
ماكسوبر نمونة جامعهشناسانة خوبي براي دين خلاق است. اگرچه دوركيم بر نيروهاي يكپارچهكننده جامعه تأكيد داشت اما وبر بود كه بيشتر به نيروهاي حركتدهنده جامعه و تبديلكننده شرايط فرهنگي علاقمند بود. ريشه و خاستگاه فرهنگ عقلاني و مدرن در تاريخ تمدن از مشغلههاي اصلي وبر بود.
مطالعات تجربي اوليهاش او را با مسائل كار و استخدام در آلمان غربي يعني جايي كه كارگران پروتستان آلماني و كارگران كاتوليك لهستاني دربرابر هم قرار گرفته بودند آشنا كرد. اين مطالعه نشان داد كه درگيري در اين مسئله صرفاً در منافع مادي ريشه ندارد بلكه از جهانبينيهاي نمادين متفاوت نشأت ميگيرد. او قصدش را از طريق بررسي تأثير دين در خلق فرهنگ، دنبال كرد. در كتاب مشهورش تحت عنوان «اخلاق پروتستان و روح سرمايهداري» ،باپيگيري ريشههاي جهان سرمايهدارانه، سختكوشي و امر مدرن را در پايان قرون وسطي مطرح كرد كه رياضتگرايي اينجهاني پروتستاني در رشد سريع و موفقيت بينظير سرمايهداري تأثير داشت.
كتاب وبر، جهت گيري تحقيقات بعدياش را نيز تعيين كرد در عين حال مجادله مهمي را هم در ميان اجتماع روشنفكران قرن بيستم پديد آورد، مجادلهاي كه هنوز نيز ادامه دارد: نقش خلاقانه دين در ساختن فرهنگ چيست؟
يادآور ميشوم كه وبر ايدهاش را به شيوهاي متواضعانه شكل داده بود. او ادعا نكرد كه مسيحيت عصر اصلاح ديني علت سرمايهداري مدرن بود.البته معتقد بود آغاز تعاملات سرمايهدارانه، همانطور كه در فرهنگهاي ديگر نيز قبل از اين زمان وجود داشت در اروپاي پيش از اصلاحات پديدآمده بود. وي حتي عوامل اقتصادي و اجتماعي مقوم اين توسعه را مشخص كرد. اما چرا اين حركت در اروپا سريعاً گسترش يافت و شرايط فرهنگي جديدي در مقياس بيسابقه خلق شد؟ طبق نظر وبر اين امر تحت تأثير معنويت جديد بود. وي انكار نميكرد كه معنويتگرايي جديد، دست كم بخشي از آن، همسازي با تجارتگرايي رو به رشد و روحيه كارآفريني در بخشهاي معيني از اروپا بود، اما از نظر وبر اين صرفاً مسأله سازگاري نبود. همينطور صرفاً امري از پيش تعيين شده و تابع فشار اجتماعي نيز نبود. بلكه بايد گفت كه اتفاقي بنيادي، ديني و خلاقانه در مسيحيت كالونيستي رخ داده است.
(در مسيحيت كالونيستي) تكليف خداوند به عنوان تكليفي سكولار درك ميشود. مسيحيان، معنا و قدرت انجيل را در توجه به سختكوشي و دادوستد شخصي تجربه ميكنند. همينطور آنها موفقيت كارشان را نشانهاي بر تأييد الهي در نظر ميگيرند. اين معنويت جديد، موانع ديني رشد سرمايهداري را از ميان برميدارد. در قرون وسطي، كليسا نه تنها استقراض پول را، شديداً گناه محسوب ميكرد بلكه پرهيز از توقعات و چشمداشتها و انديشيدن به جهان ديگر و شكيبايي در برابر امتحانات الهي را توصيه ميكرد و حتي فقر را فرصتي براي وقف بيشتر به مسيحيت در نظر ميگرفت.
برعكس، رياضتگرايي اين جهاني جديد، حامل انگيزشهاي قوي ديني براي ساختن جامعهاي است كه منعكسكننده آزاديهاي جديد شهروندي است، آزاديهايي كه اجازه دادوستد آزاد در صنعت و تجارت را ميدهد.
در نهايت،به بركت اين اخلاق نوظهور، نسلهائي جديد به واسطه نهادهاي اجتماعي سكولار (مدرسه، خانه و غيره) پديد آمدند. اصول عقلاني جديد، نه تنها به گسترش تجارت، توليد و قوانين حسابرسي منتهي شد بلكه همه نهادهاي جامعه، از جمله حكومت را نيز در برگرفت. اين اخلاق كاملاً در طول زمان عرفي شد به گونهاي كه ارزشهاي سنتي اهميت خود را از دست داد. اين همان اخلاقي بود كه دستكم در زمان وبر وجود داشت و تا امروز نيز خالق جهان مدرن محسوب ميشود.
وبر با اين تز تلاش كرد تا اصلاحيهاي از فهم ماركسيستي تكامل اجتماعي ارائه كند.
جاي گفتن ندارد كه وبر، ايدآليستي نبود كه از نقش عوامل اقتصادي در خلق فرهنگ غفلت كند. بلكه او اين عوامل را در كنار ساير عوامل اجتماعي و سياسي و حتي نمادين كه بر آگاهي اجتماعي و شخصي اثر ميگذارند در نظر گرفت. وبر منكر اين قضيه نبود كه ، عوامل اقتصادي تحت شرايط تاريخي معين ممكن است عاملي مسلط گردند و نقش كليدي را در فهم تغيير اجتماعي و فرهنگي داشته باشد اما شرايط تاريخي ديگري نيز وجود دارد كه اقتصاد نقش چنداني در آن ندارد. در نگاه وبر، طبقه اجتماعي (Social class ) و تضاد طبقاتي (Class conflict )، نمونههاي آرماني (Ideal types ) محسوب ميشوند. آنطوري كه ماركس ميپنداشت اين مفاهيم وقايع اجتماعي موجود را بازنمايي نميكنند، بلكه نمونههاي آرمانياند كه كمابيش در برخي جوامع كاربرد دارند. براي مثال به مطالعه وبر از رابطه دين و طبقه اجتماعي نگاهي مياندازيم. وبر ميپذيرفت كه در برههاي از زمان يك دين براي طبقات بالا نقش ايدئولوژيكي دارد و براي طبقات پايين نقش تسليبخشي و نوعي دلداري آن جهاني ايفا ميكند. در اينجا تحليل ماركسيستي درست از آب در ميآيد اما اگر بخواهيم دوره طولانيتري از تاريخ را در نظر بگيريم، به روابط متنوعتري از مناسبات ديني و طبقه دست خواهيم يافت و قطعاً به آساني نميتوانيم دست به تعميم بزنيم. در طول تاريخ، دين هم مشروعيت بخش و هم نوآور بوده است.
