مجله اینترنتی فصل نو
شنبه، ۱۶ مهر ۱۳۸۴ ساعت ۰:۰۰ بعدازظهر
آرزو / سید محمد حسینی
موضوع :داستان کوتاه
وقتي مرد گوشي تلفن را گذاشت گفت: مردم چقدر طمع دارن، سيرموني نداره . بعد با صداي بلند گفت: خانمي، آرزو حاضر شدين؟
آرزو گفت : بله بابايي، تا شما بريد پايين ماشين رو روشن كنين، ما هم اومديم.
مرد در آپارتمان راكه باز كرد ، سميه دختر همسايه روبرويي، موبايل بدست دم در بود.
-سميه گفت: سلام آقاي بي نياز، صبح به خير.
-بي نياز گفت: صبح بخير دخترم، خوب هستي؟ آقاي اميري حالشون خوبه؟
- خيلي ممنون قربان، سلام دارن خدمتتون.
-سلامت باشي، آرزو مي گفت: توهم امروز كنكور داري ؟
- بله قربان، با هم افتاديم توي يك حوزه.
-اميدوارم قبول بشي.
بي نياز از پله ها كه پايين رفت، ديد آقاي اميري ماشين شيك آخرين مدلشرو كه تازه خريده بود، توي حياط مجتمع جابجا مي كند، بي نياز دستي برايش تكان داد.
اميري دنده عقب گرفت و آمد جلوي بي نياز و شيشه ماشين را پايين كشيد و گفت: صبح به خير، سميه
مي گفت، آرزو هم توحوزه اون افتاده، مي خواي بفرستش با من بياد، توهم برو اداره ، هر دوتامون امروز دير برسيم، كسي تو اداره نيست.
بي نياز گفت: قربونت برم، زحمت نمي دم، اداره هم كه خبري نيست، فقط تحويل گرفتن پيشنهادهاي مناقصه است كه منشي مي گيره.
اميري گفت: حالا زود برسي كه ايرادي نداره، شايد كسي اومد كارت داشت، شايد كار خيري بود.
در همين موقع سميه و مادرش از پله ها آمدند پايين وبعد از چاق و سلامتي مختصري با بي نياز سوار ماشين شدند و از در مجتمع بيرون رفتند.
بي نياز نشست پشت فرمان و استارت زد، موتور خيلي آهسته مي گشت و روشن نمي شد. دوبار، سه بار، فايده نداشت.
پياده كه شد گفت: آرزو بابا، اومدين؟ در رو قفل كردين؟
آرزو گفت: بله بابايي، چي شده، روشن نمي شه؟
بي نياز گفت: آره بابا، به گمونم باتري خالي كرده، بشين پشت فرمون، من وخانمي هل مي ديم.
ماشين كه روشن شد ، خانمي گفت: بي نيازيه فكري بكن، اين ماشين ديگه كهنه شده..
بي نياز گفت: ميدوني چقدر پول ميخواد؟ بايد باهمين بسازيم، امروز مي برمش باتري سازي.
سر خيابان كه رسيدند آقاي روزي طلب را ديدند كه دوان دوان مي رفت.
بي نياز گفت : چندساله كه ما با اين روزي طلب همسايه ايم، هميشه عجله داره، صبح به اين زودي هم داره مي دووه كه يه وقت چيزي از دستش نره، پسرهاش هم عين خودش شدن.
خانمي گفت: زن اميري تعريف مي كرد كه روزي طلب توي محل به همه سفارش كرده كه هر جا يه دختر ثروتمند بود كه باباش تازه مرده باشه، به اون معرفي كنن براي پسرش بگيره. گفته حساب مي كنه.
آرزو گفت: حالا خوبه كه با اميري دوسته، وگرنه اين روزي طلبي كه من مي بينم حتما مي كشتش.
هر سه نفر زدند زير خنده..
بي نياز گفت: اميري تو مناقصه قبلي اداره، پاكتهاي مهر و موم شده پيشنهادها رو برداشته، گرفته روي بخار كتري، درشونو باز كرده خونده، مثل اينكه پول خوبي از برنده گرفته، وضعش روز به روز بهتر مي شه.
خانمي گفت: تو از كجا فهميدي؟
بي نياز گفت: آبدارچي اداره ديده بود، وقتي ديدم وضع اينجوريه همه اسناد مناقصه جديد رو ريختم توي گاو صندوق، اون يارو كه صبح زنگ زد دنبالشه، سيروموني نداره.
