چاپ اين صفحه
مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۵ آذر ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر

مطالعات فرهنگي، سه نگاه /  دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر محمد سعید ذکایی، دکتر ناصر فکوهی
موضوع :انسان شناسی

دکتر کاظم معتمدنژاد، استاد ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي:
مطالعات فرهنگی به معنای دقیق کلمه، مطالعاتی است که محتوای آن ارتباطات است

دکتر محمد سعید ذکایی، مدير گروه مطالعات فرهنگي دانشگاه علامه طباطبايي:
توجه به سازه هاي اجتماعی و فرهنگی به عنوان وجه ممیزه جوانی و فرهنگ جوانی دستاورد مکتب مطالعات فرهنگي است

دکتر ناصر فکوهی، مدیرگروه انسان شناسی دانشگاه تهران:
مکتب مطالعات فرهنگی هیچگاه تکلیف خود را با موضوع روش شناسی روشن نکرده است

بخش هايي از نشست تخصصی مطالعات فرهنگی
که به مناسبت هفته پژوهش
در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبايي


دکتر کاظم معتمدنژاد، استاد ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي:

مطالعات فرهنگی به معنای دقیق کلمه، مطالعاتی است که محتوای آن ارتباطات است

مطالعات فرهنگی یعنی مطالعه ارتباطات. مطالعات فرهنگی به معنای دقیق کلمه، مطالعاتی است که محتوای آن ارتباطات است.
من در سال 1976 در کنفرانس انجمن بین المللی تحقیق در ارتباطات جمعی در انگلستان شرکت داشتم. آنجا برای نخستین بار با آقای استیوارت هال ملاقات کردم. در کنار آقای هربرت شیلر آمریکایی بودم که کتاب جدیدشان را با عنوان «ارتباطات و سلطه فرهنگی» منتشر کرده و با خود آورده بودند. آقای دکتر مولانا هم بودند. آقای هال از من دعوت کردند که بعد از کنفرانس به دانشگاه بیرمنگام سری بزنم و خدمت ایشان برسم. بعد از کنفرانس به آن دانشگاه رفتم و با ایشان صحبت کردم. از آن تاریخ به بعد توجه من به موضوع مطالعات فرهنگی جلب شد. به همین جهت در کارهای مطالعاتی و تحقیقاتی ودر دروس خودم و به ویژه در سال‌های اخیر همیشه به مبحث مطالعات فرهنگی پرداخته‌ام.
بر پایه آن آشنایی و مطالعاتم و با توجه به آنچه استنباط کرده‌ام، مکتب مطالعات فرهنگی را یکی از شاخه های مطالعات انتقادی در ارتباطات می‌دانم.
سرچشمه مطالعات انتقادی را می‌توان در ادبیات مارکسیسم ارتودوکس جست و جو کرد. ابتدا در آثار مارکس، انگلس، لنین و سپس در مباحث و رویکردهای نوتر آنتونیو گرامشی.
مکتب دوم در مطالعات انتقادی، مکتب فرانکفورت است. زمانی که مکتب مطالعات فرهنگی در بیرمنگام تأسیس شد هنوز آثار مکتب فرانکفورت جمع آوری و به انگلیسی ترجمه و معرفی نشده بود. به همین دلیل با آنکه مکتب فرانکفورت از لحاظ تاریخی مقدم بر مکتب مطالعات فرهنگی است، ولی دیرتر شناخته شد.
مکتب دیگر، مکتب ساختارگرایی فرانسوی است، که کسانی همچون آلتوسر نظریه پرداز آن بودند.
آخرین مکتب هم مکتب مطالعات انتقادی اقتصاد سیاسی ارتباطات است که از جمله چهره‌های شاخص آن هربرت شیلر است .
ما در سال‌های اخیر وقتی به مبحث مطالعات انتقادی در ارتباطات می‌پرداختیم، همه این مباحث و مکاتب را در کنار هم بررسی می‌کردیم و مطالعات فرهنگی را یکی از شاخه های مهم این مطالعات می‌دانیم. می‌خواهم خدمت دوستان عرض کنم که ما تاکنون توجه خاصی به این رشته داشته‌‌ایم.
