یکشنبه، ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ - سال دوم - شماره 49 - 19صفحه
شهر و شهرداری
[ امیر علی نجومیان ]

مدرن:
ريشه‌ي واژه‌ي «مدرن »از كلمه لاتين« مودو» ( modo   ) به معني «جاري/ فعلي» است به اين تعبير, هر آن چه سبك و سياق روز را از گذشته جدا ميكرد، «مدرن» خوانده ميشد. به عنوان نمونه، اصطلاح «انگليسي مدرن» درمقابل «انگليسي ميانه» ، زبان رايج دوره‌ي رنسانس به بعد از زبان دوره ي ميانه (قرون وسطي) در انگلستان جدا ميكند. به همين معني ، ادبيات مدرن نيز از قرن شانزدهم آغاز ميگردد.از اين تاريخ به بعد زبان ادبي تحول يافت و ادبيات دوره معاصر ادامه ي زبان ادبي چهار صد سال پيش است، گر چه اصطلاح ادبيات مدرن به طور عام به ادبيات قرن بيستم نيز اطلاق ميشود( 12، Peter  Chilis ( ) استفاده اخير از واژه «مدرن» به آن دسته از ويژگي‌هاي ادبي اطلاق ميشودكه از شكل هاي سنتي و تكنيكهاي بياني قديم فاصله گرفته اند.با بازگشت به تعريف «مدرن» مشاهده ميشود كه درطي تاريخ، ادبيات مدرت به ويژگي‌هاي جاري و فعلي اطلاق شده است به عنوان نمونه ، همانطور كه پيتر چايلدز اشاره مي كند، ماتيو آرنولد، شاعر و مقاله نويس انگليسي قرن نوزدهم ، به سال 1857، در مقاله ي «در باره عنصر مدرن در ادبيات» ، فضاي سبك مدرن را خود، و جهان شموليت» جالب است كه تنها پنجاه سال بعد، كليد واژه هاي ادبيات مدرن بدين صورت دگرگون ميشوند:
«بيگانگي، مصيبت ، آشوب، بي خردي، افسردگي ، و سرخوردگي از فرهنگ اروپا» ( 19-20  ، Childs) اين نمونه، گوه بر اين است كه اطلاق را اصطلاح«مدرن» تنها جنبه‌ي كاربردي داشته و همراه با تعاريف رايج و فعلي، به طور مدام درحال دگرگوني است. اما همان طور كه خواهيم ديد، به عكس، اطلاق و تعريف مدرنيسم دقيق و محدود ميباشد.
مدرنيته:
امروزه ، «مدرنيسم» در ايران به اشتباه در برابر «سنت» قرار مي‌گيرد گويي واژه مدرنيسم معادل تجدد طلبي و نوگرايي است اين در حالي است كه در پژوهشهاي جامعه شناختي براي مفهوم تجدد طلبي و نوگراي واژه ي مدرنيته به كار ميرود. پيتر چايلدز در كتاب مدرنيسم ميگويد:«مدرنيته را براي بار نخست لودلر در قرن نوزدهم به كار برد. او در مقاله‌ي «نقاش زندگي مدرن» مدرنيته را عنصر مرسوم، ناپايدار، و تصادفي در هنر در برابر هنر ابدي و ثابت قرار ميدهد. درمقايسه با مدرنيسم ، مدرنيته براي بيان روش زيستن و تجربه حياتي به كار ميرود كه حاصل تغييرات ناشي از صنعتي سازي، گسترش زندگي شهري و خروج دين به عنوان محور زندگي انسان است.ويژگي‌هاي آن فروپاشي و اصلاح ، تجزيه و تغيير سريع، ناپايداري و نا امني است. مدرنيته فهم نوي از زمان و مكاناست: سرعت، حركت، ارتباط، سفر، پويايي، آشوب و انقلاب فرهنگي » ( 15-14 Childs, ).برخي مدرنيته را به گونه اي ديگر تعريف كرده اند: بسياري باور دارند كه مدرنيته يعني روزگار پيروزي خرد انساني بر باورهاي سنتي (اسطوري‌هاي، ديني ، اخلاقي، فلسفي،و....) رشد انديشه‌ي علمي و خرباوري( يا راسيوناليته) افزون شدن اعتبار ديدگاه فلسفه‌ي نقادانه ،‌كه همه همراهند با سازمان يابي تازه‌ي توليد و تجارت ، شكل گيري قوانين مبادله ي كالاها و به تدريج سلطه ي جامعه مدني بر دولت.
