چاپ اين صفحه
مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر

مناقشات نظريه سکولار شدن (قسمت دوم) /  گرگوري باوم/ترجمه عباس كاظمي
موضوع :دین

 استدلال اول برايان ويلسون در دفاع از نظريه سکولارشدن، که حاصل شواهد آماري افول کليساي انگلستان بود، ما را به تحليل بسيار دقيق از دين در آمريکا سوق داد. دليل دوم ويلسون از روابط نزديک بين پلوراليسم و سکولارشدن نشأت می‏گيرد. ويلسون فکر می کرد که پلوراليسم ديني و تسامح وتساهل در آن، بطور اجتناب ناپذيري کنترل دين بر اذهان آدميان را تضعيف مي کند. پلوراليسم همچنين موجد نسبي‏گرايي خاصي است و لذا پذيرفتن بي‏چون و چراي حقانيت گوهر دين را تضعيف مي‏کند. پيتر برگر استدلال مشابهي ارائه کرده است. پلوراليسم ديني لاجرم به سکولار شدن مي انجامد  اگر دين‏های متعددی وجود دارد، که همه شان نيز معتبر شناخته شده‏اند، ممکن است از بين آنها ديني را ترجيح داده وانتخاب کنيم که به نظر مي‏رسد بهترين نوع براي زندگي فردي است؛ در اين وضعيت دين امري شخصي و ذوقي ـ معنوي می‏شود و ماهيتش را به مثابه غايت نهايي هستي از دست مي‏دهد. از نظر برگر، پلوراليسم، دين را به امر ناشناخته‏اي بدل و زوالش را به کلی تسهيل مي کند.
         به دنبال تحليلی که از مذاهب و انجمن های مذهبی در آمريکا ارائه داديم، استدلال فوق ديگر متقاعد کننده به نظر نمی‏رسد. البته ممکن است اين حقيقت داشته باشد که کليساها و فرقه‏ها، طبق تعريف جامعه‏شناختي شان، نتوانند در جامعه پلوراليست بقا يابند، چراکه هر دو از دين دركي انحصارگرايانه دارند. مع‏ذالک مذاهب و انجمنهای دينی پلوراليستي‏اند و وجود اجتماعات ديني گوناگون را مي‏پذيرند. بعلاوه دليلي وجود ندارد که تصور کنيم چنانچه تسليم محض رمز و راز قدسی در دين خودشان شوند، قادر نخواهند بود اعتبار اديان ديگر يا قرائت‏هاي ديگر از دين خودشان را، با رغبت بپذيرند. بخصوص تحت تأثير جنبش کليساي جهاني، مسيحيت معاصر در طلب پايبندی بی‏قيد و شرط به امر مطلق، سازمان دينی خود را به عنوان تجسم اين امر مطلق در نظر نمی‏گيرد. در واقع دين در اينجا انتخابی شخصي است، اما کارکرد اجتماعي مهم مذهب نشان مي‏دهد که به هيچ وجه صرفاً فردي نيست. جامعه‏شناساني که معتقدند پلوراليسم، دين را تضعيف و افولش را تسريع مي بخشد، خلاقيت بي بديل خود دين را ناديده مي‏گيرند.  
