پيش درآمد
«حقوق بشر» مفهومى سترگ در انديشه آدمى است. مفهوم حق و حقوق از قرن ها پيش و احتمالا پس از
بنيان اولين جوامع و نظام هاى اجتماعى و سياسى، مورد توجه بشر قرار گرفت. حق و تكليف و حقوق
طبيعى عناصر مهم فلسفه ها، مكاتب، ايده ها و اديان در طول تاريخ بشر بوده اند. اما در دوران مدرن، همگام
با بينش انسان گرايانه و فردگرايانه مدرنيته و با پيدايش نوزايى و اصلاح در فكر و انديشه و صنعت و دين،
عصر حق مدارى آغاز شد و حقوق بشر به رسميت شناخته شد.
در دنياى جديد، حقوق بشر به مسئله اى مهم و حياتى در هر كشورى مبدل شده و در جامعه اى مانند
ايران با تمام عقب ماندگى هاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى، اين مسئله بايد جايگاهى اساسى و والا در
انديشه روشنفكران داشته باشد. بايد دانست سخن از آزادى، اختيار، دموكراسى، تكثر، كرامت و شرافت
انسان و نيز پيشرفت جامعه بدون توجه به حقوق بشر معنايى ندارد.
اما براى دستيابى به اين انديشه بنيادين، تغيير در بينش انسان نسبت به خود و حقوقش ضرورى به
نظر مى رسد. انسان بايد بداند و بفهمد، حقوق بشر براى همگان چه «آدم» و چه «حوا» يكسان است و نژاد و
رنگ و مذهب و عقيده و جنسيت تمايزى ايجاد نمى كند. البته بايد به اين نكته نيز توجه كند كه حقوق بشر
خلق كردنى نيست، به وجود آمدنى است. بايد آن را ايجاد كرد و به آن احترام گذاشت; زيرا مسيرى طولانى
براى ايجاد آن، از «آدم» ابوالبشر تا «حوا» (اولين انسان شبيه سازى شده كه در سال گذشته متولد شد)
پيموده شد تا امروز كه اعلاميه جهانى حقوق بشر به تصويب جهانى رسيده و راهنماى بشر براى احترام
به حقوق انسان است. بنابراين رعايت آن در هر جامعه اى و احترام به آن در هر تفكرى لازم است.
در اين مقاله سعى شده ضمن اشاره اى گذرا به فلسفه حق و حقوق طبيعى انسان، سير تحول انديشه
حقوق بشر از دوران غفلت تا امروز (دوران مدرن) مورد بررسى قرار گيرد و زمينه هاى اجتماعى اين
انديشه و نقش مدرنيته در آن، تجزيه و تحليل شده و سپس ضمن اشاره به اصول مصرح در اعلاميه
جهانى حقوق بشر، به چهار ديدگاه مختلف درباره حقوق بشر نيز توجه شده است. به اميد آن كه همه
جوامع حقوق بشر را بشناسند، آن را به رسميت شناسند، حقوق خود را مطالبه كنند و در مقابل نفى
كنندگان آن، بايستند.
فلسفه حق
حق چيست؟
«حق» و «حقوق» به معانى مختلفى چون مقررات اجتماعى «Law»، پاداش و دستمزد «Salary» و حق انسانى «Right» به كار رفته كه در بحث حقوق بشر، مفهوم مورد نظر همين معناى اخير است. منظور از
حق، سلطه خود به خودى انسان بر ديگرى، مرتبه اى ضعيف از ملكيت و اختيار، امتياز فردى و جمعى هر
يك از اعضاى جامعه و قدرت يا سلطه ارادى است كه قانون در اختيار شخص قرار مى دهد. در اصطلاح
حقوق حق را چنين تعريف كرده اند: «سلطه، توانايى و امتيازى است كه به موجب قانون يا قواعد حقوق به
اشخاص داده مى شود و به وسيله آن افراد مى توانند در روابط اجتماعى خويش، اراده خود را به يكديگر
تحميل كنند و آنان را به رعايت و احترام آن الزام نمايند.»(1)
حق كه به وسيله عقل اعتبار و انتزاع مى گردد، «كوششى است براى ايجاد عدالت كه از راه برقرارى
پيوندهاى چندجانبه ميان خواست ها و تكاليف ايجاد مى شود.»(2) اما نكته مهم اينجاست كه امروزه معناى
حق فقط در مقايسه با تكليف روشن مى شود.
