یکشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ - سال دوم - شماره 49 - 19صفحه
شهر و شهرداری
[ سیاست و تاریخ ]
آنگاه که يونانيان درباره خدايان نر و ماده داستانسرايي آغاز کردند هنوز از مدنيت بهره زيادی نداشتند و هر افسانه ای را با خوش باوری می پذيرفتند . اما با گذشت زمان , تفکر و آموزش جای خوش باوری را گرفت و رفته رفته لااقل بعضی از مردم درباره بسياری از داستان ها چون و چرا می کردند و به دريافت اين مطلب نزديک می شدند که تنها يک خدای واقعی وجود دارد , که او خوب و حتی خوب تر از هر مرد فانی است !
به هرحال اين خداي يگانه کسی جز زئوس نمی توانست باشد .
خدايي که پس از ماجراهای فراوان بر پدر فرزندکش خويش , کرونوس , غلبه کرده و بر سرير امپراتوری آسمان ها آرميده است .
کاخ آسمانی که رد آن را تنها ميان خيالات و ذهن مردم می توان , جستجو کرد .
آن زمان که هادس و پوسيدون , دو برادر خويش را بر اعماق زمين و آب ها می گمارد , جلوه ای از رفتار اجتماعی آتنيان و روابط ميان قبيله ای خود را در خدايان خود متجلی ساختند .
تعصب های فراوانی که گاه سر منشا آن ايزد بانوان و خدايان و ... بودند و نزاع بر به دوش کشيدن خاندان فانی خويش با برچسب يکی از خداي زادگان !!!
قبيله ای سابقه تاريخی خود را به هراکلس می رساندند و ديگری به پنتئوس !!! سابقه تاريخی که تنها مسير خود , يعنی خيال را بر ما نمايان می سازد . تعصبی که قدرت طلبی قوم خويش را با توسل به خدايان اسطوره ای خويش می طلبيدند . قدرتی که اعتقاد بدان , آنرا معتبر می ساخت . آری تعصب نيز تابع اعتبار جلوه های قدرت طلبی در اعصار پيشين بوده و نمودهای آن در قالب اقتصاد جهانی شده يافت می شود . اعتقادی که وحدت قبايل را به اصلی واحد (اسطوره) تضمين کرد وليکن در درون خود تضادهاي بسيار را موجب شد . تضادی که شايد آن را بتوان در نبود پتانسيل مهارکننده اخلاق اجتماعی در قالب آن ايده (اسطوره) دانست . (بحث در باب صفت اسطوره را (به عنوان بخشی از پويايي اجتماع) در اين مقال جايز نمی شماريم وليکن به اين نکته اشاره می کنيم که اسطوره به عنوان صفت يک اجتماع اخص از تفکر اجتماعی می باشد و آن را بايد سطحی از شناخت دانست و يا آن را از ديدگاه رفتاری –شناختی بايد بررسی کرد که رفتار انديشی به مثابه ارائه يک ايده در سطح تفکر دانست ؟! و يا آيا می توان آن را از نگرش فرويد در باب ناهشياری يک ميل متعارض و سرکوب شده اجتماعی بدانيم که به روايتی نمادين بنا شده است ؟!)
به طوری که ويل دورانت در تاريخ تمدن می نويسد :
عقايد دينی , يونانيان را به همان اندازه که به وحدت کشانيد , به تفرقه انداخت . زير لوای خدايان اوليه اولمپی , که همه احترام می گذاشتند و می پرستيدند , فرقه ها و قدرت های منسجم تری وجود داشت که تبعيتی از زئوس نداشتند .
جدايي های سياسی و قبيله ای چند خدايي را دامن زد و يکتاپرستی را غير ممکن ساخت . در يونان قديم , هر خانواده خدايي مخصوص خود داشت و به نام او آتش اجاق دائما می سوخت ...
شرکت در مراسم نيايش خدا , نشانه , امتياز و لازمه شارمندی بود .
هر شهر صورت خدای خود را به عنوان علامت , شعار خود , پيشاپيش لشکر به حرکت در می آوردند .
 
