صدای خنده های شاد توی مغزش طنین می انداخت. چشمانش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت . 
تمام چهره های آشنایی که پنج سال با آنها هم مسیر بود، هزاران خاطره و خنده و اشک ازشان به همراه داشت. با اینحال احساس غربت می کرد میان این همه آشنایی . . .
اتگار که تاریکی و تلخی و نحوست یک شب، سالها و سالها فاصله انداخته بود بینشان، و تمامی آن صمیمت و آشنایی را به یغما برده بود.
برای یک لحظه گمان کرد بوی دود و هرم آتش را احساس می کند. صدای فریادها توی گوشش پیچید. سکوت و سرمای روزهای تنهایی دوباره احاطه اش کرد. دردی به قلبش چنگ زد.
سرش را که بلند کرد، نور سالن چشمانش را که به سالها پیش برگشته بودند زد. دستی روی شانه اش خورد: بابا چته این قیافه رو گرفتی؟ ناسلامتی مهمونی فارغ التحصیلیه. بخند بابا . . .
با صدای بلند خندید.