اما در ایران مفهوم مطالعات فرهنگی مبهم باقی مانده است. اگر به عناوین برخی نهادها توجه کنیم، مانند پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، در می‌یابیم که معنای عامی را برای مفهوم مطالعات فرهنگی در نظر گرفته‌اند و آن را تنها معطوف به مطالعه در حوزه ارتباطات جمعی نمی‌دانند.
در هرصورت مکتب مطالعات فرهنگی انگلستان در شرایط خاص تاریخی به وجود آمد که باید به آن اوضاع توجه داشت. تأسیس این مکتب بعد از جنگ جهانی دوم بود؛ در انگلستان دولت کارگری روی کار آمده بود و قصد داشت اصلاحاتی انجام دهد. به همین خاطر نخستین اقدامی که بعد از جنگ جهانی دوم انجام داد، تشکیل کمیسسیون تحقیق مربوط به مطبوعات بود. قرار بود حزب کارگر با انحصارهای مطبوعاتی مقابله کند. سپس نیاز به تحقیق در باره مطبوعات مطرح شد تا بر پایه آن دولت بتواند قانونگذاری کند و برای اصلاح وضع، بخصوص مقابله با انحصارهای مطبوعاتی و تمرکز اقتصادی مطبوعات، راه حلی پیدا شود. این مطالعات از سال 1947 تا 1949 ادامه داشت. البته در عمل، به علت مخالفت‌های زیادی که صورت گرفت، گزارش خوبی تهیه نشد. امکان مقابله با تراست‌ها و انحصارهای مطبوعاتی اندک بود و جمعی که مطالعات را انجام می‌دادند ناچار بود جانب احتیاط را بگیرد. در نهایت شورای مطبوعات تشکیل شد. این شورا، به تقلید از کشورهای اسکاندیناوی از نمایندگان روزنامه نگاران، صاحبان و مدیران مطبوعات و نمایندگان جامعه مدنی تشکیل شد و از سال 1953 شروع به کار کرد. فعالیت این شورا تا اواسط دهه 1990 با همین نام ادامه داشت تا اینکه به کمیسیون شکایت‌های مطبوعاتی تغییر نام داد. آغاز فعالیت مکتب مطالعات فرهنگی در چنان اوضاع واحوالی بود. گرچه تعدادی از کسانی که مکتب مطالعات فرهنگی را پی‌ریزی و رهبری کردند از دانشگاه‌های معروفی مثل آکسفورد و کمبریج فارغ التحصیل شده بودند، اما به دلیل افکار چپ و نئومارکسیستی خود به دانشگاه‌ها راه داده نشدند. آن‌ها کوشیدند فرهنگ را از منظری متفاوت و غیرمرسوم مطالعه کنند. در این میان چهار نفر شاخص بودند: استوارت هال، ریمون ویلیامز، ادوارد تامسون و ریچارد بوگارت.
این چهار نفر بنیانگذاران مکتب مطالعات فرهنگی هستند که هرکدام مطالعات ارتباطی خاصی نیز دارند. برای مثال آقای بوگارت کتاب معروفی با عنوان «بررسی درباره چگونگی تاثیر نشریات و سرگرمی‌ها در جامعه انگلستان». هدف مطالعات آن‌ها پی بردن به تأثیر وسایل ارتباط جمعی بر فرهنگ مردم بویژه کارگران بود. قصد آن‌ها دقت در سلطه فرهنگی غیرمستقیم مؤسسات مطبوعاتی و انتشاراتی در جامعه انگلستان بود. باز یادآوری می‌کنم که این چهار نفر رادیکال بودند، اندیشه های سوسیالیستی داشتند و با تجربه شوروی هم مخالف بودند.
در سال 1964 مرکز مطالعات فرهنگی در دانشگاه بیرمنگام تأسیس شد که ابتدا آقای بوگارت رئیس آن بود. بعد از مدتی، چون بوگارت به معاونت مدیر کل یونسکو منصوب شد و کار خود را در پاریس دنبال می‌کرد، آقای استوارت هال مسئولیت او را برعهده گرفت.