حال با بال های ايکاروس از دنيای ذهنی آنان خارج می شوم و به اين می انديشم که ريشه تعصب به عنوان متغيری از قوم گرايي و شکل گيری گروه های خودی و غريب که حتی در اقوام باستانی بارز بوده است , ناشی از چيست .
تعصبی را که در بسياری از تقسيمات قومی حائز اهميت می دانيم , مشخصه هايي دارد . نخست معنايي از اين مفهوم ارائه می دهيم :
«تعصب به عقايد يا نگرش های اعضای يک گروه درباره گروهی ديگر اطلاق می شود .»
طرحواره های(تفکر قالبی) که مقام برتری را به گروهی می دهد و نياز به احترام و قدرت را امری طبيعی برای خود می دانند . نيازهايي که گاه با مخالفت روبرو می شود و اين رويداد , هيجانی (گاه مهارنشده) را در واکنش به اين نگرش متخاصم با زيربناي فکری نياز به قدرت و برتری عمل می کند . اما واکنش در سطر فوق ما را به اين امر واقف می سازد که تعصب در کنش و واکنش و تعامل ميان گروهی معناي خود را می يابد . و اين است که می توان زيربنای آن را نيازها دانست (اصل اساسی نياز در روابط اجتماعی آشکار می شود ؛ جايي که برای تثبيت هويت خود به عنوان های پذيرفته شده دست , روی به مصرف گرايي و ... می آوريم . لباس مدرن در ميان نگاه ها ارزش خود را بروز می دهد نه در خلوت عارفانه خويش!)
با توجه به مطالب فوق می توان نتيجه گيری محتاطانه ای گرفت و تعصب را به عنوان مکانيزم دفاعی و پتانسيل حمله (در درون يکديگر) برای حفظ نيازهای ذکر شده دانست . (توجه : مکانيزم دفاعی صرفا با حمله منسجمی مواجه نمی شود و اين در درون تعصب برای وحدت خود است)
اما گروهی که در مقابل تعصب قرار می گيرند نيز امکان متعصب شدن و وحدت را خواهند يافت و اينجا می توان تعصب را نيز نياز دانست . نيازی که حافظ هويت و نيازهای مورد تهاجم احساس می شود . در اين موضع مکانيزم دفاعی در مقابل حملات متعصبان قرار گرفته است .
اما ريشه بروز تعصب را می توان گاه در جزئی ترين متغيرهای قومی- فرهنگی يافت . همانطور که توجه کرديم , اقوام يونانی براساس تعصبات دينی به نزاع می پرداختند . خون و آتشی که نه تنها در تاريخ اين اقوام خوش باور ديده می شود بلکه می توان آن را در بزرگترين نمايش حماسی (!) تعصب دينی يعنی جنگ های صليبی يافت .
بر اين اساس تعصب برای بقای يک اجتماع , نيازی اساسی است . نيازی که پويآيي يک قوم را موجد و حتی انباشت کرده و چون انفجاری مهيب قربانی های زيادی می دهد . (برای گروه متخاصم)
به توجه به مثال های فوق , می توان تعصب را نيز اين طور شناخت که به شکلی هيجانی به دنبال نهادينه کردن سازمان های فکری – اعتقادی جمعی (خانواده , قبيله و ...) باشد .
 
تعصب فطری است يا فرهنگی - اجتماعی
براستی تعصب زاده ی متغيری فرهنگی است ؟ و يا نيازی فطری ؟!
تعصب نيازی فطری است که فرهنگ به آن هويت می بخشد . هويتی که مرزهای اعتقاداتی را تثبيت و گاه تعيين می کند و به مثابه وثيقتی برای حفظ ارزش های آن اعتقادات می باشد .
تعصب در مفهوم فلسفی خود , نه فطری بل آنچه به احساس تعصب منسوب است فطری می باشد .
در اينجا به کلام ابن خلدون اشاراتی می کنيم :
نظام قبيله ای هرقدر ساده باشد , بهر حال همان احساس و رغبت طبيعی را که هر جامعه ای در تشکيل دادن حکومت دارد , نظام قبيله ای نيز دارد .
تعصب جوهر اصلی قبيله است ؛ به اين معنا که بزرگ منشی , خود خواهی و تعصب قبيله ای افراد , و سپس آنچه را که خداوند در قلب بندگان از غيرت و مهربانی نسبت به خويشان و نزديکانش نهاده است , در پرتو مواهب مذکور همکاری ها و کمک ها انجام می گيرد و همچنين ترس از دشمن که عامل دوم است .
 
