استدلال اول برايان ويلسون در دفاع از نظريه سکولارشدن، که حاصل شواهد آماري افول کليساي انگلستان بود، ما را به
تحليل بسيار دقيق از دين در آمريکا سوق داد. دليل دوم ويلسون از روابط نزديک بين پلوراليسم و سکولارشدن نشأت میگيرد. ويلسون فکر می کرد که پلوراليسم ديني و تسامح وتساهل در آن، بطور اجتناب ناپذيري کنترل دين بر اذهان آدميان را تضعيف مي کند. پلوراليسم همچنين موجد نسبيگرايي خاصي است و لذا پذيرفتن بيچون و چراي حقانيت گوهر دين را تضعيف ميکند. پيتر برگر استدلال مشابهي ارائه کرده است. پلوراليسم ديني لاجرم به سکولار شدن مي انجامد اگر دينهای متعددی وجود دارد، که همه شان نيز معتبر شناخته شدهاند، ممکن است از بين آنها ديني را ترجيح داده وانتخاب کنيم که به نظر ميرسد بهترين نوع براي زندگي فردي است؛ در اين وضعيت دين امري شخصي و ذوقي ـ معنوي میشود و ماهيتش را به مثابه غايت نهايي هستي از دست ميدهد. از نظر برگر، پلوراليسم، دين را به امر ناشناختهاي بدل و زوالش را به کلی تسهيل مي کند.
به دنبال تحليلی که از مذاهب و انجمن های مذهبی در آمريکا ارائه داديم، استدلال فوق ديگر متقاعد کننده به نظر نمیرسد. البته ممکن است اين حقيقت داشته باشد که کليساها و فرقهها، طبق تعريف جامعهشناختي شان، نتوانند در جامعه پلوراليست بقا يابند، چراکه هر دو از دين دركي انحصارگرايانه دارند. معذالک مذاهب و انجمنهای دينی پلوراليستياند و وجود اجتماعات ديني گوناگون را ميپذيرند. بعلاوه دليلي وجود ندارد که تصور کنيم چنانچه تسليم محض رمز و راز قدسی در دين خودشان شوند، قادر نخواهند بود اعتبار اديان ديگر يا قرائتهاي ديگر از دين خودشان را، با رغبت بپذيرند. بخصوص تحت تأثير جنبش کليساي جهاني، مسيحيت معاصر در طلب پايبندی بیقيد و شرط به امر مطلق، سازمان دينی خود را به عنوان تجسم اين امر مطلق در نظر نمیگيرد. در واقع دين در اينجا انتخابی شخصي است، اما کارکرد اجتماعي مهم مذهب نشان ميدهد که به هيچ وجه صرفاً فردي نيست. جامعهشناساني که معتقدند پلوراليسم، دين را تضعيف و افولش را تسريع مي بخشد، خلاقيت بي بديل خود دين را ناديده ميگيرند.