طبق نظر وبر، اخلاق جديد، منطق دروني سيستمي شده است كه بناست عقل را در تمامي فرايندهاي نهادي جامعه به كار بندد. اين فرايند را وبر عقلانيشدن (Rationalization ) نام نهاده است(2).در نوشتههاي وبر در باب جهان مدرن، عقلانيشدن به معناي كاربرد عقل كمي و تكنيكي در جامعه است. كاربردي كه به ناگزير به تخصصيشدن نهادها و پيچيدهترشدن متقابل روابطشان منجر ميشود. علاوه بر آن، زندگيهاي شخصي افراد نيز تماماً به واسطه نيازهاي جامعه عقلاني تعيين ميشود.
اتفاقاً وبر به اين تصور دامن ميزند كه عقلانيشدن از مؤلفههاي تكامل محسوب ميشود. تكاملي كه مدنظر اوست همان كاربرد روزافزون عقل تكنيكي به عنوان اصل تراژيك تغيير اجتماعي است كه سرانجام ابعاد راستين زندگي بشري را تقليل مي دهد و جامعه را به مغاك قفس آهنين (iron cage ) در ميافكند. جمله معروف وبر در كتابش مدنظر من است، عقل در اين متن، عقل تكنيكي و كاركردي است كه نه با غايت فرايند اجتماعي بلكه با ابزارها سروكار دارد.
معالوصف، در كتاب جامعهشناسي دين (3)، وبر به نظر ميرسد كه از كاربرد عقل در شيوهاي متفاوت سخن ميگويد، اجازه دهيد كه به نظريهاش در باب توسعه ديني توجه كنيم. تمايز وبر را بين جادو (magic )، دين كاهنانه (Priestly religion ) و پيامبري (Prophecy ) يادآوري ميكنيم.
جادو به توسل به خدايان و نيروهاي غيبي به منظور حل مسائل شخصي اشاره دارد در واقع از نيروهاي غيبي بخاطر انجام خواستههاي مشتريان مدد ميجويد. در مقابل دينداري كاهنانه، به خدايان براي علائق اجتماعيتر و گستردهتر توسل ميجويد. بدين ترتيب با فرارفتن از جادو و با سرسپردگي به امر الهي و الهام از آن به اجتماع روح و نظم ميبخشد.
دين در اينجا به مثابه خرق عادتي تجلي مييابد كه پيامد كاربرد عقل در برابر جادوست اما در اينجا عقل اساساً عقلي ذاتي است كه خود را به ابزارها و وسايل رسيدن به هدف محدود نميكند. عقل دراينجا، دگرگونكننده زندگي شخصي و آشكاركننده جايگاه شخص در اجتماع گستردهتر است.همين سدشكني و خرق عادت در گذار از دين كاهنانه به دين پيامبرانه نيز رخ ميدهد. عقلانيشدن، عامل مؤثر در توسعه ديني است.
به واسطه پيام نبوي، اجتماع به توفيق وسيعتري دست مييابد و درك روشنتري از ايدهآلهاي خود را كسب ميكند. به علاوه، به واسطه عقلي كه از آن تحت عنوان عقل ذاتي صحبت شده است، پيروان پيامبر به حس مسئوليتپذيري زيادي براي آيندهشان نائل ميشوند. در فصول اوليه جامعهشناسي دين، وبر به معرفي مفهومي از عقل در دگرگونيهاي نهادي جامعه سرمايهداري ميپردازد كه از عقل ابزاري متفاوت است.
اين احتمال وجود دارد كه با خواندن جامعهشناسي دين وبر به اشتباه آن را نظريهاي تكاملي تلقي كنيم. اين البته فهمي بود كه تالكوت پارسنز در مقدمه مشهورش در ترجمه انگليسي كتاب وبر كه در سال 1963 چاپ شد ارائه كرد. پارسنز نشان داد كه وبر براي فهم دين به واسطه انتزاع از فرايندهاي اجتماعي، مقولاتي را پديد آورد كه دربرگيرنده دوتاييهاي جايگزينشوندهاي از ساختارهاي اجتماعي چون جادو/ دين، دين /پيامبري و غيره هستند. يك ساختار، تقويتكننده نظم سنتي جامعه و ديگري پديدآورنده خرق عادت و منبع تغيير تكاملي است. جادو محافظهكارانه است بنابراين گسستن از آن و حركت به سمت دين مبتني بر روحاني (1) به تغيير اجتماعي منتهي ميشود. در لحظه تاريخي ديگر، دين مبتني بر روحاني به نظم اجتماعي موجود مشروعيت ميدهد و دين پيامبرانه (2) عاملي مهم در تكامل جامعه محسوب ميشود. وبر تلاش كرد تا دقايق گسست، خرق عادت و عبور به مرحله ديگر را در دين آشكار سازد. پارسنز مينويسد: «علاقه اصلي وبر در نظرگرفتن دين به عنوان تقويتكننده ثبات جامعه نبود بلكه او علاقه داشت تا دين را به عنوان منبع پوياييهاي تغيير اجتماعي در نظر بگيرد» (4).
در حقيقت ميتوانيم با خواندن جامعهشناسي دين وبر مقولاتي از يك طرح تكاملي را استخراج كنيم اما نبايد از خاطر برد كه اينها صرفاً نمونههاي ساده آرمانياند و نظريه پيشرفت تكاملي اجتنابناپذيري را ارائه نميكنند، بلكه صرفاً ابزارهاي مفيدي براي آشكارسازي گسستها و خرق عادتهاي معنادار در خلق آگاهي و جامعه محسوب ميشوند.
وبر به تكامل باور نداشت و تصور نميكرد كه دانشمندان بتوانند نسبت به جهتگيريهاي اجتنابناپذير در پيشرفت تاريخي، شواهدي كافي به دست دهند. در عين حال گمان نميكرد كه دين مانع به كاربردن عقل در فرايندهاي اجتماعي باشد. از اين رو، دين را به عنوان عامل سدشكن و خرق عادت در برابر كاربرد عقل در فرايندهاي اجتماعي، حركت تاريخ در جهت پيشرفت و در نهايت ايجاد مؤلفههاي خودآگاهي انتقادي و مدرن جامعه بزرگ در نظر نميگرفت. پارسنز نيز در مقدمهاش به آهنگهاي مختلفي اين مسئله را بيان ميكند. وبر، شخصاً معتقد بود كه جهان انساني را ارزشهاي ناسازگار و متفاوت در برگرفته است. ارزشهايي كه اگرچه همگي سزاوار وفاداري و تحسيناند، اما هرگز نميتوانند در يك تركيب واحد گرد هم آيند، هر توسعهاي در يك جهت و ايمان به ايدهاي معين به معناي غفلت از ساير ارزشها، ناسازگاري با آنها و نهايتاً ايجاد يك واكنش و جنبش جديد، خواهد بود. جنبشي جديد كه به واسطه خرق عادتي ديني باز نموده ميشود كه در پي آن از برخي ارزشهاي مغفول نهاده شده پردهبرداري ميشود. وبر احساس ميكرد كه چندخدايي (Polytheism )، تنها دين واقعگرايانه است (5).
وبر مجذوب ايده تغيير شده بود و نه ايده همنوائي. او لغت «كاريزما» (Charism ) را كه از پالين اپيستلز (Pauline epistles )اقتباس كرده بود، نقطه شروع مطالعهاش از جامعهشناسي دين و مفهوم كليدي براي نظريه تغيير اجتماعي خود قرار داده بود (6).
