تكثر اجتماعي و چندگانگي نظامهاي ارزشي كه پيامد تكثر و تنوع گروههاي اجتماعي در جوامع مدرن و جوامع در
حال مدرن شدن است«بحران دين سنتي» را پديد مي آورد. در چنين وضعيغلبه تفسير ديني تاكنون موجود، بر ساحت فرهنگي و اجتماعي و سياسي متكثر، ممتنع مي گردد. مفاهيمي چون تكثر اجتماعي و چندگانگي نظام هاي ارزشي معطوف به زمينة اجتماعي (social context)اند كه عملي شدن يك آموزة ديني در آن بايد صورت واقعي به خود بگيرد، زيرا انسان اجتماعي در زمينة اجتماعي د م ميزند و همچونماهي در آب، در فضاي آن ميزيد و تقريباً به نحوي دائمي و به صورت مستقيم يا غيرمستقيم، آگاهانهيا ناآگاهانه از اين فضا متأثر ميشود. بحث از زمينه اجتماعي حيات ديني نيز لاجرم بحث از جامعه پذيري ديني را طلب مي كند. مفهوم جامعهپذيري مبين تربيت اجتماعي انسان است و يكي از مهمترين عوامل شخصيتساز است. مفهوم جامعهپذيري هم تأثير جامعه بر فرد را منعكس ميسازد و هم توضيح دهندة نوع شخصيت فرد است. به عبارت ديگر، هم دلالت بر زمينة اجتماعي دارد و هم زمينة انساني را دربر دارد. اين زمينة انساني همان «سابقه» و «داراييهاي» فرد در لحظة كنش متقابل را بيان ميكند. در واقع، اين نگاه ژرفتري است به مخاطب آموزة ديني. مخاطب آموزه ديني كيست؟ به نظر ميرسد در بحث ارتباطات و تبليغات مفهوم مخاطب شناسي بيشتر بر شناسايي مخاطبان در وضع كنوني دلالت دارد و به نيازها و علائق امروزين آن ها توجه بيشتري مبذول ميدارد. البته از تجربههاي گذشته نيز سخن به ميانميآيد اما مفهومي چون جامعه پذيري به دليل ماهيت بحث كمتر مورد توجه قرار ميگيرد. هر قدر اينارزيابي به حقيقت نزديك يا از آن دور باشد، در اين ترديدي نيست كه در قلمرو فرهنگي بحث از نوع جامعهپذيري براي بررسي مخاطبان ضروري است.
در اين جا قصد ندارم مباحث پيچيده و درازدامن جامعه پذيري را مورد بحث قرار دهم بلكه تنهاميخواهم اهميت آن را به مثابه زمينه عملي ساختن آموزههاي ديني مورد توجه قرار دهم. «اجتماعيشدن نسلهاي مختلف را به يكديگر پيوند ميدهد» (گيد نز، 1373: 67). «اجتماعي شدن فرايندياست كه طي آن كودك ناتوان به تدريج به شخصي خود آگاه، دانا و ورزيده در شيوههاي فرهنگي كه در آنمتولد گرديده است تبديل ميشود» (همان: 67).آن نكتهاي كه در بحث من اهميت فراواني دارد اين است كه آشنايي با الگوهاي رفتاري و پذيرشآنها در طي يك روند تدريجي، كند، و طولاني مدت صورت ميگيرد و از طريق فرآيند دروني شدن(internalization) بدل به امري دروني و خودماني ميشود و پيروي از اين الگوها و هنجارها بدوناكراه و فشار صورت می گیرد. به عبارت ديگر، اجتماعي شدن نوعي «برنامهريزي فرهنگي» نيست(همان: 67) كه از بالا به جامعه ديكته شود و به آساني مقبول افراد واقع گردد.
اجتماعي شدن از دو سو زمينه شخصيتي را ميسازد، هم از آن جهت كه فرد را با گروه همنوا ميكند وهم بدان دليل كه شخصيت و فرديت ما را ميسازد: «اين واقعيت كه ما از تولد تا مرگ در كنش متقابل با ديگران هستيم، مسلماً شخصيت ما،ارزشهايي كه داريم، و رفتارهايي را كه ميكنيم مشروط ميسازد. اما اجتماعي شدن مبناي فرديت وآزادي ما نيز هست. در جريان اجتماعي شدن هريك از ما يك حس هويت شخصي، و تواناييانديشه و عمل مستقل پيدا ميكند» (همان: 95).
