یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - سال دوم - شماره 50 - 17صفحه
واقعيتي به نام اميدواري اجتماعي
شنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۴
مناقشات نظريه سکولار شدن
[ نوشته گرگوري باوم - ترجمه دکتر عباس كاظمي ]
اگر چه اصطلاح "سکولار شدن" در قرن بيست در جامعه‏شناسي بکار برده شده، پيش ازاين در قرن نوزدهم  نيز شاهد چندين نظريه سکولارشدن بوده‏ايم.  اول از همه نظريه کنت بود که به نحوی از انحاء توسط کثيری از دانشمندان و فلاسفه روشنگري تأييد شد. بر اساس اين نظريه رشد عقلانيت و گسترش روح علمي ناگزير به سست شدن ميراث مذهبي مي‏انجامد؛ به گونه‏ای که اساطير مذهبي جای خود را به تبيين‏های علمي خواهند داد. اين نظريه سکولارشدن با فلسفه پيشرفت مبتني بر علم، تکنولوژي و ليبرال دموکراسي پيوند خورده‏است. دومين نظريه سکولارشدن را درآراء متفکراني می‏يابيم که دين را نشانه بيگانگي انسان در نظر می‏گيرند. اينان زوال دين را پيش‏بيني می‏کنند، چراکه آدميان قادر خواهند شد بر ناکاميها و محروميتهايي که در عصر پيشين بر آنها تحميل مي‏شد، چيره گردند. آراء مارکس و فرويد به اين گروه تعلق دارد، اگرچه از منظري ديگر آنها همچنين به غلبه پوزيتيويسم علمي و ايجاد توجه جديد نسبت به نمادها کمک کرده‏اند. سرانجام به نظريه سکولار شدن از منظر جامعه‏شناسان مي‏پردازيم، تعدادی از اين افراد که متفکران آلماني بودند، انتقال از جامعه سنتي به جامعه صنعتي مدرن را به منزله زوال فرهنگ و روح تلقی کردند و به افول دين با تاًسف وحرمان مي نگريستند. چيزي که همه اين متفکران اجتماعي، صرفنظر از نظريه خاصشان ، بر آن تأکيد داشته‏اند، عبور جامعه اروپايي از نظم کهنی بود که در آن دين بعد مسلم زندگي اجتماعي،  فرهنگي ، سياسي و فردي قلمداد مي‏شد، به سوی نظم جديد در عين حال تعريف نشده‏ای که دين در آن بطور روزافزون اهميت اجتماعي ، فرهنگي و سياسي‏اش را از دست مي‏داد و حتي از جانب کثيری از مردم اهميتش براي زندگي شخصي نيز مورد سؤال واقع مي‏شد. اما آيا در پي شرح اين تجربة تاريخي خاص، ترسيم يک قانون جامعه‏شناختي جهاني و پيشگويي نابودی همه جانبه دين، منطقي و علمي است؟
       امروزه جامعه‏شناسان تا اندازه زيادي بر سر نظريه سکولار شدن مناقشه دارند. برخي همچنان ادعا مي‏کنند پيشرفت فردگرايي و صنعتي شدن  ‏ناگزير به افول دين منجر مي‏شود، درحالي‏که ديگران مدعی‏اند اين نظريه به هيچ وجه اثبات نشده و قانون جامعه‏شناختي جهانشمولي پيرامون دين و جامعه مدرن وجود ندارد. وضعيت کنوني مناقشات در دو کتاب نگاشته شده در انگلستان دهة شصت به خوبي نشان داده شده‏است، "مذهب در جامعه سکولار"  اثر برايان ويلسون* که نمونه متقاعد کننده ای از نظريه سکولارشدن ارائه مي‏دهد، و "مذهبي و سکولار"  اثر ديويد مارتين** که نشان مي‏دهد مفهوم سکولارشدن موجب سرگشتگي در مطالعه مذهب شده، بنابراين بايد از واژگان جامعه‏شناختي حذف شود. در اينجا مي‏خواهم سه استدلال ارائه شده توسط برايان ويلسون را مطرح کنم. ادله اول برايان ويلسون برگرفته از مطالعات تجربي است. او با