به اعتبار ، مدرنيته مجموعه‌اي است فرهنگي ، سياسي، اقتصادي،‌اجتماعي،‌فلسفي كه ازحدود سده ي پانزدهم – و بهتر بگويم، از زمان پيدايش نجوم جديد ، اختراع چاپ و كشف آمريكا- تا امروز، يا چند دهه‌ي ادامه يافته است( احمدي ، مدرنيته ،9) .با توجه به اين دو تعريف، مدرنيته در اروپا از دوره‌ي رنسانس آغاز ميشود. مارشال برمن مدرنيته را به سه دوره تقسيم ميكند:
1- 1500 تا 1800 كه انسان سعي در پيدا كردن واژگان حيات مدرن داشت،
2- سده ي 1800 از انقلاب هاي آمريكا و فرانسه تا تغييرات اجتماعي گسترده در اروپا، و
3- سده 1900 كه تمامي جهان وارد روند تجدد طلبي گرديد( 16 ، Childs,)
مدرنيته به تعبيري به پيدايش سرمايه داري و صنعتي سازي انجاميد. مدرنيته سبب توليد انبوه ورشد ساختارهاي تجاري و صنعتي شد و از اين رو،«توسعه» خود، كليد واژه ي مدرنتيه گشت. به طوري كه اين توسعه، در تمام ساختارهاي حيات قابل لمس است‎ توسعه اقتصادي،‌اجتماعي ،‌سياسي ،‌علمي ،‌اداري و آموزشي به طور فشرده ، مدرنتيه به تشكيل جامعه مدني باتمام مصاديق بالا انجاميد.
ازسوي ديگر، مدرنتيه به نگرش انتقادي غرب، تجددخواهي و رشد خردباوري و انسان محوري اطلاق مي‌گردد. نگرش انتقادي از دوره رنسانس آغاز و در قرن هجدهم- كه به عصر روشنگري و خرد شهرت دارد – به اوج ميرسد. انقلاب هاي فكري و علمي گاليله، هابز، نيوتن،‌لايب نيتس و دكارت نمايانگر رشد مدرنتيه در اين دوران بوده اند. تعريف يورگن هابرماس در اين خصوص روشنگر است:« پروژه مدرنتيه كه فيلسوفان روشنگري در قرن هجدهم مطرح كردند، به تلاشهاي آنان در پيشرفت علم غيبي، اخلاق و قانون جهان شمول و هنر مستقل ، بر اساس منطق دروني آنا ن....براي سازماندهي عقلاني زندگي هرروزه منسوب گشت » ( 9 ، Habermas,)
خاستگاه فكري مدرنتيه به پيشرفت تاريخي اعتقاد دارد و اين كه تاريخ ابتدا و انتهايي دارد. مدرنتيه، تاريخ را روند پيوسته‌اي ميبيند. اين مساله به طور خاص در تعارض ريشه‌اي با تعبيري از مدرنيسم قرار مي گيرد كه طي فصل هاي آينده به آن خواهيم پرداخت دراين جا تنها به ذكر يك نمونه از اين تعارض در فهم تاريخ اكتفا ميشود. جنگ جهاني اول سبب شد كه مدرنيسم ، انقطاع و گسستي تاريخي را باور كند.پايان جهان يكباره نمايان شد و بي رحمي جنگ كه يادآور مصيبت هاي مشابه طي تاريخ بشر بود، تصويري دايره‌وار( در برابر شكل خطي تاريخ در مدرنتيه) را پيش روي هنرمند مدرنيست نهاد.
آن چه گفته شد ما را به اين نتيجه ميرساند كه مدرنتيه حركتي است در جهت مخالف مدرنيسم به عبارت ديگر مدرنيسم ،‌نقد مدرنتيه است باتمام ويژگيهاي محدود                كننده اش. چنان كه خواهيم ديد، مدرنيسم اعتماد به نفس نهفته در مدرنيته را – كه خرد انساني را كليد تمام دربهاي بسته ميداند و پيشرفت و توسعه را با خوش باوري،‌سرنوشت زيباي آينده انسان ميشمرد- رد ميكند و اين اعتقاد را رواج ميدهد كه بعد روحاني و معنوي انسان معاصر فراموش شده است واين گونه توسعه، انسان را بيش از پيش به موجودي وابسته تبديل كرده است.
ادبيات مدرنيست و ويژگي هاي آن
هيچ دوره ي تاريخي را نميتوان به طور دقيق از دوره هاي ديگر جدا كرد براي يافتن يك نقطه‌ي شروع گاه بايد به گذشته هاي بسيار دوره بازگشت برخي معتقدند كه مدنريسم از دهه 1890 آغاز و پس از جنگ جهاني اول ( دهه 1920) به اوج خود ميرسد. در واقع ، سال 1922 به عقيده بسياري نقطه اوج مدرنيسم درانگلستان بود. در اين سال اوليس نوشته ي جيمز جويس، سرزمين بي حاصل نوشته ي تي اس اليوت ، گاردن پارتي نوشته ي كاترين مانسفيلد ،‌و اتاق جيكوب نوشته ي ويرجينيا و ولف به چاپ رسيد.