مطالعات این افراد تا دهه 1980 مبتنی بر تجزیه و تحلیل محتوای مطبوعاتی بود و به همین خاطر آن‌ها به متن‌ها توجه خاصی داشتند. کم کم به بررسی مخاطبان هم توجه کردند و موضوع تأثیر پیام بر مخاطبان را مورد توجه قرار دادند. این موضوع، زمینه انشعاب در مکتب مطالعات فرهنگی را فراهم کرد. به این ترتیب که خانم ایزابل آنگ تحقیقی درباره یک سریال معروف آمریکایی انجام داد و بر اساس آن نظریه مخاطب فعال را مطرح کرد، درحالی که اکثر نظریه پردازان مکتب انتقادی بیرمنگام یا مکتب انتقادی اقتصاد سیاسی با این نظریه موافق نبودند و عقیده داشتند که از طریق وسایل ارتباطی جمعی، مستقیم و غیرمستقیم، سلطه بر جامعه حاکم می‌شود و باید با آن مقابله کرد. ولی خانم ایزابل آنگ و آقای الیو کاتز، استاد قدیمی دانشگاه کلمبیا، در اواخر 1970 بر این موضوع پافشاری می‌کردند که امپریالیسم فرهنگی معنا ندارد و وسایل ارتباط جمعی قادر نیستند به‌طور مستقیم بر مخاطبان تأثیر بگذارند، بلکه مخاطبان عکس‌العمل نشان می‌دهند و این عکس‌العمل مخاطبان فعال، آثار منفی پیام‌های ارتباطی را از میان می‌برد.
در دوره حکومت خانم تاچر و پس از فروپاشی دیوار برلین، انشعاب‌ها و اختلاف‌ها در مکتب بیرمنگام بیشتر شد؛ به نحوی که عده‌ای از آن جدا شدند و مقدمات تعطیلی مرکز فراهم گردید. آقای استوارت هال بعد از بازنشستگی از آنجا کناره گیری کرد و به دانشگاه آزاد (open university) رفت. برخی از اعضای مکتب مطالعات فرهنگی هم مثل ریمون ویلیامز فوت کردند.
به هر حال اگر در آثار این محققان دقت کنیم، می‌توانیم از حاصل پژوهش‌های آن‌ها استفاده ببریم. البته باید به شرایط ایران خاص ایران توجه کنیم. مکتب مطالعات فرهنگی پیشینه خاص خود را دارد و ما نمی‌توانیم از آن تقلید کنیم. ما مسایل دیگری هم داریم که برخی از آنها به روابط‌‌مان با دنیا و برخی به شرایط داخلی جامعه ما مربوط می‌شود.
به اعتقاد من ما باید با با فعالیت‌های یونسکو هماهنگی بیشتری داشته باشیم. چون یونسکو در برابر مسایل جهانی سازی فرهنگی و رویکرد یکنواخت سازی فرهنگ در جهان، موضوع تنوع فرهنگی را دنبال می‌کند و در پی حفظ هویت فرهنگی ملت‌هاست. در اجلاس جهانی سران درباره جامعه اطلاعاتی هم این مسایل دنبال خواهد شد. بنابراین ما باید فعال باشیم تا هم مصالح خود را حفظ کنیم و هم بتوانیم به سایر کشورهای در حال توسعه کمک کنیم.
البته در این حوزه، مطالعات مربوط به تمدن هم خیلی اهمیت دارد. صرف نظر از اینکه جناب آقای خاتمی در چند سال اخیر، موضوع گفتگوی تمدن‌ها را دنبال کردند، مطالعه تمدن‌ها از این جهت اهمیت دارد که دنیای امروز بر اساس معیارهای بین المللی تمدن غربی اداره می‌شود. باید این معیارها را، که بر تمام زندگی کشورهای دنیا حاکم است، شناخت و دانست که از کجا سرچشمه گرفته‌اند. کشورهای غربی از اواخر قرن نوزدهم تا جنگ جهانی دوم، دنیا را به دو نوع ملت متمدن و غیرمتمدن یا وحشی تقسیم کرده بودند. در قرن نوزدهم به خاطر برخی کشورهایی که در آسیا مستقل باقی مانده بودند (مثل دولت عثمانی و ایران قاجار) کشورهای این حوزه را نیمه متمدن تلقی می‌کردند. این برداشت تا امروز باقی‌مانده است؛ به نحوی که هنوز هم در ماده 38 اساسنامه دیوان دادگستری بین‌المللی لاهه از معیارهای خاص حقوق کشورهای «متمدن» صحبت می‌شود و اگر نظام قضایی کشوری با معیارهای کشورهای «متمدن» منطبق نباشد، آن را در داوریهای بین المللی به رسمیت نمی‌شناسند.
به هرحال امیدوارم کاری که برای گسترش مطالعات فرهنگی در دانشکده علوم اجتماعی آغاز شده، به خوبی ادامه یابد و دانشگاه علامه و دولت امکانات کافی در اختیار آنها قرار دهد تا مطالعات در سطح وسیع‌تری دنبال شود و در این میان البته مطالعات ارتباطی هم مورد توجه باشد.