كاريزما، قدرت رمزآلودي به آدمي ميدهد كه ميتواند مردم را مجذوب و مطيع فرامين و دستورات خود سازد. شخص كاريزماتيك، انساني با قدرتهاي فوق بشري است. فردي كه خارج از قوانين واقعيت روزمره عمل ميكند و در برخي نمونهها، شخص كاريزماتيك از قدرتهاي الهي برخوردار است. وبر فكر ميكرد كه ريشه دين، همين امر است. رهبر كاريزماتيك، اجتماعي را خلق و حركتي در مردم پديد ميآورد كه سخنانش را ميپذيرند و به اقتدارش گردن مينهند.
براي اينكه كاريزما، در دسترس افرادي كه با فاصله از رهبر زندگي ميكنند يا در دسترس نسلهاي بعدي قرار گيرد، كاريزماي اصلي در مناسك، نمادها و نوشتههاي مقدس نهادمند ميشود و به لحاظ مناسكي با گروهي از ياران برگزيده و پيروانشان مرتبط ميشود. براي مثال در اديان بزرگ، نهادينهشدن كاريزما با تقليل و كمرمقشدن كاريزماي اصلي همراه است. درواقع شور و اشتياق اوليه نسبت به كاريزماي اصلي در نسل دوم از ميان ميرود. در قاموس وبر، قدرت كاريزماتيك بنيانگذار، ضرورتاً به اقتدار سنتي درون نهادهاي ديني مبدل ميشود.
طبق نظر وبر آنچه كه اتفاق ميافتد، ظهور كاريزماهاي جديد است: پيشوايان جديدي پديد ميآيند كه افراد را مجذوب خود ميكنند و قدرتشان را بر آنها به كار ميگيرند. گاهي اوقات اين جنبشهاي كاريزماتيك جديد هدفشان اعاده يا اصلاح سنت ديني است و گاهي هم ممكن است آنها از دين نهادمند جدا شوند يا شديداً به واسطه آنها دفع شوند. در طول تاريخ دين، اين كاريزماها هرگز ناپديد نشدهاند.
در ابتداي فصل، سؤالي طرح كرديم كه آيا دين ميتواند گوهر اصلي خود را حفظ كند و در عين حال هم نوآورانه باشد. طبق نظر وبر، دين همواره در بدو امر، جنبشي نوآورانه است و سپس تنها از طريق فرايند «عاديشدن» (routinization )، تبديل به مذهبي متعارف ميشود. اما جنبه نوآورانه دين در كانون كاريزماهاي جديد تداوم مييابد.
در عين حال نبايد فراموش كنيم كه وبر، مفهوم «كاريزما» را به عنوان اصطلاحي غيرارزشي (value-free ) به كار برده است و ضرورتاً نيز به پديدهاي ديني اشاره ندارد. كاريزما، به قدرت برتر برخي افراد چه شخصيتهاي خوب و چه شخصيتهائي بد اشاره دارد كه بر مردم به كار ميبندند.كاريزما ميتواند در شخصيت جادوگر و شخصيت به پيامبر يكسان وجود داشته باشد. كاريزما ميتواند هم در هيتلر و هم در پاپ وجود داشته باشد. به دليل استفاده غير ارزشي ، وبر قادر بود در نظريهاش در باب تغيير اجتماعي براي اين مفهوم نقش محوري قائل شود.
براساس نمونههاي آرماني وبر سه نوع اقتدار در زندگي اجتماعي وجود دارد (7).اقتدار به مثابه قدرتي تعريف ميشود كه افراد بر آن اساس تبديل به سوژههايي مطيع ميشوند. اولين شكل اقتدار، اقتدار سنتي (traditional authority ) است كه با قواعد و رسوم نظام فرهنگي كهن و با در نظرگرفتن عناصر ديني و سياسي آن، هماهنگ است. از آنجا كه اين نظامها به واسطه اعضاي جامعه مورد نظر تكريم ميشوند و به عنوان واقعيتهاي تقريباً مقدس ستايش ميشوند، مردم بدون چونوچرا از آن تبعيت ميكنند.
اين اقتدار به نظم امور همانگونه كه ديده ميشوند تعلق دارد و بخشي از رسوم افراد محسوب ميشود.معالوصف، به اين دليل كه مسائل جديدي رخ ميدهند و شرايط تغيير ميكنند سنت به ناگزير تغيير ميكند. برخي افراد تمايل دارند كه نظم اجتماعي عقلانيتر بنا كنند آنها پرسشهايي با در نظرگرفتن سودمندي اجتماعي قوانين طرح ميكنند و هنگامي كه اين قوانين را ديگر چندان براي جامعه يا پارهاي از جمعيت سودمند نمييابند، مدافع تغيير آن ميشوند. بنابراين در اين تغيير آنچه رخ ميدهد تحول از اقتدار سنتي به اقتدار قانوني است.
مردم به اين دليل از نظم اصلاحشده اجتماعي، تبعيت ميكنند كه قوانين موجود در بستري عقلاني پديد آمده يعني قوانين به واسطه افرادي كه خود از طريق قانوني و مشروع تعيين شدهاند وضع گرديده است. گذار از اقتدار سنتي به اقتدار عقلاني به آساني صورت نميپذيرد و اغلب به كمك مرداني كه داراي اقتدار كاريزماتيك هستند تحقق ميپذيرد. اين افراد قدرت شخصي خود را بر مردم براي زمان مشخصي به كار ميگيرند در طي اين زمان آنها در تعديل ساختارهاي سنتي و برداشتن موانع براي فرايندهاي اجتماعي عقلاني موفق ميشوند. البته جامعهاي وجود ندارد كه تماماً به واسطه اقتدار قانوني شكل بگيرد همواره بقايايي از سنت وجود خواهد داشت. حتي اگر جامعهاي پديد آيد كه تماماً به واسطه اقتدار قانوني بنا شود به اين معنا نخواهد بود كه خرد تضمينكننده ثبات آن خواهد بود. از آنجا كه جامعه عقلاني به طور اجتنابناپذير برخي ارزشهاي انساني را سركوب ميكند و جنبههائي مهم از زندگي انساني را مغفول مينهد، افرادي راديكال پديد خواهند آمد كه اقتدار كاريزماتيك را در دست ميگيرند و مفروضات بنيادي و پذيرفتهشده نظم اجتماعي موجود را به پرسش ميكشند.