         برايان ويلسون استدلال دومش را با ارائه و دفاع از اين ايده اصلاح کرد که حرکت به سمت جامعه‏ای سکولارتر در بطن پروتستانتيسم نهفته است. در اينجا ويلسون از تزمعروف ماکس وبر که در برخي اشکال توسط کثيري از جامعه‏شناسان اتخاذ شده، تبعيت مي کند. بر اساس اين تز زهد دنيوي مسيحيت کالونيست ـ پيوريتن  به روح سرمايه داري منتج شده و کارآفريني را به سرعت ميان طبقات توليدگر و بازرگان اشاعه داد، روحي به طبقات پايين القا کرد که آنها را در شکستن بي‏وقفه مرزهاي سنتي و ارتقاء به قدرت اجتماعي بزرگتر قادر مي‏ساخت،  و سرانجام اخلاق کاري ايجاد کرد که در گسترش جهان مدرن صنعتي سودمند افتاد و آن‏را در ميان تمام تمدن‏هاي پيشين متمايز ساخت. نظر به اينکه مخالفان وبر گه‏گاه تزش را به گونه‏اي مبالغه‏آميز معرفي کردند، اجازه دهيد خاطر نشان کنم وبر مدعي نبود که پروتستانتيسم مولد جامعه عقلاني و مدرن بوده است. اينگونه نبود که وبر تأثيرات رشد علم وتکنولوژي، توسعه مؤسسات بازرگاني و ابداع ابزارهای جديد توليد بر گسترش جهان مدرن را ناديده گيردنظريه‏‏اش بيش از اينها متواضع بود. او خودش اين سوال را مطرح کرد که چرا درآغاز پيدايش سرمايه‏داری، که در چند فرهنگ پايه گذاري و پيش از جنبش اصلاحات  در بخشهاي مختلف جامعه اروپايي اشاعه يافت، اروپاي غربي دستخوش چنين تحول چشمگير و شاهد پيدايش فرهنگ عقلاني مدرني بود که در تاريخ بشريت بي همتا می‏نمود. وبر نشان داد که اين زهدگرايي جديد پروتستان و فهم ديني نوين از کار بود که موانع سنتي و مذهبي را از پيش روی رهيافت اين دنيايی برداشت و براي پيشرفت دنيوي، انگيزه ديني قائل شد. اطاعت از دعوت خداوند در کار سخت ، لذت محدود، ارزش موفقيت فردی و انتقاد از دولت بر پايه درک جديد از فردگرايي و بازار آزاد معنا می‏يافت.
         ويلسون، تز وبري را فراتر از دوره‏اي که توسط خود وبر مطالعه شد، معتبر مي‏داند؛ به عقيده وي جنبشهاي گوناگون پروتستانتيسم، شامل متديسم* و ادونتيسم** اوليه و جنبش هزاره گرايي دوره های متأخر، روح پيشرفت فردي را ميان پيروان‏شان تزريق کردند و اين امر خود موجب رشد جامعه سکولار شد. او مي نويسد "نبوق وخلاقيت مسيحيت در سراسر فرايند تغيير اجتماعي با شرايط طبقات جديد سازگار بود."   هر موج جديد احياء و بازسازي پروتستان، طبقه جديد را به‏واسطه اعتماد به نفس و انضباط مذهبي نوين، قادر می ساخت که در سيستم اقتصادي و اجتماعي موجود رشد کند. اين تز در کتاب "خاستگاه اجتماعي مذهب‏گرايي"*** در ايالات متحده اثر ريچارد نيبر**** و" کليسا و فرقه در کانادا" اثر اس. دي کلارک***** تأييد مي‏شود. اغلب تحقيقات اخير نشان داده‏اند که فرقه‏هاي جديد مسيحي، از قبيل اصول گرايان، همواره کارکرد اجتماعي يکساني دارند.  آنها بدون آموزش رسمي و با خوداتکائي معنوي، به مردم طبقات پايين کمک می‏کنند تا به افرادي منضبط، سختکوش و اتکا پذير تبديل شوند، و لذا آنان را به سمتي سوق مي‏دهند که به‏عنوان کارگران صنعتي موفق باشند، سوداگراني پيروز در جهان رقابتي شوند، و در پلکان اجتماعي ارتقا يابند. اين فرقه‏‏ها همواره مردم را به صرفه جويي، پس انداز پول و سرمايه‏گذاري آن به نحوي عاقلانه توصيه مي‏کنند. تحقيق در اصول‏گرايي و ديگر فرقه‏هاي مسيحي در آمريکاي لاتين ، هند غربي و آفريقا نشان داده است کثيري از جنبش‏هاي مذهبي وجود دارند که به مردمي که از زندگي روستايي و قبيله‏اي‏شان گسسته و در زندگي شهري گم شده‏اند، کمک مي‏کنند تا استقامت ورزند، کارگران سختکوشي شوند و