[ BY: Richard Rorty - ترجمه : رشيد احمدرش ]
بيشتر روشنفكران برآنند تاجهت پيوستن به جدال ضعفا عليه اقويا راههايي رابيابند.لذا آنان اميدوارند كه استعداد و توانايي ويژه اشان در خور چنين جدالي باشد(مرتبط با آن باشد).«نقد ايدئولوژي»اصطلاحي است كه در طي دهه هاي اخيرجهت فرموله كردن اين اميدواري به وفور مورد استفاده قرار گرفته است.ايده اي اصلي اين است كه فيلسوفان،منتقدان ادبي،وكلا،تاريخ دانان وديگران كه درايجاد تمايزات،بازتوصيف وتجديدبافت توانايي دارند.ميتوانندازطريق نمايش يارمززدايي از اعمال اجتماعي موجود،استعدادهايشان را مورد استفاده قرار دهند.امابه نظر مي رسدكه بهترين راه براي نمايش يا رمز زدايي ازيك عمل موجود،به جاي انتقاد از آن،ارائه ي يك جايگزين مناسب باشد.درسياست مانند مدل كوهني(توماس كوهن)تغييرتئوري درعلوم،نابسامانيهاي موجود در يك پارادايم، بدون مهيا بودن اساس لازم براي نقد تا زماني كه گزينه ي جديد ارائه شود مي تواند به صورت نامعيني روي هم انباشت گردد چرا كه نقد گسترده ي پاراديم قديمي بدون ارائه ي جايگزين مناسب نسبتاً غير ممكن مي نمايد.به طور مشخص راه مؤثر جهت نقد توصيفات جاري از سركوبي ضعفا به عنوان شر لازم (Necessary Evil )[ معادل سياسي«نابساماني قابل چشم پوشي»]اين است كه توضيع دهيم،چرا چنين توضيعي ضرورت ندارد.با اين توضيع كه چگونه يك تغيير نهادي خاص ممكن است باعث حذف آن گردد ،اين امر ترسيم آينده اي جايگزين و سناريوي كنش سياسي است كه ممكن است ما را از حال(موقعيت فعلي )به آينده رهنمون شود.ماركس و انگلس در «ايديؤلوژي آلماني»وقتي كه فوير باخ را به خاطر تغيير لغت كمونيست كه درجهان واقعي به معناي پيرو يك حزب انقلابي مشخص مي باشد و(باخ آن را )به يك طبقه بندي خاصي تغيير داده است،نقد مي كنند،اين كار را كرده اند( تاكر؛ 1978-167)اطمينان آنان به اينكه انتقادشان از سنت فلسفي آلمان واقعيت را جايگزين توهم و علم را جايگزين رؤيا (خيال ) كرده است،بيشتر به اين علت تقويت شده است كه آنان داراي حزبي انقلابي ويك برنامه- طرحي عيني در مورد اينكه چگونه براي ادعاي خويش تصديق تجربي فراهم كنند- بوده و مي كوشند تا برخي از شرهاي معا صر(مانند تفاوت درآمد ،بيكاري و... )را غير ضروري جلوه دهند.تفاوت بين شرايط آنان و موقعيت كنوني ما اساساً اين است كه ديگر كسي انقلاب مورد نظر آنها را نمي خواهد. ديگر كسي طرفدار ملي كردن ابزارهاي توليد يا الغاي مالكيت خصوصي نيست.لذا چپ معاصر فاقدآن نوع حزب وسناريوي است كه ادعاي ماركس وانگلس مبني بر عملي بودن نه خيالي بودن انديشه هايشان راتقويت مي كرد-صدايي كه واقعي است تاخيالي (1 ) در دموكراسيهاي پيشرفته امروزي،نزديكترين گروه به چپ ترين روشنفكران كه به نظرميرسد داراي چنين حزب وبرنامه اي باشند،جنبش فمنيستي است.اما به لحاظ سياسي به نظر مي رسد كه فمنيسم بيشتر جنبشي اصلاح طلب[رفورميستي] باشد ،انقلابي،زيرا اهداف سياسي فمنيستها نسبتاً عيني بوده وتصوردست يابي به آنها چندان مشكل نيست؛اين اهداف مد نظر بسياري از نهادهاي اخلاقي برابري خواه[ عدالت طلب] مي باشد لذا سياستهاي فمنيستي معاصر مشابه[Abolitionism]جنبش الغاي بردگي قرن هيجده است تا كمونيسم قرن بيستمي.