آنچه در اينجا رخ ميدهد ميتواند پرسشهاي به مراتب راديكالتري از جامعهاي باشد كه گذار از اقتدار سنتي به اقتدار قانوني را تجربه كرده است.جنبش مخالف و راديكال البته ممكن است به اين دليل كه بر پايههائي متزلزل و انگيزشهاي تماماً غيرعقلاني مبتني شده است از پا در آيد. يا اينكه ممكن است زير فشار افرادي كه اقتدار قانوني را در جامعه اعمال ميكنند له شود يا بينشهاي خاص آن به واسطه رهبران جامعه به كار گرفته شود و در شكل تعديليافتهاي درون نظام اجتماعي مسلط هضم شود.اما آنچه كه ممكن است رخ دهد اين است كه جنبش مخالف احتمالاً با جنبشهاي ديگري كه به سرعت در بين مردم شيوع يافتهاند، متصل شود و بر آگاهي اكثريت تأثير بگذارد و دگرگوني فرهنگي راديكالي را ايجاد كند يا ممكن است با به قدرترسيدن گروه قدرتمندي در جامعه تحول سياسي راديكالي رخ دهد و نظم اجتماعي بر اساس اصول جديد مجدداً سامان يابد. اگر عناصر كاريزماتيك در جنبش مخالف خيلي قدرتمند باشد،-همچنانكه در تاريخ رخ داده است- حتي ممكن است سنت مقدس جديدي ظهور كند و جامعه جديدي بعد از انقلاب پديد آيد كه قدرت خود را با نام اقتدار سنتي به كار بندد و به همين نام، طالب اطاعت افراد شود.
در نگاه وبر، عنصر پويا در تاريخ نهادها، اقتدار كاريزماتيك است. او چندان توضيحي درباره اين نوع اقتدار نميدهد اما از غيرمعمولبودن و غيرقابلتوضيح بودن قدرتي سخن ميگويد كه به دليل استعدادي خارقالعاده در برخي انسانها رخ مينمايد. (همانطور كه گفتيم) كاريزما، مفهومي مذهبي نيست، ولو اينكه وبر آن را از مطالعهاش از دين اقتباس كرده باشد.
چگونه كاريزما، با نظم اجتماعي مرتبط ميشود؟ وبر به عنوان جامعهشناس نميتواند فرض كند كه اين مفهوم از آسمان افتاده باشد و حتي غيرمعموليبودنش ريشهاي اجتماعي نداشته باشد. در حاليكه وبر اين خط فكري را دنبال نميكند، اما به طور خاصي در نوشتههايش در باب دين، مطرح ميكند كه كاريزما به اين دليل بر مردم قدرت دارد كه بر نقطهاي كه مردم از آن رنج ميكشند دست ميگذارد. كاريزما نسبت به مردم آسيبديده، آشفته و ناراحت جامعه خود بصيرت دارد. البته پيامبران دروغين و عوامفريباني كه مطامع سياسي خود را در چهره اصلاحگري راديكال كه مردم را به بازسازي نظم جامعه دعوت ميكنند، از همين حقيقت بهره ميجويند.
فردي كه از موهبت كاريزماتيك برخوردار است ميتواند بيدادها و ستمهاي ناآشكاري را كه مردم متحمل ميشوند بيان كند. هنگامي كه او سخن ميگويد، مردم سخنان او را بر مبناي تجربيات پيرامونشان تأييد ميكنند.
كاريزما با هوش و تلاش ممكن نميشود، بلكه استعداد و موهبتي است شخصي كه بواسطه آن وي قادر ميشود تا وراي نماي اجتماعي مردم را شهود كند. شخص كاريزما، صداي مصيبت و رنجهاي عموم جامعه است. وي بيگانگي اجتماعي را آشكار ميكند و با اقتداري نشأت گرفته از بيچارگي و نگونبختي مردم سخن ميگويد.
كاريزما قلب مردم را حس ميكند و ذهنيت جديدي را پيش ميكشد كه بواسطه آن مردم بر اين مصيبت فائق آيند. اينجاست كه شخصيت كاريزماتيك از غير خود متمايز ميشود. عوامفريب (The demagogue ) مردم را با خود به مسيري ميبرد كه نهايت آن تباهي است. رمال (The mystagogue) از حيله هائي استفاده ميكند كه تا با فريبودستكاري مردم بتواند به اهدافش دست يابد اما پيامبر مردم را به معرفتالنفس بزرگتري فرا ميخواند و شوري جديد ميان آنها درميافكند و آنان را به خلق جامعه بر مبناي آرمانهاي بزرگي چون عدالت و برابري دعوت ميكند. وبر همواره از كاريزما به مثابه خرق عادتي (break through) سخن ميگفت كه عقل را در فرايندهاي اجتماعي به كار ميگيرد.
طبق نظر او، كاريزما در تكامل جادو به دين كاهنانه و سپس به دين مبتني بر پيامبري مؤثر بوده است. اين نوع از كاريزما در برخي از تغييرات اجتماعي مهم در تاريخ غرب تأثيرگذار بوده است. به همين معنا، وبر اخلاق پروتستان را به عنوان خرق عادتي كاريزماتيك ميبيند.روحيه كاريزماتيك، بينش جديدي ايجاد ميكند كه مردم را قادر ميسازد تا از محدوديتهاي گذشته رهايي يابند و شيوه جديدي از زندگي بهرهمند گردند.
به منظور فهم اقتدار كاريزماتيك،به عنوان عنصر پوياي تاريخ، بايد در باب نقش تخيل در خلق آينده تأمل كنيم. اين موضوعي است كه تا اندازه زيادي به واسطه متفكران اجتماعي چون كارل مانهايم(Karl Mannhiem ) و ارنست بلوخ (Ernst Bloch ) به آن پرداخته شده است. به طور خاص، به تفاوتي كه مانهايم بين آگاهي يوتوپيايي و آگاهي ايدئولوژيكي گذاشت توجه ميكنيم(8).
تخيل پوتوپيايي آدميان را به گسستن از سيستم موجود و حركت به سمت نوع جديدي از جامعه ترغيب ميكند و اين چنين نقش مهمي در تغيير اجتماعي ايفا ميكند. مانهايم بر اين گمان بود كه غيبت يوتوپيا در جامعه، وضعيت ايستايي از امور را به بار خواهد آورد كه براساس آن آدميان بيش از پيش همانند اشياء ميشوند و براساس قوانين متصلب نظام اجتماعي عمل خواهند كرد.
كلمه «يوتوپيا» (utopia ) در زبان رايج عمدتاً در معنايتحقيرآميز به كار ميرود و به رؤياهاي غيرواقعگرايانهاي از آينده اشاره دارد كه به نوميدي و انفعال منجر ميشود. سابق بر اين متذكر شديم كه مانهايم چنين تخيلي را كه صرفاً تقويتكننده نظم اجتماعي موجودند ايدئولوژي نام مينهد و نه يوتوپيا. ارنست بلوخ، چنين رؤياهاي غيرواقعگرايانه از آينده را «يوتوپياهاي انتزاعي» (abstract utopias ) نام مينهد و آن را از «يوتوپياي عيني» (concrect utopias ) كه فراهمآورنده تخيلي است كه در عمل بر انديشه و كنش مردم اثر ميگذارد، متمايز ميسازد (9).
يوتوپياهاي عيني، پنداشتهايي از آيندهاند كه بر شهودها و بصيرتهائي از مشكلات و مجادلات زمان حاضر در جامعه متكياند. يوتوپياهاي عيني و غيرخيالي، عناصر جابرانه جامعه را خنثي و بصيرتي از زندگي انساني ولو غيرقابل تحقق را عرضه ميكنند و شيوههاي جديدي از انديشيدن و عمل را پديد ميآورند كه ميتواند به تغيير اجتماعي عملي منجر شود.