درنگاهي كلي تر، مدرنيسم به ويژگي هاي مشترك آثاري اطلاق ميشود كه درنيمه اول قرن بيستم نگاشته شده اند. اين دوره در ادبيات انگليس كم و بيش از جنگ جهاني اول آغاز و با پايان جنگ جهاني دوم پايان مي يابد. با اين تغييرات، مدرنيسم به تغييرات فرهنگي وزيبايي شناختي درهنر و ادبيات پس از جنگ جهاني اول اطلاق ميشود و پاسخي است به حس در هم ريختگي اجتماعي زمان خود.هربرت‌ريد در سال 1933 ميگويد دوره مدرنيسم «يك گسست كامل از تمام سنت است....هدف پنج قرن تلاش اروپا آشكار كنار گذاشته شد.» ( 658 . Drabble,) بدين گونه، مدرنيسم به گسستي تمام عيار و راديكال از سنت هاي هنري وفرهنگي غرب و خلق شكل هاي نوين بيان هنري اطلاق ميشود. متفكران اين دوره،‌منطق گرايي ، قطعيات دنياي قديم در حوزه ساختار اجتماع، مذهب، اخلاقيات و تلقي سنتي از انسان را به تمسخر گرفته و نقد مي كنند.
مدرنيسم  دوراه اي است كه در آن شيوه هاي بيان هنري دچار تغيير و تحولي اساسي ميشود به بيان ديگر، در اين دوره با بحران بيان هنري رو به رو هستيم واما همان طور كه هر بحراني ،تولدي ديگر به دنبال دارد، اين دوره نيز به سبب به چالش گرفتن مباني مهم فلسفي و علمي به ره‌آوردي بي نظير دست مي يابد. در آغاز نگاهي به آن دسته از ويژگي هاي مهم فلسفي و علمي دوره مدرنيسم كه در تحول شيوه هاي بيان هنري نقش به سزايي داشته است، مياندازيم.
زمان ومكان
دو عنصر زمان و مكان و تلقي هنرمند از اين دو عنصر جايگاه مهمي در بيان هنري در هر دوه ي تاريخي داشته است. تلقي «عيني» ارسطو- در برابر تلقي «نسبي»- از عنصر مكان كم و بيش تا قرن هجده بر نظريه هاي فلسفي و علمي حكم فرما بود. البته جاي شگفتي است كه باز در اين ميان تنها ارسطو به مكان به عنوان يك وجود داراي تماميت و همگن شك ميكرد. نيوتون نيز به مكان عنوان مفهومي مطلق مينگريست . زمان نيز براي انديشمنداني از قبيل ارسطو ، كانت، و نيوتون مفهومي مطلق وهمگن داشت، با اين تفاوت كه كانت زمان را مفهومي ذهني تلقي ميكرد.آغاز قرن بيستم شاهد نگاهي «نسبي» به زمان و مكان بود. نايشتن با بيان اينكه مفهوم مكان وابسته به نقطه اي متحرك است، وجود نقطه اي ثابت در مكان مطلق راانكار كرد.
با انديشمند اسپانيايي، خوزه و اورتگاگاست – كه در پايه ريزي نظريات مدرنيسم نقش بنيادي داشت- در اين زمان اعلام كرد كه «درك غايي يا مطلق، تنها زماني ممكن است كه تعداد بيشماري از زاويه هاي ديد را به يكديگر متصل كنيم تا تصويري كلي وكامل حاصل شود» (Spencer , xviii) در نتيجه ، فهم انسان از مكان و امكان بازنمايي آن درابتدا قرن بيستم به زاويه ي ديد متكي شد ومكان ، امري نسبي تلقي گشت.
از سوي ديگر، ارتباط بين زمان و ركت به ما نشان داد كه زمان در رابطه باسرعت كوتاه تر يا بلندتر ميشود.برگسون و فرويد، هر يك به روش خود، با توجه به اهميت عنصر آگاهي در درك زمان، مفهومي نسبت به زمان بخشيدند. برگسون مفهوم زمان را به دو دسته تقسيم كرد:يكي «زمان علمي » كه تلقي عام و سنجش از زمان است ( زماني كه با ساعت سنجيده ميشود) و ديرگي زمان زواني و شخصي، برگسون معقتد بود گذشته در خاطرات ذهن انسان،زمان حال تلقي ميشود و روند تفكر حالت سيالي دارد( آن چه ويليام جيمز«جريان سيال ذهن» ميخواند) .
فرويد نيز براي تشريح زمان شخصي از اهيمت رويا سخت گفت كه در آن گذشته و حال، دائم جا به جا ميشوند و بر اين اساس زمان عنصري برگشت پذير  محسوب ميشود.
 به نظر ميرود ، نگاه نسبي به زمان و مكان به سه نتيجه در بازنمايي هنر مدرنيستي                مي‌انجامد به عبارت ديگر ، در آغاز قرن بيستم، سه ويژگي اساسي در زبان هنري رخ داد:    ‌انتزاعي سازي، انسانيت زدايي و مكان – فضا محوري.
