پيشگفتار :
كتاب ارداويرامنامه يا بهشت و دوزخ در آئين مزديسني از نوشته هاي دوره ساساني است كه در چند قرن اخير محققين و دانشمندان اروپايي بدان توجه نموده و مطالعاتي روي آن انجام داده اند . سير و سفر در جهان ديگر و آگاهي از پاداشي كه به نيكوكاران و بادافراهي كه به بدكاران داده مي شود از دوره هاي كهن ، انديشه بشر را به خود جلب نموده و در آثار اغلب مذاهب به گونه هاي مختلف مطالبي آمده ، اما هيچيك از آن گفته ها همچون سير و سفر ارداويراف مقدس نبوده تا آنجا كه قريب هزار سال بعد از او دانته شاعر و نويسنده مشهور ايتاليايي همين داستان را در كتابي به نام «كمدي الهي » بيان داشته است . ارداويرف مرد پاك و پرهيزگاري است كه پيشوايان و موبدان دين زرتشتي او را برگزيدند كه سيري در جهان ديگر كند و از روان در گذشتگان آگاهي بدست آمد و در دسترس همكيشان خود بگذارد، اين سير معنوي در پيشگاه پيشوايان دين ، بر در آتشكده فرن بغ (يكي از آتشكده هاي مهم ايران باستان ) آغاز گرديد. ويراف كه به گفته موبدان در تمام عمر خود گناهي نكرده و به حكم قرعه (نيزه انداختن) براي اين سير انتخاب شده بود ، پس از شستن سرو تن و پوشيدن جامه نو و خوردن خورش ، بر بستر پاك آرميد و روان گذشتگان يادكرد و اندرز(وصيت) هاي خويش را بيان نمود و سه جام منگ گشتاسبي از پشوايان دين گرفت و نوشيد و باژ (دعا) گفت و به خواب رفت و به مدت هفت شبانه روز به همراهي دو فرشته طبقات بهشت و دروزخ را بازديد كرد و پاداشي كه از هركار نيك به نيكوكاران ، و باد افرهي كه از هر گناه به گناهكاران داده مي شد مشاهده كرد و سپس به پيشگاه اورمزد پذيرفته شد و پيام او را براي هم كيشان خود شنيد و روز هفتم به اين جهان بازگشت و پس از خوردن خوراك دبيري دانا و فرزانه را خواند تا مشاهدات خود را بنگارد .مجموع اين نوشته ها به نام ارداويرمنامه خوانده شد. اين است خلاصه كتاب ارداويرامنامه كه در حدود يك فرگرد (فصل) بخط پهلوي (هام دبيره) يك از خطهاي دوره ساساني به نگارش در آمده است.(ارداويرافنامه /عفيفي / 1372/ص5 )
· نام ارداويراف و اشتقاق آن :
درباره معني و ريشه اشتقاق نام ارداويراف كه در نوشته هاي فارسي همه جا به همين صورت ارداويراف ياد شده است تاكنون دانشمندان دو نظر داده اند همه آنان در خواندن معني و ريشه جزء اول آن (ارداياارتا) معتقدندو آن را به معني راستي ، تقدس و قانون مي دانند . اما در وجه دوم آن (ويراف ياويراز) چند معني و اشتقاق در نظر گرفته شده است كه به معني پرتو هوش مي توان در نظر گرفت .
· زمان زندگي ويراف:
زمان زندگي ويراف را بين اواخر سده چهارم و اواسط سده هفتم بعد از ميلاد كه مقارن سال مرگ آخرين پادشاه ساساني است ذكر مي كنند، ظاهراً استنتاج محققان در اين باره يكي جمله زير است كه در مقدمه داستان ارداويرفنامه آمده است : «تا آنانكه آذربادمارسپندان (يكي از مشهورترين موبدان دوران ساساني ) نيك پروردانوشه روان كه بروايت دين كرد، روي گداخته بر سينه ريخت ، زاده شد»
· زمان تاليف ارداويرافنامه: در فرگرد اول بند -1 كتاب ارداويرفنامه آمده : « تا آنانكه آذرباد مار سپندان نيك پرور انوشه روان كه بروايت دين كرد روي گداخته بر سينه ريخت زاده شد» نام دنيكود كه در مقدمه ياد شده معلوم مي دارد كه تاريخ تاليف كتاب زودتر از سده سوم هجري برابر با سده نهم ميلادي نبوده است ، زيرا نخستين نويسنده دينكرد، آذر فرنبغ (فرنبغ) پسرفرخزات است كه در اين تاريخ مي زيسته و كهنه ترين نسخه اي كه در دست است متعلق به قرن هفتم هجري مطابق با قرن 14 ميلادي است بنابراين نسخه ارداويرافنامه موجود بين سده سوم تا هفتم هجري مرتب و تاليف شده است.