برايان ويلسون استدلال دومش را با ارائه و دفاع از اين ايده اصلاح کرد که حرکت به سمت جامعهای سکولارتر در بطن پروتستانتيسم نهفته است. در اينجا ويلسون از تزمعروف ماکس وبر که در برخي اشکال توسط کثيري از جامعهشناسان اتخاذ شده، تبعيت مي کند. بر اساس اين تز زهد دنيوي مسيحيت کالونيست ـ پيوريتن به روح سرمايه داري منتج شده و کارآفريني را به سرعت ميان طبقات توليدگر و بازرگان اشاعه داد، روحي به طبقات پايين القا کرد که آنها را در شکستن بيوقفه مرزهاي سنتي و ارتقاء به قدرت اجتماعي بزرگتر قادر ميساخت، و سرانجام اخلاق کاري ايجاد کرد که در گسترش جهان مدرن صنعتي سودمند افتاد و آنرا در ميان تمام تمدنهاي پيشين متمايز ساخت. نظر به اينکه مخالفان وبر گهگاه تزش را به گونهاي مبالغهآميز معرفي کردند، اجازه دهيد خاطر نشان کنم وبر مدعي نبود که پروتستانتيسم مولد جامعه عقلاني و مدرن بوده است. اينگونه نبود که وبر تأثيرات رشد علم وتکنولوژي، توسعه مؤسسات بازرگاني و ابداع ابزارهای جديد توليد بر گسترش جهان مدرن را ناديده گيردنظريهاش بيش از اينها متواضع بود. او خودش اين سوال را مطرح کرد که چرا درآغاز پيدايش سرمايهداری، که در چند فرهنگ پايه گذاري و پيش از جنبش اصلاحات در بخشهاي مختلف جامعه اروپايي اشاعه يافت، اروپاي غربي دستخوش چنين تحول چشمگير و شاهد پيدايش فرهنگ عقلاني مدرني بود که در تاريخ بشريت بي همتا مینمود. وبر نشان داد که اين زهدگرايي جديد پروتستان و فهم ديني نوين از کار بود که موانع سنتي و مذهبي را از پيش روی رهيافت اين دنيايی برداشت و براي پيشرفت دنيوي، انگيزه ديني قائل شد. اطاعت از دعوت خداوند در کار سخت ، لذت محدود، ارزش موفقيت فردی و انتقاد از دولت بر پايه درک جديد از فردگرايي و بازار آزاد معنا میيافت.
ويلسون، تز وبري را فراتر از دورهاي که توسط خود وبر مطالعه شد، معتبر ميداند؛ به عقيده وي جنبشهاي گوناگون پروتستانتيسم، شامل متديسم* و ادونتيسم** اوليه و جنبش هزاره گرايي دوره های متأخر، روح پيشرفت فردي را ميان پيروانشان تزريق کردند و اين امر خود موجب رشد جامعه سکولار شد. او مي نويسد "نبوق وخلاقيت مسيحيت در سراسر فرايند تغيير اجتماعي با شرايط طبقات جديد سازگار بود." هر موج جديد احياء و بازسازي پروتستان، طبقه جديد را بهواسطه اعتماد به نفس و انضباط مذهبي نوين، قادر می ساخت که در سيستم اقتصادي و اجتماعي موجود رشد کند. اين تز در کتاب "خاستگاه اجتماعي مذهبگرايي"*** در ايالات متحده اثر ريچارد نيبر**** و" کليسا و فرقه در کانادا" اثر اس. دي کلارک***** تأييد ميشود. اغلب تحقيقات اخير نشان دادهاند که فرقههاي جديد مسيحي، از قبيل اصول گرايان، همواره کارکرد اجتماعي يکساني دارند. آنها بدون آموزش رسمي و با خوداتکائي معنوي، به مردم طبقات پايين کمک میکنند تا به افرادي منضبط، سختکوش و اتکا پذير تبديل شوند، و لذا آنان را به سمتي سوق ميدهند که بهعنوان کارگران صنعتي موفق باشند، سوداگراني پيروز در جهان رقابتي شوند، و در پلکان اجتماعي ارتقا يابند. اين فرقهها همواره مردم را به صرفه جويي، پس انداز پول و سرمايهگذاري آن به نحوي عاقلانه توصيه ميکنند. تحقيق در اصولگرايي و ديگر فرقههاي مسيحي در آمريکاي لاتين ، هند غربي و آفريقا نشان داده است کثيري از جنبشهاي مذهبي وجود دارند که به مردمي که از زندگي روستايي و قبيلهايشان گسسته و در زندگي شهري گم شدهاند، کمک ميکنند تا استقامت ورزند، کارگران سختکوشي شوند و وارد سيستم اقتصادي شده و در آن پيشرفت نمايند. حتي خلسه اين دين سمبل نفي دنيا نيست؛ بلکه اين شوريدگي ها که در اجتماعات نيايش پديد میآيد، مردم را قادر ميسازد ناکاميهايشان را ابراز نموده، آرام و سازگار شوند و به زندگي عقلاني و محدودشان در نظم اجتماعي واقتصادي بازگردند. طبق تحليل ويلسون، پروتستانتيسم غالباً آدميان را به زندگي دنيوي سوق ميدهد، عناصر رازورزانه و شعائري سنت مسيحيت را تضعيف و توجه افراد را به مقاصد و اهداف سکولار معطوف ميکند، و لذا زمينه زوال خودش را فراهم ميآورد. افراد بعد از پيشرفت در سيستم اقتصادي و اجتماعي، علاقه به دينشان را از دست داده و به ندانم کيشي* مبهمي روي ميآورند. پروتستانتيسم موجب تباهی خودش میشود. زهد دنيوي که وبر "اخلاق پروتستان" می ناميد امروزه از طريق نهادهاي اقتصادي و اجتماعي در فرهنگ غرب نهادينه شده به گونهای که کاملاً از خاستگاه مذهبياش مستقل شده است. شاهد ماجرا اين است که در ايالات متحده، اخلاق پروتستان در بين کاتوليکها و يهودها به همان نسبت پروتستانها يافت ميشود. اخلاق کار پروتستان نمايانگر روح فرهنگي است که ما به ارث بردهايم.