وارد سيستم اقتصادي شده و در آن پيشرفت نمايند. حتي خلسه اين دين سمبل نفي دنيا نيست؛ بلکه اين شوريدگي ها که در اجتماعات نيايش پديد می‏آيد، مردم را قادر مي‏سازد ناکامي‏هاي‏شان را ابراز نموده، آرام و سازگار شوند و به زندگي عقلاني و محدودشان در نظم اجتماعي واقتصادي بازگردند. طبق تحليل ويلسون، پروتستانتيسم غالباً آدميان را به زندگي دنيوي سوق مي‏دهد، عناصر رازورزانه و شعائري سنت مسيحيت را تضعيف و توجه افراد را به مقاصد و اهداف سکولار معطوف مي‏کند، و لذا زمينه زوال خودش را فراهم مي‏آورد. افراد بعد از پيشرفت در سيستم اقتصادي و اجتماعي، علاقه به دين‏شان را از دست داده و به ندانم کيشي* مبهمي روي مي‏آورند. پروتستانتيسم موجب تباهی خودش می‏شود. زهد دنيوي که وبر "اخلاق پروتستان" می ناميد امروزه از طريق نهادهاي اقتصادي و اجتماعي در فرهنگ غرب نهادينه شده به گونه‏ای که کاملاً از خاستگاه مذهبي‏اش مستقل شده است. شاهد ماجرا اين است که در ايالات متحده، اخلاق پروتستان در بين کاتوليکها و يهودها به همان نسبت پروتستان‏ها يافت مي‏شود. اخلاق کار پروتستان نمايانگر روح فرهنگي است که ما به ارث برده‏ايم.
         حقيقتی در نظريه ويلسون وجود دارد. ارنست ترولتچ از معاصران و دوستان وبر ازاينکه پروتستانتيسم تباهي خودش را موجب مي‏شود، نگران بود. اوج ترقي پروتستانتيسم، نقطه افولش نيز بود. با وجود اين، نظريه مذکور به تنهايي گواه قانع کننده‏ای براي نظرية سکولارشدن نيست. ويلسون بار ديگر تجربه خاص انگليس را شرح مي‏دهد. در آمريکا پروتستانتيسم کاملاً قوي پابرجا مانده است، چراکه دينی نهادمند است؛ اين دين روحيه اي را ايجاد می کند که دموکراسي آمريکايي و سيستم اقتصادي کار را بنا می‏کند. به همين دليل است که تعداد بي‏شماري از آمريکايي‏ها همچنان به جستجوي خويشتن در نمادگرائي کليساهاشان تمايل دارند. اين ماهيت ايدئولوژيک پروتستانتيسم در آمريکا است که آنرا دين موفق ساخته است. نظريه ويلسون همچنين مي‏تواند به مثابه استدلالي عليه نظريه سکولارشدن تغيير جهت دهد. پروتستانتيسم در قالب جنبش‏ها و مذاهب گوناگونش، طبقات بلند پرواز را درکشورهاي انگليسي زبان براي کسب قدرت اجتماعي بزرگتر قادر ساخت و بنابراين نه تنها از تغيير اجتماعي خشونت بار انقلاب فرانسه در اين کشورها جلوگيري کرد بلکه همچنين مانع ظهور اشكال مخالفت‏گرايي آتشين با کليسا و الحاد شديد اصلاح طلبان اجتماعي راديکالي شد كه در کشورهاي کاتوليک پديد آمده بودند. ويلسون خودش مي‏نويسد: "درحالي‏که در کشورهاي اروپايي و به ويژه در کشورهاي کاتوليک، سکولار شدن در گسترش جنبش‏هاي سکولار و ضد کشيش گرا نمود يافت، در کشورهاي آنگلوساکسوني کمتر با مخالفت مستقيم بلکه با بيانی ظريف نمود پيدا کرد."  چنانچه اين اظهارات صحيح باشد بنابراين پروتستانتيسم نه تنها در سکولار شدن مؤثر است بلکه همچنين به نحوي پارادکسيکال عاملي است که زوال دين را باز مي دارد.
        بار ديگر اين موضوع را مورد توجه قرار مي‏دهيم. همانطور که درست است که بگوئيم  پروتستان دين تثبيت شده جامعه دموکراتيک و سرمايه‏داري غربي است، به همان نسبت نيز بايد گفت، پروتستانتيسم بسيار فراتر از اين است.  دين پروتستان يوتوپياهاي جديدی توليد کرده است. اديان ،آنگونه که من اميدوارم بتوانم نشان دهم، حرکت و تغيير کرده و به خود انتقادی از خودشان دامن می‏زنند. پروتستانتيسم با قضاوت منفي اش از نظام سرمايه‏داري و انتقادش از اخلاق کار، اشکال بسيار جديدي از سوسياليسم مسيحي عرضه کرده است.