· چگونگي شروع سفر ارداويراف:
قرار براين شده تا كسي به جهان ديگر برود و از آنجا آگاهي پيدا كند تا مردمي كه در اين جهان زندگي مي كنند بدانند كه اين مراسم مذهبي و ستايش و نماز كه به جا آوردند به يزدان مي رسد يا به ديوان و يا اينكه به ياري روان ما مي رسد يا نه . ( ارداويرافنامه ، مزگرد 1 بند 15 ص 23 رحيم عفيفي 1373)
از بين همگي هفت 7مرد كه به يزدان و دين باگمان تر بودند جدا كردند و به آنها كه در انديشه و گفتار و كردار پيراسته و پرهيزگار بودند گفتند كه از بين خود يكي را كه بي گناه تر و براي اين كار بهتر و نيكنامتر است ، برگزينند. آن هفت مرد به نشستند و از هفت ، سه ، و از سه يكي ويراف نام برگزيدند و اورا نيشاپور نيز گويند . (نك همان منبع ص 23) ، پس ويراف چون شنيد دست بر سينه و پيش ايستاد و گفت اگر چنين – مي خواهيد مرا برخلاف ميلم منگ مدهيد (منگ : نوشابه مخدر) و از بين من و ديگران نيزه افكنيد .(قرعه كشي كنيد) . پس براي مزديسنيان (پيروان زرتشت ) نيزه آوردند . نخستين بار به انديشه نيك و دوم بار به گفتار نيك و سوم بار به كردار نيك و هر سه نيزه به ويراف آمد . پس روحانيان درخانه مينو(آتشكده ) جائي ، سي گام از آن جاي خوب (آتش مقدس) برگزيدند. ويراف سروتن را شست و جامه نوپوشيد و بوي خوش بوئيد. بر تخت گاه آراسته بستر نو و پاك گسترد . سپس روحانيون سه جام زرين از مي و منگ گشتاسبي پر كردند ، يك جام به انديشه نيك و ديگري به گفتار نيك و سومين به كردار نيك به ويراف دادند. او آن مي و منگ را خورد و با هوشياري باژ گفت (دعا كرد) و در بستر خوابيد. (نقل به مفهوم / همان منبع/ ص 25) . روان ويراف از تن به كوه چكادائيني - ( همان كوه ويج) ، چينودپل شد . (چينود پل : پلي است كه براي آزمايش روان در گذشتگان افراشته شده است ، درسر اين پل كردار نيك از بد شناخته مي شود . اين گذرگاه براي پاكان و نيكان به پهناي نه نيزه (هر نيزه به بلندي سه تير) فراخ مي شود ولي براي بدان و گناهكاران مانند لبه استره است ) (نك : همان منبع ، ص 26) . روز هفتم ارداويراف باز آمد و در تن شد. خرم و با انديشه نيك بلند شد همچون كسي كه از خواب خوش بلند شده باشد همه گفتند درست آمدي اي ويراف اي پيغامبر مزدليسان از شهر مردگان به شهر زندگان آمدي . همه روحانيون و هيربدان پيش او نماز گذاردند و او نيز چنين كرد و گفت شما را درود مي فرستم بر خداي يگانه (امشاسپندان ) و درود از پاك زرتشت سپيدتمان (پيامبرايران باستان كه نام او زرتشت و نام خانوادگي او سپيمتان بوده است) و درود از سروش پاك ( يكي از مهمترين ايزدان مزديسنان كه خداي اطاعت و فرمانبرداري و در روز واپسين براي رسيدگي به حساب گماشته شده ) و درود از ديگر پاكان و مينوان بهشت. (نقل به مفهوم : همان منبع ص 26)
روحانيون گفتند كه ويراف هر چه ديدي به راستي به ما بگو . ويراف گفت نخستين گفتار آنكه گرسنگان و تشنگان را نخست خورش دادند و سپس از ايشان پرسش كردند و كار فرمودند . خوردني و خورش خوب پخته ، و خوش بوي ، و آب سرد مي آوردند . روحانيون دبيري را فراخواندند تا هرچه ويراف گفت بنويسند . (نقل به مفهوم / همان منبع /مزگرد3:ص 27) . او گفت كه اولين شب سروش پاك و ايزد آذر (آذرواسطه تقرب به درگاه اورمزد مي باشد روز نهم هر ماه نهم سال شمسي به نام اين فرشته است ) به پذيره آمدند و گفتند كه درست آمدي ويراف چون زمان ، آمدن تو نبود . سپس فرشتگان سروش و آذر دست مرا بلند كردند و نخستين گام به انديشه نيك ، دومين گام ، به گفتار نيك و سومين گام به كردار نيك به پل چينود فراز آمدم كه اورمزد توانا بسيار پشتيباني داد.(نك همان منبع فردگرد 4 ، ص 27)