در حالي كه در قرن نوزده هم تصور اشيا بدون فرض مالكيت خصوصي مشكل مي نمود،در قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزده هم،تصورجهاني عاري از بردگان و اينكه بردگي تنها چيزي به جامانده از عصر بربريت است،آسان بود.بر همين منوال،تصور جهاني با پرداختهاي يكسان براي كار يكسان،مسؤليتهاي برابر خانگي،تعداد برابر زنان ومردان در موضع قدرت واينكه نابرابري هاي كنوني دلخواه بسياري ازبرداشتهاي مشترك همگاني پيرامون اينكه حق چيست و عدالت كدام است ،به سادگي قابل تصور است. تنها زماني فمنيسم مشابه كمونيسم قرن نوزدهم است كه از آن چيزي بيش از اصلاحات خاص مراد شود.فمنيستها داراي موقعيت زيرند:مانند ماركس وانگلس ترديد دارند كه اصلاحات تدريجي باعث از بين رفتن يك شرمهم ودر عين حال غيرلازم ودست نخورده گردد.امادرست بر خلاف ماركس وانگلس ،آنان به آساني يك خط سناريوي سياسي انقلابي يوتوپيايي بعد از انقلاب را دنبال نمي كنند.نتيجه چنين نگرشي ايجاد بحثهاي زيادي پيرامون ماهيت انقلابهايي فلسفي،انقلابهايي درآگاهي است.با اين حال اين انقلابها آن گونه كه ماركس وانگلس بسياري از تئوريهاي فمنيستي معاصر را كه در انديشه هاي ، هگل، فوير باخ و باير ريشه دارند،به باد تمسخرمي گيرند،آسان است . نظريه پردازان فمنيسم ،ممكن است بگويند كه فمنيسم را به يك«طبقه بندي صرف» [Mere Category] تبديل كرده اند و نه چيزي بيشتر، لذا اين اصطلاح «پيرو يك حزب انقلابي مشخص بودن»را نمي رساند.اين ملاحظات فرد را به اين پرسش رهنمون مي شود كه،آيا فمنيستهاميتوانندبدون برانگيختن تمايز بين«موضوع»وآگاهي كه درايدئولوژي آلماني انباشت شده است،ايده «نقد ايدئولوژي»را بكار گيرند؟ پيرامون «اصطلاح ايدئولوژي»و ابهام موجود در آن،ادبيات عظيم ونا اميد كننده اي وجود داردكه آخرين نمود آن اولين فصل از[كتاب ]ايدئولوژي نوشته ي تري ايگلتون مي باشد.[ 2 ] ايگلتون اين ايده ي غالب،كه اصطلاح ايدئولوژي بيش از آن كه سودمند باشد مشكل ساز است،را رد كرده است و تعريف زير را ارائه مي دهد:«عقايد وايده هايي كه به مشروعيت بخشيدن منافع گروه يا طبقه حاكم كمك مي كند،بويژه از طريق تحريف و قلب [واقعيتها ]».او به عنوان جايگزين [ آلترنانتيو ]«عقايد اشتباه يا فريب دهنده»را پيشنهاد مي كند كه از ”«منافع طبقه ي مسلط»[Dominant Class] بر نمي خيزند بلكه از ساختار جامعه به طور كل [نشات مي گيرند ] (ايگلتون1991.30).فرمول بندي آخر تقابل مادي غير مادي/ غير مادي را جزئي مركزي در ايدئولوژي آلمان مي داند . اما برقراري چنين تقابلي و هرگونه ارتباطي عيني كه با شفاف سازي«تغيير مادي» با ارجاع به تاريخ غايت نگ [ Eschatological]ماركس در مورد تغيير در سازمان مكانيسم توليد ارتباط داشته باشد؛براي فمنيستها دشوار است.چنين تاريخي كمتر به امرسركوبي زنان توسط مردان مربوط مي شود.