یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - سال دوم - شماره 50 - 17صفحه
واقعيتي به نام اميدواري اجتماعي
[ فريد بذرپاش ]

راستش مدتي است اين فكر به شدت ذهن مرا به خود مشغول داشته كه هر چه زودتر بايد يك فرهنگ لغت جديد تدوين شود و مسوولان بايد به شتاب چاره اي براي اين كار بينديشند و الا سنگ روي سنگ بند نخواهد شد! اين امر بسيار ضروري است و ضرورت آن مثل چيزي است كه به ناكجاي آدم فرو برود. يك وقتي بي ادبي نشود. يك جوري مي خواهم به شما برسانم كه خيلي ضروري است. حالا چرا اين مثل آن ضروري است عرض مي كنم:

يك. دوستي دارم كه استاد دانش گاه است. تعريف مي كرد كه يكي از دانش جويانم كه چند سالي از من هم بزرگ تر بود از درس من افتاد و آمد اعتراض كرد و من هم ورقه ي امتحاني اش را به وي نشان دادم  و با چشم خودش ديد كه نمره اش پنج بوده و من به او مثلا هشت داده ام. قانع شد و رفت. اما مدتي بعد  ميان دانش جويان ديگر جلويم را گرفت و گفت:" خيلي بي وجداني! " من هم گفتم خيلي ممنون! انگاري كه از من تشكر كرده است. از آن روز تا اكنون من ديگر نمي دانم بي وجدان كيست و به چه چيزي  بي وجداني مي گويند.

دو. باز هم او يعني همان دوست بالايي مي گفت: يك روزي لوله ي آب خانه مان خراب شد و در به در دنبال لوله كش مي گشتم. اول رفتم سراغ يكي بر من منت گذاشت و نيامد. پرس وجوي بيش تري كردم تا يكي ديگر پيدا كنم تا بالاخره  پيدا كردم. رفتم دم در مغازه اش بسته بود. چند بار اين ماجرا تكرار شد تا اين كه راه نمايي ام كردند كه يادداشت بگذار و نشاني و شماره ي تلفنت را بنويس. من هم يك رور صبح رفتم و چنين كردم. هنوز به خانه نرسيده  خانم گفت كه لوله كش زنگ زده و گفته تا نيم ساعت بعد ميام. چيزي همين حدود گذشت و زنگ در صدا كرد. در باز كردم و آقاي لوله كش بالا آمد. هر دوي ما تعجب كرديم. آقاي لوله كش كه مرد محترمي بود و در لباس كارش خيلي هم موقر به نظر مي رسيد كسي نبود جز يكي از دانش جويانم كه او هم از قضا ده دوازده سالي از من بزرگ تر بود. هم ديگر را  بوسيديم و بعد ِ  پذيرايي، ما و منزل مان، اثاث خانه و دروديوار را مثل همه ي كارگران فني ِ از اين نوع براندازي كرد و گفت: "فلاني خونه مال خودتونه". گفتم: نه. من اين جا مستاجرم. با كف دست راست خود بر پشت دست ديگرش زد و گفت: " تو زرنگ نيستي." گفتم چه طور. گفت:" ارتباطاتت خوب نيست. تو خيلي بسته هستي. به خاطر همين وضعت اينه." خلاصه دست مزدش را بعد خوردن چاي و ميوه و يك خداحافظي صميمانه دادم و رفت. اما در اين فكر فرو رفتم كه زرنگ قبلا معني ديگري داشت. ما وقتي مدرسه
 مي رفتيم و خوب درس مي خوانديم و نمره ي خوبي مي گرفتيم به ما مي گفتند بچه ي  زرنگ. يا مثلا به كسي كه زحمت مي كشيد و كار مي كرد و پول درمي آورد مي گفتند فلاني زرنگه. يعني زرنگ كسي بود كه تلاش
مي كرد. مي فهميد كه چه مي گويم! حالا من نمي دانم زرنگ يعني چه؟ لطفا يك جوري مرا روشن بفرماييد. باور كنيد خيلي ضروري است. پتكي، چكشي دم ِ  دست تان هست؟! يا مثلا چيز تيزي! تازه هر چي به اين آقاي لوله كش گفتم لوله چه مشكلي داشت؟ گفت:" چيزي نبود. يك دستي به سرو گوشش كشيدم درست شد. يك كمي نوازش مي خواست." يعني كه استاد سابق من كه خيلي چيزها به من ياد دادي، اين چيزها به تو مربوط نيست. فضولي نكن! مرسي به اين همه هوش و حواس!

