
شخصیتها:
مدیر مسئول (م. م) سردبیر (س. د)
دبیر ادبی (د. ا) مسئول امور گرافیکی (م.ا.گ)
عضو تحریریه 1(ع.ت.1) عضو تحریریه 2 (ع.ت.2)
عضو تحریریه 3 (ع.ت.3) برادر عضو تحریریه (ب.ع.ت)
عضو نامشخص (ع.ن)
(صحنه: دفتر مجله. میزی دراز با تعداد معتنابهی صندلی های رنگ و وارنگ. آدمهای مشخص الهویه ای دور میز نشسته اند. در دفتر باز و د.ا وارد شده، با خستگی روی صندلی می افتد)
د.ا ـ جلسه قرار بود ساعت چند باشه؟
س.د ـ والله گمونم ساعت 3
د.ا به ساعت نگاه می کند. ساعت روی دیوار یک و نیم را نشان می دهد.
ع.ت.1 ـ الان که ساعت یک و نیمه. پس شما اینجا چکار می کنین؟
د.ا ـ کارم زود تموم شد اومدم. زود میای می گن چرا زود اومدی. دیر بیای میگن چرا دیر اومدی. می خوای برم دوباره بیام؟
ع.ت.2ـ نه بابا. خب همیشه دیر میومدی عجیب بود.
م.ا.گ ـ عنایت داشته باشین بهتره آدم زودتر بیاد تا دیرتر . . .
د.ا ـ البته. راستی ع.ت.3 کجاست؟ جدیدا خیلی غیبت می کنه ها . . .
س.د ـ آره. می دونستی که رفته بود کردستان.
ع.ن ـ مگه برنگشته؟
س.د ـ چرا
د.ا ـ لابد الان دوران نقاهت بعد از مسافرته. حالا م.م کجاست؟
س.د ـ جلسه داره
ع.ت.2 ـ کجا؟ مگه جلسه تحریریه اینجا نیست؟
س.د ـ شاهکار! جای دیگه جلسه داره. مگه به تو نگفت؟
ع.ت.2 ـ گفت. فکر کردم جلسه تحریریه رو می گه. گفتم چرا نیست!
د.ا ـ پس چرا به ما نگفت؟ جلسه چی هست؟ کجا؟
س.د ـ والله منم نمی دونم. آدم سر از کارش در نمیاره که! جلساتش هم گمونم پشت درهای بسته انجام میشه که هیچی ازش نمی فهمیم.
ب.ع.ت ـ مشکوک می زنه جدیدا. دقت کردین؟ تلفنهای مشکوک. قرارهای مشکوک. هر وقت هم زنگ می زنی یا جلسه است یا منتظر جلسه. البته م.م دیگه!
د.ا ـ منظورش اینه که یا پشت درهای بسته است، یا اینکه پشت درهای بسته منتظره! البته من قصد دخالت ندارم ها (رو به ع.ت.2 می کند) ولی تازگی ها مراقب رفتارهاش بودی؟
م.ا.گ ـ البته حق با ایشون هستش. ولیکن آقای م.م همیشه عجیب غریب بوده
ع.ت.2 ـ اگه اینجا باشه که ازش خبر دارم. ولی کلا نه زیاد . . . ازش نمی پرسم.
(بنظر می رسد رابطه ای مشکوک میان م.م و ع.ت.2 وجود دارد)
س.د ـ خوب باید بپرسی. اینطوری میشه که جوون مردم به راه خلاف کشیده میشه. وقتی کسی حواسش به کارهای طرف نباشه و ازش پرس و جو نکنه ممکنه هر خلافی ازش سر بزنه.
ع.ت.2 ـ منکه نمی تونم بهش دوربین وصل کنم یا اینکه همه جا باهاش برم. آدم باید خودش مراقب خودش باشه. در ضمن من خیالم ازش جمعه.
ب.ع.ت ـ زنها اصولا اعتماد زیادی به فرد مورد علاقه خودشون دارن. اینهم بخاطر ساختار روانیشون هست. یعنی باید اعتماد کنن . . . البته علاقه بدون اعتماد هم بوجود نمی اد . . . ولی خب اعتماد بیش از حد هم . . .
ع.ن ـ اونایی هم که سر بلند کردن دیدن جا تره و بچه نیست یا اینکه دو سه تا هوو سرشون اومده همین حرف رو می زدن.
س.د ـ اینها همگی حاکی از تجربه بیش از حده. ای بسوزه پدر تجربه . . .