اين حس هويت شخصي، فرديت و آزادي، در جامعه مدرن كه متشكل از گروهها و بخشهايمختلف اجتماعي است، بيش از پيش ميشود. البته نبايد به نحوي اغراِق آميز از اين پديدهها سخن گفت. «نميتوان گفت كه انسان اغلب پيرو «ارزشهاي دروني شده» خويش است و به تفكر ديگرانكاري ندارد» (رانگ به نقل از كوزر و روزنبرگ، 1378: 137). درباره آزادي و فرديت انسان مدرن نيز نبايد مبالغه كرد. اما از طرف ديگر، هيچ يك از اين پديدهها را نيز نميتوان ناديده گرفت. تصور دستكاريآمرانه خلقيات، علايق و نگرش افراد، امروزه ديگر تصور بلاهت آميزي است.
در جوامع ماقبلمدرن روندهاي جامعه پذيري و نهادهاي جامعهپذير كننده در دورههاي مختلفتاريخي تفاوت فاحشي با يكديگر نداشت. در اين گونه جوامع «درجة بالاي يكپارچگي» اجتماعي و وجود «نظم معنايي يكپارچهساز كه بخشهاي متفاوت جامعه» را در برميگرفت «جهان زيستمشتركي» را شكل ميداد (برگر و ديگران، 1381: 73). اما انسان مدرن در طي زندگي خود «جابه جاييزيستجهانهاي مختلف را تجربه ميكند» (همان: 74). زندگي مدرن شهري تجربه چندگانگي را ذاتي آگاهي فرد ميكند و «ذهن بيخانمان» ميسازد: «شهري شدن آگاهي، حاصل پيدايش و رشد رسانههاي ارتباط جمعي مدرن بوده است. اينفرايند احتمالاً پيش از همه با گسترش باسوادي از شهر به خارج از آن تا دورافتاده ترين نقاطروستايي، در اثر اجبار نظامهاي مدرن تحصيلي، آغاز شد. بدين معنا، آموزگار مدرسه، دست كم درطول چندين قرن، حاصل «تعليم و تربيت» بوده است. با اين همه، اين فرايند با پيشرفت رسانههايجمعي جديد بسيار شتاب گرفت. ابداع تعاريف شناختي و هنجاري تازه درباره واقعيت در شهر، بهسرعت از طريق انتشارات انبوه، راديو، تلويزيون و سينما در سرتاسر جامعه پخش ميشوند. ارتباط بااين رسانهها به معناي درگير شدن در شهري كردن دائمي آگاهي است. چندگانگي، ذاتي اين فراينداست. فرد در هركجا كه باشد به وسيله رسانههاي متنوع با اطلاعات گوناگون بمباران ميشود. اينفرايند از راه اطلاعات به اصطلاح «ذهن فرد را باز ميكند». با اين همه، اين فرايند درست به هميندليل، يكپارچگي و مقبوليت «جهان خانة» فرد را سست ميكند» (همان: 76ـ75).
اين يادآوري هم لازم است كه توسعه شهري غير از «توسعه آگاهي شهري » است و توسعه آگاهيشهري «صرفاً به آن اجتماعهايي كه دقيقاً ممكن است شهر محسوب شوند محدود نميشود» (همان:75). پس «ميتوان بدين معنا «شهري» بود، ولي در يك روستا يا حتي يك مزرعه زندگي كرد» (همان:75). اين آگاهي، بخشي از اجتماعي شدن فرد را در جامعه مدرن ميسازد:«در بسياري موارد، اين چندگانگي حتي درون فرايندهاي جامعهپذيري اوليه، يعني درونفرايندهايي كه در دوران كودكي به طور بنيادي، خود فرد و جهان ذهنياش را شكل ميدهند، راه مييابد. اين تحول، بيش از پيش، زندگي افراد در جامعه مدرن را تحت تأثير قرار داده است. در نتيجه،چنين افرادي نه فقط در دوران بزرگسالي، بلكه از همان آغاز تجربة اجتماعيشان در دوران كودكي،كثرت جهانهاي زيست را تجربه ميكنند. شايد بتوان گفت كه اين افراد هرگز داراي يك «جهانخانة» يكپارچه و بدون چالش نبودهاند» (همان: 76).