جواب سر بالا دادم، رفتن گزارش كردن كه اقاي بي نياز توي دستشويي وايساده ادرار مي كنه.
خانمي گفت: واست خطري نداشته باشه؟
بي نياز گفت: نمي دونم، بعدا معلوم مي شه، دست بالا اخراجم مي كنن، مي رم مسافركشي، من هميشه روي پاي خودم وايسادم.
آرزو گفت: سميه مي گفت، يك ميليون و دويست هزار تومن خرج معلم خصوصي كرده.
بي نياز گفت: بااون چشماي لوچش، چند مليونم بده فايده نداره...
خانمي گفت: چند روز پيش رفته بودم، خونه همسايه طبقه اول، صورتم رو بند بندازم، تو خونه كار مي كنه، پسرش مي گفت: سميه گفته، يكي از معلمهايش قرار شده دو مليون بگيره ، تو كنكور قبولش كنه.
آرزو گفت: خب چه جوري؟ اين خنگول كه چيزي نمي فهمه عقب افتادست.
خانمي گفت: رنگ ريختن كه سميه يه موبايل با خودش مي بره توجلسه امتحان مي گذاره زير روپوشش، يه چيزي مثل سمعك هم به موبايل وصل مي شه مي گذاره تو گوشش، از اين ور كه زنگ بزنن؛ خود به خود توي گوشش وصل مي شه ، بعد از اين طرف مي گن مي شنوي و اونم دو تا سرفه مي كنه بعد جوابهارو بهش مي گن.
آرزو گفت: من رو بگو كه چقدر جون كندم، درس خواندم.
بي نياز گفت: اينجوري فكر نكن دخترم، اين جور آدمها به جايي هم برسن، مردم فهميده ارزشي براشون قايل نيستند.
ارزو گفت: اونجا رو نگاه كنين، سميه اينها دو تا ماشين اونورترن.
بي نياز كه نگاه كرد اميري بوق زد ، انگار كاري داشت ، هر جور بود از لاي ماشينها ماشينش را رساند به كنار ماشين بي نياز، شيشه را پايين داد و گفت: چه راه بندوني شده مي ترسم دير برسيم، چكار كنيم؟
بي نياز گفت: از بس خلاف مي رن و از اين طرف و اون طرف مي زنن توي راه اينجوري ميشه ديگه، راه ديگه اي هم كه نيست، فقط اميدوارم كه ماموراي راهنمايي زودتر برسن راه رو باز كنن.
اميري گفت: مرد حسابي سرنوشت آرزو امروز معلوم مي شه، اونوقت تو منتظري بيان راه رو باز كنن، باور كن الان نشستن يه گوشه اي دارن كله پاچه مي خورن.
به گمونم تصادفي شده كه اين موقع صبح اينجور راه بندونه، تازه اگر اينجا رو رد كنيم، يه چهارراه پايينتر ، يه چراغ قرمزه كه گداها و گل فروشها چراغش رو طولاني ميكنن.
بي نياز گفت: چي مي گي؟ آخه چرا بايد چراغ رو طولاني كنن؟
اميري گفت: خب مي خوان گل بفروشن، روزنامه بفروشن،كاسبن ديگه، اتاق اصناف تشكيل دادن، ماشنيا دارن جابجا مي شن، اگر نديدمت حواست باشه، صدمتر پايينتر دست راست يه خيابان فرعي هست كه تابلوي ورود ممنوع داره، بپيچي تو اون مي خوره به يه خيابون به موازات همين خيابون به اسم فرصت، هم خلوته هم چراغ قرمز نداره..
بي نياز گفت: خيلي ممنون و شيشه را بالا داد.
آرزو گفت: بابايي ماهم بريم.
خانمي گفت: مرد تو هم ورود ممنوع رو بپيچ، دست بالا جريمه مي شي، اين دختر كنكور داره.
بي نياز گفت: چي مي گين شما، مردم واسه اينكه راحت زندگي كنن يه چيزهايي رو رعايت مي كنن، بهش
مي گن قانون، حالا خود من كه اين رو مي دونم، بيام قانون رو زير پا بذارم، هيچوقت.
آرزو گفت: بابايي نگاه كن، چقدر دارن ورود ممنوع رو مي پيچن، به تابلوش هم محل نمي گذارن، رعايت كردن من و شما چه ارزشي داره ديگه.