ع.ن ـ من تو رو می کشم. خب آدم می بینه این طرف و اون طرف.
م.ا.گ ـ آقای س.د باز شما تو امور خانوادگی دخالت کردی؟
ع.ت.1 ـ اما این سوز دلی که شما باهاش حرف زدی خانم. . .
د.ا ـ البته من قصد دخالت ندارم ها! ولی خب حق با س.د هستش. ولی (رو به ع.ت.2 می کند) بیشتر حواست بهش باشه. تو این جامعه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد.
س.د ـ حتی اگه طرف خودش امام هم باشه ممکنه اطرافیانش خرابش کنن. تازه! این دور و زمونه کاری ندارن طرف متاهله، زن داره، بچه داره، شوهر داره . . . زمونه بدی شده!
ع.ت.1 ـ آره خدایی. یکی از دوستام تعریف می کرد می گفت رئیسش زن داشته، دختره بهش پیشنهاد ازدواج داده. نمی دونم چرا ما از این شانسها نداریم. . . زنم نداریم کسی به ما توجه نمی کنه . . .
س.د ـ استغفرالله!
ب.ع.ت ـ خیلی اوضاع بدی شده. دیگه هیچی برای مردم مهم نیست. قدیما کی اینطوری بود؟ البته اینا همه اش از عدم شناخت سرچشمه می گیره. این کتاب رازهایی درباره مردان هست . . .
(س.د نگاه عجیبی به فرد مذکور می اندازد)
م.ا.گ ـ بگذریم. آقا شاید واقعا کار داشته. حالا شما چرا اینقدر مسئله رو بزرگ می کنید. البته منهم معتقدم که آقای م.م مدتیه عجیب تر شده. عنایت داشته باشید . . .
(در اتاق باز می شود و م.م وارد می شود)
م.م ـ سلام
همگی ـ سلام
ع.ت.2 ـ کجا بودی؟
م.م ـ چطور؟
ع.ت.2 ـ ساعت 2 و نیمه!
م.م ـ جلسه که ساعت سه برگزار میشه.
ع.ت.2 ـ باشه. از صبح تا حالا نبودی. کجا رفته بودی؟
م.م ـ بابا کی صبح رفت؟ من ساعت دوازده رفتم. الانم که اومدم. من چکار کنم بیکار بودین اومدین نشستین اینجا. نه به اونکه هیچ کی تا ساعت 4 پیداش نمی شد. نه به الان که دو ساعت زودتر میاین می شینین.
س.د ـ مهم اینه که ما بودیم و شما نبودی!
د.ا ـ البته من قصد دخالت ندارم ها، ولی بهتر نیست کمی در مورد مواضع خودت شفاف تر عمل کنی؟
ع.ت.2 ـ راست می گه. جدیدا کارهات خیلی عجیب غریب شده. حرفی هم که نمی زنی.
ب.ع.ت ـ همه اش هم که جلسه داری.
ع.ت.1ـ جلسه چی بود؟ پشت درهای بسته؟
م.م ـ اگه به کار مربوط بشه بهتون می گم. آخه چیکار دارین من چه جلسه ای داشتم؟
د.ا ـ البته درست می گه. ولی ما در مورد خودمون نگفتیم. آدم باید در روابطش رو راست باشه و همه چی رو بگه. اینطوری بهتره. اگر هم مشکلی باشه میشه حلش کرد. با پنهان کاری همه چی خراب تر میشه.
م.م ـ شماها حالتون خوبه؟ پنهان کاری چی؟ من یه جلسه کاری داشتم.
س.د ـ آخه آدم هر روز که جلسه نمی ره. تازه چرا تو جلسه گوشی ات رو خاموش می کنی؟
(ع.ت.2 نگاه تیره ای به م.م می اندازد)
م.م ـ برای اینکه همه اش زنگ می زد. خب زشت بود.
ع.ت.2 ـ چرا وقتی با هم بیرون می ریم و گوشی ات هی زنگ می زنه زشت نیست؟
د.ا ـ البته من قصد دخالت ندارم. ولی زندگی شخصی خیلی مهم تر از کاره. زن و بچه آدم باید ارجحیت داشته باشن. اول راحتی اونها شرطه!
ب.ع.ت ـ خیلی زندگی ها بخاطر همین سهل انگاری ها خراب شدن دیگه . . .