طبق نظر مانهايم و بلوخ، تخيل آينده، نيروي بزرگي را در جهتدهي كنش آدميان ميآفريند. چنين تخيلي در دلوجان مردم نفوذ و حساسيت خاصي در آنها ايجاد و آنان را متوجه واقعيت معيني ميكند.ذهنشان را جهت ميدهد و به عنوان نظام نماديني كه واسطه درك مردم از جهان خواهد بود عمل ميكند و راهنماي پاسخهايشان نسبت به جهان خواهد بود و اينچنين آنها را به خلق واقعيت انساني مرتبط ياري ميرساند.
به مدد عمل كاريزماست كه تخيل آينده نقش مسلطي در زندگي آدميان مييابد. خصوصاً در دين، آدميان از تخيل بنيانگذار يا قديس تبعيت ميكنند.
در نگاه وبر، رؤياي پيورتن، پوتوپياي معتبر گذشته بود. او چيزي بيش از اين از كاريزما در جهان ديوانسالارانه، صنعتي شده و مدرن انتظار نداشت. از آنجا كه همان نوع از عقلانيت كاركردي در جوامع كمونيستي مسلط شد، كاريزماها به سختي ميتوانند جايگزيني براي قفس آهنين (iron cage ) عرضه كنند.
وبر احساس ميكرد كه هر خرق عادتي به واسطه كاربرد عقل تجربي مهار خواهد شد. او «انسان تكساختي»(one-dimensional man ) ماركوزه را پيشبيني ميكرد اما نميتوانست خرق عادت كاريزماتيكي را تصور كند كه غايت و هدف زندگي بشري را به پرسش كشد. علاوه بر اين، فكر مي كرد كه بوروكراتيزه شدن زندگي، كه در همه سطوح جامعه رخ خواهد داد، به ناگزير ساختارهاي غيرانساني و متصلبي را خلق خواهد كرد كه در آن عقلانيت در حال رشد چنان عرصه را تنگ خواهد كرد كه در هيچ مكاني احساس آزادي و انعطاف وجود نخواهد داشت. آيا حق با ماكس وبر بود؟ ما در نهايت در قفس آهنين خواهيم ماند؟ آيا نميتوانيم كاريزماهاي ديگري را به انتظار كشيم؟ آيا وبرنيز فريب ايدئولوژي افولي را خورد كه بسياري از متفكران آلماني در دورهاي گرفتار آن شده بودند؟ به اين پرسش بازميگرديم.
در اينجا، اجازه دهيد، نكات بيشتري درباره نظريه ارزشمند وبر از تغيير اجتماعي طرح كنم، زماني كه وبر به جامعه و فرهنگ مينگرد در هر دو جرياني مسلط ميبيند كه به واسطه نهادهاي اصلي تحميل شده است، و جريانهاي اعتراضي كه به واسطه شخصيتهايي كاريزماتيك پديد ميآيند.
دوركيم و همراه با او تعداد زيادي از جامعهشناسان، جامعه را اساساً با مفهوم يكپارچگي (unity ) درك ميكنند. آنها بر تعادل نظام اجتماعي تأكيد ميكنند و جريانهاي مناقشهآميز و اعتراضي را همانند همه عوامل ديگر، قوتبخش تعادل نظم اجتماعي موجود ميدانند.
اما از نظر وبر، يكپارچگي نظام اجتماعي به واسطه اقتدار تحميل ميشود(كه او مايل است به آن Herr schaft نام نهد). يكپارچگي، كار نيروهاي مسلط در جامعه و محصول طبقات مسلط است. در عين حال وبر جنبشهاي اعتراضي كه نظم مستقر را به مبارزه فرا خوانند به انتظار ميكشيد. او تصور ميكرد كه اين جنبشهاي اعتراضي خود از طريق قدرت و به واسطه تخيلي كه به يك معنا از طريق نيروهاي مسلط و تعارضاتشان پديد آمده است، تغذيه ميشوند.
بنابراين، اگر تعبير فوق از كاريزما صحيح باشد، نيروهاي معترض به واسطه نظم اجتماعي مسلطي كه درصدد تغيير آن هستند پديد ميآيد. گفتيم كه كاريزما به اين دليل صاحب قدرت است كه واجد جاذبه است. گاهي اوقات حتي بيگانگي تحميل شده به واسطه نظام اجتماعي مسلط را نشان ميدهد و پيروانش را به تخيل و ذهنيت جديدي فرا ميخواند كه قادر شوند براين بيگانگي فائق آيند و گاهي در عمل دست به پيشبيني ميزند و در تحقق توسعه آينده جامعه سهيم ميشود.
جنبشهاي معارضجو واكنشهاي اجتماعياند كه به واسطه نظامهاي مسلط پديد آمدند، به بياني ديگر، نظام مسلط جامعه، نه تنها آگاهي مسلط را براي بقاء نظام، توليد ميكند بلكه همچنين جنبشهاي معارضهجو و خودآگاهيهاي جديدي را هم پديد ميآورد. جنبشهاي انتقادي و معارضهجو از بطن جامعه قديمي خود متولد ميشوند.
وبر، تاريخ را نامتعين و باز در نظر ميگيرد. آزادي در فرايندهاي تاريخي وجود دارد كه اشخاص كاريزما و جنبشهاي مخالف ميتوانند از آن طريق به وجود آيند.
كاريزما، با تمسك به بيگانگي جامعهاش، تخيلي جديد با تأثيراتي بالا پديد ميآورد. ممكن است پيروانش را به كوچهاي بنبست بكشاند يا اينكه در عمل از آنها عاملان مهم تغيير اجتماعي بسازد. طيف پيامد در اينجا متنوع و وسيع است. هر نظم اجتماعي جنبشهاي معارضه جويانه خاص خود را پديد ميآورد. اما ممكن است طيفي از گروههاي معترض غيرعقلاني تا جنبشهاي انقلابي و احزاب اصلاحطلب را دربرگيرد.
شكل گرايش معارضجويانه به تخيل يوتوپيايي بستگي دارد كه آن را توليد كرده است. وبر نيز چونان هگل و ماركس در باب مناسبات ديالكتيكي جامعه و آگاهي يا رابطه روساختار و زيرساختار تأمل كرده است، اما نميپذيرد كه اين ديالكتيكها، تاريخ را در جهتي قطعاً معين هدايت ميكنند. از نظر هگل اين جهت به واسطه عقل استعلائي فراهم ميشود و براي ماركس، منطق تنازع طبقاتي است كه حامل حركت تاريخ به سمت جامعه بيطبقه است. وبر كمتر با نظريه ماركس كه تفسيري كلي از جهان ارائه ميكند همدليشان ميدهد: در عين حال با عقلگرايي يا ايدآليسمي كهبه دانشمندان سياسي اجازه ميدهد تا راهحلهاي عقلاني را براي مسائل جامعه و تحميل آن به نظم اجتماعي به كار بندند، همدلي نداشت. از نظر وبر، براي يك ماترياليست، در معناي ماركسي اصلاح، روساختار تا آن اندازه توان انتقادي دارد كه زيرساختار را به نمايش گذارد حتي اگر آن ابزار بازنمايي، كاريزما باشد.