در جايي ابن خلدون بر اين نکته اذعان داشته است که نتنها تعصب به مثابه محافظ يک قبيله بل در صدر اسلام جنبشی احساسی ميآن مسلمانان به وجود آورده است :
عصبيت و فضائل اخلاقی , نيروی قبيله را حفظ می کند ؛ و قبيله را برای قيام و پيروزی آماده می سازد ...
در اينکه دعوت دينی نيروی اساسی ديگری بر نيروی عصبيتی می افزايد که از مايه ها و بسيج های تشکيل دولت بشمار می رفت . زيرا آئين دينی همچشمی و حسد بردن به يکديگر را که در ميان خداوندان عصبيت يافت می شود زائل می کند و وجهه را تنها به سوی حق و راستی متوجه می سازد .
… چنان بدان دلبسته اند که حاضرند در راه آن جان سپاری کنند .
بر اينکه دعوت دينی بی عصبيت انجام نمی يابد از آن جهت که هر دعوتی که بايد بوسيله آن عموم و اکثريت مردم را بدان واداشت ناچار بايد متکی به عصبيت باشد .
 
در جای دگر می نويسد :
پيوند خويشاوندی بجز در مواردی اندک در بشر طبيعی است و از موارد آن نشان دادن غرور قومی نسبت به نزديکان و خويشاوندان است , در مواقعی که ستمی برسد يا در معرض خطر واقع شوند .
زيرا عضو هر خاندانی وقتی ببيند به يکی از نزديکان وی ستمی رسيده يا نسبت به او دشمنی و کينه توزی شده است در خود يک زبونی و خواری احساس می کند و آن را به خود توهين می شمارد و آرزومند می شود که کاش می توانست مانع پيش آمدهای اندوه بار و مهلکه های وی شود و اين امر در بشر يک عاطفه طبيعی است از هنگامی که آفريده شده است .
زيرا غرور قومی هرکس نسبت به هم پيمان و هم سوگندش بعلت پيوندی است که در نهاد وی جاگير می گردد و اين عاطفه هنگامی برانگيخته می شود که به يکی از همسايگان يآ خويشاوندان و بستگان يا هرکس که به يکی اقسام همبستگی و خويشی با انسان نزديک باشد ستمی برسد و حق او پايمال شود .
نشان دادن غرور قومی نسبت بهم پيمان بخاطر پيوندی است که از هم پيمانی حاصل می شود مانند پيوند خانوادگی يا مشابه آن …
 
ابن خلدون به تعصب - در صورت هماهنگی تعصبات خرد و پيوست آن به تعصب برتر (در سطح ملت) – به عنوان عاملی نتنها موثر بل اساسی برای اتحاد و پيروزی ملت می نگريست .
 
حال آنکه می توان تعصب قبيله ای ابن خلدون را به جوامع قرون جديد نيز تعميم داد !!
امروزه سياست مداران به مدد تعصب و به عنوان حربه ای سياسی به منظور همراه کردن اکثريت سود می جويند .
آنگاه که آدولف هيتلر از نژاد برتر آريايي سخن به ميان آورد و جايي ميان سرمای خونين مسکو در روسيه , استالين که رهبر دولت تک قومی (!) بود برای نجات کشور خويش در برابر حمله نازيها , اعتقادات مردم را آزاد گذاشت و اين دفاع را ملی خواند , تعجب نمی کنيم که حتی امروزه (با هرهدفی) از عامل تعصب به منظور تحريک احساسی-اعتقادی برای دفاع و يا هجوم سود می جويند .
در بحث تعصب , نگرش های فردی و به قولی برخورد اعتقادی اجزای قوم با مرزهای ارزشی مطرح می شود .
 
نگرش يا مولکول های عقيده ؟!
 