انتزاعي سازي:
ويلهم ورينگر در اثر مهم خود به نام انتزاعي سازي واحساس يگانگي به تاريخ 1908، انتزاع را ويژگي اصلي هنر مدرنيستي ناميد.او در اين اثر مي گويد زماني كه انسان در جهان اطراف خود در هماهنگي و توزان به سر مي برد، سبك هنري. «انداموار» و تقليدي است،‌اما زماني كه انسان رابطه قابل دركي با جهان ندارد، آن را  انتزاعي و غير طبيعي نشان ميدهد . هنر انتزاعي دو نياز اصلي و پارادوكسي را بر آورده مي سازد: از سويي با بازنمايي غير طبيعي وانتزاعي، تصويري بي حركت و ثابت از جهان ارائه ميدهد كه انسان در ارتباط با آن احساس آرامش ميكند و از سوي ديگر، اين سبك ، ترجمه چند پاره و بدون تداوم انسان را ازجهان به خوبي به نمايش مي گذارد.به عنوان نمونه، در داستان به سوي فانوني دريايي نوشته ويرجينيا و ولف، در پس تمام گسستي تصاوير كه ذهن خواننده را به دوران مي اندازد، داستان باكامل كردن تصويري كه يكي از شخصيت ها طي داستان در حال نقاشي آن است و نماد شخصيت اصلي قصه است – به پايان مي رسد و وي مي گويد : « به كشف خود رسيدم».
انسانيت زدايي:
رويكرد انتزاعي درهنر مدرنيستي  به گونه اي انسانيت زدايي ميانجامد وخوزه اورتگا گاست درمقاله ي «انسانيت زدايي درهنر» كه از منابع اصلي نظري مدرنيسم محسوب مي شود- ميگويد اين امر منتج به جدايي هنر از زندگي شده است:« زندگي يك چيز است و هنر چيز ديگر ....بياييد اين دو را از هم جدا كنيم. شاعر از نقطه اي اغاز ميكند كه انسان آن را پايان ميخواند«( 31 ، Ortega.Y. Gasset,) به اعتقاد وي ، هنرمند مدنريست ازواقع گرايي رئاليسم و ناتوراليسم و انسان گرايي رمانتيك دور ميشود وتصويري شيء گونه مي‌آفريند . در اين سبك هنري جنبه انساني كمرنگ ميشود و هرن، «شمايل گونه» و استعاره وار ميگردد. انسان هراس زده و ناتوان از فهم اطراف خود، استعاره شيء گونه را جايگزين واقعيت ميكند نقاشي اين دوره مؤثر از اين ديدگاه است.

مكان – فضا محوري:
كانت اولين فيلسوفي بود كه بازنمايي را وابسته به نعصر مكان دانست زمان، به عنوان مثال، از ديد  تنها با استعاره مكاني( فضايي) قابل فهم است( سايه، فاصله ي دقيقه ها بر ساعت، حركت شن درون ساعت شني و....) وي درنقد خرد ناب خود ميگويد كه زمان، دروني و بي شكل است ودرست به همين دليل در بازنمايي و به قياس هاي مكاني- فضايي نياز دارد.
هايدگر قدم ديگري برداشت واعلام كرد كه روند بازنمايي، خود استعاري كردن يامكاني كردنوجود زمان است،چيزي كه در فلسفه وي به «دازاين» معروف شد. با اشاره به پيش زمينه‌هاي ويژگيهاي اساسي هنر مدرنيستي ،اكنون ميتوان به طور دقيق تري به ويژگيهاي ادبيات مدرنيستي پرداخت .
ديد تازه اي از زمان
هنرمندان مدرنيست بر اين باور بودن دكه حركت خطي و علي، طبيعت حقيقي زمان را بهنمايش نميگذارد و به جاي آن، زمان ذني (رواني يا شخصي) كه درآن تحريف،‌عدم تداوم، افت و خيز و ناهمخواني حكم فرماست – جايگزين آن ميشود.به عنوان نمونه، زمان عام در رمانهاي كافكا نماد حاكميت خودكامه و در اوليس جيمز جويس نماد سنجش نامناسبي از تجربه هاي دروني زندگي شمرده ميشود .در رمان خشم وهياياو اثر ويليام فاكنر، زمان، آگاهي انسان را به صليب ميكشد . كوئنتين مي گويد:« مسيح به صليب كشيده نشد: او با ركت آرام عقربه هاي كوچك ساعت از دست رفت« ( 74 Faulkner  , Sound) زمان سنجشي ساعت، نيرويي كشنده در زندگي است كه انسان بايد براي حفظ هويت و معصوميت خود با آن بجنگد. در فصل اول اين رمان ، با پانزده مقطع زماني روبه رو هستيم كه بر اساس منطق تداعي در كنار يك ديگر قرار گرفته اند هر يك از اين پس نگاه ها وپيش نگاه ها خود ميتوانند مدخلي براي شروع داستان شمرده شوند.
تجربه گرايي با عنصر نقطه نظر
درنگاه آغازين قرن بيستم به مكان، هر زاويه ،پرسپكتيوي ايجاد ميكند كه جنبه نوي از سيء را مينماياند و بنابراين به تعداد نقطه هاي ديد متفاوت، فضاهاي متفاوت وجود دار.