(در اينجا ميافزايم كه اين جمله همچنان به منظور درمانگري بعد از فرويد كاربرد دارد. از طريق كلمه، درمانگر با ما ارتباط برقرار ميكند، بنابراين كلمات در خودآگاه حاضر ميشوند. قدرت درمانگري تنها هنگامي وجود خواهد داشت كه آنچه در تاريخ و آگاهيمان پديد آمده به شكلي خلاقانه بيان شوند).
نظريه تغيير اجتماعي وبر ميتواند براي هر نوع پيكرهبندي اجتماعي ، از جمله براي نظامهاي فرهنگي، جوامع سياسي يا سازمانهاي مذهبي و غيره كاربرد داشته باشد. حتي ميتوان نظريه ماركسيستي از انقلاب را هم به عنوان يك مورد در تحليلهاي وبري از تغيير اجتماعي بگنجانيم. در اينصورت با جامعهاي مواجهايم كه نظام اقتصادي علت تعيينكننده ازخودبيگانگي و سركوب است. آنچنان مسلط است كه همه عوامل ديگر از جمله عوامل فرهنگي، فكري، ديني حتي سياسي ابزار منافع اقتصادي طبقه مالك ميشوند، از اين رو، جنبشهاي مخالف و معارض كه توسط شخصيتهاي كاريزماتيك هدايت ميشود، از بيگانگي مردم مطلع ميشوند و با نظام اقتصادي در ميافتند، جامعه به دو طبقه در حال تعارض تقسيم ميشود و اگر (جنبشهاي مخالف) به قدر كافي نيرومند باشند، نظام سياسي حامي مالكان صنعت را واژگون ميسازند.
اما وبر، برخلاف ماركس، تصور نميكرد كه اقتصاد در هر جامعهاي تنها عامل تعيينكننده باشد. همانطور كه در بالا ذكر كرديم، وبر آنچنان بوروكراسي و تكنولوژي را عوامل نهادي نيرومندي در خلق فرهنگي ميپنداشت كه متقاعد شده بود آنها علت شرايط سركوبگر و غيرانساني هستند. حتي كشورهايي كه مخالف سرمايهدارياند اما نظامي كمونيستي صنعتي، متمركز و عقلاني را اختيار كردهاند گرفتار چنين وضعيتياند، در اينجا نيز قفس آهنين اجتنابناپذير است.
اجازه دهيد، به پرسش بدبينانه وبر برگرديم. آيا بوروكراتيزهشدن زندگي ناگزير به شكست همه كاريزماها و رويدادهاي اصلاحي و معارضهجويانه در جوامع منتهي ميشود؟ آيا بالاجبار با دلمشغولي كارآمدي نظام از پرسشهاي مرتبط با غايت و هدف زندگي غافل ميشويم؟ به نظريه بوروكراسي و توسط جامعهشناسان نقد شده است.
خصوصاً، رابرت مرتون (10)، نشان داده است كه حركت به سمت بوركراسي شديداً كنترلشده و متصلبي كه وبر آن را توصيف كرده در عمل عناصر دژكاركردي را در برميگيرد كه نهايتاً عملكرد نظام بوروكراتيك را به تحليل خواهد برد.
براين عناصر دژكاركرد تنها با معرفي آنها درون سيستمهاي مباحثه آزاد با توجه به اعضاء همه سطوح اداري و با درنظرگرفتن اهداف نهادها و شيوهاي كه در آن اين اهداف عملاً به دست خواهند آمد، ميتوان فائق شد.به عبارتي ديگر، حركت روزافزون بوروكراسي به سمت عقلانيتي گستردهتر، لاجرم به فرايندهاي خودترميمي (self-corrective ) منجر خواهد شد كه نه تنها موجب پديدآمدن پرسشهايي در باب ابزارها و وسايل خواهد شد بلكه اهداف نيز مورد توجه خواهند بود.
در مقالهاي كه وبر در سال 1919 ارائه داد، پذيرفت كه حركت به سمت عقلانيت روزافزون نهايتاً آدمي را وراي پرسشهاي ابزاري و كاركردي سوق ميدهد و لاجرم آدميان را مجبور به ارائه تبييني از معناي غائي رفتارهايشان خواهد كرد و پرسشهائي را برميانگيزاند كه آيا ارزشهاي متكثر زندگي به طور سلسله مراتبي نظم مييابند و تحت ارزش بزرگتر انسجام مييابند. بنابراين، عقلانيت صرفاً به ابزارها محدود نميشود (11).
بدبيني وبر توجيه علمي ندارد. كاريزماها هنوز اين امكان را فراهم ميكنند و مردم هنوز ميتوانند، به طور شگفتانگيزي در برابر بيگانگي كه سيستم بر آنها تحميل ميكند واكنش نشان دهند.
ايدئولوژي وبري افول (decline ) بدون پيامد نيست، به منظور اتخاذ زباني كه فرض ميگيرد كه آينده امري مختوم است، امر غيرمنتظرهاي رخ نخواهد داد و آزادي از ميان ما رخت بربسته است بايد گفتماني را به كار بنديم كه ميتواند پيشگوئي پيامبرانهاي ارائه دهد. اين گفتمان تخيل جديدي را متصور نميشود. اما مسيحيان، آينده را امري مختوم نميبينند و زباني كه آنها براي فهم تاريخ برميگزينند از آزادي و امكان ظهور امر غيرمنتظره حمايت ميكند. امر جديد هر امكاني را باقي ميگذارد. در كتاب «انسان شايسته» تلاش كردم نشان دهم كه اعتقاد به خداوند دقيقاً به معناي اعتقاد به ظهور امر جديد است، اينكه فردا متفاوت از امروز خواهد بود و آينده تماماً به واسطه عواملي كه در حال حاضر تعيينكنندهاند، مشخص نخواهند شد بلكه هميشه فرصتي براي امر غيرمنتظره و شگفتانگيز باقي خواهد ماند (12).
اين اصل را در زندگي شخصي مطرح كردم اما براي فرايندهاي تاريخي نيز به همان اندازه اعتبار دارد. ترجمه اين اصل الهياتي درون زبان ماكس وبر اين خواهد بود كه بگوييم كاريزماها اين امكان را باقي ميگذارند و اينكه جنبشهاي معارضجو مردم را قادر ميسازند تا به واسطه سيستمهايي كه اين امكان را برايشان فراهم ميكند از بيگانگي تحميلشده بر آنها عبور كنند.
نظريه وبر در باب تغيير اجتماعي، همانطور كه در جامعهشناسي دين وي ديديم، تبييني قابل قبول از تضادهاي درون كليساي مسيحي ارائه ميدهد. مثلاً فرقههاي قرون وسطايي (The medieval sects )، جنبشهاي اعتراضي بودند كه با اقتدار سنتي سر ناسازگاري داشتند و اغلب از اشكال كاريزماتيكي الهام ميگرفتند كه مسائل و ناخشنوديهاي كليسا را آشكار ميكردند. غالب اين جنبشها نابود شدند و تعداد كمي از آنها باقي ماندند.