چون به آنجا فراز آمدم روان گذشتگان را ديدم كه روان با بالين تن نشسته و گفتار گاهاني مي خواندند . سحر گاه ديگر روان پاك اند گياهان خوشبوبگشت . آن بوازهمه بوهاخوشتربودوازجنوبي ترين سوي ازجانب يزدان مي آمد . ( در آئين زرتشت جنوب جايگاه فروغ و روشني و شمال جايگاه اهريمن و ديوان است ) وجدان و كردار خويش را به صورت كنيزي نيك با اندامي دلكش و بالائي بلند ديد كه پستانش به زيبايي فرارسته و بازنشسته ، دل و جان دوست ، كه بدنش چنان روشن كه براي ديدن خوش آمد و براي نگريستن شايسته ترين چيز بود روان پاكان از آن كنيز پرسيد كه تو كيستي ، او پاسخ داد كردار تو هستم اي جوان نيك انديش نيك گفتار نيك كردار نيك دين (نقل به مفهوم / همان منبع / ص 28) . او گفت چون من شاداب بودم توشاداب ترم كردي ، من نيك بودم تو نيك ترم كردي چون تو به گيتي گاهان سروري (گاهان : سروري هاي مينوي حضرت زرتشت ) و آن را خوب ستائيدي و آتش را پرهيختي ، (پرهيختن : پرهيزدان ، آتش از جمله عناصري بود كه در آئين مزدا بسيار مورد احترام بوده و آلوده كردن آن حتي ما بخارد هان و نفس گناه شمرده مي شده ) و مرد پاك را خشنود كردي چه انكه از تو دور فرازآمد چه آنانكه نزديك .(نقل به مفهوم ، ارداويرافنامه ، ص 29) من به همراهي سروش پاك وايزدآذراز چنيود پل به آساني ، بي باكانه و پيروز گرانه بگذشتم . رشن راست كه از ايزدان بود و ترازوي زرد زرين بدست داشت پرهيزگاران و بدكاران را مي سنجند ، سپس سروش و اذر دست من را فراز گرفتند و گفتند بيا تا تورا به بهشت و دوزخ بنمائيم . به تو نشان دهيم پاداش پاكان را از اورمزد و امشاسپندان در بهشت و نشان دهيم زخم و گونه گونه بادافراه بدكاران را از اهريمن و ديوان پتياره در دوزخ . (نقل به مفهوم / ارادويرافنامه . 1372.ص 31) جايي فرو آمديم كه روان زيادي از مردم را ديدم . پرسيدم كه ايشان كه هستند و سروش و آذر گفتند كه اينجا( هميستكان) است و اين روان مردمي است كه گناه و نيكي شان برابر است . (هميستكان : برزخ ، جائي كه كساني هستند كه ثواب و گناهانشان برابر است ) . هر كه سه نيكي بيشتر از بدي داشته باشد به بهشت و هر كه گناه بيستر به جهنم و هر كه برابر باشد تا تن پسين به اين هميستكان ايستد. پاداش آنها گردش در هواي سرد و گرم است .(نقل به مفهوم / همان منبع / ص 31)
1-اولين گام را بلند كردم به ستاره پايه كه انديشه نيك به مهماني بود و روان پاكان را ديدم كه چون ستاره روز مي درخشيد . سروش و آذر گفتند كه اين جاي ستاره پايه و رواناني هستند كه به گيتي پشت نكردند و گاهان سرودند و با نزديكان زناشويي نكردند و پادشاهي و شهرياري و سرداري نكرده بودند .(نك : همان منبع ص 32)
2-گام دوم نهادم به ماه پايه (سپهر ماه ) آنجا كه گفتار نيك به مهماني بود و انجمن بزرگي از پاكان ديدم و سروش و آذر گفتند كه اينجاي ماه پايه و اين زوان آنان است كه به گيتي پشت نكردند و گاهان سرودند با نزديكان زناشويي كردند ( در دوره هاي كهن زناشويي با نزديكان براي بقاي نسل وجود داشته و كار نيك شمرده مي شده است ) و سبب ثوابهاي ديگر آنجا آمده اند . و روشني ايشان همانند روشني ماه است . (نقل به مفهوم / همان منبع ص 32) 3- چون گام ديگر فراز نهادم به خورشيد آنجا كه كردار نيك به مهماني بود رسيدم ، روشني بالستان بالست (بالاترين طبقه بهشت ) خوانند و ديدم روان پاكان را به گاه و بستر زرين . و مردمي بودند كه روشنيشان به روشني خورشيد همانند بود . سروش و آذر گفتند اينان روان كساني است كه در گيتي پادشاهي و شهرياري و سرداري خوب كردند .