          تز ويلسون درباره سکولارشدن، تلويحاً در پروتستانتيسم، حتي توسط شماري از فلاسفه اجتماعي و متألهان در مفاهيم وسيعتري ارائه شده است. ادعا شده است که دين انجيلي خودش، از همان آغاز، معطوف به سکولار کردن زندگي بوده و فرايندهايي که طي آن در عصر مدرن حوزه‏هاي مختلف زندگي اجتماعي خودشان را از مذهب مستقل ساخته‏اند، در واقع به پيروي از دين انجيلي و روح پروتستان بوده است. به اعتقاد برخي متألهان اين توسعه قاعدتاً بايد براي کليساي مسيحي خوشايند باشد. اين نظريه را مي‏توان در اثر فريدريش گوگارتن* در آلمان و "شهر سکولار**" اثر  هاروي کاکس*** در ايالات متحده  مشاهده کرد. در اين نظريه مطرح می‏شود که ايمان عهد عتيق از مذهب پر عظمت مصر و بين النهرين گسستی اساسی پيدا کرده است.  در دين بين‏النهريني خدا خودش را تماماً متفاوت، خالق آسمان و زمين، ماوراي کائنات و مطلقاً بي همتا هويدا مي ساخت. ايمان عهد عتيق جهان را تقدس زدايي و دنيوي کرد. عالم ديگر مقدس نيست ؛ محضر خدا نيست؛ عالم فقط دنيايی است که آدمی آمده در آن زندگی کند، مسئوليتهايی را بپذيرد و دنيا را به بهشت مبدل سازد. پيتر برگر، متعاقب اشاره‏هاي اندک ماکس وبر و مطالعات وسيع اريک وگلين****، همدلی زيادي با اين نظريه ابراز می کند.  طبق اين نظريه، الهام عمده دين عهد عتيق حرکت به سمت سکولار شدن است. عهد جديد از مبارزه عيسي عليه تابوهاي موروثي، احکام مقدس و چيرگي اقتدارهاي ديني بر زندگي حکايت دارد. بر اساس اين نظريه، در کاتوليسيسم الهام اصلي دين انجيلي در پس شعائر مذهبي و تقديس گرايشات ديني سرکوب شد. اصلاحات دينی در رنسانس، الهام عمده انجيل را احيا کرد و به کمک اومانيسم، به فرهنگ سکولار دوره کنوني پل زد. بر اساس نظر ويلسون، سکولارشدن تلويحی در پروتستان بخشي از جنبش تاريخي فراگير است.
         از آنجا که تز ويلسون گواه قاطعي براي نظريه سکولارشدن به ما ارائه نداد، ضرورتی ندارد که خودمان را درگير ديدگاه تاريخي گسترده سازيم. من همچنان مي خواهم اين سوال را مطرح کنم که آيا اين درک از دين عهد عتيق، به‏طور خاص بر مفروضات پروتستان مبتني نيست و آراء پرابلماتيک قرن نوزده و بيست را به فرهنگ باستان فرافکنی نمی‏کند. چندان معلوم نيست که تفکيک بنيادي بين خدا و طبيعت واقعاً در کتاب عهد عتيق يافت شود. در انجيل، خدا همچنان خالق عالم مي‏ماند؛ او پشت و پناه جهان است، و خود را به جلوه‏های مختلف عالم طبيعت متجلی می‏سازد. عالم همچنان محضر خدا است. او در حالي‏که خدايی منجی است هيچ کم از خداي عالم ندارد. بالاخص در عهد جديد ـ همانطور که رزماري رادر*  در اثرش نشان داده است ـ ما از درک سکولار جهان فاصله زيادي داريم. جهان يا در تصرف شيطان و يا در تسخير روح القدس ظاهر مي‏شود؛ يا اهريمني است يا اهورايي؛ يا مانعي دررسيدن به خدا يا راهي براي گفتگوي فردي با خداست. نظريه برجسته سکولارشدن گوگارتن و کاکس ممکن است تا اندازه زيادي به قرائت پروتستاني شواهد بينجامد. اين قرائت، توسط دانشمنداني حمايت می شود که آنگاه که سکولار شدن گرايش فرهنگي غالب به شمار مي‏رفت، با نظريه پروتستانتيسم فرهنگي شناخته مي‏شدند (نظير خود وبر). 

