خالی باشد
] به یقین [
خالی و مغموم
می گشاید پر ، مرغک اندیشه ی زندانی در بند
تا افق
تا دور
قبرستان ، باید خالی باشد
خالی و مغموم
با حضور کلنگان سیاه مرگ ، درپرواز
رج رج و بلواکنان
باصدای گنگ قارقار مبهمی
از دور
و زمان ؟
یک عصر پاییزی
یا مه آلود صبحی سرد
رهروش ؟
یک گورکن
گوژپشت و قوزی و خاموش
بی شتاب ، گرم کار خویش
گنگ و کور و کر
در حضور تندبادی
که به همراه آورد
] گَـَه گـَه [
بوته های خار
یا که برگانی ، خشکه و پرسرصدا و زرد
گورها از پیش آماده ست
بیلها در تل خاکهای سرد
منتظر ، آرام
سنگهای سرد و سیمانی
منتظر
تا که فرود آیند بر
پیکره هایی خونی و خاموش
باید که قرُق باشد
قبرستان ، باید که قرُق باشد
از حضور گرم هر انسانی
با حضور شحنه هایی دشنه ها در دست
وسلاح گرم ، آویخته بر شانه
جا به جا
در گوشه های شوم این تصویر
] به یقین [
تابوتهایی بر زمین ِ سرد
قبرستان ، باید که قرُق باشد
و قرُق ماند
و قرُق . . .