اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
.....
شاید کمتر کسی با خواندن حتی خط اول این شعر ذهنش هنوز آماده پاسخگویی به این سئوال نباشد که
شاعر آن کیست؟
سهراب را همه می شناسند.
چه آن " درویشی که نان خشکیده فرو برده در آب " و چه آن "زن زیبایی که آمد لب رود "
ما قبول داریم که کمی دیر قدم برداشته تا بتوانیم یاد این شاعر بزرگ معاصر را در سالروز درگذشتش زنده
نگاه داریم،و شاید تنها دلیلش تغییر هفته نامه به دو هفته نامه می باشد که ما بالاجبار باید دو هفته ای به
انتظار نشسته تا بتوانیم یادی داشته باشیم از بزرگان شعر و ادب فارسی ،چه در سالروز وفات و یا
تولدشان.
شاید مهمترین واقعه ی ادبی دو هفته ی گذشته سالروز درگذشت شاعر و نقاش معاصرو نامدار ایران
"سهراب سپهری " است،و این بهانه است که به سراغش برویم و دقایقی را با او و یاد او بگذرانیم.
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
سهراب سپهری در پانزدهم مهرماه سال 1307 در خانوادهای اهل هنر (شعر،نقاشی و منبت کاری) چشم به
جهان گشود.
سهراب تا پانزده سالگی در شهر کاشان زندگی کرد و روح و دل خود را با زیبایی های این شهر سنتی و
زیبا جلا داد. این وابستگی های روحی او به مایه های جاودانه شهر کاشان به خوبی در آثار ادبی و هنری
او نمایان است.
وی شعر صدای پای آب را با الهام از "قریه چنار " واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و
دهکده ی زیبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شهر گلستانه شد.
وی پس از پایان تحصیلات سیکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نویسی کرد.
پس از پایان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت ،ولی دوباره به تهران رفته و تحصیلات خود را در رشته
نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا ادامه داد.
در این میان سهراب که از کودکی تحت تاثیر طبیعت قرار داشت به واسطه ی روح لطیف و طبع
شاعرانه اش توانست اولین کتاب شعر خود به نام "مرگ رنگ" را در سال 1330 به چاپ رساند.
دو سال بعد "زندگی خواب ها" و "آوار آفتاب" را منتشر کرد که مورد استقبال بیشتری قرار گرفت.
"شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، هشت کتاب، ما هیچ ما نگاه و در کنار چمن "
از جمله دیگر آثار سهراب سپهری است.
وی همچنین خاطره های خود را در کتابی با عنوان "اتاق آبی" گرد آوری کرده است.
این هنرمند پر آوازه ی ایران در روز اول اردیبهشت سال 1359 در اثر بیماری سرطان خون در گذشت و در
امامزاده سلطان علی محمد باقر (ع) واقع در شهر "مشهد اردهال" در نزدیکی کاشان به خاک سپرده شد.
سهراب می گفت: ...کاشان تنها جایی است که به من آرامش می دهد و می دانم که سرانجام در آنجا ماندگار
خواهم شد...
و سهراب.......ماندگار شد......
سهراب سپهری شاعر لحظه های ناب زندگی و سراینده ی عاشقانه ترین واژه های پاک بود.
وی از جمله شاعران توانایی است که هنر برجسته او جان بخشیدن به اشیاء ،خانه، آب و رویا است.
به عقیده برخی از شعرا شاید یکی از بارزترین شاخصه های ماندگاری شعر سهراب در میان اشعار شعرای
معاصر این باشد که میان کلام سخن و زبان او با نوع نگاه و جهان بینی او به زندگی و زندگانی تفاوتی
وجود ندارد.
کلیه اشعار سهراب علاوه بر سادگی ، زیبایی و قدرت شاعر در بیان گویای احساسات ،دارای یک عرفان
مخصوص به خود است و می توان به جرات گفت سخن گفتن از اشعار به ظاهر ساده ی سهراب کاری است
بس دشوار.
((سهراب))، مردی که نامش در تاریخ ادب ایران با برجستگی و احترام ثبت شده و یادش آرامش بخش
دلهای خسته ای است که در پیچ و خم این کوچه های تاریک در پی شنیدن حتی واژه ای هستند که از دل بر
آید تا لاجرم بر دل نشیند و سهراب پاسخ این دل خستگان را چه خوب می دهد.
" غمی غمنا ک "
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است ،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای،این شب چقدر تریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
"جهنم سرگردان"
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بر دارم
و به دامن بی تاروپود رویاها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته
او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیدهام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان
مرا تنها گذار.
"پیغام ماهیها"
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست"
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