استناد تعداد متنابهي شواهد آماري نشان مي‏دهد که قدرت  و تأثير کليساي انگليس طي صد سال اخير کاهش يافته است. مطالعه تطبيقي تعداد غسل‏هاي تعميد ، مناسک بلوغ ، عضويت در کليساي محلي ، تعداد بچه‏ها در مدرسه يکشنبه ، تعداد معلمان مدرسه يکشنبه و اجتماعات عيد پاک، بدون شک نشان مي‏دهد که قدرت کليساي انگليس بر ذهنيات مردم پيوسته رو به کاهش است. اين نتيجه به‏وسيله مطالعه افزايش مداوم ازدواجهاي سکولار غيرمذهبي تأييد شده‏است. شواهد مشابهي را نيز از ديگر کشورهاي اروپايي می‏توان افزود. زماني مذهب در فرهنگ اروپايي کاملاً تثبيت شده بود به‏طوري‏که نمادها و نهادهاي مذهبي بخشي از ساختارهاي اجتماعي اساسي تثبيت شده بواسطه جامعه بودند. امروزه دين مجموعه‏اي از معتقداتی شده است که مثل همه چيزهايی که مردم آزادانه انتخاب مي کنند، مورد احترام برخي خانواده‏هاست و به همين شكل هم به فرزندان خود انتقال مي‏دهند. اين همان فرايند جامعه‏شناختي است که سکولار شدن ناميده می شود. بنابراين برايان ويلسون تلاش مي کند بر پايه تحقيقات تجربي اين قانون را اثبات کند که مردمي که در توليد صنعتي درگير مي‏شوند، کمتر مذهبي هستند. بنابراين مردم شهري نسبت به افراد روستايي کمتر مذهبي‏اند، همينطور مردان نسبت به زنان، مردان و زنان در سن کار نسبت به بچه‏ها و سالخوردگان، کشورهاي اروپايي پيشرفته صنعتي نسبت به کشورهاي کمتر صنعتي و قس علی هذا. طبق الگوي اروپايي، تجربة آمريکا يك استثناست. مطالعه عضويت کليسا در آمريکا طي هشتاد سال روند متضادي را نشان مي‏دهد! درسال 1880 تنها 20% آمريکاييها عضو کليسا بودند؛ که اين در سال 1960 به 63%  جمعيت افزايش يافته است. ويلسون اين شمار بالا را علي‏رغم اينکه توسط عده‏اي به چالش کشيده شده است، تصديق مي‏کند. برخي جامعه‏شناسان عقيده دارند به دليل تحرک زياد جمعيتی ممکن است اعضاء کليسا بيش از يکبار شمارش شده باشند. با اين حال ويلسون اين درصد بالا را معتبر تلقي مي کند؛ به علاوه اينها توسط يافته‏هاي نظرسنجی گالوپ تأييد شدند. در عين حال او از اين الگوي متضاد در آمريکا بطور جدي متحير شد.
       آندروگرلي* در چند مطالعه مهم،  داده‏هاي تجربي پيرامون وضعيت دينداري در آمريکا را بررسي کرده و ادلة مخالف نظريه سکولارشدن را ارائه داده است. اطلاعات موجود سيکل خاصي از حضور و عضويت، گاهي کمتر و گاهي بيشتر، در کليسا را نشان مي‏دهند، لذا دست يافتن به تفسيري جامعه‏شناختي كه غير قابل‏مناقشه نيز باشد، دشواراست. به هر حال هيچ شاهدي براي نظريه سکولارشدن، مبني بر اينکه رشد  فردگرايي و صنعتي شدن به زوال دين مي‏انجامد، وجود ندارد. بنابراين تجربة آمريکايي براي نشان دادن نارسايي نظريه سکولارشدن حداقل در روايتهاي کنتي و وبري آن بايد نمونه‏اي مناسب باشد. يکي از دلايل آشکار اين الگوي جايگزين اين واقعيت است که در دين آمريکايی "نهادمندی" وجود ندارد و درنتيجه نقطه شروع توسعه مذهبي‏اش کاملاً متفاوت از اروپا بود. مع الوصف اين امر تنها نشان مي‏دهد که مبتني بر تأثيري كه صنعتي شدن بر دينِ اروپا داشته‏است نمي‏توان قانوني جهانشمول ارائه داد.