حقيقتی در نظريه ويلسون وجود دارد. ارنست ترولتچ از معاصران و دوستان وبر ازاينکه پروتستانتيسم تباهي خودش را موجب ميشود، نگران بود. اوج ترقي پروتستانتيسم، نقطه افولش نيز بود. با وجود اين، نظريه مذکور به تنهايي گواه قانع کنندهای براي نظرية سکولارشدن نيست. ويلسون بار ديگر تجربه خاص انگليس را شرح ميدهد. در آمريکا پروتستانتيسم کاملاً قوي پابرجا مانده است، چراکه دينی نهادمند است؛ اين دين روحيه اي را ايجاد می کند که دموکراسي آمريکايي و سيستم اقتصادي کار را بنا میکند. به همين دليل است که تعداد بيشماري از آمريکاييها همچنان به جستجوي خويشتن در نمادگرائي کليساهاشان تمايل دارند. اين ماهيت ايدئولوژيک پروتستانتيسم در آمريکا است که آنرا دين موفق ساخته است. نظريه ويلسون همچنين ميتواند به مثابه استدلالي عليه نظريه سکولارشدن تغيير جهت دهد. پروتستانتيسم در قالب جنبشها و مذاهب گوناگونش، طبقات بلند پرواز را درکشورهاي انگليسي زبان براي کسب قدرت اجتماعي بزرگتر قادر ساخت و بنابراين نه تنها از تغيير اجتماعي خشونت بار انقلاب فرانسه در اين کشورها جلوگيري کرد بلکه همچنين مانع ظهور اشكال مخالفتگرايي آتشين با کليسا و الحاد شديد اصلاح طلبان اجتماعي راديکالي شد كه در کشورهاي کاتوليک پديد آمده بودند. ويلسون خودش مينويسد: "درحاليکه در کشورهاي اروپايي و به ويژه در کشورهاي کاتوليک، سکولار شدن در گسترش جنبشهاي سکولار و ضد کشيش گرا نمود يافت، در کشورهاي آنگلوساکسوني کمتر با مخالفت مستقيم بلکه با بيانی ظريف نمود پيدا کرد." چنانچه اين اظهارات صحيح باشد بنابراين پروتستانتيسم نه تنها در سکولار شدن مؤثر است بلکه همچنين به نحوي پارادکسيکال عاملي است که زوال دين را باز مي دارد.
بار ديگر اين موضوع را مورد توجه قرار ميدهيم. همانطور که درست است که بگوئيم پروتستان دين تثبيت شده جامعه دموکراتيک و سرمايهداري غربي است، به همان نسبت نيز بايد گفت، پروتستانتيسم بسيار فراتر از اين است. دين پروتستان يوتوپياهاي جديدی توليد کرده است. اديان ،آنگونه که من اميدوارم بتوانم نشان دهم، حرکت و تغيير کرده و به خود انتقادی از خودشان دامن میزنند. پروتستانتيسم با قضاوت منفي اش از نظام سرمايهداري و انتقادش از اخلاق کار، اشکال بسيار جديدي از سوسياليسم مسيحي عرضه کرده است.