حق يا تكليف؟
در انديشه غربى واژه حق «Jus» به معناى «برحق بودن» با مفهوم «Right» كه به معنى «حق داشتن» است، تفاوت دارد. انديشمندان غربى معتقدند در مقابل دوران ماقبل مدرن كه عصر تكليف بوده و داشتنِ
حق پذيرفتنى نبود، مدرنيته و عصر جديد بر انديشه حق محورى تأكيد كرد و امروز از حق، معناى حق يا
باطل بودن و خوب و بد استفاده نمى شود. بلكه حق داشتن در مقابل تكليف داشتن مطرح شده است. انسان
سنتى، جهان را چونان مجموعه اى طبيعى و منظم مى پنداشت كه در آن هر چيز در جاى خود قرار گرفته و
فرد، مكلف بود اين نظم طبيعى را حفظ كند. او اگر داراى حقوقى هم بود، در وراى تكليف معنا مى يافت و
هنوز خودآگاهى درباره حقوق به منصه ظهور نرسيده بود. اما در عصر جديد چون انسان در برابر خدا،
سنت و ايدئولوژى ها مسئوليتى ندارد و نيز حقش را از آنها نمى گيرد كه به آنان پاسخگو باشد، پس تنها
مسئله مهم براى او حق است. انسان به زمينه ارزشهاى خويش آگاه تر شده و به خودآگاهى اخلاقى رسيده
است. در دوران مدرن، انسان مى خواهد خود مؤلف دنياى اخلاقى و زندگى خويش باشد، اراده او تضمين
شده و هر شخص با «عقل نقّاد» و بر اساس سودانگارى، ارزشها و اخلاقيات سنتى را محك مى زند و
اصلاح مى كند.(3)
در مقايسه انسان سنتى و مدرن از رهيافت حقوق سه ديدگاه مختلف را مى توان تفكيك كرد:
1 ـ ديدگاه اول معتقد است تفاوت دوران مدرن و سنتى، بر اساس نوع تأكيد بر حقوق يا تكاليف است.
«توقعات و ارزيابى هاى انسان گذشته در ارتباط با خود و جامعه، يكسره حول محور تكليف شكل
مى گيرد، در حالى كه مطالبات انسان جديد حول محور حق مى گردد... در دنياى قديم و نزد همه گذشتگان
تكليف نسبت به حق از اولويت برخوردار بوده است و آدميان همواره «تكليفْ آگاه» بوده اند... شريعت
هايى كه پيامبران آورده اند و حتى همه حقوقى كه گذشتگان وضع كرده اند، در درجه اول سخن از تكاليف
آدميان مى گويد... اما در عصر جديد ما وارد يك پارادايم تازه شديم كه در آن انسان خود را يك جانور محق
و نه يك جانور مكلف تعريف مى كند و در درجه اول حقوق خود را جستجو مى كند، آنگاه تكاليف را از دل
حقوق بيرون مى آورد...]پس در كنار حق، تكليف نيز معنا پيدا مى كند و[ اگر چه حقوق مطلوب است، اما
تكليف هم عزيز و مهم است و نبايد آنرا فروگذاشت... اصلا اگر جامعه اى تنها بر حقوق بنا شود، ويران
مى شود.»(4) بنابراين انسان در دوران مدرن داراى در عين داشتن حق، تكاليف شرعى و غير شرعى نيز
دارد و البته «ما در جايى قائل به تكاليف شرعى تعبدى مى شويم كه پيش از آن عقل مستقل قادر به درك
آنها نباشد.»(5)
2 ـ ديدگاه ديگر معتقد است دوران جديد، عصر حق مدارى است، انسانها از تكاليف گريزانند و حتى فرد
حق انجام خطا را نيز دارد. پس از تحولات در بينش فلسفى به انسان، دايره نظرى حق بسيار وسيع شده و
هيچ محدوديتى براى انسان در حق قائل نيست، (گر چه در عمل براى حق انسان، محدوديت هايى در نظر
گرفته مى شود) و اساساً براى اين كه انسان ها، ارزش ها و اخلاقيات را برگزينند و حقوق ديگران را محترم
بشمارند بايد آزادى و اختيار داشته باشند كه اين اختيار و آزادى با تكليف و تكليف مدارى تناسب ندارد
واين گونه است كه امروزه تكليف معنايى ندارد.(6)
3 ـ در ديدگاه سوم اين عقيده وجود دارد كه حق و تكليف در قلمرو روابط اجتماعى از يكديگر قابل
تفكيك نيست و دين بر عنصر تكليف تأكيد بيشترى كرده چون از حس نفع طلبى و خود محورى در انسان
باخبر بوده و با ارائه تكاليف، وظيفه شناسى و رعايت حقوق ديگران در جوامع را تضمين كرده است.(7)
تكليف (خصوصاً در برابر خدا) برتر از حقوق انسان قرار مى گيرد و چون انسانها با يكديگر هماهنگ
نيستند و با مادى نگرى و سودانگارى هر كس به دنبال منافع خويش است پس انسان نمى تواند حقوق را به
طور كامل بشناسد و به آن عمل نمايد.(8) بنابراين چه در گذشته و چه امروز، انسان دين دار بايد تكاليف را
برتر از حقوق خويش بپندارد.