بي نياز گفت: همين آدمهاي عوضي همه چيز رو خراب مي كنن ديگه، چيزهاي بد رو زود ياد مي گيرن،
نمي فهمن دنيا اين نوك دماغ من نيست كه، همه اش دنبال اينن كه خودشون رو در ببرن، خرشون كه از پل بگذره، كافيه ،ديگرون هر چي سرشون اومد خوب بياد.
خانمي گفت: بي نياز ساعت چنده؟
بي نياز گفت: بيست و پنج دقيقه وقت داريم.
آرزو گفت: قول ميدم سميه اينها الان رسيدن اونجا.
بي نياز گفت: خوب برسن، هر كي راه خودش رو مي ره، اونا راه نادرست مي رن، كارهاشون رو نگاه كن، مناقصه كه برگزار ميشه، اونا رشوه مي گيرن، دانشگاه ميرن كه مدرك بگيرن ، بگن ما آدميم، فكر كن موبايل به درد تقلب تو امتحان ميخوره، ازدواج مي كنن كه ترقي كنن.
خانمي گفت: خب اين در و اون در ميزنن كه بيشتر داشته باشند ديگه، پول چيز خوبيه، مردم اگر داشته باشن ماشين نو ميخرن، زنشون تو در و همسايه ماشين هل نمي ده.
بي نياز گفت: خبه خبه، حالا توهم وقت گير آوردي ، پول خوشبختي نمي ياره.
آرزو گفت: رفتار مردم رو نگاه كنين هر كي بيشتر پول داره ، بيشتر بهش احترام مي گذارن، راه رو براش باز
مي كنن.
بي نياز گفت: رفتار مردم كه ملاك نيست، آدم بايد روي پاي خودش وايسه، دنياش رو خودش بسازه، رو خواست خودش نه خواست مردم، زحمت بكشه، امتحان داري، درس بخون برو قبول شو.
اصلا فكر كن قايقت غرق شده و افتادي توي يك جزيره دور افتاده، عين رابينسون كروزوئه، اونوقت چكار
مي كني؟
خانمي گفت:پس قربونت ، يكي دو متر چرم بخر بيار كيف و كفش بدوزيم ، پاره پوره شده، مبلامون هم كهنه شده، بايد مبل بسازيم ، بي نياز، بي زحمت چكش و ميخ و اره بخر بيار، از فردا هم به من بگين فاطمه اره.
وقتي صداي شليك خنده فضاي ماشين را پر كرد، سرنشينان ماشينهاي ديگر كه در راه بندان طولاني كلافه شده بودند با تعجب به آنها نگاه كردند.
نيم ساعت بعد به سر چهارراه كه رسيدند بي نياز پا را روي پدال گاز گذاشت و به سرعت به طرف حوزه امتحاني رفت.
آرزو يكسره مي گفت : بابايي ، بابايي.
جلوي حوزه، ماشين هنوز درست توقف نكرده بود كه آرزو در را باز كرد و پريد پايين به طرف در حوزه دويد.
در بسته بود ، با خودكار به شيشه زد، يكي از مسئولان داشت به طرف در مي آمد. ارزو سميه را ديد كه روي صندلي نشسته بود و دستش را جلوي دهانش گرفت بود، مثل اينكه سرفه مي كرد.
مرد در را نيم لا كرد و گفت: چي مي خواي خانم؟
آرزو گفت: آقا من امتحان دارم اين هم كارتمه، آرزوي بي نياز.
مرد گفت: متاسفم ، دير آمدي.
بي نياز كه خود را رسانده بود گفت: آقا ما توي راه بندون گير افتاديم، شما خواهش مي كنم درك بفرماييد، اوناهش اونهم دخترهمسايه ماست، ما صبح با هم راه افتاديم اونها از راه ورود ممنوع اومدن، ما از راه اصلي اومديم ، راه بسته بود.
مرد گفت: آقاي محترم قانونه، سرساعت مقرر بايد درها بسته بشه، چطور اين همه آدم خودشون رو رسوندن، تو يكي بيرون موندي؟
خانمي هم نفس نفس زنان رسيده بود گفت: آقا تو رو هر چي كه اعتقاد داري، به هر چي كه دوست داري، بگذار اين بچه امتحان بده، باور كن معدلش هيجده ونيمه، دختر لايقيه، شايسته بارش آوردم.