نگرش ها همان دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها است – يعنی مطلوب يا نامطلوب ارزيابی کردن اشياء , افراد , موقعيت ها , يا هر جنبه ديگری از جهان , از آن جمله تصورات انتزاعی و خط مشی های اجتماعی و واکنش نسبت به آنها .
نگرش های هرشخص ظاهرا دارای نوعی منطق درونی است . اما اين منطق معمولا از نوع منطق صوری سخت گيرانه نيست ؛ بلکه منطق-روانی و همين منطق روانی است که روانشناسان اجتماعی آنرا تحت عنوان همسازی شناختی بررسی کرده اند يعنی آدمی تلاش می کند در باورها , نگرش ها , و رفتارهای خود هماهنگ باشد .
به نظر می رشد که برخی از نگرشها با يکديگر همراه اند . مثلا کسانی که از سياست جبران حمايت می کنند احتمال می رود که از کنترل حمل سلاح هم جانبداری کنند , مخالف مجازات اعدام باشند , و در مورد سقط جنين از حق انتخاب پشتيبانی نمايند .
بسياری از نگرش های انسان بسته بندی شده و به صورت ملکولهای عقيده است . هر ملکول ساخته شده از يک باور , يک نگرش , و ميزان پشتيبانی اجتماعی برای آن باور . هر ملکول عقيده شامل يک واقعيت , يک احساس , و يک دنباله است . واقعيت اين است که وقتی عمو چارلب عيب کمر پيدا کرد يک دست ورز درمانش کرد (واقعيت) , مي دانی , احساس می کنم دست ورزها را زيادی ريشخند می کنند (احساس) و از گفتن اين موضوع احساس خجالت نمی کنم زيرا خيلی ها را می شناسم که همين احساس را دارند . (دنباله)
اين ملکول ها همانند سازی ما را با گروه های اجتماعی مهم تدارک می بينند و در نتيجه احساس تعلق ما را به گروه های اجتماعی تقويت می کنند . از اينرو , واقعيت و احساس اجزاء کم اهميت تر هر ملکول عقيده هستند تا دنباله آن .
تا حدودی می توان روند متعصب شدن افراد را از نگرش تحميل کننده در موقعيت و احساس هماهنگ کردن نگرش دانست .
آنچه که باعث می شود گروه خود را گروهی برتر و گروه مقابل را بيگانه بيابيم .
طی تحقيقاتی بر نامگذاری افراد به نتايج قابل توجهی دست يافتند .
تفاوت نژادی در انتخاب نام در 1910-1970 , در آمريکا به سبب تغييراتی که در انتخاب نام سفيدان رخ داده , افزايش يافته است .
با استفاده از دو تحقيق ديگر از ليرسن و بل در خصوص نام آفريقايي-آمريکايي ها , محقق اظهار داشته که در دوره ی بين لغو بردگی و 1910 , سفيدان خودشان را با انتخاب سفيدترين نام ها از آمريکايي های- آفريقايي جدا می کردند ....
«تعصب سفيدپوستان تا به اين اندازه در زندگي افراد نفوذ داشته است !!!»
اما در تحقيقی ديگر بر اقوام شمال شرقی برزيل متوجه آيين های خاص نامگذاری می شويم که فی الواقع همان خط مرزی است که تعصب تعيين کننده آن است (البته ملبس به سنت ها . آنگاه که تعصب در زندگی قومی مدت مديدی نفوذ داشته باشد به سنت مبدل می شود)
نام گذاری و تغيير پايگاه در جامعه برزيل مرکزی , نوشته ای است از بامبرگر که در خصوص نامگذاری در قبيله ای در شمال شرقی برزيل گزارش می دهد . در اين قبيل , سوال از نام افراد تابوست و افراد نبايد در مورد نام خودشان صحبت کنند .
قبول يک نام مشترک با اعضای يک روستا فرد را در نظام تعهدات خويشاوندی روستا درگير می سازد . نام ها به دو نوع بزرگ و کوچک تقسيم می شود .
در خصوص افرادی که واجد نام های بزرگ هستند , محدوديت های شعائری (تشريفاتی) اعمال می شود . نامهای بزرگ فقط از طريق مراسم ويژه اعطا می شود .
در حالی که نام کوچک يک مرد توسط برادر مادر و نام کوچک يک زن توسط خواهر پدر اعطا می شود .
نام های بزرگ هر جنس جداست , در حالی که در نام های کوچک چنين تفاوتی وجود ندارند . نامهای بزرگ عمدتا در انتقال منزلت نقش اساسی دارند .
در اينجاست که گروه مقابل با حربه های فرهنگی وارد نزاع می شود . غالبا گروه های غريبه با شناسايي تعصب ها در هر متغير فرهنگی- اعتقادی دست به اعمال منفعت طلبانه می زنند .
گاه زبان قومی و گاه اعتقادات ديني .... را با نقل های تحريف شده , کاريکاتور و .... که ابزارهای مشروع هستند به دنبال نابودی وحدت آن گروه ها می باشند .
اين حرکت ديالکتيک سياسی در اکثر موقعيت ها به همين شکل و البته گاه پيچيده تر به انجام می رسد .
«پيوند خويشاوندی بجز در مواردی اندک در بشر طبيعی است و از موارد آن نشان دادن غرور قومی نسبت به نزديکان و خويشاوندان است ...»
استعمارگران بزرگ از تعريف فوق مستثنی نيستند , بلی , اهداف به ظاهر کاملا سياسی-اقتصادی می تواند پايه های فطری را نيز در خود نشان دهد .
جايي که يک انگليسی ضرب المثل می آورد : تا زمانی که دوست منفعتی داشته باشد دوست است در غير اين صورت نه .
و اين به خوبی در جنگ های اخير انگلستان و آمريکا با کشورهای حوزه خاورميانه مشهود است .
بر آن نيستم که اثبات کنم , دولت مردان آمريکايي و ... برای جلب نظر مردم خويش به نزاع روی آوردند (هرچند ناآگاهانه تحت تاثير اين احساس هستند) بل به قدرت می گويم :
«تعصب را در مسير سياست های خويش به جريان می اندازند , همچون هيتلر , استالين و ...»
 
