
يك ربع به آخر سال مانده بود.
صداي تيك تيك در اتاق مي پيچيد. از ميان دود سيگار نگاهي به ساعت انداخت كه عقربه هايش با بي تفاوتي جلو مي رفتند. دستش را كه دراز كرد تا كاسه آب را جابجا كند، نور شمع روي خطوط سفيد و بدشكل پشت دستش تابيد.
ـ شيشه كه شكست، و قطرات خون كه روي سراميك هاي سفيد چكيد، هيولايي كه درونش سربرآورده بود آرام شد. با لذتي بيمارگونه به دست چاك چاك و خون آلودش نگاه كرد، انگار كه خشم و نفرت همراه خون از تنش بيرون مي رفت.
در تيره رنگ كه پشت سرش بسته مي شد، حرفهاي مددكار را به ياد آورد: "ديگه نمي توني اينجا بموني. بيشتر از اوني كه بايد نگهت داشتن. دردسر هم كه درست مي كني، وجودت اينجا باعث ناراحتي و آزار ديگرون ميشه . . .". در بسته شد.
ده دقيقه به آخر سال مانده بود.
نگاهي به سفره كوچك هفت سين انداخت. ماهي قرمز نحيف توي پارچ مي چرخيد و هر از چندگاهي خودش را به ديواره هاي پارچ مي كوبيد. سرش را كه بالا گرفت نگاهي سرد و تلخ را خيره به خود ديد. آثار محو زخمهايي كهنه در چهره تكيده اش گويي به او دهن كجي مي كردند.
ـ دستهايش را زير بغلهايش فرو كرد تا گرم شوند. نگاهي به تاريكي شب انداخت و بيشتر جمع شد تا شايد از نگاهها در امان بماند.
ـ اينجا چيكار مي كني؟ فرار كردي؟
ـ نه!
ـ پس نصفه شب تو خيابون چيكار مي كني؟
ـ جايي رو ندارم برم.
ـ تا حالا كجا بودي؟
ـ شبانه روزي.
ـ بيرونت كردن؟
ـ آره.
ـ شب رو كه نمي توني اينجا بموني. خطرناكه. پاشو ببرمت كلانتري. يا شب رو اونجا بمون يا جايي برات پيدا مي كنن كه بموني. پاشو
در پشت سرش بسته شد.
صداي فرياد در ساختمان تاريك پيچيد.
دردي كه در دستش پيچيد به خود آوردش. جاي آتش سيگار روي دستش سياه شده بود. لحظاتي به گوشت سوخته دستش خيره شد و سپس با نوك انگشت خاكستر سيگار روي زخم ماليد. پنج دقيقه به آخر سال مانده بود. نظمي به سفره هفت سينش داد، نگاهي به اتاق سرد انداخت و خرده ناني را از روي قاليچه برداشت.
ـ تو كه نمي توني ثابت كني به ميل خودت با اون يارو رفتي يا نه! مي توني؟ در ضمن گيريم كه بتوني، خرج و مخارج دادگاه و وكيل رو از كجا ميخواي بياري؟ مي دوني مراحل اداري اش چقدر خرج بر مي داره؟ فكر دردسرش رو كردي؟ پدرت در مي آد!
ـ "آغاز سال 1385 هجري شمسي . . ."
بالاخره سال آخر شد. پك عميقي به سيگارش زد.