به هرحال نمى توان انكار كرد امروز كه حقوق بشر به عنوان يكى از مفاهيم و ايده هاى مهم در عرصه
جهانى مطرح شده، بر مسئله حق تأكيد بيشترى شده و دغدغه و انديشه انسان مدرن بر حول محور حق
مى گردد، اما بسيارى از حقوق مانند مفهوم «حقْ ادعا» در قبال ادعاى حقِ يك طرف براى طرف مقابل ايجاد
تكليف مى كند.
ويژگى هاى حق
از جنبه هاى مختلف، خصوصيات و ويژگى هاى متفاوتى براى حق و حقوق انسانى مى توان قائل شد كه به برخى از اين خصيصه ها اشاره اى گذرا خواهيم داشت.
1 ـ حق ويژگى ابزارى «Instrumentalistic» دارد و حقوق در خدمت ارزشهاى بنيادى بوده و در فعاليت هستند تا اهداف ارزشى را تأمين نمايند. نكته اساسى اين است كه حق و نيل به آن، هدف و غايت فرد و
جامعه نيست، بلكه وسيله اى براى رسيدن به غايت و كمال مطلوب يعنى سعادت بشر و حفظ كرامت و
شرافت ذاتى انسان است.
2 ـ حق يا حقوق فردگرا «Individualistic» بوده و به دنبال فراهم آوردن و حفظ دايره هاى حمايت شده فردى هستند. حقوق سعى مى كنند با راهكار و رهيافت هاى خويش و از طريق قوانينى كه از حقوق حمايت
مى كنند، منافع هر فرد را در قبال حكومت و جامعه حفظ نمايند.
3 ـ حقوق حداقلى «Minimalistic» هستند و بخش كوچكى از نيازهاى انسانى و نياز بزرگ هر شخص يعنى عدالت و برابرى را تأمين مى كنند. قلمرو عدالت و اخلاق بسيار وسيع و گسترده است و اصول
حقوقى نمى توانند تمامى حيطه هاى و حوزه هاى آن ها را دنبال كرده و تأمين نمايند و به همين دليل هر روز
به مبانى حقوق، مسائل جديدى افزوده مى شود.
4 ـ حقوق براى نهادى شدن در جامعه نياز به اختصاص به گروهى خاص دارند و ضمناً غير از حمايت و پشتوانه قانون، احترام افراد نيز براى تسلط و سيادت حقوق در جامعه لازم است. نكته مهم اين است كه
حقوق بدون ضمانت اجتماعى نمى تواند ادامه حيات دهد و در عين حال با اجبار نيز ملازمتى ندارد.(9)
5 ـ حقوق نسبى هستند و به دنبال اخلاق، حقوق نيز در زمان هاى و مكان هاى مختلف، متغير مى باشند. البته برخى حقوقِ انسانى وجود دارد كه مانند اخلاق سنتى در هر زمان و مكانى ثابت باقى خواهند ماندو بر همين اساس، برخى صاحبنظران، ويژگى كلى و دائمى بودن را نيز به حقوق نسبت داده اند.
منابع حقوق
در اعصار و مكان هاى مختلف، هر مكتبى طبق ايدئولوژى و جهان بينى اش و هر جامعه اى طبق آداب و
رسوم و فرهنگش سعى در تعريف حقوق و تسرى آن به جامعه داشته است. البته در دوران ماقبل مدرن
اكثر تعريف ها از حقوق انسانى و خاستگاه آن در جوامع مختلف، به همديگر شباهت داشته است. در
جوامع الهى، اخلاق و مذهب، در جوامع پدرشاهى، عرف و اخلاق، در جوامع فئودالى، دين و به طور اخص
كليسا، در جامعه اسلامى، وحى و عقل و در جوامع بورژوازى ابتدايى نيز قانون و احكام سلطنتى، نظام
حقوقى را تشكيل داده اند.
اما در دوران مدرن تأكيد و توجه بيشتر به خود انسان شده است. انسان و شناخت او محور و مدار هر
چيزى قرار گرفته و فرديت و انسان محورى رشد يافته و كرامت و شرافت ذاتى انسان، ريشه و منشأ
حقوق بشر مدرن را پى ريزى كرد. انديشمندان و سياستمدران در دوران مدرن ادعا كرده اند كه همه حقوق
انسانى، بر پايه شرافت و كرامت انسانى پى ريزى شده و خودآگاهى انسان نقش اساسى در اين زمينه
داشته است. انسان به محض تولد و به طور خود به خودى حقوقى همراه خود آورده و تنها اوست كه
مى تواند حقوق خويش را بازشناسد و حرمت آن را در جوامع انسانى مورد توجه قرار دهد.
