مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر
آموزش ،فرهنگ و جهاني شدن /
محسن مباهی
موضوع :
آموزش و پرورش
"انديشه و گفتار وكردار نيك جملگي نتيجه علم و معرفت است و انديشه و گفتار و كردار زشت همه نتيجه ناداني
است"(ونديداد چهارم ش44)
لينتون(1936)فرهنگ را اينگونه تعريف مي كند:"تمامي گمان ها،پاسخ هاي عاطفي شرطي ، و الگوهاي عادي رفتار كه هموندان جامعه از راه آموزش فرا مي گيرند و كمابيش در آن مشتركند فرهنگ ناميده ميشود."
فرهنگ پديده اي فارغ از ارزش گذاري است. يعني نمي توان عده اي را صاحب و عده ديگري را فاقد آن دانست.نمي توان عده اي را داراي نوع خوب و عده اي را داراي نوع بد آن دانست.بتدايي ترين جوامع بشري نيز صاحب فرهنگ بوده اند و البته نمي شود به فرهنگ آنها نام فرهنگ بد داد زيرا فرهنگ داشته هاي رفتاري و نوع رفتار و عكس العمل اكثريت يك جامعه نسبت به موضوعات مختلف است كه به صورت سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر (تحت شرايط زماني و مكاني خود) انتقال ميابد و در راه اين انتقال دچار دگرگوني هايي نيز ميشود.
فرهنگ پديده اي پوياست و روز به روز در حال تكامل است اين تكامل به نوعي هم ذاتي است و هم به صورت خارجي بر آن وارد مي شود. ذاتي بودن تكامل به دليل افزايش مناسبات بشري و افزايش توليدات مادي بشر و به واسطه افزايش فرهنگ مادي آن مصنوع مي باشد. هر چه زمان مي گذرد فرهنگ ناگزير منبسط مي شود و عناصر جديدي به آن افزوده ميشود.
در عصر حاضر و در دنياي جديد با وجود فاصله هاي مكاني بسيار و تاثير محيط جغرافيايي بر تغييرات فرهنگي و نوع فرهنگ به واسطه وجود رسانه هاي فراگير مثل اينترنت و ماهواره؛ فرهنگ ها در حال حركت به سوي نوعي همشكلي هستند كه از آن با عنوان جهاني شدن ياد مي شود.در اعصار گذشته تغييرات عمده فرهنگي طي صدها و هزاران سال به وقوع مي پيوست زيرا كه عناصر و فاكتور هاي تاثير گذاري بسيار كمي وجود داشت به غير از محيط طبيعي و ابزار توليد شده اندك چيز ديگري براي باز توليد فرهنگ جديد وجود نداشت. نهايتا جنگهاي قبيله اي و يا اقتصاد بازرگاني انتقال المان هاي فرهنگي را موجب مي شدند.اما با سپري شدن ساليان و در عصر جديد و دنياي مدرن به واسطه وجود ابزار قدرتمند رسانه سرعت اين تغييرات به سال يا حتا به صورت تاثيرات آني در آمد.رسانه ها با رسوخ و رخنه بر همه جوامع بشري با پوشش ظاهرفريب و دلپسند مسئوليت انتقال فرهنگ را به عهده گرفته اند و در واقع به همسان سازي فرهنگي ميپردازند اين همسان سازي از برايند فرهنگهاي گوناگون در عرصه جهاني رخ ميدهد و مشابه قوانين فيزيك است به طوري كه همواره در يك سيستم ،سيالات از قسمت پرفشار به سمت قسمت كم فشار حركت مي كنند تا به وضع تعادلي برسند.فرهنگ ها نيز مانند اين سيالات از طرفي كه قوي تر است به سمت فرهنگي كه ضعيف تر است ميرود و فرهنگ ضعيف را تحت تاثير قرار ميدهد تا در سايشي دو جانبه به تعادل برسندكه همان همانند سازيست البته به نفع طرف قوي تر.
