چاپ اين صفحه
مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر

حســـرت /  سید محمد حسینی
موضوع :داستان کوتاه

- بخت يارت بود كه رفتي و اين رسواييها رو نديدي، من يه چيزهايي تو عروسي پسرت ديدم كه طاقتم طاق شد ، گفتم بيام سروقتت، يه سنگريزه بزنم رو سنگت، بلكي بيدار بشي، ببيني چه بدبختي گرفتار شدم.
- پسره مي گه، ننه، تو پير شدي، امل شدي، نمي فهمي.
-  خودت نمي فهمي، بي آبرو، بي غيرت، رفتي عروسي گرفتي، معصيت كني؟ زن ومرد اختلاط انداختي كه چي بشه؟ مي خواستي چه غلطي بكني؟ اي بي آبرو.. دانس مي كني...
-  مي دوني، تو شيريني خورون نگذاشت كه من حرف بزنم، مي گفت : خانواده عروس ، سواتدارن، با شخصيتن چه مي دونم، امروزين، تو كه حرف بزني مي خواي از حلال و حروم حرف بزني، از زنها شون ايراد بگيري، كه چرا حجاب نمي كنين، فساد مي ياره. .غلط، غولوط هم كه مي گي، آبروريزي مي شه ، دختره رو به من نمي دن..
-  اي بي حيثيت، ريقو نگيت يادت رفت، يادت رفت يه لنگه كفش بودي، حالا انقذري شدي، اين من بودم كه كهنه هات رو با همين دستهام مي شستم، كه چي؟ دارم پسر بزرگ  مي كنم، شيرم حرومت.
-  ننه دختره رو نديدي، يه دامن پوشيده بود، چي بگم، با اون پاهاي غناثش، همه جونش پيدا بود، باهمه حرف مي زد، نشست و برخاست مي كرد،آخه يه محرمي  نامحرمي، تف تف تف، انگارنه انگار
-  پسر خوش غيرتت هم مي گفت: خوب مادره، خوبي بچه شرو مي خواد، حرف مي زنه مشورت مي كنه، ديگه زن و مرد نداره كه ، تو اونقدر از خونه  بيرون نرفتي كه از مردم عقب افتادي.
- گفتم:  اين حرفها چيه كه مي زني، اينها فاسدن، ميدوني چي گفت؟
- گفت: تو وكيل خودت باش، دهنت رو هم ببند، دندون جلوييت افتاده ، بهت مي خندن.
- اميدوارم كه مادر، سرت بره زير چرخ كاميون كه اينجور من رو سبك كردي.
-  آخ ، اي بخت، تو چرا از ما رميدي؟ اگر اون وقتها بود، اون دامن رو من مي پوشيدم، با يه پيرهن ململ، ململ گلي، از همه سر بودم، تو اون عروسي، ستاره مجلس مي شدم، چشمهاي اين زنيكه قرتي هم در
مي اومد.
- كجايي مرد، پاشو نيگاكن، چه جوري خوار شدم، آخ كه اميدوارم همون جوركه جيگر من خونه، جيگر همشون خون بشه..




: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000318.php