3-چهارم گام فراز نهادم ، به گرزمان روشن همه خواري (گذر زمان : خانه فرايزدي )(خواري : آساني ، رامش) روان درگذشتگان به پذيرش ما آمدند و پس از آن آتش خدايي ايزد به استقبال من آمد و به نماز برد و گفت كه تو درست بنده هستي اي ارداويراف ترهيزم پيغامبرمزديسنان من بر او نماز بردم وگفتم تو مرا ترهيزم خواني(ترهيزم:سوزانيدن هيزم تر گناه بوده است) ، آذر گفت بيا تا آن درياي آب و هيزم تر كه بر من نهادي به تونشان دهم . مرا به جايي بلند برد و دريايي بزرگ آب كبود به من نشان داد و گفت اين آن اب است كه از هيزمي كه تو بر من نهادي بچكد. بهمن امشاسپند (يكي از فرشتگان ) دست مرا گرفت و به جايگاه اورمزد، امشاسپندان و ديگر پاكان و فروهر زرتشت سپتيمان و كي گشتاسب- (پادشاه ايراني ) و جاماسب (دامادزرتشت )و ايسدواسترزرتشت (بزرگترين پسر حضرت زرتشت ) و ديگر دين برداران و پيشوايان برد جايي كه از آنجا نيك تر و روشن تر هرگز نديدم و و بهمن گفت اين است اورمزد . او به من گفت درود بر تو اردويراف (نقل به مفهوم / همان منبع ص 34) جايي فرود آمدم ديدم روان خويتوكدسان ، رادرافزاري آفريده شده از روشني ، كه از روشني در بالا همي درخشيد (خويتو كدسان : كساني كه با نزديكان زناشويي مي كردند ، يا ازدواج در ميان خويشاوندان است ) . (نك / همان منبع ص 35) و پس از ديدن روان شبانان ، كشاورزان ، كدخدايان ، دادگرايان ، استواران ، و آموزندگان ، آشتي خواهان ، پيشه وران ، ارتشداران و ... كه همه در روشني و نيكي بودند ، سروش وآذر دست من فرازگرفتند و بالا رفتيم و جايي فرودآمديم ، ديدم رودي بزرگ و هولناك ، بدبوو تار كه بسيار روان فروهران در آن رود بودند ، سروش و آذر گفتند كه اين رود آن اشك بسيار است كه مردمان از پس در گذشتگان از چشم بريزندو شيون و گريستن كنند . آن اشك كه نادانه بريزد به اين رود افزايد . آنها كه گذشتن نتواند كساني هستند كه از پس گذشته شيون و مويه و گريستن بسيار كردند و آنها كه آسان تر كساني هستند كه كم كردند (نك / همان منبع ص 39)
ديگر بار به چينود پل آمدم و ديدم روان بدكاران را ، به انداره اي سختي و بدي به آن نموده بودند كه هرگز به گيتي نديده بودم . سروش پاك و ايزد آذر گفتند كه اين روان بدلكاران است . سپس باد سرگندي به پذيره آمد . سپس آن روان بدكار گويد كه تو كيستي كه من هرگز از آفريده اورمزد و اهريمن از تو زشت تر و ريمن تروگندتر نديدم . و به او گويد كه منم آن كنش بدتو ، اي جوان بد انديش بدگفتار بد كردار بد دين خواست و كردار توست كه من زشت و بدبو وگناهكار و دردآلود و تباه و بد بود نا پيروزگر و با رنج هستم . همانطور كه تو به نظر آمدي . تو به روي مردمان خست كردي و در جستي . چون من ناپسند بودم كه بد داشته بودم ، تو ناپسند ترم كردي . پس از توست كه مرا به ديو پرستي و مصاحبت با اهريمن برگزينند. پس آن روان بدكاران نخست گام بلند كرد به انديشه بد ، دوم به گفتار بد و سوم به كردار بد و چهارم گام به دوزخ افتاد . ( ارداويرفنامه / 1372 / عفيفي / ص 840فركرد17) سپس سروش و آذر مرا به جايي بردند كه آنقدر سردودم و خشكي و گندي