دکتر محمد سعید ذکایی، مدير گروه مطالعات فرهنگي دانشگاه علامه طباطبايي:

توجه به سازه هاي اجتماعی و فرهنگی به عنوان وجه ممیزه جوانی و فرهنگ جوانی دستاورد مکتب مطالعات فرهنگي است

من به شاخه دیگری از قلمرو مطالعات فرهنگی اشاره می‌کنم و آن خرده فرهنگ‌ها و تجزیه و تحلیل آن است. به طور خلاصه می‌توان گفت تا پیش از شکل گیری مکتب مطالعات فرهنگی، به «جوان» هم به عنوان یک موضوع سرگرم کننده و جالب و هم به عنوان موضوعی که می‌تواند مسأله برانگیز باشد، نگاه می‌شد. به‌ویژه وجه مسأله برانگیز بودن «جوان» بر ادبیات کلاسیک جامعه شناسی (خاصه آمریکا و مکتب شیکاگو) سایه انداخته بود؛ از جمله در مطالعاتی که با شیوه های قوم نگارانه، مشاهده‌ای و مشارکتی انجام می‌شد.
این نگاه به جوان که بر ادبیات جامعه شناسی جوان و خرده فرهنگ حاکم بود، اقتضائاتی داشت: از جمله در آن به جوان به عنوان یک گروه آماری نگریسته می‌شد که باید این دوره پررنج و پردردسر گذر را طی کند تا بتوان به او اعتماد کرد و جامعه آسایش داشته باشد. در واقع تلقی از جوان‌ به عنوان یک مقوله آماری و اجتماعی، رویکردی برای کنترل آن‌ها بود.
این نگاه تا دهه‌های 50 و 60 ادامه داشت تا اینکه در مطالعات فرهنگی بیرمنگام برای اولین بار بحث سازه اجتماعی و سازه فرهنگی به عنوان وجه ممیزه جوانی و فرهنگ جوانی برجسته شد. مقصودم رهیافتی است که بر اساس آن خرده فرهنگ جوانی به‌عنوان چالشی سمبلیک نسبت به نظم نمادینی جامعه تلقی شد و به این ترتیب اصحاب مطالعات فرهنگی کوشیدند زمینه‌های مطالعه شکل گیری خرده فرهنگ‌های جوانان را فراهم کنند.
ویژگی‌های روش شناختی این نوع نگاه به جوان و مطالعه خرده فرهنگها بیشتر از مارکسیسم و نئومارکسیسم الهام می‌گرفت؛ برای مثال بیشتر بر متغیرهایی مثل طبقه اجتماعی، سن، ایدئولوژی، مقاومت و سلطه تأکید داشت.