رهبران كاريزماتيك، براي تحقق رؤياهاي عجيبوغريب و وعدههاي كتاب مقدس زير فشارهاي زيادي قرار داشتند.
در نهضت اصلاح ديني، جنبش ديني اعتراضي، به واسطه شخصيتي نيرومند كاريزماتيك پديد آمده است و به اين دليل كه با جنبشهاي سياسي اعتراضي عليه اقتدار سنتي متصل شده در اهدافش توفيق يافته است.
كليساهاي جديد، خصوصاً آناني كه از كالونيست متأثر بودهاند، اقتدار سنتي يا قدسي را زير سؤال بردند، آنان دموكراسي را درون زندگي كليسايي گنجاندند و حاكميت خودشان را تابع اقتدار قانوني دانستند. در عين حال، جنبشهاي كاريزماتيك كه هم جامعه سكولار و هم جامعه كليسايي را رد ميكردند، به اصطلاح بال راديكال اصلاحات بودند، از طريق اتحاد همه نيروها با بيرحمي سركوب شدند.
به نظر ميرسد كه اصلاح كليسا تنها آن هنگام ميتواند موفقيتآميز باشد كه به واسطه جريانهاي سياسي-اجتماعي مهم در جامعه حمايت شود. نظريه وبر در باب تغيير اجتماعي تغييرات اخير در كليساي كاتوليك را نيزآشكار ميسازد. هيئت واتيكان دوم در نتيجه جريانهاي اعتراضي مختلفي چون فرقه نمازگزار (Litugrical)، نهضت كليساي جامعه (ecumenical )، نهضت انجيلي (biblical ) و غيره پديد آمده است.
اين جنبشها –در دورهاي از زمان به جنبههايي از زندگي مسيحي كه به واسطه كليساي رسمي مغفول نهاده شده يا سركوب شده است توجه كردهاند- فشارهاي زيادي را از نهادهاي دستگاه كليسا تجربه كردند در عين حال كه با افتخار شخصيتهاي كاريزماتيكشان را به خاطر ميآورند با تواضع خود را به ريشههايشان مرتبط ميسازند. تنها در هيئت واتيكان روم بود كه از طريق رفتارهاي غيرمنتظره پاپ جان اين جنبشها كاملاً سازمان يافتند و اجازه داشتند كه در تصميمسازيهاي نظام كليسا نقش ايفا كنند. از طريق اين سياستهاي جديد بود كه كليساي كاتوليك درب خود را به روي تحقيق انتقادي، آزادي عقيده، كثرتگرايي در عين يكپارچگي، مشاركت و مسئوليتپذيري جمعي و برخي عناصر دموكراسي گشوده است. اين جنبش اصلاحطلبي ليبرال بود كه با استعانت از جريانهاي انتقادي دهه شصت كه با جامعه در ناسازگاري را گشود.
در اين زمان –ده سال بعد از تشكيل هيئت- وقتي كه در مقطع معيني كليساي كاتوليك اجازه مييافت در زندگي سياسي تأثير بگذارد، به نظر ميرسيد به كلي علاقهاش را براي تجديد حيات از دست داده باشد. كليساي كاتوليك گويا با گروههاي مسلط در جامعه همآوا شده بود و براي وارسي انتقادي حيات جمعي كليسا رغبتي نشان نميداد و بخشهاي مختلف كليساي كاتوليك واحدهاي بالاتر و مرتبط با قلمرو اسقف از بهكاربردن اصول مشورتي براي نهادهاي خودشان جلوگيري كردند. در كليساي امروزين، نيروي انتقادي خودرا در جنبشهاي جديدي به نمايش ميگذارد. اقليتي از كاتوليكها در مراكز و واحدها و گروههاي مختلفي كه در مدارس، كالجها و سازمانهاي ديني مشغولند جنبههايي از انجيل را كه كليساي رسمي مغفول نهاده، برجسته ميسازند. خصوصاً جنبههايي كه قدرت انتقادي انجيل را در شرايط جهان مدرن نشان ميدهد. اين مراكز مختلف كه به هم متصل ميشوند و يكديگر را تقويت ميكنند زنجيرهاي از جريان تجديد حيات را شكل ميدهند كه فاقد قدرت نهادي در زمانه حاضرند اما سرانجام با تغيير شرايط بر سياستگذاريهاي كليسا در سطحي بالاتر تأثير ميگذارند. نظريه وبر به كاتوليكها كمك ميكند پي ببرند كه مشاركتشان در جنبش اعتراضي اتخاذ سياست واقعگرايانه تغيير اجتماعي در درون كليساهايشان است. وبر عناصر نوآورانه و خلاقانه دين را تشخيص داد. او اين عناصر را آنقدر مهم در نظر گرفت كه كل نظريه تغيير اجتماعياش را بر مبناي مدل اخذ شده از جامعهشناسي دين استوار كرد. البته وبر منكر ابهام فوقالعاده دين نبود. وي جريانهاي ايدئولوژيكي را در دين تشخيص داد كه به واسطه نقد ماركسيستي سابقاً مطرح شده بودند. وي اگرچه شواهدي از تاريخ را ميپذيرفت كه دين نيرويي نوآورانه است اما ميدانست كه مسيحيت عصر خودش به مثابه نظام مشروعدهندهاي براي نظم سنتي جامعه عمل ميكند. به تعبير مانهايم دين يوتوپيايي ميتواند هم اصلاحطلب و هم راديكال باشد. اين جمله مثل اين است كه بگوييم دين ابداعي ميتواند به تقويت جريانهاي اجتماعياي بينجامد كه موجب اصلاح نهادهاي موجود شوند يا به بست تخيلي دامن زند كه به واژگوني نظم موجود منجر شود. وبر خصوصاً از روند اصلاحگرايانه آگاه بود. همچنين متفكران الهياتياي چون ارنست ترولتچ و ريچارد نيبر (Ernst Troeltsh and Richard Niebuhr ) كه اصول وبر را به كار بردند از اين امر اطلاع داشتند. اما جاي ترديد وجود دارد كه آنها به اندازه كافي به اشكال راديكال آگاهي يوتوپيايي توجه كرده باشند. ريچارد نيبر در كتاب مشهورش با عنوان « مسيحيت و فرهنگ» (13) سنخشناسي پنجگانهاي براي مقولهبندي پاسخهاي متفاوت مسيحيان به محيط فرهنگي و اجتماعيشان معرفي كرد. از آنجا كه اين سنخها احتمالاً براي خواننده آشنا باشد آنها را به طور خلاصه توصيف ميكنم. سنخ يك، مسيح در برابر فرهنگ (Christ against culture) است كه به رد قلمرو جهان اشاره دارد. سنخ دو، مسيح فرهنگ (Christ of culture ) است كه همراهي انجيل را با جريانهاي فرهنگي مسلط نشان ميدهد. سنخ سه، يعني مسيح مافوق فرهنگ (Christ above culture )، به جهان سلسلهمراتبي طبيعي-مابعد طبيعي قرون وسطي اشاره دارد. سنخ چهار، مسيح در تناقض با فرهنگ (Christ in