نشست انجمن جامعه شناسي دين در اين هفته با حضور آقايان دكترشجاعي زند ، دكتر محدثي، حجت الاسلام دكتر
ثقفي و دكتر سارا شريعتي برگزار شد. در اين نشست دكتر شجاعي زند به ارائه بحث مسيرهاي عرفي شدن در ايران پرداختند كه مشروح گزارش جلسه در زير مي آيد. ايشان ضمن تشكر از دكتر محدثي براي مديريت جلسات انجمن جامعه شناسي دين و هماهنگي براي برگزاري اينگونه نشست ها فرمودند.در حدود دو دهه است كه بحث عرفي شدن از دريچه تئوري نگريسته ايم و كمتر كسي براي عينيت بخشيدن به مسائل حول اين تئوري ها تلاش كرده و وقت آن رسيده كه بيشتر بصورت كاربردي به مسائل مربوط به عرفي شدن بپردازيم. تشكيل حكومت ديني لزوما به عرفي شدن نمي انجامد براي اينكه به اين بحث وارد شويم سه پيش فرض را در بحث خود مطرح مي كنم: 1. عرفي شدن براي اسلام لزوما امري محال و منتفي نيست.
2. عرفي شدن در اسلام لزوما امري حتمي نيست.
3. سير عرفي شدن در ايران با جوامع ديگر متفاوت ا ست.
عرفي شدن ذين براي ايران امري محتمل است و نه كاملا حتمي و نه كاملا منتفي.كه اين عرفي شدن مي تواند از جوامع ديگر تاثير بپذيرد و البته نوع عرفي شدن ذين در ايران با جوامع ديگر متفاوت خواهد بود.
تعاريف مختلفي از عرفي شدن وجود دارد.عرفي شدن عبارت از : پديده اي است كه از سويي ناظر به فرد و جامعه واز سويي ديگر ناظر به دين است بسته به اينكه شما از چه دريچه اي به موضوع نگاه كنيد ودر ثاني نسبت به چه ديني اين موضوع را ببينيد واين موضوع به شدت تابع وضع موجود و موقعيت و زمان و مكان است. وقوع پديده عرفي شدن از جوامع چنديني با جوامع داراي دين غالب متفاوت است. از سويي ديگر ميزان ارتباط دين با پديده ها در جامعه مهم است. نسبت دين و جامعه امري مهم است. بنابراين مسيرهاي عرفي شدن را مي توانيم اينگونه بيان كنيم :
1. شرايطي كه جامعه وضع مطلوبي با معيارهاي عمومي اعضاي جامعه دارد.و البته مطلوب به اين معني كه افراد در آن مشقت نبيندد و ابن در پديده آمدن اين مطلوبيت نقشي نداشته يا نقش آن كم بوده است در اينجا شرايط براي فرايند عرفي شدن مهيا مي شود. فرايند عرفي شدن در همه عرصه هاي فردي، دين و اجتماع رخ ميدهد. و دين كم كم به حاشيه رانده مي شود چون مردم نيازي به دبن نمي بينند. بنابراين دين كم كم شخصي و گزينشي مي شود و در واقع بخش هايي از آن مورد توجه قرار مي گيرد و در تماميت آن نمي آيد. در ابعاد اجتماعي آن حذف مي شود، چون مردم در شرايط مطلوب قرار دارند و نيازي غير از اين مطلوبيت ندارند. مثل بعضي از جوامع غربي كه از نظر مردم وضع مطلوبي وجود دارد. و اين وضع را كليسا ايجاد نكرده است.( البته مسيحيت ابعاد اجتماعي كمي دارد.)
2. نوع ديگر جوامع اينگونه اند كه در وضع مطلوب بوجود آمده، دين شريك و موثر بوده است. هم در ايجاد وضع مطلوب و هم در شكل دهي وضع مطلوب. در اين شرايط عرفي شدن در جامعه روند معكوس را پي مي گيرد. دينداري بيشتر مي شود و اگر قرائت هاي اصلاح گرايانه رخ دهد، ميل به احياگري دين پيدا مي كنند و پايبندي به ذين تقويت مي شود و در عرصه ساختار اجتماعي چون جامعه متوجه اين موضوع شده است كه ذين مطلوبيت موجود را به وجود آورده و يا حداقل در آن موثر بوده، بنابراين به دنبال توليد و توسعه در عرصه دين ميرود. در هر سه عرصه فردي، اجتماعي و ديني اين موضوع جريان خواهد داشت.