ديدم كه نه هرگز ديده و نه شنيده بودم . ديدم نفرت انگيز دوزخ ژرف را كه چون سهمگين ترين چاه به تنگتر و بيمگين ترجاي نديده بودم . آنقدر تنگ بود كه كسي وجودش را ندارد . هركس فكر مي كند كه تنها هستم ، هر سه شبانه روز گويند نه هزار سال است و روان بدكاران را چنان درند و پاره كنند كه سگ استخوان را . ارداويراف به سفر خود به دوزخ از مردان و زناني سخن مي گويد كه به گونه اي سخت در عذاب و رنج هستند و به عبارتي در حال پس دادن تقاص گناهان خود مي باشند . ارداويراف كارهاي زشت و بد و نامشروع زنان و مردان دين مزديسنان را از طريق ارتباط بين اعمالي كه داشته اند و رنج هايي كه مي كشند بسيار زيبا بيان مي كند و به عبارتي مي توان اينگونه تصور كرد كه تصويري كه ارداويراف از دوزخ ارائه داده كاملا نشان دهنده نقطه تميزي بين نيكان و بدان و اعمال نيك و بد مردمان مزداپرست بوده است . او در سفر به دوزخ دائماً در حال بيان اين است كه روان فلان مرد يا فلان زن بدكاري را ديدم كه بخاطر فلان عمل ناپسند مجبور به تحمل رنجي خاص آن عمل بد شده است و به عبارتي ويراف به غير از بيان و بازگو كردن اعمال زشت و ناپسند مردمان انواع رنجهاي خاص آن اعمال بد را نيز به تصوير كشيده است . (نقل به مفهوم / اردادويرافنامه ص 42 تا 50) . او اعمال بد را كه روانهاي بد كرده اند و حال به خاطر آن در دوزخ هستند اينگونه بيان مي كند ، لواط ، روسپي گري ، دزدي ، قتل ، زناكاري ، عبادت نكردن ، بدون پيران راه رفتن ، زنان بددهن و دشنام گو به همسران ، پادشاه بد ، بخشش نكردن ، شكنجه مردم ، سخن چيني كردن ، كشتن نادادانه گاوان و گوسفندان ، دروغ گويان ، خودكشي با آتش ، جادوگري ، پاك نگه داشتن آب و آتش ، آنهايي كه غسل نمي كنند و ناپاكند ، باج گيران و حق رعيت خوران ، حرام زادگان ، كودك كشي ، گواهي دروغ دادن ، كافران ، آبروريزان ، زمين خواران ، بت پرستي ، زناني كه آرايش مي كردند ، شير ندادن به كودك و ... (نقل به مفهوم / ارداويرفنامه / فرگرد 25تا90)
در فرگرد 101 كه آخرين سفر ارداويراف است اينگونه آمده : سپس سروش و اذر دست من گرفتند و از آن تاريكي و سهمگيني و بيگميني بيرون آوردند و به جايي كه روشني ازلي و انجمن اورمزدبود بردند . و گفتند كه اي اراداويراف پيغامبر مزديسنان ، برو به جهان خاكي ، آنطور كه ديدي و دانستي به جهانيان بگو چه من كه اورمردم اينجايم، هر آنچه راست و درست گويند من شناسم و دانم و به دانايان بگو چون اورمزد
به اين آئين گفت،من شگفت ماندم چه روشني ديدم ، تن نديدم و بانگ شنيدم ، دانستم كه اين اورمزداست . گفت آن يك راه بگيريد كه پاكي است و نه به فراخي و نه به تنگي و نه به هيچ راه از او بر نگيرد . بورزيد انديشه نيك ، گفتار نيك و كردار نيك و هم به دين زرتشت، داد فرارون ( درستكاري ) داريد از اپارون ( نادرستي ) بپرهيزيد . بر اين آگاه باشيد كه گاو خاك بود ، اسب خاك بود و زرو سيم خاك بود ،ومن چون آنسان شنيدم به دادار اورمزد ژرف نماز بردم . پس سروش پاك پيروز گرانه و تك دليرانه به اين گاه بسترگذاشت .
( ارداويرفنامه/ عفيفي/1372/ فردگرد101 )