تز ويلسون درباره سکولارشدن، تلويحاً در پروتستانتيسم، حتي توسط شماري از فلاسفه اجتماعي و متألهان در مفاهيم وسيعتري ارائه شده است. ادعا شده است که دين انجيلي خودش، از همان آغاز، معطوف به سکولار کردن زندگي بوده و فرايندهايي که طي آن در عصر مدرن حوزههاي مختلف زندگي اجتماعي خودشان را از مذهب مستقل ساختهاند، در واقع به پيروي از دين انجيلي و روح پروتستان بوده است. به اعتقاد برخي متألهان اين توسعه قاعدتاً بايد براي کليساي مسيحي خوشايند باشد. اين نظريه را ميتوان در اثر فريدريش گوگارتن* در آلمان و "شهر سکولار**" اثر هاروي کاکس*** در ايالات متحده مشاهده کرد. در اين نظريه مطرح میشود که ايمان عهد عتيق از مذهب پر عظمت مصر و بين النهرين گسستی اساسی پيدا کرده است. در دين بينالنهريني خدا خودش را تماماً متفاوت، خالق آسمان و زمين، ماوراي کائنات و مطلقاً بي همتا هويدا مي ساخت. ايمان عهد عتيق جهان را تقدس زدايي و دنيوي کرد. عالم ديگر مقدس نيست ؛ محضر خدا نيست؛ عالم فقط دنيايی است که آدمی آمده در آن زندگی کند، مسئوليتهايی را بپذيرد و دنيا را به بهشت مبدل سازد. پيتر برگر، متعاقب اشارههاي اندک ماکس وبر و مطالعات وسيع اريک وگلين****، همدلی زيادي با اين نظريه ابراز می کند. طبق اين نظريه، الهام عمده دين عهد عتيق حرکت به سمت سکولار شدن است. عهد جديد از مبارزه عيسي عليه تابوهاي موروثي، احکام مقدس و چيرگي اقتدارهاي ديني بر زندگي حکايت دارد. بر اساس اين نظريه، در کاتوليسيسم الهام اصلي دين انجيلي در پس شعائر مذهبي و تقديس گرايشات ديني سرکوب شد. اصلاحات دينی در رنسانس، الهام عمده انجيل را احيا کرد و به کمک اومانيسم، به فرهنگ سکولار دوره کنوني پل زد. بر اساس نظر ويلسون، سکولارشدن تلويحی در پروتستان بخشي از جنبش تاريخي فراگير است.
از آنجا که تز ويلسون گواه قاطعي براي نظريه سکولارشدن به ما ارائه نداد، ضرورتی ندارد که خودمان را درگير ديدگاه تاريخي گسترده سازيم. من همچنان مي خواهم اين سوال را مطرح کنم که آيا اين درک از دين عهد عتيق، بهطور خاص بر مفروضات پروتستان مبتني نيست و آراء پرابلماتيک قرن نوزده و بيست را به فرهنگ باستان فرافکنی نمیکند. چندان معلوم نيست که تفکيک بنيادي بين خدا و طبيعت واقعاً در کتاب عهد عتيق يافت شود. در انجيل، خدا همچنان خالق عالم ميماند؛ او پشت و پناه جهان است، و خود را به جلوههای مختلف عالم طبيعت متجلی میسازد. عالم همچنان محضر خدا است. او در حاليکه خدايی منجی است هيچ کم از خداي عالم ندارد. بالاخص در عهد جديد ـ همانطور که رزماري رادر* در اثرش نشان داده است ـ ما از درک سکولار جهان فاصله زيادي داريم. جهان يا در تصرف شيطان و يا در تسخير روح القدس ظاهر ميشود؛ يا اهريمني است يا اهورايي؛ يا مانعي دررسيدن به خدا يا راهي براي گفتگوي فردي با خداست. نظريه برجسته سکولارشدن گوگارتن و کاکس ممکن است تا اندازه زيادي به قرائت پروتستاني شواهد بينجامد. اين قرائت، توسط دانشمنداني حمايت می شود که آنگاه که سکولار شدن گرايش فرهنگي غالب به شمار ميرفت، با نظريه پروتستانتيسم فرهنگي شناخته ميشدند (نظير خود وبر).
