هزار بار تکرار می شود در آینه هایی از

پرنیانِ زمان
آیه های شوم ِتقدیری تکراری
میلادهایی خجسته از زهدانی پاک و منزه
تولدی از پس تولدی
و سپس ، بلوغی در پی بلوغی
آنک هابیل خود را
[ و رازهای نهان دردل خویش را ]
پیش چشم قابیل می کِشد
بی لرزه ای از ترس
آنک قابیل سنگ در کف پیش می آید
بی لغوه ای از شرم
آنک هابیل می غلتد بر زمینِ تفتیده اما سرد
پیشانی شکسته و خون آلود
آنک قابیل ترسیده از کابوس بر دوش کشیدن بار دومین گناه
تاخت می زند بر هر سو
[ با غروری در هم پیچیده اما بی شرم ]
آنک هابیل از حیات خالی می شود
آنک قابیل از شرف تهی می شود
با جاری شدن نهری از خون
با جریانی مداوم از درون شاهرگهای بریده ی انسان
به عروق زمانه ی بدسگال
وهزار بار تکرار می شود در آینه هایی از پرنیان زمان
این تصویر شوم
[ هماره و جاوید ]
هر صبح هابیل دیگری در زهدان پاک دیگری می روید
و هم قابیلی دیگر
و شرف انسان رنگ سیاهی می گیرد
از ظلمت پیکر کلاغی که لاشه پنهان می کند در خاک
* * *
آه ای هابیلیان زمان
ای قابیلیان به عقوبت راضی
جانهای خسته تان از تکرار مکرر حادثه تا به کی خواهد فرسود ؟
[ در پرنیان زمان
در آینه های تودرتو ]
آه ای انسانیت راضی شده به عقوبت تقدیر
عاقبتت
عاقبتت راهی به صبحی پاک خواهد یافت ؟
فلقی یا شبنم سحری
آیا از سیمای تو رنگ این گناه خواهد شست ؟
تا به کی در تارهای این تقدیر خواهی ماند ؟
تابه کی بر اسارت خویش صبر خواهی داشت ؟
آه ای هابیلیان زمان
ای قابیلیان ِ به عقوبت تقدیر راضی . . .

