یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - سال دوم - شماره 50 - 17صفحه
واقعيتي به نام اميدواري اجتماعي
[ مریم آقازاده ]

سفرهای من و گروه

پنجشنبه اون یکی هفته، ساعت 4:30 بعدازظهر. دفتر نشریه
داستان از جایی شروع شد که توی جلسه تحریریه (ر. جلسه تحریریه یک نشریه مذکور) من از دهنم پرید که ما قرار بود تور بزاریم برای بچه ها و ببریمشون مسافرت و چی شد و تابستون تموم شد و قرار بود تور یه بخش ثابت فعالیتهای جنبی باشه و اینا (که شاعر می گه وای از دهانی که بی موقع باز شود)
مدیرمسئول گرام هم این وسط بدون معطلی گفت که شما و آقای علمدار مسئول تورهای تفریحی بودین. من که نباید همه کارها رو انجام بدم. خودتون درستش کنید و بعد خبرش رو به من بدید.
مسئول روابط عمومی و معاون مدیرمسئول در امور همایشی و مسئول سفرهای تفریحی گروه مستر علمدار هم فرمودند که: بله، منم موافقم. ما که کارهاش رو کردیم. من این هفته صحبت می کنم و بعد یه فراخوان می زنیم تو نشریه و اینا.
ناگفته نماند که دوستان تحریریه هم به شدت!! استقبال کردند و قرار شد ما جمعه هفته پیش تور بذاریم. اینطوری بود که قرار شد ما بریم تور.