«پرسپكتيويسم» با اين تعريف، براي نخستين بار در هنر مدرنيستي تجربه شد، پيكاسو با سعي بر بازنمايي يك چهره از چند نقطه ديد درون يك تابلو ،تصاوير نيم رخ را با دو چشم طراحي كرد.سان نقاش ديگري بود كه در اين زمينه به تجربه گرايي پرداخت :« براي سزان، يكي شيء در فضا، وجودهاي چندگانه اي دارد كه با تغيير اندكي در زوايه ي چشم ناظر خلق ميشوند» (142 Kern, ) ويليام فاكنر در رمان خشم و هياهو با روايت داستان واحدي از چهار نقطه ديد، پرسپكتيويسم را در داستان مدرنيستي به نمايش گذاشت.
بيگانگي
بيگانگي فرد از جامعه و تنهايي ناشي از آن از دورن مايه هاي اصلي هنر مدرنيستي است جهان  دروني شخصيت ها كه خود بازتاب دلمشغولي هاي هنرمند هستند از جهان عيني فاصله عظيمي دارند. اين فاصله به گونه اي بيگانگي از اجتماع و ديگر انسانها ميانجامد.قهرمان يا ضد قهرمان مدرنيست ازروند حركت طبيعت، تاريخ و حتي سرنوشت خود بي اطلاع است. سرگشتگي و احساس بيگانگي اونيز محصول همين احساس است.
تجربه گرايي در شيوه هاي نگارش
 درهنر مدرنيستي ،‌در خصوص امكان بازنمايي دوران نو با شيوه هاي سنتي، ترديدهاي جدي وجود دارد. از اين رو تجربه گرايي در شيوه هاي روايي از ويژگي هاي اصلي اين دوره است.داستان نويسان اين دوره «فرار از اسارت طرح داستان« را از اهداف خود بر مي شمرند. بنابراين، رابطه علي بين وقايع عالم به رابطه اي نسبي و تصادفي تبديل ميشود. هنرمندان مدرنيست به هنرمندان «آوانگارد»نيز مشهورند. هنرمندان آوانگارد سعي در بيگانه سازي خود از تمامي قواعد و خصوصيات سازمان يافته فرهنگي دارند و بر تجربه گرايي تكيه مي كنند اين تجرهب گرايي در «رماننو» فرانسه آشكارا به چشم ميخورد يكي از زمينه هاي مهم اين تجربه گرايي ،‌استفاده از تأثيرات متقابل ادبيات، نقاشي، سينما، و موسيقي بر يكديگر است كه منجر به ابتكارات فراواني در هنر مدرنيست شد.
فرد گرايي
درهنر مدرنيست ، قضاوت فردي بر قضا و اجتماعي برتري دارد.ايبسن،نمايش                نامه نويس مدرن نروژي بر خلاف كليشه هاي زمان خود مي‌گويد: انسان تنها، قدرتمندترين است و اجتماع ، تنها انسان را حقير و كوچك ميكند. اهميت ديدگاه‌هاي فرويد در اين باره اهيمت بسيار دارد .فرويد ناخودآگاه فرد را به عنوانريشه و آغاز تمام حركتهاي اجتماعي مي‌شناسد. از سوي ديگر اگزايستانسياليسم و پديدار شناسي به عنوان دو حركت مهم فلسفي دوران مدرنيسم به سختي و گريز ناپذيري انسان بودن توجه دارند. از اين رو، بيان« موقعيت انساني» هدف هنرمند مدرنيست قرار ميگيرد.
چند پارگي
نگاه نويسنده مدرنيست به جهان، چند پاره است. بدين گونه او رابطه علّي ودروني ميان اجزاي عالم نمي بيند اين گاه چند پاره آثاري با گسستگي نگاه پديد مي‌آورد.به تعبير اليوت، نظم جاري در شيوه هاي سنتي ادبي كه جهان را منسجم و با ثبات مي‌انگشارت نميتواند آشوب و بي حاصلي دوران معاصر رانمايش دهد.اليوت، خود، در سرزمين بي حاصل تصاوير پراكنده و به ظاهر بي ربطي را در كنار هم ميچيند و بسياري از برقراري ارتباط ها را به خواننده واميگذارد او اين چند پارگي را با توسل به آثار كهن ادبي و قراردادن جملاتي از آنها در بستر متن معاصر خود به وجود مي‌اورد.
مركزيت در اثر هنري
ادبيات مدرنيستي با تمام اين پراكندگي به يك مركزيت در اثر هنري معتقد است و بر آن پاي مي فشارد به عنوان مثال، در آثار ويرجينيا و ولف اين مركز، يك تصوير است(مانند به سوي فانوس دريايي). در آثار جويس، يك لحظه شهود درمركز اثر هنري قرار مي‌گيرد و در پايان گسستگي بي پايان سرزمين بي حاصل نوشته اليوت يك پيام عارفانه هندي تمام        ايده هاي پراكنده اثر را به هم پيوند ميزند.
