
1- و باز آسمان سوراخ شد و دو قطره افتاد پایین و شهر قشنگ تهران به شدت قشنگتر شد و باز هم طبق معمول خوش به حالمان شد .
نتیجه گیری : سیاست و رای گیری و انتخابات و دموکراسی واقعاً به طور کاملاً جدی و بدون شوخی خیلی خوب میباشد و هرکس شهردار تهران بشود نمتواند زیباییهای آن را از بین ببرد.
پیشنهاد سازنده : مرگ بر بارندگی و دموکراسی .
2- جشنواره ی تئاتر فجر شروع شد و یک دوست دو بلیط تئاتر به من و یک دوست دیگر میدهد و میگوید : " بروید تئاتر خارجیهای کافر را ببینید ".
من و دوست مذکور به سالن تئاتر مولوی میرویم و تئاتر که قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر آغاز شود ، ساعت شش و خورده ای شروع میشود و ما که سمپات ایدئولوژیهای کفر آمیز میباشیم در این مدت اقدام به مشاهده ی میدانی و بررسی آنچه مردمان بورژوای کومپرادور مینامیم ، میکنیم ، اما رفتار افرد حاضر در پشت درب سالن نمایش آنقدر بورژوازیک است که ما به شتباه خود پی برده و به شدت معتقد میگردیم که جامعه ی ما به مرحله بورژوازی رسیده و به هر حال یک پ...ی شده . سرانجام انتظار به سر می آید و دربهای سالن نمایش باز میشود و ما که به شدت از درد ساق پا بر اثر ایستادن بر روی پاهای خودمان [ تأکید میشود : فقط و فقط پاهای خود خودمان ] به ستوه آمده میباشیم ، آرام آرام و با تمأنینه به طوری که مبادا به هنگام تردد عمل ناپسندی از ما سر بزند که اسباب ناخرسندی مردمان بورژوا و بسیار متمدن و مامانی اطرافمان بشود ، به طرف درب ورودی به راه می افتیم ، اما نمیفهمیم چه اتفاهی میافتد که ناگهان در جای خود مجبور به توقف اجباری میشویم .
ده دقیقه طول میکشد تا مغز معیوبمان دریابد که چه اتفاقی بر ما گذشته میبوده میباشد .
بعله ! جهان بورژوازیک پشت درب ورودی دچار انسداد شده ، [ نویسنده دچار جوگرفتگی ناشی از بورژوازدگی مفرط میباشد – توضیح از متخصص بورژوازدگی و امور مربوطه ] و با نظمی زیبا که فقط از آنها بر می آید در حال ورود به سالن هستند ، درست مثل ورود به ترن مترو .
خلاصه فقط یک ربع تا بیست دقیقه طول میکشد تا ما وارد سالن بشویم و چون سالن تئاتر با واگن قطار مترو مشابهتهای زیادی دارد ، ما موفق به نشستن روی صندلی نمشویم ، آخر بلیطها شماره ندارند ، بالاخره روی پله ها جایی یافته جلوس میکنیم ، بعد یک آقای مهربان می آید و با لحنی مهرآمیز به ما میگوید که " ببخشید دیر شد ، امروز ساعت دوازده ظهر با کمک سفارت آلمان سالن را به ما داده اند و ما ظرف چند ساعت توانستیم دکور را بسازیم ... "
سرانجام تئاتر " یوهانا " به کارگردانی " آنیا گرونا " و بازیگری " کلاودیا ویدِمِر " شروع میشود و باز هم تماشاچیان میهن پرست با توجه به اینکه ممکن است صدای کفر آمیز بازیگر آلمانی باعث انحطاطمان بشود ، شروع به صحبت کردن و گپ زدن میکنند و صدای زنگ موبایلها هم به کمک می آیند و مانع از رسیدن صدای بازیگر خارجی بیگانه میشوند ، اما اینبار خارجیهای رزل فکر بکری کرده بودند ؛ آنها یک چیزی مثل زیر نویس گذاشته بودند کنار سن و من همه دیالگها را فهمیدم و اینبار تماشاچیان متعهد موفق به نجات ما از پرتگاهی که دهانش را همچون دیوی گشوده بود تا ما را ببلعد ، نشدند و ما تحت تأثیر تئاتر آن خارجیهای نابه کار قرار گرفتیم و میهنمان را به باد دادیم .
نتیجه گیری اخلاقی : آدم نباید به تماشای تئاتری برود که یک زن آلمانی بازیگر آن است ، منظورم را که میفهمید !؟
نتیجه گیری اقتصادی : ها !؟
نتیجه گیری ملی میهنی : مرگ بر نگارنده
نتیجه گیری عاقلانه : آدم هر چیزی را در ملأ عام تعریف نمیکند .

