... و فصل نو دوباه انتشار یافت. و ما مطابق معمول آخرین کسی هستیم که اطلاع می یابیم. علت هم این است که ما {1} در دور دستیم و برای خبر کردنمان چاپار لازم است. و این روزها هم با این وضع علوفه و بدی او ضاع فلاحت {2} لاجرم باید با اتوموبیل بفرستند دنبالمان که آن هم از بخت بد ما علوفه اش {3} جیره بندی {4} شده. حال اینها از کجا قاطر گیر آوردند که هم کم مصرف است و هم کار اسب را می کند بماند.
نا گفته نماند پیشتر کبوتر می فرستادند، اما عجالتا به دلیل افزایش سلاح ولرمِ تفنگ بادی که در دست کودکان و نوباوگان به وفور یافت می شود، صلاح نیست که بفرستند. لذا چاپار می فرستند که وصف فرستادن آن هم به اختصار مذکور واقع شد.
عذر خواهی به عمل می آوریم که از قاعده پرت شدیم. بله همان طور که عرض می کردیم، ما دیر خبردار شدیم و تا بیاییم به خودمان بجنبیم چند شماره از نشریه به خامه ی طبع آراسته شد.{5} ما هم که همیشه خود پیش قراول بوده و قافله سالار بوده ایم{6}، فلذا{7} ...{8}
یادداشت سردبیر: فکر کنید یک یا چند نفر مداوما در حال حرف زدن و راه رفتن و کارهای دیگر از این قبیل به این شکل باشند و شما ناچار باشید که مدام موجود یا موجودات مذکور را تحمل نمایید. فکر می کنید پس از هر بار دیدن ایشان چه حالی به شما دست می داد؟ حالا طنز نویس{9} ما می خواهد همان حال را به شما بدهد.
کجا بودم؟ ... آها داشتم می گفتم...
بله عرض می کردم ، ما به محض اینکه نامه را خواندیم ، خودمان را در یک موقعیت تاریخی و حتی فراتاریخی یافتیم. در حقیقت این مسئولیت که بر دوش ما گذاشته شده بود را به خوبی باید از عهده اش برمی آمدیم.{10}

بنابراین گفتیم ببرند اسبمان را زین کنند و اگر نعلی چیزی می خواهد نصب کنند تا ما خودمان را در اسرع وقت به محل انجام مسئولیت برسانیم.{11}
روز موعود خروس نخوانده و سگ پارس نکرده و گرگ ن...یده مشکی آب برداشته و دو قرص نان فتیر در توبره انداخته به سوی مطبعه ی مطبوعه آهنگ راه کردیم.{12}
حوالی ظهر بود که به کمرکش کوه رسیده بودیم و اسبمان دیگر طاقت رفتن نداشت. لاجرم پیاده شدیم و مشک آب را باز کردیم و سرش را گذاشتیم در دهان حیوان. با ولع شروع کرد به میک زدن. تا آخرین جرعه همه را سر کشید. دریغ از یک قطره که ما بنوشیم! دوباره سوار شدیم و از پیش به را افتادیم و دهانه را می کشیدیم و می رفتیم.{13}
عصر شده بود، از گرسنگی سرمان به غایت گیج و ویج می رفت. دست کردیم در توبره و هر دو قرص نان را برگرفتیم و شروع به گاز زدن کردیم که ناگهان نسیم گرمی پشت گردنمان را نواخت. برگشتیم ببینیم. پوزه ی اسب را جلوی صوتمان یافتیم. حیوان گرسنه بود و در کوه هم که به معضل خشکسالی دچار آمده بود چیزی برای چریدن یافت نمی شد. خلاصه راضی شدیم که یکی از نانها را به اسب بدهیم. اما او راضی نمی شد. هر دو را برای خود می خواست. تمامیت خواه لجوج! ناچار رضایت دادیم... {14}
یادداشت نگارنده: هرچه به مغزم فشار آوردم دیدم چیز قابل خنده ای نمی بینم. البته این به این دلیل نیست که چیز قابل خنده ای نیست، نمونه اش خود من یا حتی سردبیر. اما خب ماهم دیگر مزه ی سابق را نداریم. بگزریم...
