كشتي شكست و مردم كشتي فنا شدند
اي ناخدا جواب خدا را چه ميدهي
پريشان روزگاري را ميبيني سردار؟ كشتي شكستان عراق را ميبيني؟ ناخدا!
ببين چه كرده بودي با اين مردم كه حضور بيگانه را جشن هم گرفتند، چگونه تحمل ميكني اين همه خواري را؟ پيشبيني من اين بود كه در آخرين لحظه همراه با تمامي ايل و تبار، خويشتن را خواهيد كشت! اما مثل اين كه هنوز دربدر و خانه به دوشيد، دربدري چه طعمي دارد فرمانده؟
از دوست بريدن و دشمن آرزو كردن عمق فاجعه است! واويلاست آقاي رئيس جمهور! چرا چنان كرديد كه چنين بشود؟
آقاي صدام حسين! اي كاش ميشد و به من جواب ميداديد كه چه ميشود آدم ديكتاتور از آب درآيد؟ يعني اگر ديكتاتور نباشي؟ نميشود؟ با محبت، با دوستي، با زيردست نوازي، با مردمسالاري نميشود حكومت كرد؟ براي من هميشه اين سوال بوده است كه چرا ديكتاتورها از سرنوشت و سرانجام آدمهاي مشابه خود درس نميگيرند؟ عبرت نميكنند!
نميدانم در اين جايگاه! در اين منصب! در اين قدرت! چه فراموشي محضي نهفته است كه هيچ كرسي نشيني! هيچ كاخنشيني! به پايان خود نميانديشد در صورتي كه اگر قبل از لبريز شدن، قبل از خيلي دير شدن، اگر هر ديكتاتوري به مردم نزديك شود و عذر تقصير بخواهد باز هم مردم او را خواهند بخشيد.
چه ميشد اگر به يك كاخ قناعت ميكرديد، آقاي صدام! چه ميشد اگر قبل از آن كه كاسه صبر مردم عراق لبريز شود عدالت! مهرباني! و همه خوبيها را بين مردم عراق تقسيم ميكرديد تقسيم! زور و خشونت و نامهرباني و زندان و شلاق به همين جا ختم ميشود كه شد! «الملك يبقي معالكفر و لايبقي معالظلم»!
ديكتاتوري به ناچار محكوم به زوال است، دولت مستعجل است آقاي صدام! نابودياش حتمي است! دير و زود دارد اماسوخت و سوز ندارد!
آن همه كيا بيا، آن كاخنشيني! آن شاهانه زيستن! آن هيبت! آن جبروت! آن قدرت چه شد! خدا وكيلي! تمامي آنها به يك ثانيه الان ميارزد؟ … دل خوش سيري چند سردار؟
در حال حاضر نميدانم چگونه روزگار ميگذرانيد؟ كه هرگونه باشد روزگار خوب و خوشي نيست، جگرسوزاست و تلخ! كاش امكاني بود كه الان به قدو قامت شما مينگريستم، چشمان شما را نظاره ميكردم و ميديدم كه آيا اين چشمان هنوز هم قدرت و توان ترساندن دارند يا نه؟ ايستادن و راه رفتن شما را ميديدم كه زمين زيرپاي شما چگونه است؟ زمين زيرپاي شما ميلرزد و يا پاهاي شما در توي چكمهها؟
من گوشهاي از انتهاي محمدرضا شاه! آخرين شاه ايران را ديدم، به شدت دردناك بود!
آقاي اعليحضرت: قدر قدرت! قوي شوكت، شاهنشاه! آريامهر! بزرگ ارتشتاران! به طرف هواپيما كه ميرفت پاهايش درهم پيچيد! و اشك ندامت را كه خيلي دير شده بود در دستمالي پنهان ميكرد كه به زمين نريزد قصي و عدي و ديگر خانواده و فرزندان شما نميدانم در حال حاضر چه آرزويي دارند؟ شايد خواب بغداد را ميبينند شايد هم خواب اره و تبر و دار و نمونه آن را ولي به يقين ميدانم كه خانواده ديكتاتورهاي فراري آرزو دارند كه تمامي هستي خود را بدهند و در عوض فقط و فقط يك ساعت فارغالبال در پيادهروهاي پايتخت خودشان قدم بزنند، آقاي صدام شما الان چنين آرزويي نداريد؟ حتما داريد؟ خود كردهايد و خود كرده را راهي غير از اين نيست!
منبع : سایت واخون و روزنامه مردم سالاری