بدين ترتيب، وضعيت مدرن و اجتماعي شدن ناشي از زيستن در جهانهاي زيست چندگانه هويتيميسازد كه «باز»، «تفكيك شده»، «انديشنده» و «فرديت يافته» است. (همان: 86ـ84). در چنينوضعيتي فرد ديگر نميتواند به ارزشها و نظام نمادين معيني در تمام عمر خود وفادار بماند. بدينترتيب، اجتماعي شدن اوليه استمرار ندارد و فرد فرايندهاي متعدد جامعهپذيري ثانويه را از سرميگذراند (همان: 76). بدين ترتيب، جامعهپذيري بهطور مكرر تجديد ميشود و گسستهاي فرهنگيدر جامعه پديد ميآيد. اين تنوع در اجتماعي شدن، بحران جامعهپذيري ديني را به دنبال دارد:«از منظر جامعهشناسانه و روان شناختي ـ اجتماعي، دين را ميتوان به عنوان ساختاري شناختي و هنجاري توصيف كرد كه احساس «بودن در كاشانة خود» در جهان هستي را براي انسان ممكن ميسازد. با چندگانه شدن زيستجهانهاي اجتماعي، اين وظيفة قديمي دين به طور جدي مورد تهديد قرار ميگيرد. از اين پس، بخشهاي گوناگون زندگي اجتماعي تحت ادارة معاني و نظامهايمعنايي كاملاً ناسازگار در ميآيند. براي سنتهاي ديني و نهادهاي نمايندة آنها، نه تنها يكپارچهسازي اين كثرت جهانهايزيست اجتماعي در قالب جهان بيني واحد و جامع ديني بيش از پيش بهطور جدي دشوار ميشود، بلكه حتي اصولاً مقبوليت تعاريف ديني از واقعيت، از درون، يعني درونآگاهي شخصي فرد، به پرسش گرفته ميشود» (همان: 87).
اما اين بيكاشانگي ميتواند به طلب كاشانه منتهي شود. به همين دليل كه «انسان مدرن از اينعميقتر شدن وضع «بيخانماني» خويش در رنج است» (همان: 89)، به همان ميزان نيازمندي بهكاشانه از نظر روان شناختي بيشتر ميشود. اما براي اين كه دين بتواند نوعي از احساس «دركاشانهبودن» را توليد كند، بالضروره ميبايست تجديد حيات پيدا كند و پيوند معنايي و هويتي خود را با سنت بهحداقل برساند و هويت دين هويتي ماقبل مدرن نباشد. بدين ترتيب، دين ميبايست پيوند خود را با ساختارهاي اجتماعي سنتي بگسلد و بيش از پيش انتزاعي شود و ادعاي تماميت و تاميت خود را كناربگذارد. اين يكي از ضرورتها براي تجديد حيات دين است. ضرورت ديگر از زندگي واقعي خود دين داران ناشي ميشود. آنان مايلند دين داري خود را علي رغم زندگي مدرن شان حفظ كنند و به نحويميان دنياي دين و دنياي زندگي روزمره سازگاري ايجاد كنند. اين است كه بازسازي دين در دوران مدرن به يك ضرورت ديني نيز تبديل ميشود. به همين دليل هم هست كه دين دردنیاي جديد «دستخوشاحياء، تجديد، نوسازي و اصلاح بوده است» (بشيريه، 1377: 221).
اين پديده را هرويولژه مدرنيته ديني مينامد. اما «مدرنيته ديني» مورد نظر هرويولژه برخلاف برخيكاربردها (شريعتي، 1379: 134) به معناي مدرنيتهاي ديگر و متفاوت و یا دین سازی مدرنیته نيست، بلكه وي از اين مفهوم‘ مدرن شدن دين را مراد ميكند (هرويولژه، 1380: 287). هرويولژه «انتقال و شكلگيري هويتهاي اجتماعي ـ ديني» را در جامعه مدرن مورد بررسي قرار ميدهد و بر اين نكته تأكيد دارد كه جامعه پذ يري ديني در جامعه مدرن به امري پيچيده و دشوار بدل شده است. روشن است كه بحث از جامعهپذيري ديني بحث دربارة اين مسأله است كه «چگونه افراد دين دار ميشوند» (فيني، 1380: 253). هرويولژه براي توضيح اين امر از «مدرنيته روان شناختي» سخن به ميان ميآورد. «مدرنيتة روان شناختي بدينمعناست كه شخص بايد خودش در مقام يك فرد بينديشد و وراي هرگونه هويت موروثي، كه منبع اقتدارخارجي آن را تجويز كرده است، تلاش كند هويت شخصي بيابد» (هرویولزه‘ 0 8 3 1 : 291). او جامعهپذيري ديني در جامعه سنتي را با جامعه پذيري ديني در جامعه مدرن مقايسه ميكند و نتيجه ميگيرد كه در جامعهمدرن به دليل «تفكيك نهادي» و «قلمروهاي متفاوت فعاليت اجتماعي» افراد «تجربههاي زيسته»گوناگوني دارند و «خود را در قواعد پيچيدة» اين قلمروهاي متفاوت فعاليت اجتماعي ميبينند. از نظر او، مدرنيته بدين ترتيب «به شكلي كاملاً آرماني ـ نمونه وار، با تونايياي كه به سوژة فردي ميدهد تا او جهان هنجارها و ارزشهايش را به شيوهاي مستقل بپرورد، خود را مشخص ميكند» (همان: 293).نتيجة اجتناب ناپذير چنين روندي را هرويولژه چنين بيان ميكند:«امروزه پافشاري بر همنوايي اجباري با حقايق ديني (به ويژه براي جوانان) در مقايسه با اصالت شخصي سوژة معتقد، كه در جست و جوي حقيقت «خويش» است، كم ارزش شده است» (همان:293).