در مقابل اين ادعا برخى انديشمندان مانند «سن سيمون»، «كارل ماركس» و «ماكس وبر» نقش انسان را در بازشناسى حقوقش بسيار ناچيز مى دانند و حقوق را ساخته و پرداخته قانوندانان دانسته و معتقدند
قشرهاى مختلف جامعه در قانون و حقوق سهمى ندارند.
بنا بر انديشه برخى متفكرين اسلامى و سنتى نيز چون انسان بنا به طبعش با ديگران هماهنگ و همفكر
نيست و به علت خودمحورى او كه ممكن است حتى در مقابل حقوق ايستادگى كند، پس انسان نه مى تواند
حقوقش را بازشناسد و نه به طور كامل مى تواند به آن عمل كند. بنابراين بهترين منبع و منشأ براى
شناسايى حقوق، خداوند است كه انسان را خلق كرده و با نيازها و حقوق او آشناست.(10) پس حق اصالتاً
از ناحيه خداست و حقوق انسان مثل حق حيات و كرامت و آزادى و... همه حقوق اعتبارى بوده و پرتوى از
حق اصيل ـ يعنى حق خدا ـ مى باشد.(11) البته برخى نظريه پردازان دينى، اين نظر را تعديل كرده اند و
معتقدند در عين اينكه در اصول كلى بايد از دستورات دينى پيروى كرد، اما حقوق افراد مستقل از تفاوت
درجات ايمان آنهاست(12) و كرامت انسان منبعى مشترك در اسلام و غرب براى شناسايى حقوق بشر
مى باشد.(13)
حقوق طبيعى
حقوق طبيعى كه از قرن ها قبل مورد توجه و تأكيد انديشمندان بوده و حتى فلاسفه يونان نيز از آن نام
برده اند، شالوده و بنيان حقوق بشر را تشكيل مى دهد. حقوق طبيعى سلسله اى از حقوق ابدى و ازلى،
نامشروط و ناگزير و غير قابل تغيير و تجزيه است كه در هر زمان و مكانى، عموم افراد بشر از هر جنس و
نژاد و مقام و موقعيت و دينى شامل آن مى شوند.(14) گرسيوس در گزارش خود از ارسطو نقل كرده قواعد
حقوق طبيعى چنان ثابت و پابرجاست كه اگر خدا هم نبود، تغييرى در آنها رخ نمى داد. اين حقوق به موجب
قانون طبيعت به هر فرد انسانى تعلق دارد و انسان به حكم انسان بودن از آن برخوردار است(15) و هيچ
فرد انسانى را با هيچ دليلى نمى توان از آن محروم نمود.
منشأ اين حقوق استعدادهايى است كه دستگاه هدفدار خلقت براى رسيدن به كمال مطلوب در هر فرد
قرار داده است و همه افراد بشر از اين جهت داراى حقوق مساوى هستند و هيچ كس بر ديگرى برترى
ندارد. اين بدان معناست كه در دوران ماقبل مدرن كه هنوز حقوق بشر جديد شكل نگرفته بود، اين حقوق
بايد براى همه يكسان بوده و مى توان ادعا كرد اكثر اعضاى جامعه نيز به اين حقوق آگاهى داشته اند
هرچند در زمان ها و مكان هايى بنا به دلايل مختلف چون فرهنگ و دين و آيين خاص و يا حكومت هاى
ويژه، عامه مردم از دسترسى به اين حقوق اساسى و طبيعى محروم بوده اند.
انديشمندان و حقوق دانان، اصول اساسى و فراگير حقوق طبيعى را چهار حق بنيادين انسان يعنى «حق
حيات»، «حق آزادى»، «برابرى» و «حق مالكيت» برشمرده اند كه در اينجا به طور اجمالى به هركدام از آنها
اشاره مى شود.
1 ـ حق حيات; نخستين و بنيادى ترين حق هر انسان كه منشأ تمام نيازها و حقوق اوست، حق
زيستن است. هر فرد به علت انسان بودنش حق دارد زنده بماند و به حيات خويش ادامه دهد.
با نگرش به هر مكتب و دين و مذهبى مى توان توجه به حق حيات را مشاهده كرد و مى توان ادعا نمود انسان در اولين افكارش به دنبال حفظ حيات بوده و هر وسيله و نيازى را مى توان تلاش انسان براى ادامه
زندگى در دنيا تلقى نمود تا آنجا كه حفظ حيات و صيانت از ذات را امرى غريزى برشمرده اند. حتى در
اديان مختلف، علت نفى حيات افرادى مانند مجرم و قاتل و مرتد و... حق حيات ديگران ذكر شده است.
