
برف نو
برف نو
سلام
سلام
بنشین
خوش نشسته ای بر بام
پاکی آورده ای ای امید زندگی
همه آلودگی است این ایام
...[ بقیه خذف به قرینه لفظی – ویراستار ] ، [ البته این شعر الان کمی بی ربط میباشد ]
- داستان :
یک روز مثل همه ی روزهای دیگر خدا یک نفر آدم معلوم الحال از خواب بیدار شد ، در ابتدا برای یک کار ضروری به دستشویی رفت و بعد دست و رویش را مورد شست و شو قرار داد ، او سپس از خانه خارج شد تا سر کارش برود ، در کنار خیابان ایستاده بود و در حالی که از هوای پاک و لذیذ صبحگاهی احساس تلذلذ مینمود دستش را برای یک مسافرکش محترم زحمتکش تکان داد و ایشان ( همان مسافرکش محترم زحمت کش ) حدود سی یا شاید هم چهل متر آنطرفتر ترمز کرد و بالاخره توانست در حدود هفتادمتری قهرمان داستان ما بایستد ، اما قهرمان داستان ما که آدم تن پروری بود حاضر نبود صد متر به دنبال ماشین مسافرکش محترم زحمتکش بدود چون معتقد بود که همه ی راهی که میخواهد طی کند روی هم رفته سیصد متر است ، لذا ایشان ( همان قهرمان پیشتر گفته شده – توضیح از بنده ی معیوب ) دستش را برای یک تاکسی از نوع سمند زرد رنگ( صد در صد ساخت متخصصین و مهندسین داخلی – توضیح از مسئول مونتاژ ایران خودرو ) تکان داده و خلاصه تنها با دویدن بیست یا شاید هم سی متر سوار شد .
قهرمان داستان ما در مقصد با دادن دویست تومان وجه رایج مملکت به راننده محترم تاکسی سمند زرد رنگ با گفتن عبارت " خیلی ممنون آقا من سر همین خابون پیاده میشم " از ایشان ( همان راننده محترم ) خواستند که ایشان ( قهرمان داستان ما ) را پیاده کند ، راننده محترم تاکسی سمند زرد رنگ مذکور در سر دو خیابان بعد تر قهرمان ما را پیاده کرده و به ایشان فرمودند : " هو حضرت آقا ! شوما باهاس ( شما باید – مترجم مطبعه ) پنجاه تومن دیگه بدین ! " ، قهرمان ما ( واقعاً ما باید از داشتن چنین قهرمانی احساس شرمندگی نموده و مدام با یک لُنگ در حال پاک کردن عرق شرم از رخسارمان باشیم – توضیح از مسئول ثبت و ضبط قهرمانان ملی ) که از اینکه راننده محترم ایشان را در جایی که میخواسته ( سرِ دو خیابان قبل تر ) پیاده ننموده ، بیخودی عصبانی بود و با لحنی معترضانه مانند خارجیهای کافر گفت : " چرا ؟! " ، در همین لحضه راننده محترم تاکسی سمند زرد رنگ صد در صد داخلی در کمال مهربانی به ایشان گفت : " این کرایه مال دو خیابان قبل است تا اینجا باید پنجاه تومن دیگه بدی " ، اما از آنجایی که قهرمان ما یک آدم بی منطق و عامل استکبار بود در حالی که به شدت نسبت به راننده محترم توهین و افترا میزد گفت : " خب آقای عزیز بنده هم در سر دو خیابان قبل به حضرت عالی عرض کردم میخواهم پیاده بشم " ، در این لحظه خون راننده محترم تاکسی زرد رنگ به جوش آمده و طی یک اقدام غیرتمندانه از تاکسی پیاده شده و با تالیوری که از صندوق عقب تاکسی محترمشان خارج نموده بودند اقدام به ارشاد قهرمان ما نمودند و پولشان را هم در کمال رضایت و شادمانی از مسافر ( همان قهرمان مایه ی ننگ که پیشتر وصف او گذشت – نگارنده ی مستکبر ) اخذ کردند .
قهرمان ضایع قصه ما پس از مقادیر معتنابهی ارشاد و راهنمایی سرانجام با سر و وضعی به هم ریخته و دست شکسته به سر کارش رسید ...
البته لازم دانسته میشود که برای دور بودن شما هم وطن عزیز از بد آموزی و همچنین در جهت امتناع از اطناب ، در این قسمت داستان اقدام به پخش یک پیام بازرگانی بنماییم که دور هم باشیم ، به به چقدر خوشمزه میباشد چیپس و پفک نمکی به به ، اعزام چند بسته پفک نمکی به جام جهانی ( در این لحظه نیاکان خدابیامرزمان فرمودند ؛ یارو را به ده راه نمدادند جارو به دنبش میبست و سراغ منزل دهدار را میگرفت . ) ، ...
از آنجایی که بازگو کردن کارهای زشت قهرمان بی آبروی داستان ما در ملأ عام بر خلاف قانون میباشد از کارهای ضد امنیت ملی ای که ایشان در سر کار و خیابان و کوچه و غیره انجام داده فاکتور گرفته و داستان را از لحظه ای درب منزل را باز میکند و وارد خانه میشود پی میگیریم ؛ قهرمان بی شعور داستان ما در حالی که موهایش به شدت به هم ریخته بود و در شکل دماغش تغییراتی اساسی مشهود بود و یکی از دستهایش وبال گرنش شده بود و جیبهایش علی رغم رشوه هایی که اخذ نموده بود خالی مینمود ، هنگامی که با اعتراض همسرش مبنی براینکه : " آخه مرد ! این چه وضعی میباشد ؟! ما نان نمی داریم که تناول نماییم ! " مواجه شد اقدام به بلند کردن دست سالمش به روی عیال نموده و فرزندانش را هم دچار رعب و وحشت نمود . البته مشارالیه در پایان با راهنمایی دستگاههای زیربط از کردار ناپسند خود پشیمان شده و از راننده محترم تاکسی محترم عذر خواهی نمود و داستان به پایان رسید و پسر همسایه با دختر خاله اش ازدواج نمود .
- نتیجه گیری :
1- آدم عاقل به داستانهای بیخودی توجه نمیکند .
2- تاکسی سمند زرد است .
3- باید یک سازمان به نام " سازمان نظارت بر قهرمانان داستانی " تأسیس شود که بر روی کار نویسندگان نظارت کند که آدمهای ناجور را به عنوان قهرمان داستانشان انتخاب نکنند .
4- باید یک سازمان به نام " نظارت بر پایان خوش " تأسیس شود که نویسندگان را مجبور کند داستانهایشان را با عروسی به پایان ببرند و واقعیتهای اجتماعی را به درستی به نمایش بگذارند و البته از پرداختن به بعضی چیزهای مسئله دار در عروسی هم برحذرشان بدارد .