مرد گفت: خانم شما فكر كردي اينجا دكون بقاليه كه چونه مي زني؟ قانون ، قانونه، جنگل كه نيست، هر كي، هر كي باشه. عقلت نرسيد، بچه ات يكسال درس خونده براي يك همچه روزي اونوقت دير مي ياي؟حالا بريد پي كارتون.
مرد كه در را بست، هر سه نفر نمي دانستند كه چكار كند، موضوع آنقدر بزرگ بود كه هاج و واج شده بودند، آرزو نگاه كرد، سميه مثل ريگ مي نوشت.
يك دفعه بغضش تركيد، با مشت زد به شيشه، مرد فورا در را باز كرد و فرياد زد:
چته، برو پي كارت، مزاحم بچه هاي مردم نشو.
آرزو با گريه جيغ كشيد: آينده من تباه مي شه ، مرتيكه بفهم.
مرد گفت: اگر از اينجا نريد، نگهبانها رو خبر مي كنم.
مرد كه در را بست بي نياز گفت: آرزو گوش كن...
آرزو پريد وسط حرفش و گفت: چي چي رو گوش كنم، نمي بيني بدبخت شدم، چند سال ديگه مي خواي شلوار پاره زير روپوشم ، بپوشم ودلم خوش باشه كه مي رم دانشگاه و كار پيدا مي كنم؟
چند سال ديگه ميخواي به جاي غذا چايي شيرين جلوم بگذاري و بگي در عوض درستكاريم؟
يكدونه درستكار نشون بده، اگر تونستي، هر كي جايي رو مي گيره، فوري به ديگران حالي مي كنه كه آفتابه دار مسجد شاهه و ديگرون بايد حق اون رو بدن.
بي نياز گفت: حالا به هر دليلي دير رسيديم، توبايد به خودت مطمئن باشي ، امسال نشد، سال ديگه امتحان ميدي، دنيا كه به آخر نرسيده اين زندگي مال توست ،ديگران رهگذرند.
آرزو گفت: اما همين رهگذرها راه من رو سد مي كنن، نگاه كن در رو بست، فكر هم نكرد كه يك دختر جوون توي اين اجتماع كوفتي چكار بايد بكنه.
همين رهگذرا قانون مي گذارن كه خون من نصف خون يك مرد مي ارزه، نصف يك مرد ارث مي برم، تازگيها هم مي گن كه استهلاك دارم، من اگر توي جنگل زندگي مي كردم حق و حقوقم بيشتر نبود؟
خانمي گفت:بچم راست مي گه، به جاي اينكه به اين جواب بدي، برو يك كاري بكن، چرا اين لات بي سرو پا كه جلو راه را سد كرده نمي فهمه كه بچه ما سرنوشتش توخطره؟ من بچم رو با خون دل بزرگ كردم، هر عوضی به خودش اجازه مي ده سرنوشتش رو اينور و اونور كنه، تازه پشت قانون هم قايم بشه، همون قانوني كه تو
مي گفتي، اينم مي گه، كدوم درسته؟ هان؟ قانوني كه هر كي رسيد به نفع خودش مرور كنه به چه دردي
مي خوره؟
بگو ، هرج و مرج ديگه...
بي نياز گفت:من هم مي دونم كه هرج و مرجه، اما بگو ببينم تو اگر ديدي آش شور شده ، بازم نمك مي ريزي؟ نمي ريزي كه، بعد رو كرد به آرزو گفت: ببين آرزو من مي فهمم كه توالان چه حالي داري ، اما...
آرزو با پرخاش حرفشرا قطع كرد و گفت اما چي؟
آخه مگه من يك مشت پوست و استخون بيشترم؟
مگه شيمي من رو راه نمي بره؟
اگر غده ترشح نكنه من گرسنه ام نمي شه، اگر غده ترشح نكنه من بالغ نمي شم، من رشد نمي كنم، من مادر نمي شم، وقتي همه چيز توي وجود خودمنه چرا بايد كارهاي خودم رو با كار آدمهاي ديگه ميزون كنم؟
كي اندازه خواسته هاي آدم رو تعيين مي كنه؟ همون آدمهايي كه اصلا من روبه حساب نمي يارن؟
مرتيكه رو نيگا كن، اصلا من رو نمي شناسه، اما راهم رو سد كرده، داره خودش رو اثبات مي كنه.
بي نياز گفت: بسه ديگه، انگار من مقصرم، همه چيز دست به دست هم داده بود تا ما دير برسيم، مگه نديدي يه مشت كاسب كار راه رو بستن و گرنه برنامه ريزي من درست بود.