سه. مورد سوم براي خود من اتفاق افتاد، يعني من كه بذرپاش باشم. روزي براي كاري رفتم بيرون. ها يادم آمد. زنم سفارش اكيد كرده بود كه يك عدد آب كش( همان آبكش) بخرم. خدايا هيچ كس را آب كش نكن! اگر هم احيانا قرار است كسي آب كش شود خودت كارش را يك سره كن و نگذار مردم آب كش اش كنند. آمين! داشتم مي گفتم كه آمدم خانه. زنم گفت: " فلاني همان هم كلاسي سابقت زنگ زده بود و تو را مي خواست. من هم گفتم نيست. بعد از من پرسيد كه بذرپاش هنوز هم زاهده. گفتم بذرپاش كجاش زاهده. اگه زهد اينه پس خوش گذراني و تن آساني چيه؟!" خلاصه زنم حسابي از دست هم كلاسي سابقم عصباني بود و مي گفت: " آخه چه چيز تو زاهدانه است؟!" آرامش كردم و گفتم دل خور نشو.  احتمالا معني كلمه عوض شده و فرق كرده. بعد برايش توضيح دادم كه از ميان هم كلاسي هايم همه وضع شان خوب شده و خانه و ماشين و  سوروسات شان جور شده. هر كدام به جايي وصل شدن و وامي گرفتن و آب باريكه اي دست و پا كردند. خلاصه الحمدالله همه به قول آن هم شهري ما" يه گهي شدن ما فقط سر آقايي مون مونديم". ( منو ببخشيد كه اين ضرب المثل محلي رو گفتم. باور كنيد اگر اينو نمي گفتم زنم دست از سرم نمي كشيد). اين را گفتم و زنم لبخندي بر لب آورد و آب كش را از دستم گرفت و به آش پزخانه رفت. خدايا هيچ كس را آش پز نه ببخشيد آب كش نكن! اگر هم احيانا قرار است كسي آب كش شود خودت كارش را يك سره كن و نگذار مردم آب كش اش كنند. آمين! باري زنم رفت و من ماندم و اين فكر كه كلمات چه قدر زود معني شان عوض مي شود و ما خبر نداريم. اگر زنم از فرط عصبانيت  با همان آب كش بر سرم مي كوفت من تا آخر عمر نسبت به كلمه ي زهد و آب كش  آلرژي پيدا مي كردم، البته اگر از آن ضربه جان سالم به در مي بردم. حالا فهميديد كه چرا مي گويم ضرورت تدوين فرهنگ لغت جديد فارسي مثل ضرورت چيزي است كه به ناكجاي آدم فرو رفته باشد.

                                                                                                                     عزت زياد




اطلاعات شما ذخيره شود ؟
مطالب مرتبط :
اختاپوس شناسي (لحظه های کش سان)
فقط آب باريكه! (لحظه های کش سان)
پرده دوم: جلسه تحریریه یک نشریه مذکور
داستانهای یونان باستان به روایت خودم
سایکی و کیوپید ـ Psyche and - قسمت دوم
گروه علوم اجتماعی
http://www.fasleno.com





مشخصات مطلب :
تاریخ انتشار :یکشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۵
موضوع مرتبط :صدای شما
تعداد بازدید :600
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل ذخیره
ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران


اخبار
اساتيد
همايش ها
نمايندگي ها
دبیران صفحات

عضویت در فصل نو______
به خانواده علوم اجتماعی و فصل نو بپیوندید.
[ فرم عضویت ]

خبرنامه _____________
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت


فروش نسخه شماره 1 نشریه فصل نو (آرشیو شماره 1 الی 40)