* * *
استدلال سوم ويلسون در دفاع از نظريه سکولار شدن از تحليل اجتماعي تونيس و وبر تبعيت مي کند؛ گذار از گمنشافت به گزلشافت ارزشهاي سنتي را سست، تفکر عقلاني را بيش از پيش در فرايندهاي اجتماعي بکار میبندد و متعاقباً عناصر ديني را از حوزههاي گوناگون زندگي اجتماعي خارج ميسازد. بنابراين دين پايگاه اجتماعياش را از دست داده؛ و کارکرد اجتماعي چنداني ندارد. زندگي اجتماعي به تسلط اهداف عمل گرايانه و فايدهگرايانه در ميآيد. ويلسون اين روند را به زبان تراژيک جامعهشناسان آلماني شرح نميدهد؛ او از زوال فرهنگ سخن نميراند. چيزي که وي اذعان مي دارد اين است که گسترش صنعتي شدن به تضعيف دين مي انجامد. چه کسي مي تواند قوت اين استدلال را انکار کند؟ يك نكته روشن است كه اين استدلال، قطعاً تجربه خاص اروپايي را تشريح ميکند.
با اين حال برخي جامعهشناسان روند مدرن شدن را به نحو متفاوتي تفسيرکردهاند، و چه بسا تعجب آور نباشد که اين قرائتهاي متعدد از اطلاعات يکساني از تجربه آمريکا ناشي شده باشد. تالکوت پارسونز در مقاله مشهور "مسيحيت و جامعه صنعتي مدرن" تلاش ميکند مدرن شدن را نه به مثابه فرايند سکولارشدن بلکه در قالب مفهوم تمايز پذيري* تفسير کند. تمايزپذيري در جامعهشناسي پارسونز مفهومي کليدي است. طبق نظر او نفوذ خرد در فرايندهاي اجتماعي گوناگون و پيچيده شدن روز افزون جامعه به تخصصي شدن انواع کارکردهاي موجود در جامعه و همبستگي بيشتر بين آنها میانجامد. وظايف متنوع جامعه به سمت جداسازي، واگذاري وظايف به نهادهاي متمايز و ايجاد هماهنگی متقابل ميانشان پيش ميرود. اين نوع تمايزپذيري در حکومت، صنعت، تجارت، آموزش و خلاصه در تمام بخشهاي جامعه قابل مشاهدهاست. تماپزپذيري همچنين به تفکيک حوزه مذهبي از قلمروهاي غير مذهبي زندگي اجتماعي ميانجامد. اين نظريه به پارسونز امکان میدهد عليرغم تصديق برچيده شدن تدريجي دين از زندگي عمومي، شواهد را به نحوي جديد تفسير کند. در اين نگاه، چيزي که رخ ميدهد سکولار شدن نيست بلکه جداشدگي ساده دين بهعنوان حوزهاي متمايز است. دين بطور روزافزون مجزا، مستقل و شخصي ميشود، ولي همچنان با جامعه ارتباط خواهد داشت. فرايند تمايزپذيري به دين فرصت ميدهد قدرت و ماهيت حقيقي اش را هويدا سازد، که اين در ايجاد تعهد شخصي و متعاقباً نفوذ در انتخابها و تصميمهاي آدميان تبلور مييابد. به اعتقاد پارسونز علي رغم اينکه قلمروهاي گوناگون زندگي اجتماعي چندان با نهادها و نمادهاي مذهبي مرتبط نيستند، آنها با منش شخصي مسئوليت و اخلاقيات انتقادي و به شدت تحول يافته، که در مذهب موروثي، مسيحيت (و يهوديت) تعليم داده شده است، همبسته ميمانند. دين ، حتي اگر تنها نقطه پيوستش با فرايند اجتماعي شخص انساني باشد ابداً کارکرد اجتماعي اش را از دست نميدهد. به گمان پارسونز بقاء نظم اجتماعي همواره منوط است به پيوند معنوی مشارکت مسئولانه و داوطلبانه افراد - به عبارت ديگر به معنويت خاص– که براي اکثريت مردم توسط دين سنتي تأمين ميشود. دين شخصي در کنشتها و کليساهاي موجود نهادينه ميشود. رويکرد پارسونزي از منظر تلقي دين بهعنوان نقطه تلاقي دو کارکرد ـ کارکرد معنا دهي و همبستگي جامعه ـ به تحليل آندره گرلي از دين آمريکايي مرتبط شده است. فرايند تمايزپذيري با مدرن شدن جامعه مرتبط است، مذهب حوزه کاملاً شخصي زندگي قلمداد شده، در سازمانهاي تخصصي مذهبي که مستقل از نهادهاي عمومياند، تجسم يافته و با وجود اين همچنان براي بهزيستی جامعه صنعتي مدرن امری حياتي است.