        اما برايان ويلسون با شواهد متضاد تجربه آمريکايي چگونه مواجه مي‏شود؟ او به اين مسئله وزن کمي مي‏دهد چرا که به گمان او مذهب در آمريکا نسبتاً سطحي به نظر مي‏رسد. او مي‏نويسد "افرداي كه در گذشته گسترش آشکار اعضاي کليسا را تفسير کردند، علي‏اغلب  نسبت به سطحي بودن وضعيت دينداري در آمريکا واقف بوده‏اند."  با توجه به دوره اخير او خودش چنين نتيجه مي‏گيرد، "بنابراين اگرچه کنش مذهبي فزونی يافته، تهي مغزي و بی‏محتوايی عقايد مذهبي عامه نيز افزايش يافته است."  بنابراين شواهد موجود را نبايد چندان جدی گرفت چراکه دين آمريکايي گونه‏اي راستين نيست. در دفاع از نظريه سکولارشدن تناقض عجيب مشابهي در مطالعات جامعه‏شناختي پيتر برگر* ملاحظه مي‏شود. او مي‏نويسد "وضعيت در آمريکا متفاوت است، باوجودي‏که کليساها جايگاه نمادين بسيار مهمي را تصاحب کرده‏اند، شايد بهتر باشد بگوييم که آنها تنها از طريق سکولارشدن‏شان اين موقعيت را حفظ کرده‏اند، به‏طوري‏که نمونه آمريکايي و اروپايي دو گونه مشابه از مضمون بنيادي سکولار شدن جهاني را نشان مي‏دهند.  همچنين  به‏نظر وي، دين آمريکايي براي اقامه گواه بر ضد نظريه سکولارشدن نمونه‏اي معتبر نيست . واضح است که ويلسون و برگر هر دو استدلالي غلط ارائه می‏کنند. اگر نظرية سکولار‏شدن مي خواهد قانونی درباره مذهب و جامعة سکولار ارائه دهد، در آن‏صورت پذيرفته نيست وضعيتی را پديد آوريم که در آن برخی اشکال مذهب به عنوان شاهد در نظر گرفته نشود. دين آمريکايي بي شک از دين در اروپا متفاوت است. ويل هربرگ** در مطالعه مهمش درباره دين آمريکايي، تحت عنوان پروتستان، کاتوليک، يهود  که در دهه پنجاه منتشر شد، تلاش کرد موفقيت چشمگير مذهب سازماني در آمريکا را تبيين کند. وی نشان مي‏دهد بسياري از کليساها و کنشت‏ها ، علي رغم تفاوتهاي چشمگير در کنش‏ها و عقايد مذهبي، خصيصه‏ها، آثار و بينش‏هاي اجتماعي يکسانی را نمايان مي‏سازند. همه آنها به يک اندازه تجسم سبک زندگي آمريکايي هستند. تعهد به باور ديني و عضويت در سازمانهاي مذهبي نشانه‏اي روشن از يک آمريکايي اصيل بودن است، به گونه‏ای که اين امر با اخلاق اقتصادي و اجتماعي آمريکايي تشخص مي يابد. با توجه به اينکه امريکا کشوری ناهمگون است، مذهب عاملی انسجام بخش است. دين، مردم اين سرزمين پهناور را قادر مي سازد با وجود پس زمينه‏هاي متفاوت اخلاقي، نژادي، مذهبي و زباني ، با شيوه زيست