با اين وجود اگر ما تمايز موضوع-آگاهي (Matter Consiousness )را ناديده بگيريم و به اولين تعريف ايدئولوژي كه از ايگلتون نقل كرديم ،برگرديم به تضاد در ديدگاههاي فلسفي پيرامون حقيقت ،دانش وعينيت مي رسيم كه به وسيله بسياري از روشنفكران فمنيست معاصر كه اميدوارند بتوانند قابليتها و توانايهاي خودرا در جهت نقد ايدئولوژي مردسالار) نرينه محور)به كارگيرند مطرح شده است. زيرا تحريف [Distortion ] نوعي بازنمايي[Representation]متوسطي را پيش فرض مي گيرد كه بين ماو موضوع مورد بررسي ملاحظه مي كند وظاهري به وجود مي آورد كه با واقعيت موضوع مطابقت ندارد اين بازنمايي نگري [Representationalism] نمي تواند ناديده انگاشته شود چه با اصرار پراگماتيستي كه حقيقت رادرتطابق باماهيت ذاتي واقعيت نمي داند و چه انكار ساختارشكنانه آن چه را كه دريداآنرا«متافيزيك حضور »مي نامد [Metaphysics of presence ] .پراگماتيستها و ساختار شكنان پذيرفته اند كه هر چيزي يك سازه ي اجتماعي است،لذا جايي براي تلاش جهت ايجاد و تمايز بين«طبيعي»و «صرفاً » فرهنگي وجود ندارد .آ نان توافق دارند كه مسئله ي اساسي اين است كه كدام سازه ي اجتماعي را بايستي نگه داشت وكدام يك را مي بايست دور انداخت،واينكه تمايلي «به شيوه اي كه اشياء واقعاً هستند » در بحث اينكه چه كسي چه چيزي را مي سازد،وجود ندارد.هر دو مكتب فلسفي مي توانند موافق اين ايده ي ايگلتون باشند كه مي گويد:«اگر هيچ ارزش يا اعتقادي وابسته به قدرت وجود نداشته باشد،آنگاه اصطلاح ايدئولوژي به نقطه ي پايان خود خواهد رسيد .» (ايگلتون:1991 ) اما بر خلاف ايگلتون هر دو مكتب اين امررا دليل ترديد خويش در سودمندي عقيده ي« ايدئولوژي »مي دانند(دست كم اگر فرض براين باشد كه معنايي بيش از« مجموعه اي از ايده هاي بد»داشته باشد تمايزي كه در ايدئولوژي آلماني بين علم ماركسيستي وفانتزي فلسفي محض وجود دارد،مثال جالبي است براي ادعاي آن چه كه آن را«حضور كاملي كه دست نا يافتني است» مي نامد .(ايگلتون به عنوان يك ماركسيست واقعي مجبور است انتقادهاي جناح راستي استاندارد را از دريدا داشته باشدوقتي كه بيان مي دارد كه«اشيا نسبت به گفتمانهايي كه آنها را مي سازند ،كاملا حالت دروني داشته، مساله حادي را پيش مي آورد كه سر انجام ما چگونه مي توانيم راجح به يك گفتمان كه موضوع خودرا به شيوه اي معتبر ساخته است، قضاوت كنيم» وادامه داده مي گويد « اگرآ نچه به تفاسير اجتماعي من اعتبار مي بخشد ،اهداف سياسي اي باشد كه خود در خدمت آنهااست،چگونه من مي توانم آن اهداف رااعتبار بخشم؟يادر مورد ايده هاي منحرف كنندهDistorting Ideas ]] صحبت كنيد.بدون اينكه باور داشته باشيد كه اشيا[Objects] نسبت به گفتمانها حالت خارجي دارند واشيا بصورت دقيق ياغيردقيق،علمي ياصرفا خيالي،بوسيله ي همان گفتمانها نمايانده مي شوند .لذا، كاري بايد صورت گيرد.روشنفكران فمنيست كه درآرزوي نقد ايدئولوژي مردسالار هستند وبراي اين كار برآنند تاازساختارشكني استفاده نمايند،مي بايست1ـ يامعناي جديدي براي ايدئولوژي بيابند1ـ ياساختارشكني را از ضد بازنماگراييِAnti_Representationalism ]]مجزا كرده و پاسخ به اين سوال راكه:آيامن شئ رابه صورت معتبر ساخته ام؟