جمعه این هفته. ساعت 5:30 صبح. میدان ونک
صبح من به اتفاق خانم کریمی و آقای ال.جی (الیاس قنبری) با کوله بار راهی ونک شدیم. وقتی رسیدیم با یه مشت بچه های فصل نوی خواب آلود و به هم ریخته و پف کرده و طفلکی مواجه شدیم که هر کدوم کوله به بغل یه جای میدون کز کرده بودند و منتظر بودن یکی بیاد جمعشون کنه. البته جناب سردبیر اسبق طبق معمول به هزار و یک دلیل من درآوردی در برنامه حضور نداشتن که این البته عادی شده ـ تا حالا دو تا مراسم ختم داشتن و سه تا عروسی و یه دوست از فرنگ برگشته یه اقوام در خطر افتاده ـ. لودر گروه (پوزش می طلبم، لیدر گروه) خودش با 10 دقیقه تاخیر رسید و مدیرمسئول هم با اون ساک نارنجی اش مثل یه مسیحای واقعی از وسط آبنمای میدون ونک پدیدار شد و لبخند به لب و شادمان اومد که: چرا دیر کردین؟ مینی بوس کو؟ بچه ها کوشن؟ چرا سوار نشدین؟ علمدار کو؟ چرا دیر کردین؟ همه چی حاضره؟ خانم جعفری کو؟ اینا کین؟ . . . تا اینکه ما موفق شدیم بالاخره آرومش کنیم و بهش بگیم خانم جعفری (عکاس گروه) تو راهه و داره میاد و ماشین گیرش نیومده و عیب نداره میرسه. مدیرمسئول هم با عصبانیت گفتن: معلومه. منم تا ساعت دو نصفه شب تو اینترنت بودم الان خواب می موندم. که یک دفعه دیدم خانم کریمی ابروهاش رفت تو هم که: شما خودت تا اون وقت شب تو اینترنت چکار می کردی؟ و منم که البته هیچ وقت قصد دخالت ندارم به این موضوع اشاره کردم که اینترنت جای خوبی نیست و خطرات زیادی برای یک پسر تنها در کمین نشسته. . .
خانم جعفری دقیقا با سی و یک دقیقه تاخیر و درست قبل از اینکه دعوا بشه به محل قرار رسیدن و قضیه اینترنت ختم بخیر شد. سرانجام ما با رعایت شئونات اسلامی تحت نظر برادر ال.جی سوار مینی بوس شدیم و با سلام و صلوات راه افتادیم.
بعد از اینکه بچه ها خودشون رو با ارائه یک فقره کپی شناسنامه و به همراه اسم پدر و مادر و جد و آباد معرفی کردن لیدر گروه برنامه رو توضیح داد و ما اول بسم الله گیر کردیم تو ترافیک جاده.
در اولین توقف که 20 دقیقه بعد از حرکت بود همچنان به تعداد کشفهای ما اضافه می شد: آقای راننده امروز روز تعطیلش بود و تصمیم گرفته بودن خانم بچه ها رو هم با خودشون (یعنی با ما) بیارن نمک آبرود. سرانجام پس از توقفی نیم ساعته و رسیدن خانم بچه ها ما حرکت کردیم تا دوباره در ترافیک گیر کنیم.
در این بین آقای راننده با گذاشتن آهنگ (از نوع مجازش) جوی شاد ایجاد کرده بود و بچه های ما هم به انجام تفریحات سالم (گل یا پوچ. نون بیار کباب ببر. بازی سرنخ . غیبت و سبزی پاک کردن. آمار بچه های جدید رو گرفتن و آشنا شدن) مشغول بود. بعضی ها هم همکار در اومده بودن (خانم جعفری و آقای میرآخوری هر دو تو شرکت ایران ول کار می کنن. تازه آقای میرآخوری کنکور فوق لیسانس هم قبول شده!). اینطوری بود که رسیدیم به محل صبحانه ـ که یه رستوران خوشگل و سرسبز کنار رودخونه به انتخاب آقای لیدر بود (که عکسهاش رو مشاهده می کنین) ـ بعد از نیم ساعت توقف دوباره راه افتادیم.
ترافیک بعضی جاها سنگین بود و سفر کمی بیشتر از حد معمول طول کشید، اما بچه ها بقدری بگو بخند کردن و جو گروه بقدری صمیمی بود که واقعا متوجه گذر زمان و خستگی راه نشدیم. البته لازم به ذکره به خاطر شرایط جاده و تعطیلی روز سه شنبه یه کمی راه بندون بود و ما بیشتر روز توی ماشین بودیم. اما به عقیده همه و به لطف آقای ال.جی با شوخی ها و خنده ها و شیطنت هاش و چشم غره های مدیر مسئول و غرزدنش بخشی که تو ماشین بودیم بیشتر خوش گذشت ـ البته غیر از کنار دریاش ـ.
نزدیکای ظهر رسیدیم مجتمع نمک آبرود. به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم اینقدر هوا شرجی بود انگار رفتیم زیر دوش. دو ساعتی وقت داشتیم و تصمیم گرفتیم سوار تله بشیم ـ آقای میرآخوری یه نموره ترس از ارتفاع داشت و برگشتنی هر وقت کابین از روی اتصالات رد می شد یه آه جانگدازی می کشید و کم مونده بود بپره بغل اقای شمیمی. همه اش هم لطف می کرد یاد ما می انداخت اگه یه وقت تله سقوط کنه تا لب ساحل قل می خوریم و چه شیب خفنی داره و ای خدا خودت ما رو حفظ کن ـ.
بعد از تله سواری دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم رستوران برای نهار و از اونجا هم رفتیم کنار دریا و این یه قسمت کوتاه به کل ماشین سواری و ترافیک موندنش می ارزید.
دریا به قدری صاف و قشنگ بود که از دیدنش سیر نمی شدی. خورشید دیگه کم کم داشت غروب می کرد و ماسه ها و آب هنوز از آفتاب ظهر گرم بود. ما سعادت داشتیم غروب افتاب روی دریا رو ببینیم. بچه ها بعد از کمی آب بازی و خیس شدن اجباری ـ با یک نقشه پلید همه جماعت ذکور غیر از جناب مدیرمسئول که در نهایت خباثت تمام موبایلها و دوربین ها رو توی جیبهاش گذاشته بود خیس شدن ـ نشستن تا چایی بخورن.
بعد از اونهمه سرو صدا و شیطنت، انگار همه رو برای یک مدت کوتاه سکوت و آرامش دریا گرفت. برای مدت یک ربع همگی روی ساحل نشسته بودیم و فقط به غروب خورشید نگاه می کردیم و به صدای موجها روی ساحل گوش می دادیم. بعد هم آتیشی پیدا کردیم و کنارش ایستادیم تا نم کشیده های گروه خشک بشن. بوی دود و بوی نمک و بلالی که روی آتیش کباب می کردند واقعا آدم رو از خود بیخود می کرد.
وقتی لیدر گروه گفت وقت رفتن رسیده آه از نهاد همه بلند شد. اگر می تونستیم شاید روزها اونجا کنار دریا می موندیم. اما بالاخره هر آمدنی یه رفتنی هم داره. سوار ماشین شدیم تا برگردیم سمت تهران.
برگشتنی ترافیک زیاد سنگین نبود و غیر از یکبار که کنار تونل کندوان ایستادیم تا بچه ها آش بخرن توقفی نداشتیم. بعد کنار اتیش نشستیم و آش رشته داغ هورت کشیدیم که توی اون هوای یه نموره سرد خیلی بهمون چسبید.
آخرای شب بود که رسیدیم تهران و شاید وقت خداحافظی هیچ کدوم باور نمی کردیم سفر به این زودی تموم شده . . .
اینم یکی دیگه از خاطرات من کنار گروه صمیمی و دوستانه فصل نو با بچه های فوق العاده اش بود که هیچ وقت فراموش نمی کنم. مخصوصا از طرف همه بچه ها از آقای علمدار که هماهنگی های لازم رو انجام داد و لیدر گروه بود ـ و الحق که کارش رو عالی انجام داد ـ تشکر می کنم.




اطلاعات شما ذخيره شود ؟
مطالب مرتبط :
معرفي دانشكده رفاه اجتماعي – دانشگاه بركلي
هموفيلي چيست؟('گزارشی از انجمن هموفیلی ایران)
گزارش همایش دو روزه هفته نامه فصل نو "چهارشنبه سوری از گذشته تا حال"
چرا سایت هفته نامه فصل نو شش روز مختل بود؟
بازتاب همایش چهارشنبه سوری در دیگر رسانه ها
مريم آقازاده






مشخصات مطلب :
تاریخ انتشار :شنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۵
موضوع مرتبط :گزارش
تعداد بازدید :1442
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل ذخیره
ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران


اخبار
اساتيد
همايش ها
نمايندگي ها
دبیران صفحات

عضویت در فصل نو______
به خانواده علوم اجتماعی و فصل نو بپیوندید.
[ فرم عضویت ]

خبرنامه _____________
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت


فروش نسخه شماره 1 نشریه فصل نو (آرشیو شماره 1 الی 40)