3
. نوع سوم جوامع، جوامعي است كه از لحاظ مطلوبيت نتوانسته با شرايط بيرون از جامعه خود( كشورهاي ديگر) پيوند برقرار كند در دوره قاجاريه دين نقش و يد گشاده اي داشت اما وقتي به دستاوردهاي تكنولوژي غرب دست پيدا كرد مردم در جامعه خود را در عرصه مقايسه قرار دادند و ديدند با تغييرات مطلوب جهاني نتوانسته اند پيشرفت قابلي داشته باشند و در اين شرايط حركت هاي اصلاح طلبانه به سوت بدعت گزاري پيشرفت و وقتي روشن فكران، دين را ناتوان از اصلاح ديدند عده اي دين را رها كردند و عده اي قرائت هاي ديگر كه قابليت پذيرش مسائل و تحولات روز و تكنولوژي جديد را داشت را بر گزيدند. البته در اين نوع از جوامع نفوذ دين به پديده ها صورت تمام و كمال نيست وتنها داراي تاثير است.4. در نوع ديگر به جوامعي مي رسيم كه در آن دين تقريبا همه كاره است. منظور ما حكومت ديني است، جامعه اي كه همه چيزش در اختيار حكومت ديني باشد ولي دين ومتوليان ديني عملكرد مثبتي نداشته باشته اند و نمي توانند بين وعده هايي كه داده است و كارهايي كه انجام داده و مي دهد ارتباط بر قرار كند.دراين شزايط افراد جامعه از دين نا اميد مي شوند و اولين جرقه هاي عرفي شدن در ذهن افراد زده مي شود. افراد جامعه دچار سرخوردگي نسبت به دين مي شوند و پس از آن در عرصه هاي اجتماعي اين امر رخ مي دهد.در اين ميان جامعه ضمن حفظ دين بدعت هايي را نيز مي آورد و بعضا به محدود سازي دين مي پردازند و اجازه مداخله دين را در همه عرصه ها نمي دهد در اين شرايط است كه جامعه زماني را به انتظار مي نشيند و منتظر حل شدن مسائلش از طريق دين مي شود و پس از آن است كه در مسير عرفي شدن قرار مي گيرد.
در نوع ديگر، جوامعي را داريم كه در بستر سياسي نا مطلوب قرار دارد و از طرفي دين نيز در اين نا مطلوبي نقشي نداشته است. مثل عصر پهلوي، در آن موقع شرايط مطلوبي نبود ولي دين هم در اين عدم مطلوبيت نقشي نداشته است، بلكه مخالف حكومت وقت نيز بوده است، البته وضع دينداري مردم در آن زمان پائين نبود.( البته با بعضي معيارها،كه به آمارها نيز اعتماد چنداني نيست.) اما انگيزه هاي ديني در سطح فردي در اين شرايط گسترش مي يابد و احيا گري ديني و تقويت قرائت هاي مختلف رخ مي دهد و بحث دين نجات بخش پيش مي آيد و دين ايدئولوژيك شكل مي گيرد و يا در نوعي ديگر عرفاني مي شود.( بسته به شرايط) مثل عصر پهلوي كه دين ايدئولوژيك پديد آمد و عصر مغول كه دين عرفاني پديد آمد، وضع نا مطلوب بود و مردم امكان تغيير نداشتند.البته در اين ميان پديده هايي مانند سربداران را نمي توان ناديده گرفت.
اگر ما به دنبال نشانه هايي از عرفي شدن باشيم، بايد درك درستي از تعاريف عرفي شدن پيدا كنيم. زيرا در غير اين صورت نشانه هايي كه به آن استناد مي كنيم بي اعتبار خواهد بود. در شرايطي كه حكومت ديني در راس است و هر تغييري را مي تواند به وجود بياورد و صاحب تمامي ابزارها است، هيچ عذر و بهانه اي براي انجام ندادن وعده هايش ندارد.البته درست است كه موانعي وجود دارد اما اين موانع در همه جاي دنيا وجود دارد. در حاليكه دين در به وجود آوردن شرايط مطلوب در بيرون و درون مشكل دارد اگر در بيرون، حكومت هاي قوي و مطلوب وجود نداشت كار حكومت هاي ديني آسانتر بود و موردي براي مقايسه نداشت و در شرايطي كه حكومت داراي ضعف و نا كارآمدي شود نشانه هايي از عرفي شدن نيز پديد مي آيد.
حال بايد ديد در چه شرايطي پديده عرفي شدن تقويت مي شود. به طور كلي هر چه مطلوبيت در بيرون از مرزها افزايش يابد و از سويي در درون ضعيف باشد فرايند عرفي شدن شدت مي گيرد. اما اين تعريف دردي را دوا نمي كند و اين امر بديهي است و براي اينكه اين امر پيش نيايد بايد به تقويت كار آمدي در جامعه پرداخت تا بتوانيم در مقايسه بيرون و درون نمره قبولي بگيريم. بايد اين را بدانيم كه با هر الگويي نمي توان به هر نتيجه اي رسيد.بنابراين اگر احيانا با الگوي غربي هم بتوانيم توفيقي داشته باشيم بايد آن را به حساب همان غربي ها گذاشت البته به صورت نسبي خوب است ولي ممكن است اين شائبه پيش آيد كه چطور شده كه دين نتوانسته الگويي براي پيشرفت بدهد و دوباره به مسير عرفي شدن مي افتد.در جامعه ما نشانه هاي عرفي شدن را بايد در سطوح مختلف بررسي كرد. سطوح خرد، ميانه و كلان.نشانه هايي كه با تعريف خاصي از عرفي شدن همراه است.( عرفي شدن تحاشي دين است و نه انتقال از ماوراء الطبيعه به طبيعت يا از خدايي به زميني) از طرفي تقسيم كار و جداسازي عرصه هاي جامعه نمي تواند نشانه اي از عرفي شدن در جامعه ما را تبيين كند.اينكه اين ساختارها بر چه اساسي و چه الگويي شكل گرفته نشانه هايي از عرفي شدن به ما مي دهد.و اينكه با چه مبنايي ساختارها شكل گرفته اند پديده عرفي شدن را قوت مي بخشد.اگر دين به يك خرده نهاد يا نهاد تبديل شد در مسير عرفي شدن قرار گرفته است.اگر دين اسلام به نهاد تبديل شد و بر آن موقعيت نهادي تعريف گرديد اين يك موقعيت عرفي شده مي باشد.