در اين زمينه برخى نگرش ها كه در غرب، سنتى و در جوامع اسلامى هنوز پذيرفته مى شود، منشأ حيات را خداوند دانسته و معتقدند چون زندگى انسان از سوى خدا به او عطا شده، پس حق حيات نيز مشروط به
شروطى است كه خداوند تعيين كرده و چنان چه انسان از مسير و خط اصيلش دور شود، حق حيات او
ضايع مى گردد و شارع اسلامى حق دارد اين حق را از فرد خاطى بازستاند.(16) اما در انديشه غربى حق
حيات ناشى از ميل ذاتى انسان به نفس خويش است كه از انسان محورىِ مدرنيته سرچشمه گرفته است و
انسان به علت انسان بودنش حق حيات دارد و اگر هم حيات از سوى خداوند به فرد داده شده، اما فرد در
برابر خدا مسئوليتى ـ آنگونه كه در تفكر قبل ذكر شد ـ ندارد.
2 ـ آزادى; آزادى يعنى آزاد بودن انسان از هر قيد و بند براى رسيدن به كمال مطلوب (چه
سعادت اخروى و چه كاميابى دنيوى). آزادى يعنى فقدان محدوديت و مانع براى رسيدن به خواسته هاى
انسان به شرط آن كه با خواسته ديگران در تعارض و تضاد نباشد و موجب محدوديت ديگران نگردد.
«محدودترين تعريف آزادى، بنده نبودن انسان و كلى ترين مفهوم آن، گرفتار نبودن انسان و رهايى از بند
است».(17)
آزادى از گذشته هاى دور ذهن انسان را به خويش مشغول كرده و به عنوان حقى طبيعى براى انسان در نظر گرفته شده كه بنا بر عقايد مكاتب و ايده ها و فرهنگ ها و اديان مختلف در طول تاريخ، تعريف و يا
محدود شده است. آزادى داراى جنبه هاى متفاوتى چون آزادى فكر و عمل و عقيده و انديشه و بيان و
مذهب و آزادى سياسى و اجتماعى و اقتصادى است و به عنوان يكى از حقوق مهم و اساسى در چند ماده
از اعلاميه جهانى حقوق بشر مورد تأكيد قرار گرفته است. گرچه سياستمداران و فرمانروايان از گذشته تا
امروز با حربه هاى مختلف (از زور و اجبار گرفته تا تبليغات) سعى در محدوديت اين حق مهم و حياتى
داشته اند، اما اكثراً (و متظاهراً) بر لزوم و وجود آزادى در جامعه تأكيد مى كرده اند.
3 ـ برابرى; برابرى كه به معناى حقوق طبيعى يكسان و شركت برابر همگان در تشكيل جامعه
مى باشد،(18) از ابتداى زندگى جمعى انسان مورد توجه بوده است. نكته قابل توجه اين است كه در هيچ
جامعه اى از مدينة النبى گرفته تا اتوپياها و آرمان شهرها برابرى مطلق وجود ندارد و نخواهد داشت. و
اصلا عدالت را در عدم برابرى و يكسانى مطلق تمام افراد جامعه دانسته اند. اين موضوع از تفاوت در ميزان
خلاقيت و توانايى افراد و نيز سودجويى، سوءاستفاده از موقعيت و منفعت طلبى انسان نشأت مى گيرد و
اين آرمانِ كارل ماركس كه «هركس به اندازه توانايى اش كار كند و به اندازه نيازش بهره بردارى نمايد» با
ذات منفعت طلب انسان و نيز تفاوت در بهره هوشى و خلاقيت او همخوانى ندارد. چه امروز نه تنها به
جوامع كمونيستى مورد نظر ماركس نرسيده ايم، بلكه جوامع سوسياليستى كه راه گذار به كمونيسم بود،
نيز در رسيدن به هدفشان شكست خورده اند.
جدا از برابرى مطلق، انسانها حق دارند در استفاده از امتيازات و مواهب طبيعى به طور مساوى بهره
ببرند. اين حق طبيعى مورد تأييد و تأكيد اكثر اديان و فرهنگ ها و ايده ها بوده و در مواد 1 و 17 اعلاميه
جهانى حقوق بشر نيز مورد توجه قرار گرفته است. روح جمعى بشر انسان را به سوى اين حق رهنمون
مى كند و همانگونه كه خداوند متعال انسانها را برابر خلق كرده، آنها نيز بايد سعى كنند برابرى بين
همديگر را حفظ كرده و از تبعيض و دوگانگى منفى برحذر باشند.
4 ـ حق مالكيت; برخى مالكيت را حق طبيعى هر انسانى مى دانند و بهره بردارى شخصى و
خصوصى انسان از طبيعت براى استمرار حيات را جايز و لازم مى شمارند. چنان چه اديان بزرگ مانند
اسلام بر اين امر تأكيد كرده اند (آيات 29 سوره بقره و 109 آل عمران) و در انديشه مدرن نيز اين اعتقاد
وجود دارد (جان لاك) كه حق صيانت ذات، حق نگاهدارى از لوازم صيانت ذات را به دنبال دارد و مالكيت
طبيعى و مالكيت در جامعه از آن منشعب مى شود.