ویژگی دیگر مطالعات مکتب بیرمنگام در زمینه خرده فرهنگ‌ها، رهیافت نشانه شناسانه آن بود. مثلا بررسی اینکه خرده فرهنگ‌های شکل گرفته در دوران بعد از جنگ جهانی دوم چگونه از نشانه‌های ظاهری، همچون مد، آرایش و سبک، به‌عنوان نشانه‌ای برای اعتراض و رساندن پیام خود استفاده می‌کردند؛ از خرده فرهنگ پت‌ها که به‌عنوان اولین خرده فرهنگ جدی بریتانیا ظاهر شدند و مناسبات نابسامان طبقاتی را با پوشیدن لباسهای سبک ادوارد به سخره گرفتند تا پانک‌ها، هیپی‌ها، موج سوارها و ....
بر پایه این مطالعات، به نظر من توجه به مطالعات بیرمنگام برای ما این فایده را دارد که به‌طور غیرکلیشه‌ای، غیرآمرانه و همدردانه به جوان و خرده فرهنگ جوان نگاه کنیم. نباید جوانی را به‌عنوان دوره‌ای پر درد و رنج تلقی کرد که باید سپری شود و جوانان صرفا پس از رسیدن به دوران بزرگسالی از حقوق شهروندی برخواردار شوند. گرچه هنوز فاصله زیادی با چنین نگاه و تلقی‌ای در جامعه ما وجود دارد، ولی به هرحال نشانه های مثبتی مشاهده می‌شود و امیدواریم سهم جامعه دانشگاهی در این تجدید نظر و بازنگری به جوان برجسته تر باشد.
سهم و اثر دیگر مکتب مطالعات فرهنگی توجه به صورت‌های مردم پسند فرهنگ و خرده فرهنگ است. توجه مکتب مطالعات فرهنگی از جمله معطوف به گروه‌های مهجور و حاشیه‌ای شد که قبل از آن کمتر مورد توجه جوامع علمی و دانشگاهی قرار می‌گرفتند؛ گروه‌های محروم به لحاظ طبقاتی تا دختران جوان. اساسا رسالت مطالعات فرهنگی همین بوده است. مکتب مطالعات فرهنگی بیش از آنکه خرده فرهنگ‌ها را کنترل پذیر بداند، بازتابی از فضای سیاسی جامعه تلقی می‌کند.
البته مطالعات خرده فرهنگی بیرمنگام از انتقاد مصون نمانده است. برای مثال تأکید آنان بر طبقه و سن و اهمیت کمتر قائل شدن برای نژاد و قومیت از جمله نقطه ضعف‌های این مکتب تلقی شده است. رمانتیک ساختن شیوه های زندگی گروه‌های مورد اشاره و شیوه‌های مقاومت آنها دستاویز دیگر منتقدان است. غیر متعارف و غیر عادی جلوه دادن و منفعل فرض کردن کودکان و جوانان عادی، اعتقاد به جبر اقتصادی، که ملهم از تمایلات مارکسیستی و مکتب بیرمنگام است، دوقطبی کردن جامعه (سلطه پذیر- سلطه گر، مقاومت و همنوایی، تسلط و تابعیت و ...) نیز از انتقادات دیگری است که به این مکتب وارد می‌شود.