آگ برن و نيم كوف به اين موضوع فرهنگ پذيري ميگويند ايشان در كتاب زمينه جامعه شناسي مي آورند:
"اگر جريان جامعه پذيري عميقا صورت گيرد و دوام آورد، افراد جامعه از مشابهت هاي فراواني برخوردار خواهمند شد. به بيان ديگر اعضاي جديد جامعه در جريان جامعه پذيري ، رفته رفته در زندگي مشترك جامعه خود سهيم مي شوند، راه و رسم آن را مي آموزند، خود را با آن سازگار مي گردانند و سر انجام با ساير اعضا همانندي مي يابند. به اين ترتيب همتايي اجتماعي يا مانندگردي فرهنگي يا فرهنگ پذيري رخ مي نمايد.
فرهنگ پذيري جرياني است كه فرد را عميقا و از جهات فراوان با فرهنگ جامعه همانند ميكند، چنانكه جامعه پذيري جرياني است كه فرد راصرفا با هنجارهاي اجتماعي سازگار مي گرداند.هر كودك از لحظه اي كه چشم به جهان مي گشايد ،بي اختيار در جريان فرهنگ پذيري قرار مي گيرد، و هر شخص بالغي كه از جامعه اي به جامعه اي مي كوچد با فرهنگ نويي مواجه مي شود مجددا خود را ناگزير از فرهنگ پذيري مي يابد.
فرهنگ پذيري در مورد كودك نوزاد جرياني ساده است و يك سو دارد.به اين معني كه فرهنگ به آرامي سلطه خودرا بر او تحميل مي كند و او را با ساير اعضاي جامعه همرنگ مي گرداند.اما يك شخص بالغ كه به جامعه تازه اي مي كوچد، بدان سبب كه رنگ فرهنگي معيي به خود گرفته است ،نمي تواند مانند كودك به آساني با مقولات فرهنگي جديد برخورد كند.از اين رو فرهنگ پذيري در مورد شخص بالغ جرياني پيچيده است و دو سو دارد: از يك سو فرهنگ جديد سلطه خود را در او استوار مي سازد،و از سوي ديگر فرهنگ پيشين او در فرهنگ نو تغييراتي بوجود مي آورد."
در واقع سايش حاصل از برخورد فرهنگ ها نوع سومي از اين پديده فراهم ميكند و در اين دياليكتيك فرهنگي سنتزي جهاني به دست مي آيد كه جوتمع در حال حركت به سمت آن هستند.
در اين ميان نقش رسانه ها را از دو منظر مي توان بررسي كرد : اول از ديدآموزشي
كه به عنوان يك پل بين فرستندگان عناصر فرهنگي و گيرندگان آن ودوم به مثابه يك ديدگاه فكري كه قصد و نيت قبلي براي مانند خود ساختن جوامع ديگر را دارد.
بحث جهاني سازي به گفته دكتر ناصر فكوهي در نقد كتاب جهاني شدن و فرهنگ :
"در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم مزمان با شكل گرفتن جهان جديد در يالتا(تقسيم جهان به دو حوزه نفوذ شوروي وآمريكاو ظاهر شدن جهان سوم از خلال تشكيل دولتهاي ملي ضعيف و توسعه نيافته در كنار دو مر كز توسعه يافته سرمايه داري و سوسياليستي )مطرح شد، در ابتدا به وسيله گروهي از جامعه شناسان و انديشمندان اروپايي و آمريكايي (عمدتا ريمون آرون،دانيل بل،ليپستو فون هايك)نمايندگي مي شد كه دعوي "پايان يافتن عصر ايدئولوژي ها " و آغاز "عصر فن سالاري را داشتند از نگاه اين انديشمندان، خصوصيت جهان جديد در آن است كه عصر صنعتي و تنش هاي ناگذير و ذاتي آن را پشت سر گذاشته و قدم در عصر پساصنعتي نهاده است كه محور آن دانش و فنون است .