جنگ و گسستگي تاريخي
از ميان دورن مايه هاي مدرنيسم ميتونا به گسستگي تاريخي، حس بيگانه بودن انسان از اجتماع، و از دست رفتگي و نااميدي اشاره كرد. جنگ جهاني اول، اعتماد بي چون و چرا به پيوستگي و يكپارچگي تمدن غرب را فرو پاشيد.اين شك نسبت هب تاريخ و تاريخ نگاري را ميتوان در رمان 1984 جورج ارول مشاهده كرد. علاوه بر جنگ – كه گسست كاملي بين گذشته و آينده هر ملتي پديد مي‌اورد – دوره مدرنيسم شاهد اضمحلال امپراتوري بريتانيا در جهان بود بسياري از ادباي انگليسي در اين دوره به اين زوال سياسي و اقتصادي پرداختند اين مساله خود به نوعي نسبي گرايي فرهنگي در ادبيات منجر شد.
بيان جريان ناخود آگاه ذهن
زيگمون فرويد در اغاز قرن بيستم و پرسش مهمي را مطرح كرد: آيا آن كه «من » به عنوان«من» مي شناسم ، در واقع «من» هست؟! او با بيان اهيمت ناخودآگاه در                 شكل گيري شخصيت و تعيين رفتارها و انگيزه هاي فرد، بر فهم ناخودآگاه بر شناخت انسان تأكيد ورزيد . فرويد به ما آموخت كه آگاهي امري چند گانه و چند بعدي است وگذشته هميشه در سطحي از زمان حال جريان دارد ونگاه ما را به جهان امروز رنگ‌آميزي ميكند به زعم او، آن چه ما هستيم مجموع خاطرات ماست.از اين رو، ادبيات مدرنيستي با روشهاي بسيار متفاوتي- كه در بخش مكتبهاي ادبي به آن اشاره خواهد شد. به درون‌كاوي ذهن مي پردازدو ناخودآگاه را بر خود آگاه برتري ميدهد. بازنمايي رؤيا ( به عنوان پاربارترين چشمه ي ناخوداگاه) در ادبيات اين دو ره بسيار مشهود است. زبان نمادين رؤيا بازبان ادبي مدرنيستي همگوني عميق دارد . همچنين تكنيك «جريان سيال ذهن» از سبك هاي مهم در اين دوره به شمار مي‌آيد.
جريان سيال ذهني
دراين تكنيك ، نويسته سعي دارد به طور مستقيم و بي واسطه به درون ذهن و اگاهي شخصيت هايش وارد شود و ان چه را در درون آنها ميگذرد بي كم و كاست گزارش كند اين شيوه نگارشي به واكنش ما در برابر محرك هاي زمان حال و به هم پيوستن آن با خاطرات گذشته مي پردازد. منطق حاكم در جريان سيال ذهن، تداعي است اين همه، تصويري يكه وتنها از انسان به دست ميدهد تصوير جهان هاي كوچك و مجزا كه هر يك واقعيت را به گونه ي خود  مي بيند.
بازخواني اسطوره
در اين دوره تاريخي ،كارل گوستاو يونگ، به نماياندن عنصر اسطوره و سر نمون درهنر تمام دوران ها پرداخت در آثار ييتز، اليوت، و جويس توجه بسياري به اسطوره ديده ميشود. اما اين توجه تنها يك بازگشت به اسطوره نيست. دراينجا قهرمان از خود بيگانه ي مدرن در بستري اسطوره اي قرار ميگرد و ضد قهرمان بودن خود را به نمايش ميگذارد.به زعم نويسندگان اين دوره ، قرار گرفتن اسطوره ها در بستر جهان مدرن ، محدوديتها و                حقارت هاي دوره ي معاصر را به خوبي به نمايش ميگذارد.
مفهوم تازه از واقعيت
يكي ازويژگيهاي مهم ادبيات مدرنيستي ، نگاه خاص آن به تخيل است. به تعبي آلن تيت، شاعر مدرنيست آمريكايي ، ما دردرك خود از جهان ،واقعيت را خلق ميكنيم . واقعيت دروني تنها شكل مورد پذيرش هنرمند مدرنيست است.اين ديدگاه سوبژكتيو در مدرنيسم، وامدار حركت رمانتيسم در قرن هجده و نوزده اروپا است. مدرنيسم د ربابر رئاليسم و داعيه آن كه بر بازنمايي ابژكتيو از جهان انساني تإكيد دارد. مي ايستد واين داعيه را ناممكن ميانگارد.
بر اساس اين ديدگاه ،تلقي رئاليسم از يكه و مملوس بودن واقعيت و نگاه علمي، به جهان نيز كاملاً ناكافي و ناكارآمد محسوب مي‌شود و هنرمندان واقعيت را بيشتر چند وجهي، دروني و در حال تغيير مي انگارند.مدرنيست ها ميپرسند،واقعيت را بايد بيان كرد،اما آغاز بايد پرسيد واقعيت چيست؟ واقعيت در داستانهاي كنراد متكثر ميشود و اين به فضا سازي ذهني داستان مي انجامد.