در دهه شصت، شماري از متکلمان به تبعيت از گوگارتن و کاکس، از ايده حرکت جامعه به سمت سکولارشدن، به شدت دفاع کردند. آنها براساس قرائت خاصشان از کتب مقدس، سکولارشدن را سرنوشت محتوم بشر ميانگاشتند. متألهان مذکور همزمان ايمان مسيحي را عميقاً مورد توجه قرار دادند. به تصور آنها ايمان انجيلي، مردم را به پاسخ به ندای الهی دعوت میکرد، همچنين مردم را به خرد و برابري فرا ميخواند و آنها را به تفسير سيماي عالم قادر مي ساخت. اين ايمان در اجتماعات دينی که حکايت انجيلي يکساني را شرح و رخداد همانندي را جشن ميگرفتند، پرورانده و زنده نگه داشته ميشد. بنابراين متألهان مذکور عليرغم حرکت به سمت سکولار شدن، کارکرد مهمي براي کليسا قائل شدند. در اينجا تاكيد ميكنيم، چيزي که نويسندگان مسيحي نسبت به آن علاقمند بودند به هيچ وجه نظرية سکولار شدن نبود، بلکه برعکس، تئوري تمايزپذيري بوده است. کاربرد اصطلاح "سکولار شدن" در الهيات عمدتاً گيج گننده بوده است!
ممكن است بهنظر رسد كه نظريه تمايزپذيري پارسونز تا اندازهاي ايدئولوژيک باشد؛ وي مفروض ميگيرد که نظام آمريکايي نظام کاملي است که همه نظامهاي پيشين به آن سمت ميروند و وظيفه دين انجيلي است که به نحوي اثر بخش اين نظام را کارا سازد. معذالک نظريههای مخالف سکولار شدن نيز به همان اندازه ايدئولوژيک هستند؛ چرا كه از جهانبيني خاصي حمايت ميکنند. در واقع اين يکي از بحثهاي مطرح شده در كتاب "سکولار و مذهبي" ديويد مارتين است. در اين کتاب مارتين نشان ميدهد همه نظريههاي سکولارشدن ايدئولوژيک بودهاند و همه آنها براي توجيه فلسفه خاصی از زندگي مطرح شدهاند. وي مثالهاي متعددي ذکر ميکند. او به پوزيتيويسمِ خوشبين و عقلاني کنت و قسم بسيار متواضع پوزيتيويسم تجربي اشاره مي کند، که هر دو دين را به مثابه مجموعهاي از خرافات ميانگارند. همچنين مارتين به جهان بيني مارکس و فرويد اشاره ميکند که هر دو جايگاهي براي دين در جامعه ليبرال قائل نيستند. بعلاوه جهان بينيهاي بسيار بدبينانه تونيس ، وبر و روشنفکران آلماني دهههاي پيشين و پسين آغاز اين قرن را ذکر مي کند که صنعتي شدن را با افول فرهنگ همبسته دانستهاند. ايدئولوژي افول* ارائه شده توسط دانشمندان مذکور، که در فصل پيش تحليل شد، وجود تضاد بنيادين بين مدرنيته و دين را تلقين کرده است. با صورت افراطي اين تفکر در کتاب "افول غرب" اشپنگلر مواجه ميشويم. در حقيقت مارتين انواع نظريههای دوری فرهنگ را بهعنوان نمونههايي از ايدئولوژي يادآور شده است، همچون نظريههاي اشپنگلر و سوروکين، که همپيوندي گريزناپذير افول دين با فروريختن آرمانهاي بزرگ را پيشگويي کردهاند. بنابراين از آنجا که اجزاء ايدئولوژيک مؤثري در انواع نظريههاي سکولار شدن (همينطور در نظرية تمايزپذيري) وجود دارد، ميخواهم نتيجهگيري کنم که قانون ثابتي براي ارتباط مدرن شدن و دين وجود ندارد.
