدئولوژيك دولت غفلت كنند. آلتوسر بين دستگاههاي سركوبگر همانند پليس، قانون و چيزهائي از اين قبيل با دستگاههاي ايدئولوژيك همانند مدرسه، خانواده، تلويزيون و زبان تفاوت ميگذاشت. چيزي كه جنبش دانشجوئي تا اين زمان نسبت به آن بي توجه بوده دستگاههاي ايدئولوژيكي است كه خطرناكتر از دستگاههاي سركوبگر و به شكل پنهان و نامرئي جامعه مدني را تصرف ميكنند و شيوههاي فكر كردن و تصميمگيري مردم را كنترل ميكنند. نقش دستگاههاي ايدئولوژيك، طبيعي جلوه دادن هنجارهائي است كه از طريق آن منافع گروههاي فرادست و مسلط در جامعه مشروع جلوه داده ميشود و به هرشكل تضمين ميشود. بنابراين كاري كه قدرت در جامعه مدني ميكند و ويراني و عمق اين استعمار به مراتب بيشتر از نقش عريان دولت در عرصه سياسي است. همانطور كه در انتخابات اخير ديدم مسئله صرفا اين نبود كه فضاي سياسي بسته است و اجازه ورود به گروههاي مخالف را نميدهد مسئله اين بود كه مردم به طور ظاهرا طبيعي به گونهاي پرورش يافتهاند كه به افراد خاصي اقبال مييابند و منافع آنها را منافع خود ميدانند. جنبش دانشجوئي بايد جلوي سازوكار طبيعي سازي امور غيرطبيعي را بگيرد، سازوكاري كه به واسطه همين دستگاههاي ايدئولوژيكي انجام ميشود. به اين معنا جنبش دانشجوئي در شكلي جديد به قلمرو سياسي بازميگردد و حوزه كاري خود را به نحوي غير از احزاب تعريف ميكند، حوزهاي كه به سمت جامعه جهت گيري شدهاست و نه ضرورتا دولت.
همان طور كه گفته شد، هدف اصلي جنبش دانشجوئي نه تصرف قدرت بلكه نقد قدرت است. توجه داشته باشيم كه براي نقد قدرت لزوما نيازمند گوش قدرت براي شنيدن نيستيم بلكه به شنوائي مردم در زندگي روزمره نياز داريم. زماني مردم قدرت شنيدن مييابند كه دستگاه ايدئولوژيكي به هرنحوي ولو به طور موقت مختل شود يا از كار افتد. قدرت از طريق ايدئولوژي به بيان آلتوسري مردم را صدا ميزند و فراميخواند. گاهي صداي قدرت آنقدر نيرومند است كه صداي ديگري شنيده نميشود. بنابراين بايد تاكيد كنم سلطه در زندگي روزمره از طريق همين اعمال قدرت ايدئولوژيك محقق ميشود. قدرت براي اينكه موقعيت ايدئولوژيك خود را در سرزمين استعمارشده از دست ندهد به بازتوليد دائمي نياز دارد. همين بازتوليد دائمي است كه بدون نياز به سركوب آشكار به شكل نامرئي كار سركوب را انجام ميدهد.
3.جدال در جامعه
اگر عرصه نظام سياسي را از عرصه جامعه جدا كنيم ميبينيم كه دو منازعه بهطور همزمان جريان دارد. منازعه اول در ميان پهنه سياسي است. در اينجا نبرد بين گروههاي حاكم و گروههاي سياسي خواهان دستيابي به حكومت است. قلمرو دوم جامعه است كه درون آن جنگ ميان قدرت و زندگي جاري ، ميان فرادستان و فرودستان عرصه جامعه، ميان خلاقيتها و نوآوريهاي زندگي با اشكال متصلب حيات برقرار است. براي يك جنبش اجتماعي، منازعه حقيقي نه در عرصه دولت و سياست بلكه در عرصه جامعه جاري است. جنبش دانشجوئي نيز بايد به جاي شركت در جبهه قدرتمندان و قدرت خواهان سياسي به جبهه فرودستان اجتماعي بپيوندد. نبرد در اينجا معطوف به ايدئولوژي يا گفتمان مسلط است. هدف ايدئولوژي مشروع سازي و طبيعي سازي است، و هدف جنبش اجتماعي مشروعيت زدائي و برملا كردن اسطورههاي قدرت در جامعه است.
درك تفاوت دو گونه منازعه و جايگيري جديد جنبش دانشجوئي در آن از تلقي جديدي بر ميخيزد كه يك جنبش از فرهنگ بدست ميآورد. اگر شعار اين باشد كه جنبش دانشجوئي بايد به فرهنگ توجه كند و از تصرف قدرت دست بكشد معنايش انجام كار فرهنگي متعارف و فعاليتهاي صنفي جاري نيست بلكه معناي دقيق آن بازسياسي شدن در شكلي جديد و پيدا كردن «حساسيتهاي جديد» است.
فرهنگ در اينجا نه بار زيبائي شناسانه و نه بار انسانگرايانه دارد بلكه تماما سياسي است و منظور از سياسي بودن فرهنگ اين است كه نميتواند فارغ از ايدئولوژيي باشد كه آن را تسخير كرده است يا درصدد تسخير آن است. در عين حال فرهنگ را بايد همزمان، عرصه موافقت و تسليم و عرصه منازعه و مقاوت درك كرد.