پوزيتيويسم ادعايي اين انديشه كه نوعي جهت گيري خنثا ي سياسي را نيز به ناچار ايجاب مي كرد ، هم زمان با مقاومت"مكتب فراكفورت" و گروه بزرگي از ساير انديشمندان در علوم اجتماعي مواجه شد.اين روشن فكران با تاكيد بر قدرت ضروري و نقش حياتي "آرمان شهرها" در زندگي انساني به رغم فرو ريختن پي در پي آنها (با بحران استالينيسم پس از مرگ استالين در 1953 و شورش هاي اروپاي شرقي )، نسبت به خطر از دست رفتن كوركورانه باورهاي آرمان شهري به بهاي دست يافتن به جامعه اي به ظاهر منطفي هشدار مي دادند.سالها بعد ،حتا پس از فرو ريختن آرمانهايي باز هم بزرگتر، جمله زيبايي اين امر را متبلور مي كرد:"بهتر آن است كه همراه سارتر اشتباه كرد تا همراه آرون بر حق بود" در سالهاي بعدي ، نظريه هاي ارتباطات و در راس آنها مك لوهان و مفهوم "دهكده جهاني" راه را براي ليبراليسم نو هموار كردند. دو مفهوم "جامعه اطلاعاتي" از يك سو و"جامعه پسا صنعتي" از سوي ديگر چنان با يكديگر پيوند خوردند كه به نظر مي رسيد همه معما هاي توسعه از ميان بر داشته شده اند.و تنها كاري كه باقي مانده است "كاربردي كردن " برنامه هاي از پيش نوشته شده و تدوين شده است.با سقوط شوروي و اقمارش و با چرخش چين به سوي اقتصاد بازار، آرمانهاي نو ليبرالي هر چه بيشتر خودرا در سه محور مشخص مطرح كردند:نخست محور اقتصادي با بازار به مثابه تنها سازو كاد معتبر براي رشد و توسعه و پيشرفت و حركت به سوي "جامعه رفاه " ،دوم محور محيط شناختي- اجتماعي و فرهنگي با شهر نشيني به مثابه تنها شكل معتبر و متمدن زيستي: شهر به عنوان مركز تراكم ثروت (بانكها)،قدرت(مراكز تصميم گيري)وسبك زندگي مصرف گرا و الگو برداري شده از "شيوه زندگي آمريكايي"، و سر انجام محور سياسي با دولت ملي و نهادهاي فرو ملي و فرا ملي نشات گرفته از آن به مثابه تنها شكل موجوديت حقوقي و قانوني انسانها در هر نوع تجمع گروهي از آنها در تمامي رده ها و سطحها . با توجه به اين نكته ها بود كه مفهوم جهاني شدن هر چه بيش از پيش شروع به ظاهر شدن كرد و به خصوص از سوي بانيان ليبراليسم به عنوان راه حل معجزه آساي تمامي مشكلات بشر مطرح گرديد. در دو دهه 80و90 مفهومي كه در حوضه جهاني شدن با تاكيد بر موارد فوق ارائه مي شدند چنان بديهي مي نمودند كه كمترين انتقادي نسبت به آنها ، به سادگي با بر چسب "واپس گرايي "كنار زده ميشد.نه در عرصه علمي، نه در عرصه اجتماعي و سياسي و به خصوص به هيچوجه در عرصه اقتصادي كسي را توان مقابله با يكه تازي ليبراليسم نو نبود واز اين رو مفهوم پايان ايدئولوژي ،اين بار با شعاري باز هم بزرگتر يعني "پايان تاريخ"فوكوياما به ميدان آمد به ظاهر تنها كافي بود دولت هاي بزرگ و ثروتمند با ارتش هاي قدرتمند خود و با بانكهاي باز هم قدرتمند تر خود در همراهي با نهادهاي مالي بين المللي (بانك جهاني ، صندوق بين المللي پول و سپس سازمان تجارت جهاني ) راههاي لازم را به همه كشور هاي جهان ديكته كرده و جاده را براي عبور ماشين عظيم ودر حقيقت"جاده صاف كن" بزرگ جهاني شدن آماده كنند اما متاسفانه و در واقع خوشبختانه براي ضعيفترها، معادلات به اين سادگي قابل حل شدن نبودند، نظام جهاني به سرعت با بحرانهايي كوچك و بزرگ روبرو شد كه شرايط را به سوي توقف يا كند شدن دستگاه "جهاني سازي " در بنبست هايي هر چه پيچيده تر كشيدند .