دکتر ناصر فکوهی، مدیرگروه انسان شناسی دانشگاه تهران
مطالعات فرهنگی و انسان شناسی:

مکتب مطالعات فرهنگی هیچگاه تکلیف خود را با موضوع روش شناسی روشن نکرده است

من مطالبم را به‌طور خلاصه حول سه محور بحث تاریخی، مطالعات فرهنگی و انسان شناسی و جایگاه رشته مطالعات فرهنگی در آسیب شناسی کنونی دانشگاه‌های کشور و علوم اجتماعی ایران ارائه می‌کنم.
در مورد بحث تاریخی باید بگویم هر رشته‌ای که تأسیس می‌شود، لاجرم دارای یک نام می‌شود و آن نام، میراثی را به همراه می‌آورد که باید آن را پذیرفت. هرجای دنیا که از مطالعات فرهنگ (cultrul studies) صحبت کنید، اولین نامی که به ذهن متبادر می‌شود نام ریمون ویلیامز و بیرمنگام است. این میراثی است که از آن گریزی نیست و باید به نحوی ارتباط خود را با آن مشخص کرد. درست مثل انسان شناسی که وقتی بحث آن می‌شود، می‌پذیریم که این رشته 150 سال است که وجود دارد و شروع آن با استعمار بوده است. همچنان که نمی‌توان ارتباط میان پیشینه انسان‌شناسی را با استعمار انکار کرد، به همین ترتیب به هنگام مطالعه مکتب مطالعات فرهنگی باید ارتباط آن را با بیرمنگام پذیرفت.
اما بیرمنگام صرفا یک نقطه عزیمت تاریخی نیست، بلکه واقعیتی است که می‌توان آن را از وجوه مختلف تحلیل کرد. برای مثال اینکه کسانی مثل بوگارت و ویلیامز را به دانشگاه راه ندادند. این‌ افراد دارای موضع طبقاتی کارگری بودند و از همین موضع در مقابل آریستوکراسی دهشتناک انگلیس مطالعات فرهنگی را مورد توجه قرار دادند. به همین دلیل هم بود که نام مرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگام را برای خود انتخاب کردند. همچنان‌که می‌دانید در انگلیس آن زمان، اگر کسی می‌خواست جای محترمانه‌ای درست کند، نامش را مؤسسه می‌گذاشت نه مرکز. دوستانی که در انگلیس تحصیل کرده‌اند بهتر می‌دانند به صورت معمول همه می‌کوشند خود را به خانواده سلطنتی ارتباط دهند. به همین دلیل نام تمام جاها و مکان‌های محترم و خیلی محترم با کلمه رویال شروع می‌شود؛ از جمله در مؤسسه محترم در زمینه انسان شناسی ROYAL ANTROPOLIGYCAL INSTITUE است. در واقع جاهایی که نه پیشوند رویال در ابتدای نامشان است و نه به آن‌ها مؤسسه اطلاق می‌شود خودبه‌خود در درجه بندی پایین تری قرار می‌گیرند. کسانی که آن «مرکز» را درست کردند، درواقع می‌خواستند در مقابل سیستم آریستوکراتیک دانشگاه‌های بریتانیا که در لندن متمرکز بودند قد علم کنند.
از طرفی بی جهت نبود که این مرکز در یک شهر کارگری به نام بیرمنگام تأسیس شد و باز هم بی جهت نبود که این اتفاق در دهه 60 میلادی اتفاق افتاد. در این دهه، یک تحول و گذر واقعی در انگلیس اتفاق افتاد و در کنار فرهنگ عالی یا سطح بالای (high culture) قبل از جنگ جهانی دوم فرهنگ مردمی (popular culture) قرار گرفت. اما چرا یک فرهنگ مردمی به وجود آمد؟ چون بعد از جنگ جهانی دوم مصرف فرهنگی به شکل تولید انبوه (Mass Production) آغاز شد. یکی از مهمترین کتاب‌ها در زمینه مطالعات فرهنگی کتابی است که در آن اختصاصا به موضوع سوادآموزی پرداخته شده است و اینکه چه رویدادی سبب می‌شود که مردم عادی و کارگران به باسواد شدن روی می‌آورند؟ در واقع این مردم عادی و کارگران، کسانی هستند که قرار است به خوانندگان روزنامه و مخاطبان رادیو و تلویزیون تبدیل شوند. به تبع آن فرهنگ جدیدی نیز ظاهر می‌شود. کسانی مثل ویلیامز و دوستان مارکسیست او در شرایطی مایل به مطالعه در این زمینه‌‌ها بودند که نظام دانشگاهی بریتانیا اجازه چنین کاری را نمی‌داد.
