مكان :دانشگاه تهران ،تالار ابن خلدون
زمان :27/9/84
“ آواي كوهستان ….
آنگاه كه برف مي بارد و شما بر كولش سر مي خوريد و شادي بازي هايتان را دوره مي كنيد ،در آن سوي زمان ،زناني را مي بينم ،كه با دستان پينه بسته و تن هاي رنجور ،كوه برف بر كول خود مي نهند ،از چكاد كوه كه سر در گريبان آسمان دارد و كوره راه هاي وحشتزايي كه كمين گاه مرگ است ،مي گذرند ،تا برف را به مهماني آفتاب ببرند .
زناني كه با آرامشي بي مانند و لبخند هايي منجمد ،داستان تكراري را تكرار مي كنند ،و لطيف ترين نوازش ،ها با دستاني كه چونان سنگ سخت و همچون يخ سرد است ،بر سر فرزندان خردسال كوهستان هاي استقامت كشيده مي شود .
و كودكاني كه 6 بهار نخستشان با ريسماني هول انگيز به پشت سخت و پر تلاطم مادري كه گاه از سنگ، برف ،يخ و گاه از گياه و درد انباشته مي شود ،بسته مي شوند .
تحصيل ، آنها را بر روي زمين مي كشاند ،تحصيلي كه تنها در يك كلاس انجام مي شود و بس .كلاسي كه 5 دوره تحصيلي را در يك زمان و تنها با يك معلم براي همه در خود دارد و شايد به نوعي تنها فرصتي باشد براي آسودن فرزندان كوهستان .
از فكر كردنش سرم گيج مي رود ،
و شما اي زندگان بدانيد كه كلاس بر گرده مردگان برپاست ،
چرا كه آنان بر مزار مردگان فهم مي جويند !
كلاسي كه در گورستان شكل مي گيرد ، آري گورستان،تنها اندك زميني هموار كه در گورستان يافت مي شود .
كلاسي كه سنگهاي مزار ،صندليش و اندك درختانش سقف آن را تشكيل مي دهند .
و كودكانش از همان ايام كشتن را مي اموزند ،اما نه كشتن انسانهاي ديگر و بلكه كشتن آرزوها ،بازي ها ،طعم ها و اينكه فهميده اند انتخاب واژه اي است بي معنا در دنياي آنان .
چه ساده زمان فداي مكان مي شود ،مكاني كه از گذر زمان بي خبر مانده است و مرداني با دستان شخم زده و شيارهاي گود كه هنوز مهر عاطفه را سرشار در خود دارد .
و اين حكايتي است غريب، از سرزمين و مردماني قريب .
دوستان خوب من ،
نه،
به هيچ معجزه اي دل نبسته ام ،
اما به نگاه شمايان چرا .
شمايي كه در آنسوي مرز نگاهتان ،
عشق و عاطفه ،پر از فرياد ،انتظار مي كشند ،
و دوست داشتن حكايتيست كه در رگهايتان جاريست ،
و توانستن ،آيت حضورتان .”

.jpg)