يکسان براي زندگي آمريکايي اصيل همبسته شوند، و در عين حال به جنبه‏هايي از گذشته‏شان وفادار بمانند. هربرگ نشان داد که نسل دوم مهاجران گرايش داشتند ميراث قومي شان را در جهت تلاش براي آمريکايي تمام عيار شدن نفي کنند و نسل سوم مهاجران ، که اينک کاملاً آمريکايي شده بودند، در جستجوي هويت اجتماعي در جامعه شديداً متحول، تلاش کردند به قوميت اجدادشان بازگردند. اما از آنجا که آنان زبان شان را فراموش کرده بودند نمي‏توانستند در ميراث فرهنگي شان سهيم شوند و تنها به دين آبا و اجدادی شان روي آوردند. اثر هربرگ در دهه پنجاه، مذهب سازماني را درآمريکا به مثابه مشروعيت سبک زندگي آمريکايي، محافظه کار و ايدئولوژيک تعبير مي‏کند. به نظر  هربرگ چنين مذهبي نمی‏تواند به نقد اخلاق آمريکايي بينجامد بلکه تماماً با گرايشات فرهنگي مسلط تشخص می‏يابد. به عقيده من اين يک نمونه از پديده‏اي است که ويلسون و برگر آنگاه که از دين بي‏مايه و سکولارشده آمريکايي سخن می‏گفتند، درصدد بيانش بودند. مع‏هذا اجازه دهيد اضافه کنم به هيچ وجه روشن نيست که شکل‏گيري مذهب آنجهاني پيرامون پرستش امر مقدس، کمتر ايدئولوژيک باشد. اگر مطالعه هربرگ از دين در دهه پنجاه را الگويی براي فهم دين آمريکايي فرض کنيم، اشتباه بزرگی مرتکب شده‏ايم. بحث فصل گذشته‏مان را پيرامون مقاله مهم رابرت بلا* درباره دين مدني** که پيچيدگي دين آمريکايي را نشان داد، يادآور مي‏شوم. نخست اينکه اصطلاح دين مدني خود، مفهومي مبهم است . اين اصطلاح در مواردي خاص ايده‏آلهايي را براي زندگي جمعي ملتي که رويه‏های سياسي جاری را قضاوت مي کند، حفظ مي کند، در ساير موارد ممکن است به‏طور جانبدارانه‏اي به مشروعيت ديني قدرتهاي سياسي موجود فرو کاسته شود. دوم آنکه بلا نشان داده بود ممکن است رابطه دين مدني و دين تاريخي يهوديت و مسيحيت بسيار گسترده باشد؛ در پاره اي موارد کليساها و کنشت‏ها منش ديني‏شان را با آرمانهاي دين مدني همبسته مي‏نمايند، و در مواردي ديگر اين مذاهب تاريخي خودشان را بر ضد دين مدني روزمره تعريف مي‏کنند. دين در آمريکا هم همنوا و هم انتقادي بوده است. دين در سازگاري‏اش با زندگي امريکاي شمالي خلاقيت قابل توجهي نشان داده است. اما هربرگ مرحله‏ای خاص را شرح داده است. استدلال من اين است که جامعه‏شناساني که ازنظريه سکولار شدن دفاع مي کنند به اندازه کافي نسبت به جنبه‏هاي انتقادي و خلاق دين توجه ندارند.