جامعهشناساني هستند که دين را به مثابه بعد پايدار زندگي اجتماعي تلقي مي کنند. در آثار اميل دورکيم و متفکران اجتماعي متأثر از او درمييابيم که دين ممکن است با شدتي کمتر يا بيشتر در جامعه ظاهر شود، وحتي ممکن است براي دوره خاصي از زمان تماماً ناپديد گردد، اما همينکه جامعه خود را بازيافته و شکل بسيار پايداري به خود ميگيرد، آدميان رويارويي با امر غايي را در شعائر و سمبل هاي مذهبي پی میگيرند. اين ديدگاه نه بر نظريههاي فلسفي و نه بر تحليل روانشناختي استوار است؛ اين سخن تماماً تحليلي جامعهشناختي است. جامعه دين خود را در فرايندهايی توليد ميکند که بر اساس آن بتواند خودش را به مثابه اجتماع خود اتکاء و ماندگار شکل دهد. جامعهشناسان طبق اين رويکرد جامعهاي را مطالعه ميکنند که در آن دين موروثي فرو ميريزد و به نحوي خودجوش جنبشهاي ديني جديد يا جايگزينهاي متنوع دين دنبال ميشود. ديويد مارتين اظهار ميکند جامعهشناسان مدافع نظريه سکولارشدن به همسان پنداري دين با دين سازماني گرايش داشته و به ظهور اشکال جديد دينداری توجهی نداشتهاند. در اينجا رابرت بلا و آندره گرلي ، پيرو الگوي دورکيم، اشکال جديد دينی را در جامعه صنعتي معاصر بررسي کردهاند.
بحث خود را نميخواهم بدون اشاره به فيلسوف اجتماعي بزرگ آلمان، ماکس شلر، کسي که مطالعه جامعهشناختي مهمي در رد نظريه مراحل سه گانه کنت انجام داده است، به پايان رسانم. شلر درحاليکه ارزيابي تونيس و وبر از گزلشافت را دنبال کرد و از زوال فرهنگ به مثابه پيامد رشد بورژوازي صنعتي و سوداگر، هراس داشت، با حسي پر شور معتقد بود که دين چون ميل جنسي، عشق، خرد و اخلاق بعد اجتناب ناپزير زندگي بشري است. شلر اين ديدگاه را از معتقدات فلسفي و فردياش اقتباس کرد. در حالی که براي رد استدلال نظريه سکولارشدن، که از آن بيزار و رويگردان بود، در مقام يک جامعه شناس قرار گرفت و جامعهشناسي معرفت را که به رابطه انديشه و تفکر با موقعيت اجتماعي متفکران میپردازد، پايهگذاري کرد. او تلاش کرد نشان دهد نظريه سکولارشدن كه توسط کنت تدوين، از ناحيه پوزيتيوسم علمي پشتيباني و از جانب طبقه متوسط طرفداري شد ، با مشغله مادی گرايانه و بی روح اين طبقه همخواني دارد. اين نظريه مخلوق ناخشنودي بورژوازي بود! بورژوازي محصور در علايق پيش پا افتادهاش، نسبت به اوجگيريهاي روح و سرشت شوريدگيهاي مذهب حسادت ميورزيد. برخلاف نظر مشهور نيچه، شلر اعتقاد داشت ناخشنودي منبع خصومت ورزي با دين است. نظريه سکولارشدن جز پنهانسازي پوچي انسان و خلأ روحي طبقه متوسط چيز ديگري نبود. پوزيتيويسم علمي ايدئولوژي طبقهای بود که همتش مصروف انباشت پول بود. ذکاوت و شورمندي شلر او را مبدع اصلي جامعهشناسي نظاممند معرفت ساخت، اما تحليلش از نقش دين در جامعه تلفيق عجيب و غريبي از گرايشات محافظه کارانه، تعصبات