paradox with culture )، كه به معناي دو قلمرو متعارض است، قلمرو دروني كه خدا براي معتقدانش حضور دارد و قلمرو بيروني كه آنها بايد به خواست خدا تن دهند اما قادر نيستند با او روياروي شوند. سنخ پنج، مسيح دگرگونكننده فرهنگ (Christ Transformer of culture )، كه به ايمان مسيحي ارجاع دارد كه معتقدانش را براي ايجاد دگرگوني در موجوديت اجتماعيشان فرا ميخواند و آنها را با خداوند در تنازع تاريخي بين خيروشر روياروي ميسازد. از نظر ريچارد نيبر، كه كتابش را در 1951 نوشت، سنخ يك و دو بيرون از فهم موثق انجيل بود. سنخ سه منعكسكننده ايمان كاتوليكي بود. سنخ چهار روند محافظهكارانه دين پروتستان معاصر را نشان ميداد و سنخ پنج برداشتي از ايمان بود كه وي خود ميخواست به ترويج آن بپردازد. در اين فصل با دين نوآورانهاي سروكار داريم كه ما خصوصاً به سنخ يك و پنج علاقمنديم. بايد بگويم كه نيبر به ايمان مسيحيان راديكالي كه به مسيح به عنوان قاضي فرهنگ مينگريستند چندان علاقهمند نبود. وي آنها را در سنخ يك جاي ميداد و ايمانشان را فردگرايانه و معطوف به طرد اين جهان درك ميكرد. در فصل پيش (14) با اشاره به تحقيق رزماري روتل (Ruether Rosemary )در كتاب پادشاهي راديكال و در دستنوشتههاي زير چاپش در باب مسيحيتشناسي گفتيم كه وي عناصر انقلابي را در سنت مسيحي آشكار كرد. او نشان داد كه آگاهي مذهبي كه در ميان يهوديان تحت ستم و مسيحيان اوليه ايجاد شد به واسطه عناصر دين مسيحيت براي نسل بعدي منبعي براي تأمل و سنتي انقلابي گرديد.
ريچارد نيبر بيشتر به دين اصلاحگرايانه تمايل داشت. چه نمونههايي را او براي سنخ پنج «يعني مسيح دگرگونكننده فرهنگ» پيشنهاد ميكرد؟ او در ابتدا به انجيل جان و نوشتههاي سنت اگوستين استناد ميكرد. آيا اين كاملاً توجيهپذير است؟ در حالي كه اين نوشتههاي قديمي حضور فيضبخش الهي را در دگرگونيهاي زندگي آدمي ميپذيرند. اما آنها اين امر را تنها تغييري شخصي ميپندارند. مسيح عشق جديدي در قلوب آدميان افكند و به نوبه خود اين عشق جديد به ايجاد جامعه جديدي منجر گرديد. اين نوشتههاي قديمي حضور فيضبخش الهي را در ميان آدميان بازميشناسانند اما اين حضور رهاييبخش را نميتوانند بر حسب تغييرات اجتماعي نوشتههاي مذهبي راديكال توضيح دهند. بيشتر با ظهور عصر جديد و دگرگوني ساختاري احوال آدمي ممكن گرديد. نويسنده انجيل چهارم و سنت اگوستين معتقدند كه مسيح در اجتماع معتقدان خود حاضر است و آنها را به عشق و حقيقت به شيوهاي اساساً مستقل از شرايط اجتماعي، هدايت ميكند. در حاليكه ريشههاي سنخ پنجم در عهد باستان قابل جستوجو است در كليساي مسيحي معنويت تمام عيار مسيح، به عنوان دگرگونكننده فرهنگ، تنها بعد از عصر روشنگري پديد آمده است. فردريك موريس (Frederick Maurice ) نمونه مناسبي براي نيبر است. او عالم دين انگليسي قرن 19 و فردي معتقد به حضور فيضبخش خداوند در همه نوع بشر بود. وي حركت روح را به سمت همكاري وآشتي در تاريخ ميديد و مدافع نوعي اخلاق اجتماعي بود كه در سال 1888 آن را سوسياليسم مسيحي ميناميد. نيبر عناصري كه به سنخ پنج منجر ميشد را در نوشتههاي كالون مييافت. او به جنبههايي از آموزش كالونيست توجه ميكرد كه بر اساس آن مسيحيان به كار در جهان و استقرار عدالت خداوند روي زمين تأكيد ميكردند. نيبر پتانسيل انقلابي اين نوع تقوا و دينداري را تصديق ميكرد در عين حال احساس ميكرد كه اين روند به واسطه تأكيد بسيار در برابر خداوند، متعادل ميشد. در عين حال كالون دين نوآورانه و معطوف به كنش را پديد آورد. او اساساً بر خصيصه دوگانه پيام مسيح تأكيد كرد. نيبر مينويسد در برابر تقابل سرمدي خدا وانسان، كالون دوگرايي وجود حادث و قديم و دوگراييهاي ديگري از بهشت و جهنم سرمدي را ميافزايد. از نظر نيبر سنخ پنج فهم درونيتري از خداوند متعال ارائه ميدهد. اين تلقي كه خداوند در بازسازي جهان حاضر است تا بعد از روشنگري بااهميت نبود. ادعاي من، كه بارها در اين كتاب ذكر كردم، اين است كه در طول قرون گذشته تغييرات مهمي در پروتستانتيسم و كاتوليسيسم رخ داده است. به خوبي فردريك موريس نشان داده است كه خداوند به مثابه امري رازآلود پرستش ميشود و در زندگي انساني حاضر و در شخصيت مسيح متجلي ميشود. خداوند مردم را مكلف ميكند و به آنها توان لازم را براي رويارويي با قدرتهاي ظلمت و بازسازي زندگي بشري روي زمين به سمت عدالت و صلحي فراگير عطا ميكند. ما ابتدا اين روند را در ميان متفكران مذهبي انگليسي و پروتستان ديديم. در آمريكاي شمالي اصول اجتماعي مذهبي به كشف خداوندي دروني منجر گرديد. اجازه دهيد به نتايج دو مورخ كليسا گوش سپاريم. « اصول اجتماعي مذهبي بر ايدههاي مسلطي متكي است كه مشخصكننده ادعاهايي است كه در آن رشد يافته است. فرض اصلي دروني بودن خداوند بود، مفهومي كه تحت تأثير نفوذ علم خصوصاً تكاملگرايان دارويني بر الهيات پروتستان به دست آمد. اعتقاد به خدايي دروني، كه هدفش را در جهان بشري قرار ميدهد، اساساً دربرگيرنده تلقياي انسجامگرايانه از جامعه است. برداشتي كه در جامعهشناسي كاربرد دارد»(16). «اين تقاضا كه «اين بنده را اكنون حفظ كن» تبديل شده است به «اين جامعه را اكنون حفظ كن» و شعار «انجيلي شدن جهان در زمانه ما» تبديل شده است به «مسيحي شدن جهان در زمانه ما». حس عملكرد خداي در