كه البته دين از جنس ديگري است متمايز از نهادهاي اقتصاد،حقوق ...
دين يك پديده هنجار فرست و جهت دهنده است و ديگر نهادها جهت و هنجارهاي خود را از جاهاي ديگري مي گيرند.دين
همواره موقعيت فرا نهادي خواهد داشت.البته اين فرا نهادي بودن مي تواند حداقلي و يا حداكثري باشد.حداقلي به اين معنا كه تغايري با آموزه هاي ديني ندارد و حد اكثري به اين معني كه با آن منطبق باشد.در اينجا به بعضي مصاديق اشاره مي كنيم كه نشانه اي براي عرفي شدن نمي باشند.براي مثال: اينكه برخي موسسات ديني به سمت ديوانسالاري بروند مانند مدرك گرفتن در حوزه هاي علميه و... نمي تواند نشان از عرفي شدن باشد يعني نظم موسسات ديني و توسعه و رفاه نمي تواند نشانه اي براي عرفي شدن باشد و بايد توجه كنيم كه راه توسعه و رفاه براي عرفي شدن مهم است.
ديگر اينكه بوجود آمدن قرائت هاي متفاوت نشانه اي از عرفي شدن نيست، بلكه نسبي شدن معيارهاي تشخيص و داوري است كه نشانه عرفي شدن است.مداخله مصلحت درفقه نيست كه موجب عرفي شدن مي شود.اينكه مصلحت براساس چه ملاكهايي است(روش هاي غيرديني) موجب عرفي شدن مي شود.ملاحظه عرف و تجديد نظر در آموزه هاي ديني بر اساس مصلحت باعث عرفي شدن نيست بلكه جهت گيري هاي كلان درباره آنها كه باعث ناديده گرفتن دين است مي تواند نشانه عرفي شدن باشد.مواجهه شدن با انتقاد و سرزنش در دين موجب عرفي شدن و تقدس زدايي نيست.بلكه نحوه واكنشي كه نشان داده مي شود است كه باعث عرفي شدن مي گردد در واقع خود را ديدن و دين را نديدن است كه باعث عرفي شدن مي شود و توصيه دين بر صلاحيت متوليان حكومتي بر اين اساس است كه بتواند در مقابل انتقادها با آرامش و صبر پاسخ دهد.
در مورد مسئله فرائت هم بايد بگويم كه صرف اينكه شخصي در موقعيت خاصي قرار دارد نبايد موجب قداستش باشد در واقع قداست موجب ارزش گذاري است و همواره نسبي و در هر جاييي امكان حلول دارد و منتصب به عده خاصي نيست و امري پسيني است يعني پس از انجام درست كرداري فردي در عرصه اي صورت مي پذيرد.لذا روحانيون را نبايد به واسطه موقعيت و لباس مقدس دانست يعني نقش ها عرفي يا قدسي نيستند.اينگونه قداست ها دوركيمي است و با جهان مسيحيت مطابقت دارد بلكه بايد با عملكردها ورفتارها چيزي را عرفي يا قدسي دانست.
در ضمن كثرت متغيرها موجب عرفي شدن نيست،اگر متغيرها به وجود آيند و راهكارهاي براي شرايط مختلف نداشته باشند به سمت عرفي شدن پيش مي روند و اما يك مثال ايجابي : اگر در عرصه زيست خرد، ميانه و كلان گسستي ايجاد شود و عرصه ديني باشد و فرد ديندار باشد دين فرد رو به عرفي شدن مي رود.يعني محيط موثراست و در اين صورت انتظار دينداري از فرد در شرايط نا مناسب غلط است.به اين معني كه افراد نمي توانند در موقعيت هاي مختلف نقش هاي متضاد داشته باشند.مثلا در بازار نقش بازاري، بدون در نظر گرفتن اخلاق و صرفا با در نظر گرفتن سود را عهده دار باشد و در سياست از نوع مكياوليستي پيروي كند و در مسجد مومن باشد كه اين مسئله غير ممكن است.