آرزو سرخ شده بود، داد زد: تو مي گفتي اينها كف رو آبن به اينها اهميت ندين حالا ديدي، ديدي چطور گند زدن توي زندگي من، تو اجازه دادي، تو با اين فكرهاي پوچت.
مسئله بزرگ بود و هر كدام سعي مي كرد تقصير را گردن ديگري بياندازد. هر سه نفر برافروخته و عصباني شده بودند. وقتي كه آرزو فرياد كشيد: رابينسون كروزوئه در ميان فرصت طلب ها، خنده دار ترين فيلم سال ،مهار از دست بي نياز خارج شد، دستش را بلند كرد و يك چك محكم خواباند بيخ گوش آرزو و گفت: خفه شو.
آرزو زد زيرگريه و صورتش را توي دستانش پنهان كرد ، خانمي تا اين وضع را ديد پريد جلو و خودش را بين بي نياز و آرزو قرار داد و گفت: چرا نگه، بگذار حرفش رو بزنه، حرف كم آوردي زور مي گي؟
راست مي گه زندگي واقعي يه جور ديگه ست ، تو با حرفهات پاك بچه رو گيج كردي، بهش گفتي، آدم درس ميخونه كه فهم وشعورش بالا بره، آدم درس مي خونه كه براي جامعه اش مفيد باشه، پس چرا حالا بايد تو مسابقه با بچه هاي بي لياقت بشينه كنكور بده، تازه اگر بتونه امحان بده بايد گزينش بشه، انوقت بي لياقته خودش رو جا بزنه پيش بيفته؟
بي نياز دست كرد از توي جيبنش دسته اي اسكنان در آورد و به سمت حوزه رفت
خانمي از پشت سر پرسيد: كجا مي ري؟
بي نياز گفت: مي رم بلكه يارو را راضي كنم.
سيلي محكم بي نياز آخرين رمق را از آرزو گرفت ديگر ياراي ايستادن نداشت تمام آمال و آرزوهايش را بر باد رفته مي ديد، بي رمق نگاهي به بي نياز كرد،دويد كه برود سوار ماشين شان كه آن طرف خيابان بود ، بشود.
خانمي داد زد: آرزو
اما دير شده بود، مرسدس بنز مشكي رنگ با صداي بلندي ترمز كرد ، آرزو روي هوا چرخي خورد و كنار خيابان افتاد. ماشين خالي بود فقط راننده سوار بود، لحظه اي مكث كرد ، بعد پا را روي گاز گذاشت و به سرعت دور شد.
خانمي داد زد: آهاي بگيرين، بچم رو زير گرفت، بي نياز شمارش رو بردار
بي نياز گفت : شماره نداره كه، نوشته تشريفات .
هر دو دويدند بالاي سر ارزو، خون از دهان و بيني و گوشهاي آرزو بيرون ريخته بود و داشت مي ماسيد.
آرزو مرده بود.
بي نياز و خانمي نشستند بالاي سر آرزو، خانمي سرآرزو را گذاشت توي دامنش و شروع به گريه كرد. بي نياز هنوز باورش نمي شد، دستهاي آرزو را ميان دستهايش گرفت،اما سردي دستهاي آرزو خبر از مرگ مي داد.
آهسته گفت: آرزوي من ، بابايي.
خانمي ناله مي كرد، مثل برق گرفته ها شده بود گفت: ديدي چكار كردي نامرد ، دختر جوونم رو پرپر كردي، حرفهاي تو اون رو كشت، عرضه نداشتي زندگي رو اداره كني، درستكاري رو علم مي كردي، شرف، جوونمردي،عدالت، انساندوستي،چه حرفهايي . ببر بذار بانك روش چك بكش ببينم سنار بهت مي دن؟ اي دشمن لانه.
بي نياز حرفش رو قطع كرد و گفت: اين حرفها چيه كه مي زني، حالا اگر من بگم كه عدالت چيز بديه و
بي شرفي خوبه، چيزي عوض مي شه؟
خانمي گفت: چقدر تو خونه تو گرسنگي كشيدم، چقدر جلوي اين و اون، جلوي اين زن اميري بي همه چيز خفت كشيدم، يكدفعه به ارزو گفته بود، مگه لباست رو به تنت دوختي كه هر روز مي پوشيش؟
بچم آبرو داري مي كرد تا بي عرضگي تو رو بپوشونه.