         مذهب با فرهنگ و جامعه تغيير مي کند. سوال اين است: اين تغيير به چه نحواست؟ آيا اغلب به شيوه‏اي همنوا خودش را با شرايط اجتماعي جديد سازگار مي کند، يا گهگاه با شيوه‏اي خلاقانه به چالشهاي ايجاد شده در شرايط جديد پاسخ مي‏دهد؟ زماني‏که الکسي دو توکويل* در دهه سوم سده گذشته به ايالات متحده سفر کرد، تغييرات مهمي که در دين مسيحي رخ داده بود، ملاحظه کرد، او اين تغييرات را به مثابه پاسخ خلاق به نيازهاي اجتماعي جديد تفسير کرد.  توکويل، متفکر بزرگ اجتماعي پيش از ظهور اصطلاح "جامعه‏شناسي"، دموکراسي مساوات طلب** را در آمريکا تحليل و به مقايسه آن با جامعةسنتي اريستوکراسيک پرداخت، بر مبنای همان چيزی که جامعه‏شناسان کمی بعدتر تمايز جامعه‏شناختي بين گمنشافت و گزلشافت را پيش بيني کردند. توکويل درحالي‏که آزادي‏هاي مدني مردان و زنان در جامعه جديد را می‏ستود، هشيار بود که نهادهاي اقتصادي و سياسي و ضمانت اجرايي اين آزاديها، فردگرايي جديد، ولع پيشرفت فرديت، اخلاقيات به شدت فايده گرايانه، و سلطه فرهنگي به‏واسطه ارزشهاي تجاری را موجب شده‏اند. آدميان اکنون در معرض مشکلات و اضطراب‏هايي قرار گرفتند که به ندرت در جامعه سنتي مشاهده‏ مي‏شد. توکويل نسبت به مخاطراتي که اين تحولات براي سعادت بشر پيش می‏آورد، آگاه بود. در چنين وضعيتي دين مي‏توانست نقش اجتماعي جديدي را ايفا کند. توکويل مشاهده کرد که در جامعه فردگراي مساوات طلب آمريکا ، نقش دين کنترل تمايلات خودخواهانه مردم و ايجاد اجتماعاتي بود که در آن مردم مي‏توانستند به صميميت و همبستگي دست يابند. دين مردم را قادر مي‏ساخت که بر انزواي اجتماعي شان فائق آيند. در جامعه‏ای شديداً رقابتي، دين مدرسه‏اي بود که مردم را در ازخودگذشتگي ونگراني اجتماعي آموزش مي‏داد. تنوع دين و افزايش مداوم مذاهب*** در آمريکا، که ناظری اروپايي ممکن است بر اساس تجربه اجتماعي خودش آنرا ناگوار بيابد، فی الواقع کارکرد انساني مهمي در آمريکا داشت و در حقيقت حس وحدت نيرومندي بين مردم  ايجاد می‏کرد.
        طبق نظر توکويل،  دين نقش جديد و غير قابل انتظاری در آمريکا ايفا کرد. به عقيده اين منتقد برجسته فرانسوي خطر بزرگ جامعه برابرطلب، قدرتی است که به افکار عمومي بخشيده شده است. جامعه‏ای که بر اساس شايستگی برابر همه شهروندان بنا شده درصدد تضعيف احترام به مردان بزرگ دانش و سنتهاي مقتدر گذشته است؛ درعوض افراد صلاحيت  عقايد و نگرشهايي را مي‏پذيرند که مبتني بر آراء اکثريت شهروندان است. آدميان قربانی افکارعمومي مي‏شوند. توکويل اعتقاد دارد در چنين جامعه‏اي دين از آزادي فردي مردم محافظت و آنان را از تنگناي هميشگي نفوذ پندارها و پيشداوري‏ها نجات مي‏دهد. ايمان ديني، آدميان را به سنت خرد بزرگ مرتبط مي‏سازد، آنان را به ارزشهايي پايبند مي‏کند که نيازهاي غريزي و اهداف جامعه را برتري دهند، و بنابراين آنها را قادر مي‏سازد در برابر تغيير پيوسته، سطحي، و حتي عقيده عمومي عمدتاً خودکامه تسليم نشوند. توکويل عقيده دارد دين مسيحي در آمريکا به نيازهاي اجتماعي آدميان با شيوه‏اي جديد پاسخ داده است.
