شب چگونه نماند بر این آوار
در دم دمه های ناتمام این خفتگی ناگزیر
که خود
باورحستگی است
در ذهن و یاد یا خاطره های به جا مانده در وجود ما
مه از چه رو چنین لمیده نباشد
بر جای جای کویری چنین خشکیده و تفتار
که خود
حس تری است
بر پشت و شانه یا پیشانی ما
زنجیر از چه بگسلد از دست و پای ما
که حلقه حلقه
تنیده شده نه جز از برای اسارت ما
و پرنده
پرنده چگونه ننشیند
در این فضای دهشت بار بار گشته بر زمان ما
چگونه بگذرد از لای لای شبی اینچنین مزین به مه و زنجیر
* * *
بگذار بنشیند
بگذار بنشیند این پرنده ی خسته
] لختی و درنگی [
* * *
نه شب خالی است از زنجیر
که گو
] محکم و غران [
درهم پیچ و بتاب
بر دستها و پاهای به خواب رفته از اسارت طولانی این هزاریلدای ظلمت گون ما
نه شب خالی است از مه
که گو
] خشکیده و تبدار [
بنشین و بپوشان
از نگاه خسته ی ما ،عابران شب زده ی مانده درزیر یوغ این شب ظلمانی، راه سپیده را
* * *
بگذار بنشیند
بگذار بنشیند این پرنده ی خسته
] لختی و درنگی [
* * *
بگذار بنشیند این پرنده ی خسته از اسارت زنجیر شب
کو در این کویر خشکیده ی به مه نشسته از تب خشکی جاودان
باید که بیابد سوی رفتن را
باید که بیابد راه عبورازمرزشب را
باید که بخواند
باید که رساتر ز مرغ شباهنگ بخواند
سرود سرخ سپیده را