اما در قبال اين عقايد برخى مكاتب فكرى مانند سوسياليسم و ماركسيسم، مالكيت خصوصى را مايه
تباهى انسان و سودجويى او مى پندارند و حتى كل مالكيت خصوصى را نفى كرده و مالكيت جمعى را به
رسميت مى شناسند.
به هرحال در تفكر اكثر ابناءبشر انسان حق دارد بر اموال خويش مالكيت داشته باشد و آنها را حفظ
نموده و براى رفع نيازها از آنها استفاده كند.
سير تحول انديشه حقوق بشر
مفهوم حقوق طبيعى و حقوق انسانى قرن ها مورد توجه انسان بوده، اما واژه حقوق بشر، تنها در چند
قرن اخير بسط و گسترش يافته و اين چنين مورد توجه و دقت انسان واقع شده است. انديشمندان و جوامع
غربى با ظهور مدرنيته و فرآيندهاى فردگرايى و خردگرايى موفق شدند به انسان ثابت كنند كه او حقوق
عام و جهانى دارد و همگان بايد به آن احترام گذارند. اما بايد توجه كنيم انديشه ها و ايده هاى مكاتب واديان
و فلسفه هاى گوناگون در طول قرون و اعصار متمادى باعث شكل گيرى چنين انديشه اى شده و بدون طى
اين مسير طولانى در شرق و غرب، پيدايش حقوق بشر مدرن، محال به نظر مى رسد. توجه به حقوق
انسانى و احترام به آن چه در يونان، و چه ايران باستان (با «منشور كوروش»)(19) و چه با تعاليم مسيحى
و اسلامى، تدريجاً انسان را با حقوق خويش آشنا نموده بود. در اينجا ادوار زندگى بشر در رابطه با مفهوم
حقوق بشر را به سه دوره تقسيم بندى مى كنيم.
1 ـ دوران غفلت
قرن هاى متمادى از تاريخ بشر با غفلت از حقوق بشر سپرى شد و انسان ها اكثراً در جوامعى با رنج و ظلم و نابرابرى به سر مى بردند. جوامع انسانى به خودآگاهى نرسيده و انديشه انسان در گذشته چندان
رشد نيافته بود كه بتواند حقوق خود را بازشناسد و آنها را مطالبه نمايد. اما نقطه عطف و دوران طلايى در
همين عصر غفلت، جامعه يونان باستان بود كه منجر به پيدايش دوران گذار شد.
يونان متشكل از «دولت ـ شهر» هايى بود كه «Polis» ناميده مى شد و مهم ترين ويژگى آنها، حكومت
قانون بود. قانونِ برگرفته از عرف و عادت و سابقه كه آن را مظهر اراده خدايان مى دانستند. اين قانونِ
تبعيض آميز، حقوق را تنها مخصوص طبقه اى خاص و ممتاز (Citoyen) مى دانست كه داراى والدين آتنى
بودند و از كار يدى پرهيز مى كردند و تنها 15 درصد افراد جامعه را تشكيل مى دادند. بقيه افراد جامعه (85
درصد) كه زنان و بردگان و كودكان را شامل مى شدند، بيگانه ناميده شده و از بسيارى حقوق مانند
مالكيت و آزادى و برابرى و... محروم بودند.
انديشه فلسفى در يونان باستان، مبتنى بر بينشى غايت انديشانه نسبت به جهان بود و عقل همراه با
غايت و هدف، تعيين كننده مسير آدمى بود. از ديدگاه افلاطون و ارسطو بايد طبيعت انسان را شناخت تا
نيازهاى او شناخته شود و بتوان كمال طبيعت بشرى را يافت. و نكته مهم اين كه تحقق كمال طبيعى با
تحقق عالى ترين فضيلت اجتماعى، (يعنى عدالت اجتماعى) برابر است. بنابراين عدالت و حقوق مبناى
طبيعى دارد و حيات عالى بشر تنها با عدالت ميسر خواهد شد. در عين حال آنها معتقد بودند افراد به طور
يكسان خلق نشده اند و انسان از نظر قدرت كسب فضيلت به عالى و دانى تقسيم بندى مى شوند، پس
مقتضاى عدالت تفاوت و تبعيض بين افراد است و پذيرفتن حقوق برابر براى همگان كمال بى عدالتى و
نابرابرى است. بدين ترتيب اين انديشه فلسفى كه قرنها مورد توجه بود، از مفهوم حقوق يكسان براى
همگان فاصله اى بسيار زياد داشت.