        توکويل تلاش کرد تغييراتي که در دين جامعه برابرگرا رخ داده و بخصوص آنچه را که تا آن هنگام در ايالات متحده تحقق يافته بود شرح دهد. دين هرچه كمتر سلسه‏مراتبي مي‏شود بيشتر مستقيم و بي‏واسطه مي‏شود و هرچه بيشتر دموكراتيك مي‏شود كمتر زاهدانه و آنجهاني مي‏شود. دين مي‏خواهد تقاضای بشر براي سعادت، رفاه و موفقيت را نه انکار، بلکه تلطيف کند. بر اساس پيش بيني توکويل، پرستش ديني سرانجام هر چه کمتر شبيه گردهمايي در دادگاه بيشتر همانند اجتماعی از هم‏پايه‏گان* مي‏شود. ازآنجا که کارکرد اصلي دين به اجتماعات محلي معطوف شده است، در جامعه برابرگرا دين حضور سياسي و عمومي نخواهد داشت مگر از طريق احساسات مذهبي شهروندان؛ که اين به عقيده توکويل – و پيش بيني تالکوت پارسونز – چندان کم اهميت نيست. همه منتقدان اجتماعي فرانسوي اين رخداد را نه به‏عنوان سازگاري ضعيف دين با شرايط جديداجتماعي بلکه به مثابه پاسخ اصيل دين قلمداد کردند، که قدرتش را در حفظ و حمايت از زندگي بشر در موقعيتهاي جديد اجتماعي نمايان مي سازد.
        توکويل حتی فکر می‏کرد کليساي کاتوليک رومي در ايالات متحده عميقاً از جامعه مساوات طلب متأثر بوده‏است وسهل گيری منحصر بفردی که در جايی ديگر يافت نمی‏شود را بدست داده است. البته چيزي که او نتوانست پيش بيني کند اين بود که به جهت مداخله قوي روم و محکوميت آمريکايي‏گرايي و مدرنيسم در آغاز اين قرن، سرانجام در ايالات متحده خصيصه دموکراتيک کاتوليک رومي با روح شديداً خودکامه و سبک سازماني جايگزين شد. توکويل در عبارتی بسيار زيرکانه تا آنجا پيش مي‏رود که اذعان کند افرادي که خودآگاهيشان توسط نهادهاي اجتماعي برابرگرا شکل داده مي‏شود با تصور خدا به‏عنوان فرمانرواي جهان ميانه‏ای ندارند، بلکه ايمانشان به همنوا پنداشتن خدا با اجتماع متمايل مي‏شود. توکويل شخصاً چنين رويکردی را براي خلاقيت مسيحيت زيان آور تلقي می کرد.    مع ذالک او تغييری را در درک خدا به عنوان اساس هستي و شبکه‏ای از اجتماع، پيش بيني کرد. توکويل - همچنانکه هگل پيش از او و شماري از جامعه‏شناسان پس از او بدان پرداختند- نشان داد که بين نهادهاي اجتماعي که آدميان درآن مي‏زييند، آگاهيهاي‏شان و شکلي از مذهب که درذهنشان تصور می کنند، روابط نزديکي وجود دارد.