نشستم و شروع کردم به نوشتن. آنچه خواندید از آب درآمد. و از آنجا که عادت به خواندن چیزهای خودم ندارم، ویرایش و پیرایشی نشد. دادیمش به سردبیر که خودش هر کار ی می خواهد بکند. به هر حال چه کسی گفته طنز باید بخنداند یا بگریاند یا انتقادی باشد؟ کافی است کمی ساختارشکنانه باشد. اما در دوره زمانه ای که دیگر ساختاری برای شکستن نیست، چطور می شود ساختار شکن بود؟ حتی این پاراگراف آخر هم نمی تواند ساختار شکنانه باشد. {15}
باقی بقایتان{16}
------------------------------------------------------------------------------
زیر ورقی:
1 - اینکه نگارنده ی سطور فوق خود را "ما" می خواند خودش داستانی است . اگر در آتیه خواننده این ستون باشید درخواهیدش یافت.
اولی: کدام ستون را می فرمایند؟
دومی: همانکه از اینش تا اونش فرج است!
2 – کشاورزی سابق.
3 – بنزین را می فرمایند.
4 – همان سهمیه بندی است.
5 – حالااین "خامه" چگونه با "طبع" قابل آرایش است؟! من نمی دانم.
6 – کدام قافله و قافله سالار؟!
دومی: همان قافله (ر.ک متن فوق)
7 – در متن دستنویس به جای "فلذا" کلمه ی "لذا" تقریر شده بود، لذا به سبب استفاده از کلمه ی مذکور در سطوری پیشتر ممیزی جریده بر آن شد که از واژه ی "فلذا" استفاده کند.
8 – به دلیل ملال آور بودن و نا خوانا بودن این بخش از متن، ممیزی تصمیم گرفت چند نقطه در محل قرار دهد که هم باعث در رفتن خستگی از چشمان خواننده شود، هم کار سرعت گیر را انجام دهد و هم تایپیست چند سطری کمتر تایپ بکند که کم هزینه تر باشد (آخر کلمه ای پول میگیرد) و هم از لحاظ زیبایی شناسی قشگتر است.
9 – چون نامبرده (همان طنز نویس) فعلا سرباز است، کسی دلش نمی آید دلش را بشکند. این ستون را هم داده اند بهش که احساس پوچی نکند بچه یک وقت بزند با تفنگ خودش را ناقص بکند. شما هم که تا حالا موضوع را نمی دانستید و این ستون را می خواندید دیگر نخوانید این ستون را خودش می نویسد و خودش برای خودش می خواند و خوشحال می شود بی نوا.
اولی: تو با این دستور زبان معرکه ات چرا نرفتی استاد زبان و ادبیات فارسی بشوی.
دومی: پس فکر کرده ای شغل اصلی ام خارج از جریده چیست؟
اولی: اوهوم.
10 – توجه خواننده را به کلمات "دوش"، "مسئولیت" و "عهده اش" جلب می کنم.
11 – فکرش را بکنید طرف برای نوشتن یک طنز آبکی بی مزه که می شود ایملش کرد، داده است برایش اسب زین کنند و نعل عوض کنند که برود شانه هایش را بگذارد زیر "مسئولیت" و با آن "دوش" بگیرد.
12 – واقعا آدم چه بگوید با این مطبعه و مطعمه ملعمه و توبره و آهنگ؟!
13 – توجه کنید داستانش خیلی باحال است.
14 – ببینم شما هنوز دارید مطالب این بابا را می خوانید؟! مگر این نشریه مطلب دیگر ندارد که چسبیده اید به این یک قلم؟! اصلا مگر در اینترنت به این درندشتی چیز دیگری یافت نمی شود که آمده اید این را می خوانید؟!
15 – فراموش کرده بودم بگویم این یارو طنز نویسه زیادی افسرده است. بعضی مواقع چیزهایی می گوید که آدم تا چند روز نمی تواند به غذا لب بزند.
16 – این آخری قشنگ بود. واج آرایی داشت.
اولی: پس باقی بقایتان.
دومی: راست می گوید باقالاقاتق با قاشق قرازه می خوری؟! این که واج آراییش بیشتره چرا کسی منو تحویل نمیگیره؟!
