صبح روز پنج شنبه 29 دی ماه یکی از شاعران نوپرداز ایران درگذشت . م . آزاد (محمود مشرف تهرانی) بعد گذشت دوران بیماری سخت چشم از جهان فرو بست .
او ۱۸ آذر ۱۳۱۲ در تهران متولد شد، در دانشگاه ادبيات خوانده بود. سرايش شعر را از دهه سی آغاز کرد، اما در دهه چهل درخشيد. او از جمله شاعران و نويسندگان عصيانگر دهه های چهل و پنجاه بوده است. آزاد اشعار عاشقانه دلنشينی سرایده بود ولی بر خلاف گمان رايج که او را بيشتر عاشقانه سرا می شناسند، اکثر اشعار او دارای مضامين اجتماعی پنهان، عصيان، اندوه و مبارزه اند.
به رغم سکوت م. آزاد در سال های پس از انقلاب، هنوز اشعار او، به ويژه اشعار مجموعه های " قصيده بلند باد " ، " آينه های تهی " و " با من طلوع کن " مورد توجه نسل این دوران است.
هفته نامه فصل نو به نوبه خود این ضایعه عظیم را به جامعه فرهنگی ایران تسلیت عرض می نماید.
این هفته به یاد م.آزاد متخبی از اشعار او را منتشر نمودیم . روحش شاد و یادش گرامی باد.
مرگ عاشقان زيباست
باغي از صنوبرها
ارغواني از آتش
رودباري از الماس
وز كبوده جنگل ها
مرگ در خزان فرياد
آن زمان كه مي پوسد
ريشه هاي ابريشم
برگهاي نيلوفر
وز كبوده مي ماند
سايه هاي خاكستر
مرگ هيچ زيبا نيست
مرگ عاشقان زيباست
مرگ عاشقانه ي شهر
مرگ عاشقان در شب
با شكوهتر مرگي ست
مرگ عاشقانه ي رود
بر كناره ي دريا
مرگ نيست
وز مرگش مي خواني
مرگ شاهوار اينست
هزاران كوچه در خوابست 
هزاران كوچه در خوابست
هزاران كوچه ي تاريك
هزاران چهره ي ترسيده پنهان
هزاران پرده ي افتاده ي سنگين
هزاران خانه در خوابست
هزاران چهره ي بيگانه در خوابست
ميان كوچه ي تنها ميان شهر
ميان دستهاي خالي نوميد
هزاران پرده يكسو مي رود آرام
هزاران پرده ي افتاده ي سنگين
ميان كوچه ي تنها
ميان شهر
ميان رفت و آمدهاي بي حاصل
ميان گفت گوهاي ملال آور
تنها انسان نيست
تنها انسان گريان نيست
من ديده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گريان ديده ام
تنها انسان گريان نيست
تنها انسان نيست كه مي سرايد
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گياهان شنيده ام
من خود شنيده ام سرودي از باد و برگ
تنها انسان سرود خوان نيست
تنها انسان نيست كه دوست مي دارد
دريا و بادبان
خورشيد و كشتزاران يكسر
عاشقانند
تنها انسان تنهايي بزرگست
انسان مرگ راي
انديشه هاي مرگش ويرانگر
آيينه ها تهي است
عروسك ها را در شب
تاراج كرده اند
در شهر چهره يي نيست
در شهر دكه ها باز
باز و خالي و تاركيست
سوداگران سودايي از باد
از باران
وز سيل خيل بيكاران شكوه مي كنند
سوداگران سودايي خسته
مي گويند : باران ؟
چه باراني بيمانند ؟
مي دانيد ؟
باران سختي آمد
و خريداران
ناباورانه از همه ي شهر
ديدار مي كنند
در پشت ويترين ها
كنسرو چيده اند و گل كاغذي
و از زلال آبي كاشي ها
تصوير ماهيان قزل آلا را پاك كرده اند
در شهر تاك ها را در خاك كرده اند
سوداگران سودايي در شهر خم هاي خالي را
بر سنگفرشهاي خيابان ها
پرتاب كرده اند
در شهر چهر ه ها را در خواب كرده اند
سحر
در كوير كبود آتشها
خار هر شعله خيره مانده براه
اختران كورمانده در پس ابر
بردگان قوز كرده در بن چاه
مي چكد از گلوي محكومان
قطره قطره سرود دهشت و درد
مي رمد آهويي به دامن دشت
تا برانگيزد از سياهي گرد
ليك اينجا سرد گويانند
دل به دريا سپرده موج آسا
مي خزند از كرانه هاي ظلام
تا دم صبح تا دل دريا

