امامزاده ای مغموم 
خفته در زیر بار سنگی ِ مرمری حکاکی شده
فارغ از قیل و قال زائرانی ماتم زده و مهجور
امامزاده ای محکوم
نشسته در میان نقره هایی در هم گوریده چون زنجیر
بی نیاز از ضجه های بندیان هماره ی زمان
امامزاده ای معصوم
پنهان مانده در زیر انبوه کاغذهای مچاله و زرهای بی عیار
فارغ از هیاهوی گدایانی محتاج سکه های بی زمان
امامزاده ای مبهوت
ایستاده در برابر پچ پچه های مشکوک متولیانی اینک خفته در گور
] بی خبر و معصوم [
امامزاده ای مسرور
گرم کار هجرت از لای لای سنگی کتیبه ای خاموش
هزار بار تکرار شده در آینه هایی با تصویرهایی در هم و موهوم