توجه به فرهنگ و واسازي مفهوم امر سياسي تماما به اين معناست كه جنبش دانشجوئي بايد نگاه خود را از جدال در قلمرو نهاد سياست برگيرد و به جدالهاي موجود در جامعه توجه بيشتري بكند. جدال واقعي در جامعه جاري است. اگر به بيانيهها و موضعگيريهاي جنبش دانشجوئي در دهههاي اخير نگاه كنيم ميبينيم كه دغدغهاي متفاوت با احزاب ندارد. جنبش دانشجوئي كانون منازعه خود را مسائل روز سياسي قرار دادهاست در حاليكه از مناقشات، مسائل و شكافهاي اجتماعي، نابرابريها جنسيتي، قوميتي و طبقاتي موجود در جامعه غفلت كردهاست. جنبش دانشجوئي بايد نگران گسترش شكافهاي اجتماعي باشد و گفتمان خود را حول مسئله نابرابري شكل دهد. حيطه و گستره نابرابري را هم بايد وسيعتر در نظر بگيرد، و مراقب تقليل نابرابريهاي اجتماعي به نابرابريهاي سياسي باشد. از سوي ديگر بايد ايدئولوژي سلطه بخشي كه چنين شكافهائي را بديهي و طبيعي جلوه ميدهد و سعي در پوشاندن خطوط نابرابري دارد، مورد نقد قرار دهد. جنبش دانشجوئي بايد نسبت به معناسازيهاي دروغين در بستر فرهنگي هشيار باشد. مفروضه اصلي جريان جديد جنبش دانشجوئي بايد اين باشد كه فرهنگ و زندگي روزمره صرفا عرصه تسليم وقدرت نمائي اقويا نيست بلكه در دل همين فرهنگ است كه معاني مسلط به چالش كشيده ميشوند، چالشي كه دانشجويان يكي از نيرومندترين عناصر تعيين كننده آن هستند.
4.نتيجه
گرامشي در نامهاي كه در زندان به تاتيانا شوكت در نوامبر 1929 نوشت بر تفاوت زندان با زندگي روزمره تاكيد كرد و در عين حال به نحو مبهمي بر امكانهاي آزادي در زندان سخن گفت: « كل جريان علت و معلول در زندان با عليت در زندگي روزمره از اساس متفاوت است، زيرا تمام كنشها، احساسها، و واكنشها يك عنصر اساسي را كم دارند: آزادي زندگي معمولي. صرف نظر از اينكه اين آزادي تا چه اندازه نسبي است. با توجه به اين اوضاع آيا نبايد من آن كسي باشم كه تصميم ميگيرد چه چيزي را بايد و چه چيزي را نبايد انجام داد، آيا نبايد تنها من اين تصميم را بگيرم، چرا كه منم كه در زندانم، منم كه از آزادي محرومم، منم كه ابتكار هر عملي را كه زندگي روزمره را به مخاطره مياندازد تحمل ميكنم؟»(به نقل از هالوب،1374 : 236). چند دهه بعد ميشل فوكو جامعه را با زندان مقايسه كرد، مسئله از نظر فوكو اين بود كه قدرت صرفا در زندان آزادي ما را محدود نميكند بلكه كليت جامعه مدرن آزادي ما را محدود كردهاست چراكه قدرت در متن جامعه و درون آن منتشر است. چنين تلقي از قدرت ، حيطه جدال و منازعه را گسترش ميدهد و چشم اندازهاي جديدي به روي ما ميگشايد. يكي از اين چشماندازها توجه بيشتر به جامعه و اولويت توجه جامعه در برابر دولت است. در اينجا بار ديگر بر مطالبي كه در متن مقاله آمدهاست تاكيد ميكنم.
الف. تلقي از قدرت نبايد به نهاد سياست و سازوكارهاي اجرائي دولت محدود گردد بلكه جنبش دانشجوئي بايد حساسيتهاي خود را در ردپاهاي قدرت درون جامعه قرار دهد. اولا قدرت بخش جدائي ناپذير زندگي است. دوما، سازوكارهاي پنهان قدرت از اهميت مضاعف برخوردار است، ثانيا نقد قدرت ضرورتا نقد دستگاه مشخصي نيست و حتي ميتواند نقد جامعهباشد.
ب. توجه به جامعه به جاي تاكيد وافر به دولت. براي جنبش دانشجوئي دفاع از جامعه دربرابر عرصه سازمانهاي سياسي و احزاب اهميت دارد در عين حال نقد جامعه در برابر افيوني شدن بايد مورد توجه قرار گيرد.
ج. جنبش دانشجوئي از امر سياسي متعارف بايد فاصله گيرد و اين مفهوم را مورد تجديد نظر قرار دهد و به سياست زندگي روزمره توجه بيشتري نشان دهد، فرايندي كهميتوان بدان بازسياسي شدن جنبش دانشجوئي نام نهاد.
د. سياستهاي جديد جنبش دانشجوئي بايد ناظر به شكافهاي اجتماعي، نابرابريها و بيعدالتيهاي موجود در جامعه باشد و مناقشات خود را پيرامون مسئله عدالت و آزادي تواما شكل دهد.