
- باید یه فکری به حال این در بکنی .خسته شدیم از اینهمه خم و راست شدن.
- الهی قربون خانوم کوچولوم بشم.اونی که خم و راست میشه منم .شما که با اون کفش تق تقی هاتم
دو وجب و نصفی می مونه تا سرت به در بخوره.تازه هیچوقتم درستش نمی کنم تا یادم باشه وقتی
میام خونه نا خودآگاه جلوی خانومم تعظیم کنم.حالا اجازه میدی برم یا بازم به هر بهونه ای می خوای
منو بیشتر نگه داری؟
- آخ بمیرم سرت چیزیش شد؟
-بابایی پس چرا سر من نمی خوره؟
- قربون پسر نازم بشم.باید صبر کنی تا قد بابا بشی.
- علی یعنی تا اون موقع می خوای خونه رو نگه داری؟
- بذار برگردم یه فکری به حالش می کنم.
میرم کنار پنجره ی رو به حیاط .دلم آروم و قرار نداره .امروز روز برگشتنته.باید فکرمو جمع کنم تا چیزی
رو از قلم نندازم.
گلهای باغچه رو که آب دادم .حیاط خونه رو هم که آب و جارو کردم.ولی باز کثیف شده.من نمی دونم چرا
بچه هاشونو نگه نمی دارن تا این همه شیطونی نکنند.مگه نمی دونند من امروز چه مهمون عزیزی
دارم.ولی نمی تونم چیزی بگم. خوب اینا هم مهمونند.
چند روزیه از خونه و زندگیشون زدنند و اومدنند برای استقبال تو.هر چند کاش می دونستم تو این همه
سال کجا بودنند.
نمی دونم چرا همه عجله دارند؟
اینهمه سرو صدا واسه چیه؟
وای خدای من؟ چه بوی آشنایی؟ بالاخره اومدی.
می خوام بیام جلو ولی پاهام قدرت حرکت ندارند.
عزیزم خوش اومدی. میدونی چند وقته ندیدمت؟
علی جان باورت میشه پسرمون اینقدر بزرگ شده باشه؟
آخ الهی مادر برات بمیره سرش خورد به در.دیدی علی بالاخره شد اندازه ی خودت.
ولی تو..... چه راحت از در گذشتی.
می خوام دست بیندازم و تو رو در آغوش بگیرم.ولی تنها دستم به گوشه ی پرچمی که به دورت پیچیدند
میرسه.