انكار نمايند.3 ـ پيش كشيدن اين سؤال كه انتقادهايشان از اعمال اجتماعي مردسالار «علمي»است يا داراي زمينه فلسفي مناسب مي باشد،مانند اين سؤال كه آيا مردسالاري اشيا راتحريف كرده است؟ بهترين گزينه براي انتخاب،مورد آخر مي باشد.مورد اول به زحمتش نمي ارزدومن فكر نمي كنم كه مورد دومي اساساًقابل اجراباشد.براي من جاي بسي تاسف است برخي از افراد كه به ساخت شكني شهره اند تلاش كرده اند تاتمايز موضوع ـ آگاهي ماركسيستي راباسازي نمايند مانند آنچه دومان [deman] مي گويد: جاي تاسف است كه ماديت دال باماديت مدلول عوضي گرفته شود.او ادامه داده«ايدئولوژي» راچنين تعريف مي كند:«اشتباهي گرفتن زبان شناسي باواقعيت طبيعي ودرارتباط بافنومناليسم»دومان[11،1986].راه برد اين اتهام كه تئوري ادبي يا ساختار شكني «از واقعيت تاريخي و اجتماعي غافل است »اين است كه اصرار كني«ساخت اشيا بوسيله گفتمان»در بر گيرنده ي همه ي جوانب بوده و اينكه احترام به واقعيت (اجتماعي،تاريخي،فيزيكي،نجومي ياهرنوع ديگري از واقعيت)درست احترام به زبان گذشته وراههاي گذشته ي توصيف آن چه واقعاًوجود دارد،مي باشد.[6] گاهي چنين احترامي چيز خوبي است وگاهي نيست،به نظر شما بستگي دارد.فمنيستها برآنندتاجهان اجتماعي راتغيير دهند،لذانمي توانند اهميت زيادي براي توصيفهاي گذشته ي نهادهاي اجتماعي قايل باشند.جالبترين مساله درمورد سودمندي ساختارشكني براي فمنيسم آن است كه زماني نيچه ،ديوي،دريدا و ديگران ما رابه آن متقاعد كرده اند؛ هيچ چيز «طبيعي»يا«علمي»يا«عيني»درموردهرگونه عمل ياتوصيف مردسالاروجود نداردواينكه همه اشياء(نوترونها،صندليها،زنان،مردان،تئوري ادبي،فمنيسم) سازه هاي اجتماعي هستند.ساختار شكني به ما در تصميم گيري پيرامون اين كه كدام سازه ها را بايستي نگه داشت وكدامها را بايستي عوض كرد،يادر يافتن جاي گزينهاي براي مورد آخر (سازه هاي كه بايستي عوض شوند.م)كمك شاياني مي كند. من ترديد دارم كه چنان باشد.اغلب گفته مي شود كه ساختار شكني«ابزارهايي» در اختيار فمنيستها مي گذارد كه آنهاراقادر مي سازد تانشان دهند،آن گونه كه باربارا جانسون مي گويد؛تفاوتهاي بين عناصر(نثرونظم،مردوزن،ادبيات ونظريه ي جرم وبي گناهي به گونه اي نمايانده مي شوند كه گويي براساس ناديده انگاري تفاوتهاي بين عناصرشكل يافته اند [ونيز]«راههاي كه يك عنصر از خودش متمايز مي گردد»[Jhonson,1980].[7] موضوع اينكه ،آيا اين تفاوتها دربين عناصروجود داشته اند (در بطن عنصرمتمركز شده ومنتظر بوده اندتاشيوه ي ساختارشكني مشخص گردند)يااينكه بعداز بازشكل دهي اين عناصربه سازه هاي اجتماعي توسط فمنيستها پديدار گشته اند،هرچه هست چندان جالب نيست .درحقيقت براي من قسمت اعظم مجادله ي ضد متافيزيكي متداول در دوران سپانيچه اي (پراگماتيستها ونيزساختارشكنان) اثبات اين امر است كه اين دستاورد هادر تقابل بامتمايز كردن داراي كمترين منفعتي است .لذادرراستاي هيچ هدف سياسي نمي بينم كه بگويم،آن گونه كه جانسون مي گويد:تفاوت فرمي از كار است تاجايي كه خارج از كنترول فاعل است (Jhonson,1980).