اعتراض به جهان صنعتي مدرن
شاعر مدرنيست ،تي اس اليوت، جهان صنعتي مدرن زمان خود را به سرزميني بي حاصل تشبيه ميكند .در اين سرزمين رويشي نيست و اگر هم باشد تنها مردگان را ازخواب بر ميخيزاند. در اين جهان، سوداي تجارت در خود انسانهاي مقدس مآب شعله و است و عشق چيزي جز اراضي تمناي جنسي نيست. صنعت وتكنولوژي روند انسانيت زدايي رادرجهان معاصر تسريع كرده اند آسان تر شدن كارها به طور گري ناپذيري بر شتاب زندگي افزوده است. انسان معاصر به جاي ان كه از زمان بدست آمدش ( كه حاصل پيشرفت هاي تكنولوژيك است) هر چه بيشتر و بهتر استفاده كند، تنها بيشتر و بيشتر ميتواند در چرخ ي روزمره زندگي صنعتي فعاليت كند.
جهان مدرن، ايمان و ارزشهاي سنتي را به فراموشي مي سپارد پارادوكس مدرنيسم درست در همين نقطه خود را نشان ميدهد: از سويي مدرنيسم سعي در بازگشت به اين سنتهاي معنوي دارد( تا حدي كه صحبت از« سنت مدرنيسم »ميشود) واز سوي ديگر خود برآيند ديدگاه‌هاي جهان مدرن است، جهاني كه حاكمان نظري ان ماركس، فرويد، داروين و نيچه هستند.
رشد داستان كوتاه
داستان كوتاه  دردوره مدرنيسم به اوج خود رسيد، داستان نويسان اروپايي با الهام از سبك چخوف و توجه به تقدس لحظه در داستان توانستند آثار برجسته اي خلق كنند. به عنوان مثال ميتوان به داستانهاي كوتاه كاترين مانسفيلد، ويجينيا و ولف، جيمز جويس، فرانتس كافكا و سامرست موام اشاره كرد.داستان كوتاه مدرنيستي سعي در تجربه گرايي در ضبط دناي درون ذهن دارد. به تعبير فرانك اوكانر، داتسن كوتاه.هنري ضخصي و منزوي است كه روح غزل گونه اش با فضاي ادبيات مدرنيسم بسيار هماهنگ است.
شهر
شهر با تمام ظاهر دنياي صنعتي، ماشينيسم و انسانهاي تنها و فراموش شد همواره بهترين زمينه براي ادبيات مدرنيستي بوده است. شهر به عنوان نماد جهان ، در آثار كساني مانند جويس، كافكا، واليوت نه تنها بستر داستان يا عشر است،بلكه خود يكي از شخصيتهاي اثر هنري، محسوب ميشود. گم گشتگي انسان معاصر را بيش از هر جاي ديگر، در شهر مي توان حس كرد.
نخبه گرايي
ادبيات مدرنيستي هيچ گاه درصدد جلب نظر خوانندگاني از طبقه عوام نبوده است.             پيچيدگي هاي خاص ادب مدرنيستي تنها با گروه خوانندگان نخبه جامعه ملازمت و همانندي مي يابد. بسياري از نويسندگان مدرنيستي خود به اين پيچيدگي معترفند. از اين جهت، اين دوره با ادبيات عامه پسنددر تضاد است. گيورگ لوكاچ ، منتقدماركسيست ، به همين ويژگي دوره مدنيسم اشاره كيكند و ادبيات اين دوره را بورژوا و ضد رئاليستي ناميده و از آن سخت انتقاد ميكند.به عزم وي، در اين دوره، ادبيات به كشمكش ميان طبقات اجتماعي و تنش بين كار و سرمايه بي تفاوت است و هنرمند برج عاج نشين نميتواند رسالت اجتماعي خود را ايفا نمايد.
اليوت مينويسند اگز شعر وي قابل درك براي برخي خوانندگان نيست ، پس شايد براي انها نوشته نشده است اين نگاه تا حدي تبخير آميز و تفاخر روشنفكرانه در نوشته هاي ديگر نويسندگان اين دوره نيز يافت ميشود.
اهميت تصوير
در اين دوره، تصوير شاعرانه در بيان ارتباط زيبايي شناختي از اهميت بسياري برخوردار است. مكتب شعري تصوير گرايي (ايماژيسم) به بيان تصاوير مشخص، دقيق، و ملموس تكيه داشت و اين شاعران به خصوص از سبك شعري  هايكون ژاپن ملهم بودند .از راپاند نمونه شاخصي از اين گونه شاعران است.
ضد قهرمان
قهرمانان ادبيات مدرنيستي داراي خصوصيات والايي نيست.به عنوان مثال به طبقه ي اجتماعي بالايي تعلق ندارد ويا مثلاَ با نيروهاي ماوراء طبيعي دست و پنجه نرم نميكند.
قهرمان مدرنيستي فردي است كه به قول اليوت «زندگي اش را با قاشق چاي خوري اندازه مي گيرد.« ( 14 Eliot ,) به همين اعتبار ، قهرمان تراژدي مردن هم فردي عادي است كه تنهاي نميخواهد مانند پرتقالي آبش گرفته شود و پوستش را دور بيندازند (مرگ يك دستفروشي) ، فردي كه حتي نامش، ويلي لومن نشان از كوچكي او دارد.