بر این اساس بی‌دلیل نبود که بنیانگذاران بیرمنگام به مکتب فرانکفورت تعلق خاطر و رویکردی کاملا ضد پوزیتیویستی داشتند. مکتب مطالعات فرهنگی هیچگاه تکلیف خود را با موضوع روش شناسی روشن نکرده است. به همین دلیل می‌توان با قاطعیت گفت که نخستین ابهام در مطالعات فرهنگی ابهام روش‌شناسانه است؛ همچنان که اگر امروز هم آخرین آثار این مکتب را مطالعه کنید در می‌یابید اهمیتی برای متد قائل نیستند.
به این ترتیب باید به یک پرسش اساسی پاسخ داد: چگونه «رشته» مطالعات فرهنگی به‌عنوان یک رشته دانشگاهی مطرح می‌شود؛ آن‌هم در شرایطی که پارادیم اصلی دانشگاه، متد و نظریه است؟
اما درباره محور دوم بحث. در بین رشته های جدید هیچ رشته‌ای به انسان شناسی نزدیک تر از مطالعات فرهنگی نیست. در انگلستان هم این دو رشته به‌طور موازی در کنار هم وجود داشته‌اند. وجه تمایز این‌دو رشته آن است که انسان شناسی خود را مؤظف به رعایت پارادیم‌های عمومی علوم اجتماعی می‌داند؛ البته ممکن است در این پارادایم‌ها دخالت و نوآوری‌های فراوانی داشته باشد. انسان شناسی خود را ملزم به تبعیت از خانواده علوم اجتماعی(جامعه شناسی، جمعیت شناسی، روانشناسی اجتماعی و ...) می‌داند، درحالیکه در باره مطالعات فرهنگی چنین نیست. در عین حال مطالعات فرهنگی رویکردی کلان به مسائل و موضوعات دارد، ولی رویکرد انسان شناسی، هولستیک [کلیت باور] است.
اما در مورد محور
سوم بحث باید بگویم که نظام دانشگاهی ما به‌طور کلی و علوم اجتماعی به‌طور خاص از یک منطق تبعیت نمی‌کند. در این بی منطقی، ایجاد یک رشته بیشتر حاصل تلاش کسانی است که به آن اعتقاد دارند. در حقیقت مجموعه‌ای وجود ندارد که رشته‌های مختلف را تأسیس یا به هم مرتبط کند. در انگلستان رشته مطالعات فرهنگی بر پایه یک سنت قدیمی دانشگاهی در حوزه علوم اجتماعی پدید آمد. ولی متأسفانه در ایران چنین نیست. مقصود من صرفا رشته مطالعات فرهنگی و این دانشکده نیست. در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هم دوره دکترای فرهنگ تأسیس شده است، بی‌آنکه دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد آن را داشته باشیم. از طرف دیگر برای رشته‌های مثل انسان‌شناسی که بیش از ده سال از برگزاری دوره‌های کارشناسی ارشد آن می‌گذرد هنوز دکترا نداریم. این بی‌منطقی، نظام دانشگاهی ما را به یک سیستم تماما بیمار و آسیب زده تبدیل کرده است که البته نمود آن در علوم اجتماعی بیشتر است.
به هرحال دانشکده ما و گروه ما آمادگی دارند کمک کنند تا تجربه تاسیس رشته مطالعات فرهنگی با موفقیت همراه شود.

برگرفته از سایت آینده نگری




: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000450.php