و اين است که آنتونی گيدنز می نويسد :
بيشتر ما به گروه های متعددی تعلق داريم _ از جمله , مثلا , خانواده ای که در آن متولد می شويم , اما همچنين به انواع سازمان های بسيار بزرگتر , مانند مدرسه , دانشکده يا موسسات کسب و کار نيز تعلق داريم .
گروه های و سازمان ها بيشتر زندگی ما را تحت سلطه خود دارند , و نظام های اقتداری که ايجاد می کنند رفتار ما را پيوسته تحت تاثير قرار داده و مقيد می سازند .
 
اما مثالی از آنتونی گيدنز می آوريم که به نکته قابل توجهی اذعان داشته است :
در ژاپن , گروهی از مردم زندگی می کنند که از نظر فيزيکی فرقی با ساير ژاپني ها ندارند . آنها صدها سال در اين کشور زندگی کرده اند و به همان مذهب ساير مردم تعلق دارند , اما اکثريت مردم ژاپن به ديده دشمنی يا حقارت به آنها می نگرند . منشا اين وضعيت به دوران فئودالی بر می گردد , زمانی که جنگهای ميآن فرمانروايان محلی منجر به رانده شدن بسياری از مردم از زمينهايشان گرديد . آنها مطرود و آواره شدند و اتا و بعدا بوراکومين نام گرفتند . هر دو نام هنوز به کار برده می شوند , و اتا اهانت آميزتر است .
اين مطرودين مجبور شدند مشاغل پستی را که ديگران از آن نفرت داشتند بپذيرند . در اعتقادات مذهبی محلی , بسياری از اين مشاغل ناپاک تلقی می شدند , عقيده ای که بعد ها افرادی را هم که اين کارها را انجام می دادند در برگرفت . آنها در سکونتگاه های ويژه زندگی می کردند , از تغيير شغل ممنوع گرديده بودند و مجبور بودند فقط در ميان خودشان ازدواج کنند . با نوسازی ژاپن , که در نيمه دوم قرن نوزدهم آغاز گرديد , اتاها رسما با ديگران برابر شدند . فرمانی از سوی امپراتور ژاپن اعلام کرد که آنها شهروند کامل بوده و اجازه دارند هر شغلی را که مايل باشند دنبال کنند . اصطلاح اتا از اظهارات رسمی ناپديد گرديد. اما اين اصطلاح به عنوان لقب همچنان به کار می رفت و اعمال تبعيض در عمل چندان تغييری نکرد . بوراکومينها همچنان در محلات فقير و مجزا متمرکز گرديده بودند و فقط مشاغل عموما ناخوشايند و کم در آمد را انجام می دادند . اکثريت مردم ژاپن وصلت با اين گروه را مايه ننگ خانواده می دانستند .
 
قبل از هر چيز مشکل خود را با تبعيض بايد حل کنيم .
تبعيض چيست ؟
 
اگر تعصب را يک اعتقاد درونی شده و محکم که غير قابل انعطاف است بدانيم , تبعيض به رفتار واقعی آن تعصب عليه گروه غريبه انجام می شود .
وليکن در مثال قوم ژاپنی , متوجه يک مفهوم ديگر می شويم و آن روند تبديل آن قوم به اقليت های اجتماعی می باشد .
و می توان گفت تنها دفاعی که توانستند در برابر تبعيض اکثريت کنند , وحدت ميان خويش بود . وحدتی که در اقليت ها صورت گيرد به زودی به گروه های متخاصم با گروهی که رفتاری تبعيض آميز داشتند , شکل می گيرد .
 