         اگر دين عاملي خلاق در جامعه است، آيا نبايد انتظار داشت که به چيرگي بيگانگي تحميل شده توسط شرايط زندگي مدرن کمک کند؟ اميل دورکيم مشتاقانه در پی راهها و روشهای فائق آمدن بر انزوا و اضطرابی بود که به واسطه جامعه مدرن بر شهروندان تحميل می شد. انسانها چگونه مي‏توانند خود را از مخاطرات بي‏هنجاري* درامان بدارند؟ به اعتقاد جامعه‏شناسان فرانسوي، دين سنتي چه مسيحيت يا يهوديت، از توان کافی در اين راه برخوردار نيستند. اتفاقا دوركيم هرگز نقش دين در آمريکا را مطالعه نکرده بود، چيزي که وي از آن دفاع کرد خلق "جوامع واسط و ميانجی**"   بود که شبکه‏هائی اجتماعي براي بهزيستی زندگی افراد ايجاد می‏کرد. دورکيم تا اندازه‏اي ساده لوحانه، تصورمي کرد انجمن‏هاي حرفه‏اي قادر خواهند بود اين وظيفه را عهده‏دار شوند. آنچه دورکيم در عمل انجام داده بود- البته بدون آنکه قصدش را داشته باشد- نقش اجتماعات ديني در انساني کردن جامعه صنعتي مدرن  را توصيف مي‏کرد. مطالعه الهياتی دورکيم، پايه‏ای برای کليساشناسی جديد قرار گرفت. اين کار در واقع توسط آندره گرلي انجام شد.  در جامعه سنتي، کليساها خودشان را يا به‏عنوان يگانه حاملان حيات نمادين جامعه پنداشته و لذا خود را با فرهنگ و ملت همسان مي‏انگاشتند، يا خود را به مثابه اجتماعات حاشيه‏اي قلمداد کرده، نمادهاي جامعه را طرد و در فاصله‏گيري انتقادي از فرهنگ غالب به سر مي‏بردند. جامعه‏شناسان اين دو گونه را کليسا*** و فرقه**** ناميده‏اند. به هر حال اگر جماعات ديني، کارکردی را که توسط دورکيم براي "جوامع واسط و ميانجی" لحاظ شده، عهده دارهستند، بايد از تمايزات بين کليسا و فرقه فراتررفته و نقش اساسي و جديدي در ساختن جامعه انساني ايفا کنند. به واقع اين اتفاقی است که در آمريکا رخداده است.
         خلاقيت و اصالت دين آمريکايي در اثر جالب توجه آندره گرلي تحت عنوان جامعه مذهبي*، بسط داده شده است. وی نشان مي‏دهد مطالعه جامعه‏شناختي دين در آمريکا بايد با مقوله‏هاي خاص خودش انجام شود. بالاخص تمايز بين کليسا و فرقه که در مطالعه دين اروپايي سودمند بوده، جامعه‏شناسان را هنگام مطالعه دين در کشوري که هرگز کليساي پايداري، مگر در دوره آغازين،  تجربه نکرده دچار مشکل کرده است. دين درآمريکا در مذاهب** تجلی می يابد. دين فرقه‏اي حس همبستگي را به پيروانش انتقال مي‏دهد( ديدگاه دورکيمي) و شور معنا و هدف زندگي را در آنها برمي‏انگيزاند( ديدگاه وبري). گرلي مي‏نويسد "در بي‏سازماني فردي و اجتماعي، که به‏عنوان بخشي از گذار از نظام فدرالي دهقاني به شهر صنعتي رخ مي‏دهد، آدمي می کوشد برای جبران محروميتهايی که به دليل غيبت حمايت کننده‏های اجتماعی و نهادهای ميانجی جوامع روستايی پديد آمده نهادهايی شبه گمنشافتی*** ايجاد کند-  مانند گروههاي ملي، فرقه‏هاي مذهبي طبقات پايين ، احزاب سياسي راديکال، و در ايالات متحده و کانادا، مذهب."       
