چاپ اين صفحه
مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۲۸ آبان ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر

پسرک که چشمش به من افتاد خنديد . . . /  میریام. د
موضوع :روش تحقیق در علوم اجتماعی

خيي مواقع شده که وقت عبور از خيابون با صحنه اي مواجه مي شيم، اما سريع رو مي گردونيم تا نبينيم . . . بچه اي که با لباس ژنده کنار پياده رو نشسته، ترازويي جلوش گذاشته و با نگاه پر از حسرت به آدمهايي نگاه مي کنه که با سرعت و بي تفاوت از برابرش رد مي شن و ميرن. انگار نه انگار که اون وجود داره. آدمهايي از يک دنياي ديگه، دنيايي که اون نه تنهاي هيچ تصور، که هيچ سهمي هم ازش نداره. . . . پيرمرد يا پيرزني که با چهره چروکيده و اندام مچاله شده از سختي زندگي و گذر زمان با يه دسته فال کنار خيابون نشسته اند و عرق شرم رو مي توني روي چهره شون ببيني . . . گاهي اوقات صحنه هايي مي بيني، که هر چقدر هم بخواي چشم ببندي هم نمي توني، و درد رو توي تمام وجودت حس مي کني. ديشب داشتم پياده خيابون فلسطين رو مي رفتم به سمت خونه. هوا نسبتا خنک بود و خيابون خلوت و تاريک . منم اون روز حال خوبي داشتم، از اون روزهايي بود که بي دليل شادي . . . يه مرتبه کنار پياده رو چشمم به صحنه اي افتاد.يه دست رختخواب و يه سري خرت و پرت، و يه فرش پوسيده که مردي با دوتا پسرش روش نشسته بودند و مثلا شام مي خوردند. مرد داشت با دست لقمه توي دهان پسر کوچکش مي گذاشت. پسرک که چشمش به من افتاد خنديد . . .




: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000440.php