*   *   *

          استدلال سوم ويلسون در دفاع از نظريه سکولار شدن از تحليل اجتماعي تونيس و وبر تبعيت مي کند؛ گذار از گمنشافت به گزلشافت ارزشهاي سنتي را سست، تفکر عقلاني را بيش از پيش در فرايندهاي اجتماعي بکار می‏بندد و متعاقباً عناصر ديني را از حوزه‏هاي گوناگون زندگي اجتماعي خارج مي‏سازد. بنابراين دين پايگاه اجتماعي‏اش را از دست داده؛ و کارکرد اجتماعي چنداني ندارد. زندگي اجتماعي به تسلط اهداف عمل گرايانه و فايده‏گرايانه در مي‏آيد. ويلسون اين روند را به زبان تراژيک جامعه‏شناسان آلماني شرح نمي‏دهد؛ او از زوال فرهنگ سخن نمي‏راند. چيزي که وي اذعان مي دارد اين است که گسترش صنعتي شدن به تضعيف دين مي انجامد. چه کسي مي تواند قوت اين استدلال را انکار کند؟ يك نكته روشن است كه اين استدلال، قطعاً تجربه خاص اروپايي را تشريح مي‏کند.
         با اين حال برخي جامعه‏شناسان روند مدرن شدن را به نحو متفاوتي تفسيرکرده‏اند، و چه بسا تعجب آور نباشد که اين قرائتهاي متعدد از اطلاعات يکساني از تجربه آمريکا ناشي شده باشد. تالکوت پارسونز در مقاله مشهور  "مسيحيت و جامعه صنعتي مدرن"   تلاش مي‏کند مدرن شدن را نه به مثابه فرايند سکولارشدن بلکه در قالب مفهوم تمايز پذيري* تفسير کند. تمايزپذيري در جامعه‏شناسي پارسونز مفهومي کليدي است. طبق نظر او نفوذ خرد در فرايندهاي اجتماعي گوناگون و پيچيده شدن روز افزون جامعه به تخصصي شدن انواع کارکردهاي موجود در جامعه و همبستگي بيشتر بين آنها می‏انجامد. وظايف متنوع جامعه به سمت جداسازي، واگذاري وظايف به نهادهاي متمايز و ايجاد هماهنگی متقابل ميانشان پيش مي‏رود. اين نوع تمايزپذيري در حکومت، صنعت، تجارت، آموزش و خلاصه در تمام بخش‏هاي جامعه قابل مشاهده‏است. تماپزپذيري همچنين به تفکيک حوزه مذهبي از قلمروهاي غير مذهبي زندگي اجتماعي مي‏انجامد. اين نظريه به پارسونز امکان می‏دهد علي‏رغم تصديق برچيده شدن تدريجي دين از زندگي عمومي، شواهد را به نحوي جديد تفسير کند.  در اين نگاه، چيزي که رخ مي‏دهد سکولار شدن نيست بلکه جداشدگي ساده دين به‏عنوان حوزه‏اي متمايز است. دين بطور روزافزون  مجزا، مستقل و شخصي مي‏شود، ولي همچنان با جامعه ارتباط خواهد داشت. فرايند تمايزپذيري به دين فرصت مي‏دهد قدرت و ماهيت حقيقي اش را هويدا سازد، که اين در ايجاد تعهد شخصي و متعاقباً نفوذ در انتخابها و تصميمهاي آدميان تبلور مي‏يابد. به اعتقاد پارسونز علي رغم اينکه قلمروهاي گوناگون زندگي اجتماعي چندان با نهادها و نمادهاي مذهبي مرتبط نيستند، آنها با منش شخصي مسئوليت و اخلاقيات انتقادي و به شدت تحول يافته، که در مذهب موروثي، مسيحيت (و يهوديت) تعليم داده شده است، همبسته مي‏مانند. دين ، حتي اگر تنها نقطه پيوستش با فرايند اجتماعي شخص انساني باشد ابداً کارکرد اجتماعي اش را از دست نمي‏دهد. به گمان پارسونز بقاء نظم اجتماعي همواره منوط است به پيوند معنوی مشارکت مسئولانه و داوطلبانه افراد - به عبارت ديگر به معنويت خاص– که براي اکثريت مردم توسط دين سنتي تأمين مي‏شود. دين شخصي در کنشت‏ها و کليساهاي موجود نهادينه مي‏شود. رويکرد پارسونزي از منظر تلقي دين به‏عنوان نقطه تلاقي دو کارکرد ـ کارکرد معنا دهي و همبستگي جامعه ـ به تحليل آندره گرلي از دين آمريکايي مرتبط شده است. فرايند تمايزپذيري با مدرن شدن جامعه مرتبط است، مذهب حوزه کاملاً شخصي زندگي قلمداد شده، در سازمانهاي تخصصي مذهبي که مستقل از نهادهاي عمومي‏اند، تجسم يافته و با وجود اين همچنان براي بهزيستی جامعه صنعتي مدرن امری حياتي است.
