یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - سال دوم - شماره 50 - 17صفحه
واقعيتي به نام اميدواري اجتماعي
شنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
دستان کوتاه (داستان کوتاه)
[ مریم آقازاده ]

سرش را پایین انداخته بود، از خیابان رد می شد و با تلفن همراهش صحبت می کرد.

ـ خسته شدم از این همه مسخره بازی. دیگه حالم بهم می خوره. از صبح تا حالا جون بکن بخاطر هیچی. معلوم نیست اینهمه درس خوندیم که چی بشه. یه آدم هیچی نفهم که هر رو از بّر تشخیص نمی ده بیاد بهت بگه باید کارت رو چطور انجام بدی . . .

چند لحظه ای گوش داد و دوباره منفجر شد

ـ کی می گه؟ من می دونم یا اون احمق؟ بابا ما از اون اولش هم شانس نیاوردیم. طرف هیچ کاری نمی کنه، ول ول می گرده و مفت می خوره تازه منتش رو هم می کشن و تحویلش هم می گیرن. اونوقت ما باید مثل خر کار کنیم و حرف هم بشنویم . . .

به صدای ترمز اتومبیل یکمرتبه از جا پرید. پسرک را دید که با صورت زمین خورد و صدای فریاد راننده در خیابان پیچید: آخه احمق مگه کوری؟ این چه طرز از خیابون رد شدنه؟ پاشو خودت رو . . .
و صدایش مرد و مات ایستاد.
به طرف پسرک دوید و کنارش زانو زد. پسرک سعی می کرد از جا بلند شود، اما نمی توانست، دستان کوتاهش را با ناامیدی تکان می داد. دستش را دور کمر پسر انداخت و با یک ضرب از زمین بلندش کرد.

ـ ببخشید. شرمنده ام. تو رو خدا ببخشید. . . نفهمیدم چی شد. ممنون آقا. ببخشیدها. یه دفعه نمی دونم چرا خوردم زمین. به خدا حواسم بود
ـ عیب نداره. حالت خوبه؟ چیزیت نشد؟ صورت زخمی شده.
اول صدای خودش را نشناخت. مطمئن نبود بتواند حرف بزند. اما نه، مثل اینکه خودش بود . . .
ـ نه. چیزیم نشده. ممنون. حالم خوبه.

پسرک را روی جدول می نشاند که متوجه شد تنها یک لنگه کفش به پا دارد. اطراف را نگاه کرد. لنگه دیگر را دید که به پل خیابان گیر کرده بود. پسرک با حالت عذرخواهانه ای گفت: مثل اینکه کفشم گیر کرد به پل. از پام در اومد. ببخشید. میشه اونو بدید به من؟
کفش را جلوی پای پسرک گذاشت و او را تماشا کرد که خم می شد و سعی می کرد زبانه کفش را بگیرد. دستان پسر را کنار زد و زبانه کفش را گرفت. چشمان کنجکاو خیره نگاهشان می کردند.

ـ نه شما زحمت نکشید. خودم می پوشم.
ـ بپوش. خب. حالا پاتو بده جلو تا من پشت کفشت رو درست کنم.
ـ تو رو خدا ببخشید. شرمنده ام. زحمت نکشید خودم می تونم. خیلی ممنون. پوشیدمش. ممنون . . . خیلی ممنون.

رنگ پسرک پریده بود و دستان کوتاهش می لرزیدند.

ـ حالت خوبه؟ بذار برات آب بیارم.
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. تا همین الان هم خیلی زحمت کشیدین. شرمنده. تو رو خدا ببخشید.

دلش می خواست سر پسرک فریاد بکشد. کمی نگاهش کرد. سپس زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد.

ـ بهتری؟ می تونی راه بری؟ می خوای باهات بیام؟
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. خونمون همین جاست. خودم می رم. ممنون. شرمنده. تو زحمت افتادین. تو رو خدا ببخشید.

دور شدن پسرک را نگاه می کرد که یکمرتبه یاد تلفن همراهش افتاد. گوشی را از جیبش درآورد و متوجه شد تماس را قطع نکرده است.

ـ الو . . . الو . . . چی شده؟ الو . . . چرا جواب نمی دی؟

تماس را قطع کرد.  شانه هایش از پشت عینک آفتابی می لرزیدند.




اطلاعات شما ذخيره شود ؟
مطالب مرتبط :
پرده اول: پیش از جلسه تحریریه یک نشریه مذکور
مسافر(داستان کوتاه)
دیوار(داستان کوتاه)
کجای دنيا وايسادی!!!!!!!
سایکی و کیوپید ـ قسمت سوم
مريم آقازاده






مشخصات مطلب :
تاریخ انتشار :شنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
موضوع مرتبط :داستان کوتاه
تعداد بازدید :1091
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل ذخیره
ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران


اخبار
اساتيد
همايش ها
نمايندگي ها
دبیران صفحات

عضویت در فصل نو______
به خانواده علوم اجتماعی و فصل نو بپیوندید.
[ فرم عضویت ]

خبرنامه _____________
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت


فروش نسخه شماره 1 نشریه فصل نو (آرشیو شماره 1 الی 40)