س.د ـ همین چیزهای کوچیکه که بنیان یک زندگی رو از هم می پاشونه . . .
د.ا ـ البته. ما به عنوان دوستهات موظفیم این چیزها رو بهت بگیم. سعی کن صادق تر باشی. ما اینها رو بهت نگیم کی می خواد بگه؟
س.د ـ درسته. دوستی ایجاب می کنه ما مراقبت باشیم یه وقت در دام بعضی مسائل نیفتی
(چهره ع.ت.2 کم کم برافروخته می شود. م.م کلافه شده است)
م.م ـ می گذارین جلسه رو شروع کنیم یا اینکه می خواین اینجا دعوا راه بندازین.
س.د ـ شروع کنیم. ولی دور زدن مسائل و پاک کردن صورت مسئله کمکی نمی کنه. در ضمن کی گفته ما می خوایم دعوا راه بندازیم. ما خیر شما رو می خوایم.
م.م ـ ممنون. ولی حالا فعلا خیر و صلاح جامعه رو بذارین برای بعد از جلسه. می ذارین جلسه رو رسمی کنیم یا نه؟
(نگاه عذرخواهانه ای به ع.ت.2 می اندازد. کم کم باورش شده کار اشتباهی از او سر زده است)
د.ا ـ اصلا موضوع جلسه چی هست؟ قرار بود درباره چی صحبت کنیم؟
م.م ـ این همه اینجا نشسته بودین به جای چایی خوردن و حرف زدن، موضوع جلسه رو مطرح می کردین
د.ا ـ راستی گفتی چایی. دنگ چایی هاتون رو بدید. . . با لیوان و قند سر جمع میشه نفری هزار و پونصد تومن.
ب.ع.ت ـ چه خبره؟ قبلا هزار تومن می دادیم. تورم به اینجا هم نفوذ کرده؟
س.د ـ امان از این ایادی بیگانه
د.ا ـ برای اینکه اینبار به جای چای کیسه ای بدرد نخور و لیوان پلاستیکی ترک خورده، چایی و لیوان خوب گرفتم.
س.د ـ اونها که خوب بودن.
د.ا ـ از بس چایی بدرد نخورد خوردین دیگه عادت کردین. تقصیر خودتون نیست. اگه این (به م.م اشاره می کند) خسیس بازی درنیاره آدم نسکافه هم می گیره. خدایی تو زندگی شخصی ات خساست نکن.
س.د ـ من اصولا با این مظاهر بیگانه پرستی مخالفم. اینها همه اش نشانه های از خودبیگانگیه!
م.ا.گ ـ ولی من با نسکافه موافقم. اصولا چایی برای سلامتی ضرر داره. مضاف بر اینکه اصلا چیز جالبی هم نیست.
ع.ن ـ خساست خیلی بده . . . زن و بچه آدم تو مضیقه قرار می گیرن. ولی منم با نسکافه موافقم. راستی من و م.ا.گ چایی نمی خوریم!
س.د ـ جدیدا دیگه چایی نمی خوری؟
ع.ن ـ نخیر. قبلا هم چایی زیاد نمی خوردم
س.د ـ بنظرم میاد می خوردی. گمونم جدیدا ذائقه ات عوض شده.
ع.ن (کلافه) ـ من فقط صبحها یه لیوان چای می خورم. . . طی روز نه. اصلا هم ربطی به . . .
م.ا.گ ـ حالا شما چکار به چایی خوردن ع.ن داری؟ ایشون دلش نمی خواد چایی بخوره. نسکافه رو ترجیح می ده.
ب.ع.ت ـ آقا حالا کوتاه بیاید. صلوات بفرستید. خرمشهر رو خدا آزاد کرد.
م.م ـ واستید ببینم. من که مسئول خرید نیستم. (به ع.ت.1 اشاره می کند) این مسئول خریده.
ع.ت.1 ـ خب تو به من میگی چی بخرم. من که سرخود خرید نمی کنم.
د.ا ـ باشه. من قصد دخالت ندارم. ولی کلا خساست خصیصه خوبی نیست. کمی هم از خودمحوری ات . . .
ع.ن ـ خیلی از زندگی ها . . .
ب.ع.ت ـ البته نباید فاکتور ایمان رو در اینجور . . .
س.د ـ اتفاقا سر اون مقاله ای که دارم روش کار می . . .
(م.م بهت زده نگاهشان می کند.ع.ت.2 بطرز عجیبی ساکت است)
پایان پرده اول