        در دهه شصت، شماري از متکلمان به تبعيت از گوگارتن و کاکس، از ايده حرکت جامعه به سمت سکولارشدن، به شدت دفاع کردند. آنها براساس قرائت خاصشان از کتب مقدس، سکولارشدن را سرنوشت محتوم بشر مي‏انگاشتند. متألهان مذکور همزمان ايمان مسيحي را عميقاً مورد توجه قرار دادند. به تصور آنها ايمان انجيلي، مردم را به پاسخ به ندای الهی دعوت می‏کرد، همچنين مردم را به خرد و برابري فرا مي‏خواند و آنها را به تفسير سيماي عالم قادر مي ساخت. اين ايمان در اجتماعات دينی که حکايت انجيلي يکساني را شرح و رخداد همانندي را جشن مي‏گرفتند، پرورانده و زنده نگه داشته مي‏شد. بنابراين متألهان مذکور علي‏رغم حرکت به سمت سکولار شدن، کارکرد مهمي براي کليسا قائل شدند. در اينجا تاكيد مي‏كنيم، چيزي که نويسندگان مسيحي نسبت به آن علاقمند بودند به هيچ وجه نظرية سکولار شدن نبود، بلکه برعکس، تئوري تمايزپذيري بوده است. کاربرد اصطلاح "سکولار شدن" در الهيات عمدتاً گيج گننده بوده است!
        ممكن است به‏نظر رسد كه نظريه تمايزپذيري پارسونز تا اندازه‏اي ايدئولوژيک باشد؛ وي مفروض مي‏گيرد که نظام آمريکايي نظام کاملي است که همه نظامهاي پيشين به آن سمت مي‏روند و وظيفه دين انجيلي است که به نحوي اثر بخش اين نظام را کارا سازد. مع‏ذالک نظريه‏های مخالف سکولار شدن نيز به همان اندازه ايدئولوژيک هستند؛ چرا كه از جهان‏بيني خاصي حمايت مي‏کنند. در واقع اين يکي از بحثهاي مطرح شده در كتاب "سکولار و مذهبي" ديويد مارتين است. در اين کتاب مارتين نشان مي‏دهد همه نظريه‏هاي سکولارشدن ايدئولوژيک بوده‏اند و همه آنها براي توجيه فلسفه خاصی از زندگي مطرح شده‏اند. وي مثالهاي متعددي ذکر مي‏کند. او به پوزيتيويسمِ خوشبين و عقلاني کنت و قسم بسيار متواضع پوزيتيويسم تجربي اشاره مي کند، که هر دو دين را به مثابه مجموعه‏اي از خرافات مي‏انگارند. همچنين مارتين به جهان بيني مارکس و فرويد اشاره مي‏کند که هر دو جايگاهي براي دين در جامعه ليبرال قائل نيستند. بعلاوه جهان بيني‏هاي بسيار بدبينانه تونيس ، وبر و روشنفکران آلماني دهه‏هاي پيشين و پسين آغاز اين قرن را ذکر مي کند که صنعتي شدن را با افول فرهنگ همبسته دانسته‏اند. ايدئولوژي افول* ارائه شده توسط دانشمندان مذکور، که در فصل پيش تحليل شد، وجود تضاد بنيادين بين مدرنيته و دين را تلقين کرده است. با صورت افراطي اين تفکر  در کتاب "افول غرب" اشپنگلر مواجه مي‏شويم. در حقيقت مارتين انواع نظريه‏های دوری فرهنگ را به‏عنوان نمونه‏هايي از ايدئولوژي يادآور شده است، همچون نظريه‏هاي اشپنگلر و سوروکين، که همپيوندي گريزناپذير افول دين با فروريختن آرمانهاي بزرگ را پيشگويي کرده‏اند. بنابراين از آنجا که اجزاء ايدئولوژيک مؤثري در انواع نظريه‏هاي سکولار شدن (همينطور در نظرية تمايزپذيري) وجود دارد، مي‏خواهم نتيجه‏گيري کنم که قانون ثابتي براي ارتباط مدرن شدن و دين وجود ندارد.