نخبه گرا و تفکر اجتماعي راديکال بود. به ياد بياوريم که مارکس نيز ايدئولوژي بورژوازي را الحاد روشنگري میدانست. با وجود اين بحث در باب ادبيات ماکس شلر چندان ساده نيست. اين ادعايش که روند سکولارکننده مدرن محصول نارضايتي است، بر تلقی بسيار مجادلهآميزی از بورژوازي و تحليلي نابسنده از نقش اجتماعي دين سنتي مبتنی است. شلر در سرزنش شديد مدرنيته، نسبت به ابهام وپيچيدگي مفهوم دين دقت کافي نداشت.
پي نوشت
1. Cf.Hermann Lubke, Sakularisierung, Geschichte Eines ideenpolitischen Begriffs, Verlag Karl Albert.Freiburg.1965.
2. Bryan Wilson, Religion in Secular Society, Pelican Books, London,1969.
3. David Martin, The Religious and the Secular, Routledge and Kegan Paul, London, 1969.
4. Andrew Greeley, Religion in the Year 2000. sheed and Ward, New york,1965, and " The Present Condition of American Religion." And " The secularization Myth," " The Denomination society", Scoot, Foresman and comoany,Glenview,1972,pp.86- 107,127-155.
5. Bryan Wilson, op.cit, p.112.
6. Ibid,p.122.
7. Peter Berger, The Sacred Canopy.Doubleday.New York,1967.p 108.
8. Will Herberg,Catholic, Protestant, Jew, Doubleday,New York,1955.
9. Alexis de Tocquevile, Democracy in America. Edit. Philips Bradley, Vintage Books, New York, no date, Vol,2.pp.31-33.
10. براي توصيف دورکيم از همبستگي نوع گمنشافت به
Suicide, Free Press,New York,1968,pp.378-384.
Robert Nisbet, The sociological Tradition, Basic Books, New York, 1966,pp.155-158.
11. آندره گرلي ، در جامعه مذهبي مينويسد : "در مدل ما از دين آمريکايي، مذهب را بعنوان نقطه تقاطع کارکرد معنا و همبستگي در جامعهاي که در آن نظم صنعتي و شهري پديدار گشت و کليساي ثابتي نداشت، در نظر مي گيريم "( ص 2) .
12. Ibid. p.2.
13. A.de Tocqueville, op.cit, Vol.2.23.
14. Peter Berger, The Sacred Canopy, pp.126-153.
15. Bryan Wilson, Religion in Secular Society, p.42.
16. Op.cit.,pp.43,210-211,219-22o.
17. Ibid., p.53.
18. Peter Berger, The Sacred Canopy, pp113-121.
19. Talcott Parsons ," Chirstianity and Modern Industerial Society," Religion, culture and society.deit. Louis Schneider, John wiley and sons, New York,1964,pp.223-298.
20. Robert Bellah,Beyond Belief,Harper and Row, New York.
21. Andrew Greely Man, Unsecular Man, Schocken Books, New York,1972.
22. Max Scheler," Uber die positivische Geschichtsphilosophie des Wissens","Schriften zur Soziologie und weltanschauung slehre, 2nd ed., Franke Verlag,1963, and Ressentiment, Free Press, New York,1961.