اصلاًمهم نيست كه خدا نظم مي دهد [مقدورمي دارد]يا[توده اي از نيروهاي توليدي به شيوه اي ديالكتيكي يااينكه تفامت بيرون از حيطه ي كنترول ماعمل مي كند].مهم اين است كه ما براي تشويق مردم براي اينكه برخلاف گذشته عمل كنند ،چه كاري مي توانيم انجام دهيم.اينكه نهايتاًچه چيزي عميقاً مشخص مي كند كه آنان راهشان راتغيير دهند يانه ،موضوعي است متافيزيكي كه فمنيستهابه سادگي آن رافراموش مي كنند.براي جمع بندي[ بايستي گفت]هرآنچه راكه فلسفه جهت آزادسازي اندك تصور ما مي تواند انجام دهد تماماًيك خير سياسي است[Political good] است.زيراهرچه تصور ما راجع به لحظه اكنون آزادتر باشد ،اعمال اجتماعي آينده ي [ما]متمايزاز اعمال گذشته [مان]خواهدبود.برخوردنيچه،ديويي،دريداوديويدسون باعينيت گرايي[Objectivism]،حقيقت[Truth] وزبان مانندبرخوردماركس وكنزباپول وبرخوردمسيح وكي پرگاردباعشق ،ماراكمي آزادترساخته است.امافلسفه به رغم آنچه كه متاسفانه سنت ماركسيستي به ماباورانده است ،مجموعه اي ازابزار براي يك عمل سياسي ميان بر نيست .هيچ چيزسياسي سودمندي روي نمي دهد مگراينكه مردم چيزهايي رابگويند كه قبلاًنگفته اند وازاين طريق اجازه ي تصوراعمالي را دهند كه درتقابل باتحليل اعمال قديمي است.اخلاق فلسفه ي كوهني علم مهم است؛هيچ اصل منتظمي به نام ”نقد“وجودنداردكه ازطريق عمل به آن بتوان به سياستهاي بهتري دست يافت.آنچه وجود دارد يك روش علمي است كه به طور مشخص فردازطريق بكارگيري آن مي تواندبه فيزيك بهتري دست يابد.نقدايدئولوژي در بهترين حالت ،نوعي انباشت است تاارائه طريق مناسب.ابزاري براي پيش بيني است كه باعث توليد خيالي [Imaginative] توصيفات تازه ي ازآنچه روي داده است مي گردد(يعني آنچه راكه مردان در مورد زنان انجام داده اند )،تا جايگزيني براي آن.آن گونه كه Loke (خود را ”خرده-كارگر“[sub-laborer] ؛زباله روب مي ناميد)درمقابل boyle ونيوتون به پاخاست.تصويرفلسفه به عنوان يك پيشرونيز به عنوان بخشي از يك مفهوم عقل مدار [logocentric] درموردكار روشنفكري است كه ماطرفداران دريدا باآن كاري نداريم .يك دليل براي اينكه چرا بسياري ازفمنيستها براين ديد پراگماتيستي درموردسودمندي سياسي فلسفه اصرار مي كنند اين است كه نرينه محوري بخشي اساسي است از هر آنچه كه ما در جامعه ي معاصر مي گويم وانجام مي دهيم .به گونه اي كه پاره اي تغيير روشنفكري انبوه مي بايست آن راتكان دهد .لذابسياري از فمنيستها بر اين باورند كه تنها از طريق راه اندازي پاره اي شر روشنفكري عظيم[Great-big intellectual] ازنوعي كه فيلسوفان دربيان آن تخصص دارند (چيزي برمقياس عقل باوري يا[Binarism] يا انديشه اي تكنولوژيكي وتعبير اين شر به ذاتاًنرينه محوري درراستاوتوافق با آن[شر]-براين اساس آنان مي توانند تندروي كنند،وظيفه ي خويش را درجهت اهداف خويش به انجام رسانند بدون چنين اتحادي مبارزه عليه پاره اي هيولاي بزرگ فلسفي وعليه نرينه محوري ازنظر آنان سرنوشتي جزنوعي پيچيدگي دراعمال كنوني نخواهد داشت.اين ديدگاه به نظر من ،جنبه هاي نسبي راتماماًاشتباه گرفته است .