بي نياز گفت: نيست كه اب و نونت رو كم گذاشتم، نيست كه از خونه بابات يك گوني اسكناس آوردي خونه من؟ كي به من كمك كرد؟ مگه من كيم؟
همين هم كه تونستم تا اينجا سالم زندگي كنم بايد كلاهم رو پرت كنم بالا.
خانمي گفت:بهت گفتم چطوريه كه با اميري توي يك اداره اي، اما اون ماهي دو برابر تو خرج مي كنه؟ ماشين ميخره بيست ميليون؟
مي گفتي اينها از اون نو كيسه هان، با اينها چشم و هم چشمي نكني ها، اي كاش كرده بودم، تو هم مجبور
مي شدي بري پول دربياري، حالا بچم پيشم بود و به جاي اون بچه خنگ، بهش جوابها رو مي گفتن، تو كردي، تو، حالا خوب شد؟
بي نياز گفت: اون دزده، من نمي تونم باشم، من اين كارها رو نمي خوام بكنم، من براي خودم شخصيت دارم، دلم نمي خواد از سفره اين و اون بدزدم، سفره خودم رو پر كنم.
ناراحت بودي ، مي خواستي زندگي نكني، بري زن اتورخان رشتي بشي، خرجت بكنه، خانمي در حاليكه از ناراحتي سرش را اين طرف و آنطرف مي گرداند گفت: همين حرفهات آدم رو آتيش مي زنه، هميشه كور بودي ، از صبح تا حالا تو راه بندون ما رو نگه داشتي كه از راه اصلي بياي، يه مشت كاسب كار همه چيز فروش سر چهارراه، چراغ رو قرمز كرده بودن كه مردم رو بچاپن اونوقت توي عقل كل مي گفتي چرا كسي نمي ياد چراغ رو درست كنه؟
از اول زندگي اينجور بودي، آدمها رو خوب و بد كردي، نمي فهمي كه آدمها هم يه جور حيوونن، هر جالونه كنن، دورش يه خط مي كشن، مي گن: اينجا قلمرو منه، اگه تونستي دم لونه يه سگ بري، پاچتو مي گيره.
بي نياز مي لرزيد: صورتش سرخ شده بود،نمي دانست كه چكار بايد بكند، از يك طرف مرگ آرزو، از طرف ديگر حرفهاي تلخ خانمي، نمي دانست كه چرا بايد مقصر باشد، به حوزه امتحان نگاه كرد همه نشسته بودند، رو كرد به خانمي و گفت :زن اين حرف رو به گوش بگير، من دلم نميخواهد حيوون باشم، دلم نمي خواد همه چيز فروش باشم، و به مردم به چشم مشتري نگاه كنم من يك ادم معمولي ام همين.
دلم مي خواست كسي سر چهارراهها گدايي نكنه، بين آدمها همدلي باشه، جوونها برن سركار، آدمها اينقدر هول نزنن و با عشق زندگي كنن، نه اينكه وضع يه جوري بشه كه هر كي بي شرفتر و پرروتر باشه، موفقتر باشه ، كلاهبردارها بشن الگوي مردم، حالا اگراجتماع تبديل شده به اين جنگل من نكردم، من آب به آسياب اين بلبلشو نريختم.
بي نياز هاي هاي گريه مي كردم، احساس مي كرد تمام باورهايش به زير سوال رفته، بدون اينكه نادرستي آنها ثابت شده باشد.
خانمي گفت: حالا كي به فكر آرزوي توست، چشمات رو واكن ،همه نشستن، همه يه راهي پيدا كردن، خودشون رو رسوندن، به جز آرزوي تو ، بايد كار از كار مي گذشت تا تو بفهمي، پاشو برو ديگه نمي خوام ببينمت،پاشو، د پاشو ديگه مرد، مگه آدم پشت فرمون هم اينجوري خوابش مي بره، بيدار شو،خوبه رمق نداری هم غلطی بکنی، امتحان تموم شده ، آرزو داره مي ياد.
چشمهاي بي نياز غرق اشك بود، تنش مي لرزيد، باورش نمي شد، در ماشين را باز كرد پياده شد.
آرزو داشت مي دويد، نزديك كه رسيد پريد بالا و داد زد:
بابايي همه رو نوشتم همه رو نوشتم
: پرینت گرفته شده از
http://www.fasleno.com/archives/000303.php