چاپ اين صفحه
مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۵ آذر ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر

اون بطری آب رو می دی من؟ (داستان کوتاه) /  میریام . د
موضوع :داستان کوتاه
از تاکسی پیاده شدم. وقتی از صبح در حال دویدن باشی ـ شرکت و دانشگاه و . . . ـ  دورنمای متر کردن انقلاب به دنبال کتابی که اصلا نمی دانی وجود خارجی دارد یا نه چندان جالب و روشن به نظر نمی رسد. نگاهی به فوج مردم که با شتاب از کنار هم رد می شدند، به هم تنه می زندند و چشمانشان ویترین مغازه ها را  می جست پاهایم را سست کرد.
احساس غریبی که همیشه اینجا بهم دست می داد، میان این همه که اینطور با چشمان باز بسته از کنار هم رد می شدند احساس غربت بهم دست می داد .
بطری آبی خریدم و پاهایم را دنبال خودم کشیدم. اما حتی نگاه به آن همه پله های سرد پل عابر باعث شد پاهایم درد بگیرند. سرم را پایین انداختم و پا روی اولین پله گذاشتم.
ـ خانوم. خانوم یه دونه فال بخر . . .
چرا این موجودات همیشه وقتی که حوصله نداری پیدایشان می شود؟ رویم را برگرداندم و دسته کیفم را چنگ زدم.
ـ بخر دیگه
ـ بچه برو. نمی خوام.
ـ نمی خری؟
ـ نه!
ـ اون بطری آب رو می دی من؟
نگاهش کردم. نگاه تحقیرآمیزش خیلی سرد بود، سردتر از پله ها. بطری آب به طرفش دراز کردم. . .



: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000463.php