نرينه محوري هيولاي بسيار بزرگتر وشريرتر ازهيولاهاي محدودكوچك تر [Little Parochial monsters]مي باشدكه پراگماتيستهاوشالوده شكنان با آن سرستيز دارند .زيرانرينه محوري دفاع مردماني است كه ازابتداي تاريخ درصددبوده اند عليه تلاشهاي برانداز شيان(مقاومت نمايند). اين نوع هيولا بسيار قابليت انطباق دارد ومن شك دارم كه بتواند در يك محيط عقل باور فلسفي مانند يك محيط ضد عقل باور فلسفي به حيات خود ادامه دهد.آن گونه كه دريدا به درستي ذكر كرده است،سنت عقل باور به راههاي محدود جهت تمايل به خلوص ختم مي شود-تمايل به فرار ازتحقير شدگي ناشي ازاعمال جنسي زنانه-اين امربه وسيله آنچه كه او شكل ضروري و ضرورتاً عالي همجنس بازي مردانه مي نامد ،بيان شده است[ 10].احتمال چنين تمايلي براي خلوص [purity] وبه شكل عالي اجتماعي باقي ماندنش حتي در يك فرم پيشرفته وجود دارد.اگر چه مافيلسوفان تاحدودي در حال غلبه بر متافيزيك هستيم،پراگماتيسم-كه به مثابه مجموعه اي از ديدگاههاي فلسفي پيرامون حقيقت ،دانش،عينت گراي،وزبان مي باشد-بين فمنيسم و نرينه محوري حالتي خنثي دارد-لذا اگر كسي مخصوصاً دكتورينهاي فمنيستي پيرامون چنين موضوعاتي را بخواهد(بررسي نمايد)،پراگماتيسم آنهارا فراهم خواهد كرد.اما فمنيستها ي كه مانند:[Mackinnon] در مورد فلسفه به صورت تقاضاهاي موقتي كه بايستي از آنها استفاده كردوسپس آنها راسرجايشان گذاشت،مي انديشيدند ،درپراگماتيسم نيز مانند [افكار] نيچه فوكوودريدا دكتورينهاي ضد عقل باور رابسيار ضروري و قدرتمندخواهند يافت .امتياز اصلي شيوه اي كه پراگماتيسها اين دكتورينهارا ارائه مي كنند اين است كه آنهابه رمزگشايهاي عميق نمي پردازند.راز موفقيت فمنيستها اين است كه آنان مي پذيرند همه آنچه را كه مجبورند ارائه دهند،خرده نصايحي مي باشد درمورد اينكه چگونه مي توان به نرينه محوري پاسخ داد.هنگامي كه آنان تلاش مي كنند تااعمال كنوني را گريزناپذيربنمايانندنه پراگماتيستهاونه شالوده شكنان براي فمنيستها نمي توانند چيزي بيش ازكمك به تكذيب تلاشهايي كه جهت مسلم انگاشتن چنين اعمالي كه براساس يك فكت [fact] تاريخي محتمل صورت گرفته اند،انجام دهند-فكتي كه افرادي باماهيچه هاي نسبتاًبزرگتر ،افرادي با ماهيچه هاي اندكي كوچكتر را براي مدت زماني طولاني ضعيف كشي مي كرده اند .
نسخه اوليه اين مقاله براي كنفرانس ،آينده ساختار شكني :«خوانش ايدئولوژي ماركس»درمركز علوم انساني دانشگاه كاليفرنيا در[Santa Barbara]تهيه شد
پانوشته ها :
1-براي بيان اين تقابل واقعيت ـ فانتري[Reality-fantasy]نگاه كنيد به انگلس «سوسياليسم،يوتوپياوعلم» (1987:693).
2- جهت توضيحات بيشتر ماركس از«ايدئولوژي»ببيني(1990:54)اين مقاله به روشن شدن اين كه چرا ماركس اصطلاح ايدئولوژي ماركسيستي راقابل اعتراض مي پنداشت وچگونه استفاده ماركس از«ايدئولوژي» از مشخصه هاي ويژه ي انديشه اش به مثابه علمي جدانشدني است.
3- من مجموعه هاي پنجم و شيشم ايگلتون از تمايزات شديد تر وكامل تر را بيان مي كنم .براي بحث بيشتر در مورد اين كتاب ببينيد ژوتي (1992).