         جامعه‏شناساني هستند که دين را به مثابه بعد پايدار زندگي اجتماعي تلقي مي کنند. در آثار اميل دورکيم و متفکران اجتماعي متأثر از او درمي‏يابيم که دين ممکن است با شدتي کمتر يا بيشتر در جامعه ظاهر شود، وحتي ممکن است براي دوره خاصي از زمان تماماً ناپديد گردد، اما همين‏که جامعه خود را بازيافته و شکل بسيار پايداري به خود مي‏گيرد، آدميان رويارويي با امر غايي را در شعائر و سمبل هاي مذهبي پی می‏گيرند. اين ديدگاه نه بر نظريه‏هاي فلسفي و نه بر تحليل روانشناختي استوار است؛ اين سخن تماماً تحليلي جامعه‏شناختي است. جامعه دين خود را در فرايندهايی توليد مي‏کند که بر اساس آن بتواند خودش را به مثابه اجتماع خود اتکاء و ماندگار شکل دهد. جامعه‏شناسان طبق اين رويکرد جامعه‏اي را مطالعه مي‏کنند که در آن دين موروثي فرو مي‏ريزد و به نحوي خودجوش جنبش‏هاي ديني جديد يا جايگزين‏هاي متنوع دين دنبال مي‏شود. ديويد مارتين اظهار مي‏کند جامعه‏شناسان مدافع نظريه سکولارشدن به همسان پنداري دين با دين سازماني گرايش داشته و  به ظهور اشکال جديد دينداری توجهی نداشته‏اند. در اينجا رابرت بلا  و آندره گرلي  ، پيرو الگوي دورکيم، اشکال جديد دينی را در جامعه صنعتي معاصر بررسي کرده‏اند. 
بحث خود را نمي‏خواهم بدون اشاره به فيلسوف اجتماعي بزرگ آلمان، ماکس شلر، کسي که مطالعه جامعه‏شناختي مهمي در رد نظريه مراحل سه گانه کنت انجام داده است،  به پايان رسانم. شلر درحالي‏که ارزيابي تونيس و وبر از گزلشافت را دنبال کرد و از زوال فرهنگ به مثابه پيامد رشد بورژوازي صنعتي و سوداگر، هراس داشت، با حسي پر شور معتقد بود که دين چون ميل جنسي، عشق، خرد و اخلاق بعد اجتناب ناپزير زندگي بشري است. شلر اين ديدگاه را از معتقدات فلسفي و فردي‏اش اقتباس کرد. در حالی که براي رد استدلال نظريه سکولارشدن، که از آن بيزار و رويگردان بود، در مقام يک جامعه شناس قرار گرفت و جامعه‏شناسي معرفت را که به رابطه انديشه و تفکر با موقعيت اجتماعي متفکران می‏پردازد، پايه‏گذاري کرد. او تلاش کرد نشان دهد نظريه سکولارشدن كه توسط کنت تدوين، از ناحيه پوزيتيوسم علمي پشتيباني و از جانب طبقه متوسط طرفداري شد ، با مشغله مادی گرايانه و بی روح اين طبقه همخواني دارد. اين نظريه مخلوق ناخشنودي بورژوازي بود! بورژوازي محصور در علايق پيش پا افتاده‏اش، نسبت به اوجگيري‏هاي روح و سرشت شوريدگي‏هاي مذهب حسادت مي‏ورزيد. برخلاف نظر مشهور نيچه، شلر اعتقاد داشت ناخشنودي منبع خصومت ورزي با دين است. نظريه سکولارشدن جز پنهان‏سازي پوچي انسان و خلأ روحي طبقه متوسط چيز ديگري نبود. پوزيتيويسم علمي ايدئولوژي طبقه‏ای بود که همتش مصروف انباشت پول بود. ذکاوت و شورمندي شلر او را مبدع اصلي جامعه‏شناسي نظام‏مند معرفت ساخت، اما تحليلش از نقش دين در جامعه تلفيق عجيب و غريبي از گرايشات محافظه کارانه، تعصبات نخبه گرا و تفکر