ويژگی های يک اقليت در کتاب جامعه شناسی آنتونی گيدنز به شرح زير می باشد :
 
1) اعضای اين گروه ها از آن روی که توسط ديگران مورد تبعيض واقع می گردند , در وضع نامساعدی قرار دارند . تبعيض هنگامی وجود دارد که حقوق و فرصتهايي که يک دسته از مردم از آن بهره مندند به گروه ديگری داده نمی شود . برای مثال , مالکی ممکن است از اجاره دادن اتاق به فردی به علت اين که متعلق به اقليت قومی هند غربی است خودداری کند .
2) حس همبستگی گروهی , يعنی احساس تعلق به همديگر دارند .
3) تا اندازه ای از نظر فيزيکی و اجتماعی از اجتماع بزرگتر جدا هستند .
 
با کمال تاسف اين حرکت کمدی تراژدی منجر به از بين رفتن وحدت در سطح کل می باشد .
آنگاه که اين اقليت به گروه مبدل می شود عملا به گروه متخاصم هويت بخشيده و وحدتی در آنها نيز ايجاد می کند .
روند ايجاد تعصب در کودکان اقليت مرا به ياد اين بيت از سعدی می اندازد :
مکن جور بر خردکان ای پسر            که يک روزت افتد بزرگی به سر
کودکی که شاهد تحقير خانواده خويش و بعدها گروه خويش است , چه احساسی نسبت به گروه تبعيض کننده خواهد داشت ؟!!! (روند تعصب گرايي به شکل خودکار در کودک و نسل های بعد ايجاد می شود (حتی گاه به شکلی افراطی))
سعدی در بوستان به سخن زيبا می آفريند :
ندانم کجا ديده ام در کتاب           که ابليس را ديد شخصی به خوال
به بالا صنوبر , به ديدن چو حور           چو خورشيدش از چهره می تافت نور
فرا رفف و گفت : ای عجب , اين تويي           فرشته نباشد بدين نيکويي
تو کاين روی داری به حسن قمر           چرا در جهانی به زشتی سمر؟
چرا نقش بندت در ايوان شاه           دژم روی کرده ست و زشت و تباه ؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو           بزاری برآورد بانگ و غريو
که ای نيکبخت اين نه شکل من است           وليکن قلم در کف دشمن است
مرا همچنين نام نيک است ليک           ز علت نگويد بد انديش نيک
ابيات سعدی از ورای دنيای شاعرانه خويش بر طبيعت عامرانه امروزی نيز واقف بوده !!, دنيايي که به فاصله و افتراق بيش از پيش معنا داده است ؛ معنايي انسانی که نه مبنای جامعه انسانی بل مبنای سودجويي آن رهبرانی است که با تحت تاثير قرار دادن مردم حتی در جايگاه خود ميان قوم ها جهت گيری سو نسبت به گروه های ديگر می گيرند .
گروه هايي که قربانی يک انتخاب هستند , آری
                                                        دشمن گزينی
اين اخلاق رنسانسی در تاريخ بشری همواره تکرار می شود !!!!! رنسانسی که مبنای انسان دوستی آن تنها محدود به گروه خود و ... منقسم می شود . تقسيمی که به انسان معنا و منزلت نمی دهد جز در گروه و قومی خاص!!
منابع
1. اساطير يونان؛ راجر لنسلين گرين
2. تاريخ تمدن (يونان)؛  ويل دورانت
3. تحليل اجتماعی نام گذاری ؛ احمد رجب زاده
4. جامعه شناسی ؛  آنتونی گيدنز
5. زمينه روانشناسی ؛  هيلگارد و اتکينسون
6. فلسفه اجتماعی ابن خلدون ؛ دکتر طه حسين
7. مقدمه ابن خلدون تاليف عبدالرحمن بن خلدون
ترجمه محمد پروين گنابادی



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
مطالب مرتبط :
آسیب شناسی اصلاحات درحوزه مدنی
نگاهي به يك وصيت نامه - به مناسبت 28 مرداد 1332
شعار ديالوگ در جامعه منولوگ
حيات سياسي، حيات اجتماعي و زندگي روزمره
انتخابات ، مجلس هشتم ، آراء مردمي
گروه علوم اجتماعی
http://www.fasleno.com





مشخصات مطلب :
تاریخ انتشار :دوشنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۶
موضوع مرتبط :سیاست و تاریخ
تعداد بازدید :226
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل ذخیره
ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران


اخبار
اساتيد
همايش ها
نمايندگي ها
دبیران صفحات

عضویت در فصل نو______
به خانواده علوم اجتماعی و فصل نو بپیوندید.
[ فرم عضویت ]

خبرنامه _____________
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت


فروش نسخه شماره 1 نشریه فصل نو (آرشیو شماره 1 الی 40)