4-آن گونه كه كاترين مك كينون مي گويد،تاريخ بين روابط مردان وزنان (برخلاف تاريخ جنسيت ـ تاريخ آنچه باعث مي شود تا،تاريخ نگاران احساس نياز جنسي كنندـ )گسترده است.در زير همه اين شكافها ودره ها،جزرومدها،اين صخره ي زيرين وجود دارد،چيز زيادي تغيير نكرده است،بويژه برتري مردان وسرسپردگي زنان (Mackinnen)اين سرسپردگي از خلال قرنهاتداوم مي يابد،چون صداي يكنواخت (لذا معمولاً غيرقابل شنيدن است)صدايي بم-صداي مرداني كه زنان را كتك مي زنند .هيچ اركستري از اين غم انگيزتربنظر نمي رسد.
5- (Wallance stevens )گفته است كه«خيال ذهنيتي است كه به واسطه ي واقعيت پس زده مي شود .مطالعه ي دريداوديويي هردو در فشاربرتصور در مورد گذشته به ما كمك مي كنند .
6-بنگريداستفاده اي كه از اين متن شده است بوسيله ي (Johncott) در مقاله اش «ساختارشكني برابري در مقابل تفاوت»؛يااستفاده ي از(Poststructuralists) –(فرا ساختارگراها)از اين تئوري به وسيله هريش وكولر (1990:138) .
7- من اين مقايسه را بين فمنيسم وعلم نوين (New science) در قرن هفدهم ميلادي تاحدي بيشتردر رورتي(1991:247) گسترش داده ام.
8- من با كرنل موافقم كه مي گويد يكي از آثار اصلي دريدا در مورد فيمينيسم اين است كه او«به وضوح استدلال مي كندمسايل بنياني فلسفه نمي تواند جدا از انديشيدن ـ به تفاوتهاي جنسي باشد »(كرنل1991ـ98).درحقيقت،من بايستي فراتر رفته،بگويم كه مهمترين واصليترين كمك دريدا به فلسفه در هم بافتن فرويد وهايدگر ميباشد،جمع كردن وبه هم ربط دادن«تفاوت هستي شناختي» باتفاوت جنسيتي است.اين درهم بافتن به ما كمك ميكند تا براي نخستين بار پيوند بين خواست فيلسوفان براي خلوص ديدگاهي كه معتقد است زنان تا حدودي غير خالصند.انقياد زنان وهمجنس بازي مردانه را ببينيم،(نوعي همجنس بازي كهEve Sedgwick آن را هم ـ همجنس بازي (Homo_ Homo Sexuality) مي نامدوبه گونه اي در اين ايده ژان ژنت [Jean_Genet] متبلوراست كه مي گويد(«مردي كه بايك مرد ديگر رابطه ي جنسي برقرار مي كند،يك مرد دوگانه است»).ودر مقايسه باچنين نگرشي(كه به بهترين وجه دربحث دريدا «گشتالت»مطرح شده است)،حقه هايي كه تحت عنوان ساختارشكني طبقه بندي شده اند به نظر كم اهميت مي رسند .
منابع :
1-Bell,Daniel,1990.The Mis reading of Ideology :The social Determination of Ideas in Marks work,Berkely Joural of sociology.
2-Cornel,Drucilla,1991.BeyondAccomadation,Ethical Fiminism Deconstruction and the law,New York,London,Routledge.
3-Deman,Paul,1986,The Resistance to Theory,university of Minnosota Press.
4-Derrida,Jacque,1978,Writing Difference ,Chicago.
5-Johnson,Barbara,1980,TheCritical Difference,John Hapkins univeroity press.
6-Mackinon,Catherine,1987,FeminismUnmodified,Cambridge;Harward university press.
7-Mackinon,Catherine,1991,Does Sexuality Have a Hiotory?Michigan quarterly review.
8-McCarthy,Thomas,1989,ThePolitics of in ineffable:Derridos Decostructionism.
9-Murphy,John,1995,Pragmatiom and Feminism,Michigan quarterly review.
10-Rorty,Richard,1991,Review Pragmatiom from Pierce to Davidson.
11-Wheeler,Samuel, 1986, Interminicy of French Interpretation:Darrida and Davidson,in Truth and interpretation,Oxford university press