عدم قدرت ارتباط و بيان
درون مايه عدم ارتابط از مهمترين موضوعات ادبيات مدرنيستي است در تأتر آبسرد شخصيت ها قادر به گفت و گو قابل فهمي نيستند رشته ي كلام دائم گسسته ميشود و دو شخصيت هر يك مسير موازي و مجزايي را به هنگام صحبت دنبال ميكنند .در اين نوع تأتر،نمايش نامه نويس اصطلاحات روزمره را كه حاوي هيچ گونه معنايي نيست به صخره ميگيرد. تكرار واژه ها سكوت عدم توالي منطقي در گفتار از نمودهاي اين ويژگي مدرنيسم است.
چهره هاي برجسته ادبيات مدرنيستي  اروپا وآمريكا
دراين بخش با نگاهي گذرا به مهمترين ادباي مدرنيست در اروپا و آمريكا كوشش شده است تا ويژگي هاي مدرنيستي آثار آنان به اختصار ذكر گردد. روشن است كه اين نامها تنها بخش كوچكي از نويسندگان اين دوره را پوشش ميدهند.
تي . اس . اليوت ( 1888-1965) شاعر منتقد و نمايش نامه نويس
از را پند ( 1885-1972 ) شاعر و منتقد آمريكايي
والس استيونس ( 1897-1955) شاعر آمريكايي
ارنست همينگوي ( 1989-1961)  داستان نويس آمريكايي
ويليام فاكنر ( 1979-1962) داستان نويس آمريكايي
دبيلو . بي . ييتز ( 1865-1939) شاعر و نمايش نامه نويس ايرلندي
دبليو اچ آدن ( 1907-1973 ) شاعر،نمايش نامه نويس و منتقد انگليسي.
دي اچ لارنس )1885-1930) داتسان نويس، شاعر، منتقد، نمايش نامه نويس و نقاش انگليسي
جيمز جويس (1882-1941) داستان نويس و شاعر ايرلندي
آندره ژيد ( 1869-1951) داستان نويس ،‌مقاله نويس ، منقد و نمايش نامه نويس فرانسوي)
مارسل پروست( 1871-1922) داستان نويس، مقاله نويس و منتقد فرانسوي
آلبر كامو ( 1913-1960) فيلسوف ،‌داستان نويس ، نمايش نامه نويس ،منقد و فعال سياسي فرانسوي.
استفن مالارمه ( 1842-1898) شاعر فرانسوي
رينر ماريا ريلكه ( 1875- 1926) غزل سراي آلماني ،درآثار او ‏ تجربه ديني و مساله مرگ از اهميت بسيار برخورد دار است.
تامس مان (1875-1955) داستان نويس ومقاله نويس آلماني
يوجين اونيل ( 1888-1953) نمايش نامه نويس آمريكايي
تنسي ويليامز ( 1911-1983) نمايش نامه نويس آمريكايي.
آرتور رمبو (‌1854-1991) شاعر فرانسوي
ويرجينيا و ولف ( 1882- 1941) داستان نويس انگليسي
فرانتس كافكا ( 1883-1924) داستان نويس آلماني زبان متولد پراگ
كاترين مانسفيلد ( 1888-1923) داستان نويس كوتاه نيس انگليسي
سامرست موام ( 1874-1965)  داستان نويس و نمايش نامه انگليسي
برنارد شاو ( 1856-1950) نمايش نامه نويس ،منتقد و داستان نويس ايرلندي
جوزف كنراد (1857-1924) داستان نويس اوكرايني
ساموئل بكت (1906-1989) نمايش نامه نويس و داستان نويس ايرلندي)


چهره های شاخص مدرنیسم در ادبیات ایران :
نيما يوشيج ،احمد شاملو ،فروغ فرخزاد،صادق هدايت ،صادق چوبك ،هوشنگ گلشيري.

منابع:
کتاب درآمدی بر  ادبیات مدرنیست :دکتر امیر علی نجومیان
ادبیات مدرنیسم:دکتر ثابتی




اطلاعات شما ذخيره شود ؟
مطالب مرتبط :
جامعه شناسي ادبيات
درامدی بر جامعه شناسی ادبیات
چگونه برای یک نشریه الکترونیکی یک مقاله بنیویسیم
نويسنده نستوه - بررسي آثار ادبي و شرايط اجتماعي جلال آل احمد
گروه علوم اجتماعی
http://www.fasleno.com





مشخصات مطلب :
تاریخ انتشار :شنبه، ۱۷ دی ۱۳۸۴
موضوع مرتبط :ادبیات
تعداد بازدید :1631
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل ذخیره
ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران


اخبار
اساتيد
همايش ها
نمايندگي ها
دبیران صفحات

عضویت در فصل نو______
به خانواده علوم اجتماعی و فصل نو بپیوندید.
[ فرم عضویت ]

خبرنامه _____________
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت


فروش نسخه شماره 1 نشریه فصل نو (آرشیو شماره 1 الی 40)