
می خواستیم با چند تا از مجروحین شیمیایی جنگ ,صحبت کنیم و کمی پای درد و دلشون بشینیم . اما انگار به همین راحتیام نبود . با اینکه از طرف بنیاد نامه گرفته بودیم و معرفی نامه هم داشتیم ,اما بازهم با هامون همکاری نمی کردن . بالاخره بعد از ساعتها کلنجار و بالا و پایین رفتن ,تونستیم بدون وسایل اضافی مثل دوربین و ضبط صوت به بخش بیماران شیمیایی راه پیدا کنیم .
وارد اتاق شدیم. رئیس بخش آقای همتی رو بهمون معرفی کردن و ما هم شروع کردیم :
آقای همتی زیاد صحبت نمی کرد, فقط لبخند میزد . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و ایشون سالهاست که این درد رو همراه خودشون دارن .
سال 65 تقریبا 32 ساله بودن و فوق دیپلم فنی که به طور داوطلبانه ,توسط گروههای مهندسی, برای جاده زنی به سوی مناطق جنگی اعزام می شن .ایشون هنگام اعزام دارای 4 فرزند بودند و برادرشون هم سال گذشته شهید شده بودن .
ازایشون پرسیدم که چطور با وجود 4 فرزند به جبهه رفتید و آیا نگران چگونگی ادامه زندگی آنها نبودید ؟
در جوابم گفت : من نمی تونستم بشینم و فقط به فکر خانواده خودم باشم .مملکت و اسلام ما در خطر بود و ما نمی تونستیم بی تفاوت باشیم .من چه کاره بودم ,غیر از یه وسیله که خدا خودش وسیله سازه. خانوادهء من هم خدایی دارن.
در منطقه جزیره مجنون بوده ,که گازهای خردل ناحیهءریه " پوست و چشمشون رو دچار آلودگی کرد و بعد از4 ماه به خاطر وخامت حالشون ,به بیمارستان اهواز منتقل می شن واز سال 66 تا به حال هم تحت درمان قراردارند.
از عملکرد بنیاد راضی هستید ؟ بنیاد از لحاظ مادی از هیچ کمکی کوتاهی نمی کنه . تمام هزینه درمان ما توسط بنیاد پرداخت می شود و ما کوچکترین هزینه ای را پرداخت نمی کنیم.
آیا تا به حال به آلمان اعزام شدید؟ نه تا حالا نرفتم و اصلا هم دوست ندارم که برم. خدمات آلمان هیچ تفاوتی با بیمارستان های خودمان ندارد. آلمانی ها با بیماران شیمیایی ما مثل موش های آزمایشگاهی رفتار می کنن و برای تکمیل تحقیقاتشون ازاونا استفاده می کنن. هیچ کدوم از دوستان من که اعزام شدن ,تغییری در وضعیتشون به وجود نیامده و تنها مورد تحقیر و بی احترامی آلمانی ها قرار می گیرند .
از این همه سرفه و بی خوابی و درد خسته نشدین . آیا پشیمون نیستید که چرا با زندگیتون بازی کردید ؟ نه هرگز.
من به زندگیم مسیر و هدف دادم. من برای خودم و خانوادم و مملکتم رفتم ,اما طرف حسابم غیر از خدا هیچ کس دیگه ای نیست. این یه تکلیف بود, که هر کسی باید در حد خودش, بهش عمل می کرد .
به اتاق کناری رفتیم و با آقای پارسا فر آشنا شدیم .ایشون 44 ساله هستن و در سن 25 سالگی به طور داطلبانه اعزام می شن و در حلبچه مهمان گازهای خردل .
مشکل اصلی ایشون در حال حاضر از کار افتادگی 75% از ریه هاست. دختر ایشون با رتبه 170 در کنکور سراسری دانشگاههای دولتی بدون استفاده از سهمیه قبول شدن اما هیچ وقت در مورد وضعیت پدرش با دوستاش صحبت نکرد چون می ترسید دوستاش فکر کنن که با سهمیه جانبازی پدرش وارد دانشگاه شده .....................
آقای پارسا فر هم حاضر نبود به آلمان اعزام بشه چون نمی خواست مثل یه موش آزمایشگاهی به اونا کمک کنه تا در ادامه جنایاتشون موفق تر باشن . ایشون معتقد بود, که اگر آلمان نیت خیری داره ,چرا برای بچه ها اکسیژن و ......... نمی فرسته( آخه می گفت: بیشتر بچه های شیمیایی توی خواب نفس کم می یارن و شهید می شن )
ایشون مربی تکواندو بودن اما در حال حاضراز انجام کارهای معمولی خودشان هم ناتوان هستند.
خدایا نیار روزی رو که از شنیدن صدای خس خس سینشون آزرده بشیم...............
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل......................
16/2/85
در صورت امکان نظر خود را بیان کنید . متشکرم