اجتماعي راديکال بود. به ياد بياوريم که مارکس نيز ايدئولوژي بورژوازي را الحاد روشنگري می‏دانست. با وجود اين بحث در باب ادبيات ماکس شلر چندان ساده نيست. اين ادعايش که روند سکولارکننده مدرن محصول نارضايتي است، بر تلقی بسيار مجادله‏آميزی از بورژوازي و تحليلي نابسنده از نقش اجتماعي دين سنتي مبتنی است. شلر در سرزنش شديد مدرنيته، نسبت به ابهام وپيچيدگي  مفهوم دين دقت کافي نداشت.  

پي نوشت
1. Cf.Hermann Lubke, Sakularisierung, Geschichte Eines ideenpolitischen Begriffs, Verlag Karl Albert.Freiburg.1965.
2. Bryan Wilson, Religion in Secular Society, Pelican Books, London,1969.
3. David Martin, The Religious and the Secular, Routledge and Kegan Paul, London, 1969.
4. Andrew Greeley, Religion in the Year 2000. sheed and Ward, New york,1965, and " The Present Condition of American Religion." And " The secularization Myth," " The Denomination society", Scoot, Foresman and comoany,Glenview,1972,pp.86- 107,127-155.
5. Bryan Wilson, op.cit, p.112.
6. Ibid,p.122.
7. Peter Berger, The Sacred Canopy.Doubleday.New York,1967.p 108.
8. Will Herberg,Catholic, Protestant, Jew, Doubleday,New York,1955.
9. Alexis de Tocquevile, Democracy in America. Edit. Philips Bradley, Vintage Books, New York, no date, Vol,2.pp.31-33.
10.  براي توصيف دورکيم از همبستگي نوع گمنشافت به
Suicide, Free Press,New York,1968,pp.378-384.
Robert Nisbet, The sociological Tradition, Basic Books, New York, 1966,pp.155-158.
11. آندره گرلي ،  در جامعه مذهبي مي‏نويسد : "در مدل ما از دين آمريکايي، مذهب را بعنوان نقطه تقاطع کارکرد معنا و همبستگي در جامعه‏اي که در آن نظم صنعتي و شهري پديدار گشت و  کليساي ثابتي نداشت، در نظر مي گيريم "(  ص 2) .
12. Ibid. p.2.
13. A.de Tocqueville, op.cit, Vol.2.23.
14. Peter Berger, The Sacred Canopy, pp.126-153.
15. Bryan Wilson, Religion in Secular Society, p.42.
16. Op.cit.,pp.43,210-211,219-22o.
17. Ibid., p.53.
18. Peter Berger, The Sacred Canopy, pp113-121.
19. Talcott Parsons ," Chirstianity and Modern Industerial Society," Religion, culture and society.deit. Louis Schneider, John wiley and sons, New York,1964,pp.223-298.
20. Robert Bellah,Beyond Belief,Harper and Row, New York.
21. Andrew Greely Man, Unsecular Man, Schocken Books, New York,1972.
22. Max Scheler," Uber die positivische Geschichtsphilosophie des Wissens","Schriften zur Soziologie und weltanschauung slehre, 2nd ed., Franke Verlag,1963, and Ressentiment, Free Press, New York,1961.




: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000413.php