ظهور چنين بن بست هايي تبلور خود را با افزايش هر چه بيشتر شكاف ميان كشور هاي فقير و ثروتمند ، و با ظاهر شدن آن چه"جهان چهارم" نام گرفت و منظور از آن قشر بزرگ فقيران شهري و طرد شدگان و مصيبت زدگان دنياي توسعه يافته بود به نمايش گذاشت و سبب كه اطمينان به چشم انداز روشن پروژه جهاني شدن كم كم دچار تزلزل شود . اين امر هم زمان با قدرت گرفتن و مستدل شدن هر چه بيشتر گفتمان پسا مدرن در رابطه با پيامدهاي مدرنيته اتفاق مي افتادو طبعا انطباق دادن و ترسيم خط سيري كه بيش از پيش نو زايي را به انسان گرايي فاشيسم و ليبراليسم نو پيوند ميداد ساده تر مي شد.هر چند در اين زمينه ميان طرفداران پسا مدرن اتفاق نظرنبود و خوش بين ترين آنها بر آن بودند كه هنوز مي توان پروژه روشنگري را نجات داد.بدين ترتيب نياز به ادبيات منتقدانه نسبت به جهاني شدن ،ادبياتي كه بتواند جاي ادبيات تبليغاتي،فن سالارانه و گفتمان ساده انديشانه و در حقيقت بازار يابانه "جامعه اطلاعاتي" را بگيرد،احساس شد.""
در اين ميان بايد گفت كه در عصر جديد فرهنگ همواره بردوش رسانه ها به اينسو و آنسوي جهان سرك ميكشد و هر جايي كه فرهنگي ضعيف تر از خود يافت به آن نفوذ كرد وآن را همانند خود ميكند.
در دنياي جديد ديگر جنگ براي تغيير نگرش و فرهنگ يك جامعه مناسبنيست، رسانه ها ميتوانند با ارايه فرهنگ قدرتمندتر و يا با ارايه رنگ و لعاب فرهنگ قوي تر به فرهنگ هاي ضعيف تر نفوذ كنند و پروژه همانند سازي را اجرا كنند. در نهايت بايد توجه داشت كه آموزه هاي فرهنگي از كانال هاي مختلف به حواس جوامع بشري و عصر جديد مي رسند و اين فرهنگ هاي قوي و منطبق با خواسته هاي دنياي جديد اند كه ميتوانند در مقابل اين همانند سازي فرهنگي مقاومت كنند ويا حداقل در اين سايش بيشتر بسايند تا اينكه ساييده شوند. واين ميسر نيست الا در سايه آموزش از دريچه همان رسانه ها كه نقش اساسي را در اين پروسه ايفا ميكند.
ماخذ:
1. زمينه جامعه شناسي-آگبرن و نيم كف-ترجمه ا.ح.آرين پور-نشر گستره-1380
2. تعريفها و مفهوم فرهنگ-داريوش آشوري-نشر آگاه-1379
3. نامه انسان شناسي –دوره اول شماره سوم-دانشگاه تهران
4. جهاني شدن و فرهنگ-جان تاملينسون-ترجمه محسن حكيمي-نشر دفتر پژوهشهاي فرهنگي1381
: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000392.php