البته ذكر اين نكته نيز لازم است كه پس از افلاطون و ارسطو برخى مكاتب مانند مكتب رواقى كه در
سال 301 ق.م به وسيله «زنون» تأسيس شد يا برخى انديشمندان مانند «سيسرون» (43 ـ 106 ق.م) بر
اصلِ يگانگى و جهانى بودن جامعه بشرى و برابرى انسانها از نظر دريافت كمال تأكيد كردند كه البته
مفهوم حقوق بشر امروزى را دربرنمى گيرد و در ضمن مانند افكار فلاسفه يونانى قبل مورد توجه قرار
نگرفتند.(20) در ديگر نقاط جهان نيز اكثراً به مفهوم حقوق انسان و آزادى و اختيار توجهى نمى شد و تنها
برخى فرمانروايان، و افكار و ايده ها در يونان، مصر، چين و ايران، انسان را از خواب غفلت چند هزار ساله
بيدار كرد و جوامع و مكاتب را براى طى كردن دوران گذار آماده نمود.
2 ـ دوران گذار
حدود 20 قرن پس از فلاسفه يونان باستان، انديشه مدرن حقوق بشر شكل گرفت و ما مى توانيم اين
ساليان دراز را دوران گذار از غفلت به آگاهى درباره حقوق بشر بدانيم. در اين پروسه طولانى مسيحيت و
اسلام ظهور كرد، قرون وسطى حاكميت كليسا و رژيم هاى فئودالى سربرآوردند و رنسانس و تحولات
انقلابى و اصلاحى و رفرماسيون ها شكل گرفت و انقلاب هاى عظيم در علم و صنعت و جوامع به وجود آمد
تا حقوق بشر مدرن شكل گرفت.
با پيدايش آيين مسيح، مسأله برابرى انسانها به طور جدى مطرح شد و با اقبال عمومى مواجه گشت.
ارمغان مسيحيت براى انسان حس ترحم و شفقت نسبت به همنوعان و محرومان بود، و با رسمى شدن
آيين مسيح در سال 313 ميلادى به وسيله كنستانتين امپراتور روم، اين آيين مورد توجه بيشترى قرار
گرفت و توجه به حقوق انسانى فراگيرتر از قبل شده و گسترش جهانى يافت. «آگوستين قدّيس» نيز از
روحانيون و انديشمندان مسيحى بود كه بر برابرى و صلح و دوستى ميان انسانها تأكيد مى كرد. اما به
تدريج با حاكميت كليسا، قرون وسطى آغاز شد.
قرون وسطى از سال 476 م. با هجوم اقوام وحشى و سقوط امپراتورى روم آغاز شد و حدود 10 قرن
(تا پايان امپراتورى روم شرقى و سقوط قسطنطنيه در سال 1453) به طول انجاميد. از لحاظ فكرى،
انديشمندان در اين دوران معتقد بودند كه درباره حق، نظام ازلى وجود دارد كه ريشه و مبدأ آن در هيچ
اراده اى حتى اراده خدا قرار نگرفته و اراده خدا هميشه با اين قانون طبيعى و ازلى منطبق است. در قبال اين
نظم طبيعى دو قانون موضوعه ايجاد شده كه يكى قانون مشيت يزدانى است و ديگرى عرف و عادت
جامعه. بر اين اساس خداوند و عرف و عادت برتر از انسان است و حقوق زيرمجموعه آنها قرار مى گيرد و
تنها كسى كه مى تواند اين اين عرف و قانون را تشخيص دهد، قائد اعظم كليسا (پاپ) مى باشد. بدين صورت
كليسا حاكميتى فراانسانى پيدا كرد و حق قتل و مجازات هر كسى را به جرم مرتد شدن يا نفى قانون
طبيعى و الهى را داشت كه دادگاه هاى تفتيش عقايد و دستگاه انگيزيسيون اين وظيفه را برعهده داشتند و
هيچ كس حق تخطى از نظم طبيعى و ابداع و اختراع و اكتشاف را نداشت. در همين دوران بود كه مدرسى ها
«Scoolastists» به فعاليت مى پرداختند و افرادى مانند گاليله را به علت اكتشافات و ابداعات محاكمه
مى كردند. «اين محاكم معروف كه از قرن 13 رواج بيشترى داشتند، در سراسر اروپا به استثناى انگلستان
داير گرديد و شهادت يك نفر براى اثبات الحاد و محكوميت يك شخص كافى بود. اسامى شهود و جلسات
سرى بود و شكنجه و آزار و اذيت تا بدانجا گسترش يافته بود كه حكم اعدام يك نفر، وسيله نجات بخش
شخص به شمار مى رفت».(21)
با حاكميت كليسا، به تدريج اشراف زادگان به قدرت رسيدند و اختلاف طبقاتى بيشتر شده و موجب
تجمع ثروت و مالكيت زمين شد و فئوداليسم رواج يافت كه در اين نظام اجتماعى و فكرى، ارباب داراى
حقوق فراوان و بقيه افراد رعيت محسوب مى شدند و حق چندانى نداشتند. «نظام حقوقى، برخاسته از
حقوق اربابى و كليسايى بود و خواست گروه هاى اجتماعى در چارچوب منافع اقتصادى و رابطه ارباب با
رعيت تعريف مى شد.»(22) پادشاه نيز ضامن حفظ اين عرف و فرهنگ بود و حقوق بشر مفهومى جز حقوق
ارباب نداشت. و با اين كه مفاهيم بنيادى حقوق بشر چون حقوق طبيعى و حاكميت قانون وجود داشت، اما
به دليل حاكميت كليسا و رشد فئوداليته، و فقدان روش منطقى در برخورد مسائل، اين مفاهيم در فكر اكثر
انديشمندان و كل جامعه هضم نمى شد و مورد توجه قرار نمى گرفت.
