حالا شب و روز ما فریاد برآوردن آن است که خدایا شب را از راه برسان که خورشید نامرد تر از دیروز است . دیگر به روزها قناعت نمی کنیم و می ترسیم که اگر یک روز شب نشود چه اتفاقی می افتد .
مگر در آلاسکا شش ماه روز چه میکنند ، آهان ، آنجا آدمها نفهم تر از آنند که بفهمند روز یعنی چه ، شب یعنی چه ، فقط ما زادگان زرتشت می دانیم ....
بگذریم ، گذشت را از زرتشت یاد گرفتیم ، اما هیچ وقت آن را نفهمیدیم . راه می افتیم و فراموش می کنیم و می گوییم ، از او گذشتیم ، چه گذشتن محشری .
یک سوال قدیمی تر ، مغول ، هجوم ، آتش ، کتاب اصلا هیچ سوال دیگری نخواهم پرسید.
شب شده است .