          مذهب متفاوت از کليسا يا فرقه است. مذهب، پلوراليستي است، از آنجا که تعداد مشخصی از افراد را در بر می‏گيرد، از کليسا متمايز مي‏شود. در عين حال از آنجا که به فرهنگ و جامعه نظر دارد، با فرقه نيز تفاوت دارد. مذهب، جامعه‏ای ميانجی است که در جامعه اتمي و در حال تحول، افراد را به انسجام اجتماعي سوق می‏دهد. کثرت مذاهب در آمريکا براي وحدت و يکپارچگی مردم مانعی ايجاد نمي‏کند. علي رغم تضادها وتنشهايي که گهگاه از علايق متعارض مذاهب نشأت مي‏گيرد، اين مذاهب تعاريف متعارضی از واقعيت ارائه نمي‏دهند بلكه معنايي يگانه از زندگي را در کنار منازعات روزمره موجود، در اعضايشان ايجاد می‏کنند و بدين ترتيب يکپارچگي ميان افراد را ترويج مي کنند. ناهمگوني آموزه‏ها لزوماً تبعات اجتماعي واگرا ندارد. آندره گرلي نشان مي‏دهد در ايالات متحده درک کليساي کاتوليک از خود تماماً شبيه "مذهب"بوده است. اين نه به معنای سطحي و سکولار شدن دين بلکه تکوين خلاقيت دين آمريکايي است، که می‏تواند الگوهايي متفاوت از حضور و عضويت در کليسا را ارائه دهد. دين در آمريکا شکوفا شده است، به همين دليل نقش مهمي در انساني کردن زندگي بشر ايفا کرده است.
         آيا در تحليل گرلي دين آمريکايی الزاماً ايدئولوژيک است؟ به اين معنا كه اغلب مدافع شيوه زندگي آمريکايي است؟ پاسخ اين است که دين آمريکايي، همچون تمام دين‏ها، واجد ابهام و پيچيدگي است.. مي تواند ـ دقيقاً مثل دين مدني آمريکايي ـ هم ايدئولوژيک و هم اوتوپيايي باشد. بخصوص از آنجايي که مذهب، پلوراليستي است و ضرورتی ندارد که با سيستم نماديني که زندگي ملي را تقويت مي کند همسان شود، حس آزادي فردي به اعضايش القا مي‏کند. پيش از اين توکويل مطلب مشابهي بيان کرد  که دين افراد را قادر مي‏سازد خودشان را بر حسب هويت متعالي  تعريف کنند. درحالي‏که ساختارهاي اجتماعي افراد را به تعريف هويتشان بر حسب نقشي که به‏عنوان شهروند، کارمند، مادر يا پدر و... دارند، وا مي‏دارد، دين آنان را به نوعي خود تعريفي ترغيب مي‏کند که به نحوي از اين نقشها فراتر روند: از طريق دين افراد در بصيرت و هدف يک اجتماع بزرگتر، چون جنبش يا کليسا سهيم مي‏شوند و به واسطه اين هويتهاي بيکران و نامحدود، افراد قادرند از نقشهاي‏شان در جامعه فراتر روند. آنها بيش از يک شهروند، کارمند، مادر يا پدر هستند؛ آنان توانايي انتقاد از نقش‏هايي که ايفا مي کنند دارند و اين حس، آزادي فردي را براي‏شان ارمغان مي‏آورد. دين آمريکايي گرچه اغلب ايدئولوژيک  اما در عين حال حامل يوتوپيا نيز بوده است.



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
مطالب مرتبط :
آيت‌الله يوسف صانعي:مخالفت با ترور، اولين درس حادثه كربلا
دين و تجدد: يك نظريه جديد
نگاه جامعه شناختی به نهضت حسينی
دین عامه، دین خاموش، دین پنهان (سخران:دکتر سارا شریعتی)
دين خلاق: ديدگاه ماكس وبر - گرگوري باوم
گروه علوم اجتماعی
http://www.fasleno.com





مشخصات مطلب :
تاریخ انتشار :شنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۴
موضوع مرتبط :دین
تعداد بازدید :1782
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل ذخیره
ارسال به یاهو مسنجر
ارسال به دیگران


اخبار
اساتيد
همايش ها
نمايندگي ها
دبیران صفحات

عضویت در فصل نو______
به خانواده علوم اجتماعی و فصل نو بپیوندید.
[ فرم عضویت ]

خبرنامه _____________
جهت اطلاع از به روز شدن مجله ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت


فروش نسخه شماره 1 نشریه فصل نو (آرشیو شماره 1 الی 40)