به طور كلى در اين دوران، «نظام طبيعى، چه از جهت مبدأ و منشأ و چه از نظر غرض و غايت، متكى بر نظام مابعدالطبيعه بود... و آدمى مظهر كامل پروردگار بود و از حالت يك وجود قابل مطالعه نظير ديگر
مخلوقات خارج شده بود».(23) قوانين طبيعى، اصل و بنيان نظام فكرى را تشكيل مى داد و حق، هيچگونه
اصالتى نداشت. با حقوق فردىِ انسان و عقلانيت در زندگى مخالفت مى شد و نوع خاصى از زندگى به
انسان ها تحميل مى گرديد، حتى در قرون 12 و 13 ميلادى انديشمندان و روحانيون مسيحى چون «توماس
آكويناس» نيز تفكر برابرى و آزادى كامل را نمى پذيرفتند و ضمن تأكيد فراوان بر مذهب، انسان را لايق
شناختن حقوق طبيعى اش نمى دانستند.(24)
ظهور اسلام نيز در همين دوران گذار صورت پذيرفت. عقايد انسان دوستانه، توجه به برابرى و
برادرى انسانها و حمايت از او در برابر حكومت و جامعه، پاى بندى حاكم به مشورت با ديگر انسان ها،
توجه به حقوق زنان، تأكيد بر حقوق بردگان و نژادهاى متفاوت كه در آيات قران و سيره پيامبر اسلام و
اميرمؤمنان و خلفاى اوليه به چشم مى خورد، همگى توانست انديشه هاى ناب حقوق بشر را بسط دهد و بر
سرعت دوران گذار بيفزايد. مخصوصاً تلفيق اين دين انساندوست با فرهنگ ايرانى و آيين سنتى زرتشت،
دورانى متفاوت براى ايرانيان رقم زد كه متأسفانه پس از چند قرن، با اشراف گرايى حكام مسلمان، دورى
از اسلام اصيل و خرافه پرستى و نيز هجوم اقوام وحشى و مغول و جنگ هاى صليبى، فلسفه اسلامى و
بينش جوامع اسلامى رو به افول گراييد و اين دين نيز به سرنوشت مسيحيت دچار شد.
3 ـ دوران حقوق بشر
تحول در انديشه بشر همراه با تحولات اجتماعى و اقتصادى، انسان را به سوى جهانى متفاوت رهنمون
ساخت كه يكى از ويژگى ها و جنبه هاى مثبت آن توجه به حقوق بشر و نهادينه شدن اين مفهوم در جوامع
مدرن بود. بالاخره جهاد علمى و فلسفى عصر روشنگرى و انقلاب هاى سياسى و صنعتى مؤثر واقع شد و
انسان ابتدا خود را شناخت، سپس حق را شناخت و بعد آن را مطالبه كرد. دادخواست 1628 انگلستان،
اعلاميه استقلال آمريكا در سال 1776 و انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 اولين جنبه هاى توجه به حقوق
بشر بود. پس از انقلاب فرانسه، اعلاميه حقوق بشر و شهروندى اين كشور به تصويب رسيد و پس از آن
اعلاميه پترزبورگ در سال 1868، كنفرانس بروكس در سال 1874، اعلاميه بلشويك ها در سال 1918 و
بالاخره اعلاميه جهانى حقوق بشر در سال 1948، اجماع جهانى براى توجه به حقوق بشر ايجاد كرد و
دوران حقوق بشر مدرن آغاز شد اگر چه امروز نيز پس از گذشت نيم قرن از اعلاميه جهانى هنوز در هيچ
كشورى نمى توان ادعاى حقوق بشر به طور كامل كرد، چنان چه «در جوامع استبداد زده، هرچند حقوق
شناسايى شده است ولى در عمل پياده نمى شود و افراد و مقامات، خود را مسئول و پاسخگو در مقابل
شهروندان نمى دانند»(25) اما به هر حال اكثر سياستمداران و جوامع (حتى متظاهراً) خود را موظف به
احترام به حقوق بشر مى داند و همين تفاوت دوران مدرن با دوران ماقبل مدرن است.
منابع در قسمت آخر درج می گردد

