
شنبه : هیچ چی !
یکشنبه : بارون بارون بارونه ... صف اتوبوس به این قشنگی ! ... جون مادرت مارم سوار کن ! ترجمه : باران آمد ، باران شدید آمد ، هوا تمیز گشته اتوبوس بند آمد ، اعتصاب چه خوب موقعی آمد ...
- حضرت آقا تقاضامند میباشم در صورت امکان اگر برایتان مقدور میباشد با پیکان مدل سال 49 که با اقساط 65 ساله و با هدف مقدس رساندن مسافران به مقصد خریداری نموده اید ، اینجانب را هم تا یک مسیری برسانید ، قول شرف میدهم که کرایه حضرتعالی را به طور دوبل و یا حتی در صورت تمایل شما به صورت سوبل و چوبل و پوبل بر روی تخم چشمهای کم بینایم بگذارم .
دوشنبه : هوا پاک است درست مثل زمان تیرانوزوروس و عصر یخبندان در همین راستا این جانب طی یک حرکت ضد امنیت ملی اقدام به فرستادن یک SMS برای دوستان مینمایم بدین مضمون : " تا میتونید نفس بکشید چون ممکنه فردا دیگه از این خبرها نباشه ! " جواب یک دوست : " مگه خبرییه ؟ " و جواب یک دوست دیگر : " هیوا این که فرستادی یعنی چی ؟ " . دوست اولی قبل از اینکه به جامعه ماکیان بپیوندد زیاد شاملوی خدابیامرز میخواند و دومی هیچ وقت شاملوی خدابیامرز نخوانده بود .
سه شنبه : با یک فامیل به یک دانشگاه غیر انتفاعی رفته بسی خوشنود میگردم .
چند دیالوگ :
- راستی فهمیدی دختر چیز اینا مُرد ؟
- اِ چرا ؟
- هیچچی بابا ، چند روز پیش دو تا موتوری میخواستند کیفش رو بزنند ، خورده بود زمین سرش هم خورده بود به گوشه جدول ، یک هفته توی کُما بود و بعد هم فوت کرد !
- موتوریها چی شدند ؟
- چی ؟
یک دیالوگ دیگر :
- خاک بر سرمون !
- چرا ؟
- داداش " ... " فوت کرد
- کِی ؟! چرا آخه ؟!
- با موتورش خورده زمین ، کلاه کاسکت هم سرش بوده ، ضربه مغزی شد .
حالا یک دیالوگ دیگر [ داخل اتوبوس خط واحد ، چهل – پنجاه مسافر ، یک راننده ، یک راننده دیگر نشسته بر روی میله و یک راننده دیگر استاده ]
- جون رضا دکتر قالباف خودش گفت بابای من شوفر بوده ... خانوم بلیطت رو بده ... نداری اسکناس بده باقیشو بلیط بهت بدَم... کامران گوش میکنی ؟ گفت من از هشت سالگی واسگازین عوض میکردم ، وای خدا فکرشو بکن ! به حرفهای همه مون گوش کرد ...
چهارشنبه : در راستای پایبندی به اصول هوا از قبل از بارندگی هم کثیفتر میشود .
پنجشنبه : رفتن به ختم برادر یک دوست ، میخواهم یک نامه ی تبریک برای شرکتهای مونتاژ موتور سیکلت و کسانی که به آنها مجوز میدهند ، بنویسم .
جمعه : برو بینیم بابا