او از «قطبي شدن و ذهني شدن فرآيند شكلگيري هويت ديني» سخن ميگويد و بحث ازمسيرهاي گوناگون براي «هويتيابي ديني» را پيش ميكشد:«در مدرنيته، هويتهاي اجتماعي ديني را ديگر دقيقاً نميتوان مثل برخي از هويتهاي موروثيدر نظر گرفت، حتي اگر بپذيريم كه هميشه با اين ميراث، انطباقِ به وجود ميآيد. افراد از منابع نمادين متنوعي كه موافق مشربشان است يا از طريق آن منابع با درگير شدن در تجربيات متفاوتي كه دردسترشان قرار ميگيرد به ساختن هويتهاي ديني و اجتماعي خودشان... مبادرت ميكنند. در اينچشم انداز، هويت به مثابه محصول (همواره بي ثبات و احتمالاً بازهم در معرض ترديد و پرسش) يكمسير هويتيابي... تحليل ميشود كه خود را در طي مسيري طولاني تحقق ميبخشد. اين مسيرهايهويت يابي فقط مسيرهاي عقايد (paths of belief) نيستند، بلكه به طور يكسان متضمن كل جوهرة اعتقادورزي نيز هستند كه شامل اعمال، حس زندة تعلق به شيوههاي درك جهان و شركت فعالا نه در قلمروهاي متفاوت كنش ميشود كه خود ايجاد كنندة آن هستند. جهت گيري اين مسيرها[ي هويت يابي] به يك معنا در مشربها، علايق و خواستههاي افراد متبلور ميشود.همچنين اين جهتگيري وابسته به شرايط عيني ـ شرايط نهادي، اجتماعي، اقتصادي، سياسي ، فرهنگي ـ است كه در درون آنها اين مسيرها[ ي عقايد] آشكار ميشوند» (همان: 294).
نتيجة مهمي كه از اين بحث عايد ميشود اين است كه بحران جامعه پذيري ديني محصول وضعيت مدرن است و به رسميت شناختن تكثر عرصة ديني ـ كه در وضع مدرن پديدهاي اجتناب ناپذيراست ـ نيز نميتواند اين بحران را زايل سازد. ديگر هيچ تضميني براي دين دار شدن بخشهاي وسيع جامعه وجود ندارد. درايران معاصر در ميان محققان و مردان سياست اين تمايل وجود دارد كه شكست برنامههاي ديندارسازي مردم و نيز اختلال در فرايند جامعه پذيري دینی ناشي از قصور يا تقصير اين يا آن نهاد و سازمان و وزارتخانه دانسته شود. به عنوان مثال يك جامعه شناس محا فظه كار ايراني برخي اقدامات شهرداري تهران نظيرساختن فرهنگ سراها را عامل دين زدايي دانسته است( رفيع پور:0 8 3 1 :0 6 – 3 5 2 ). وی به نحوی آسان گیرانه‘ نظام ارزشی دیکته شده از بالا را با نظام ارزشی جامعه یکی گرفته واقدامات شهرداری تهران را پس از سال8 6 3 1 یکی از عوامل گسست مردم از ارزش های"سنتی ومذهبی" دانسته وایجاد فرهنگ سرا را اقدامی"نزدیک"به"معنی واقعی" "تهاجم فرهنگی" تلقی کرده است(همان: 5 5 2 ). وی علاوه بر این که توجهی به بحران جامعه پذیری دینی در جوامع در حال مدرن شدن ندارد‘ تمایزی میان هنجارها وارزشهای رسمی وغیر رسمی قائل نیست. بعلاوه‘ وی به جای انتقاد از سیستمی که شهرداری نیز یکی از زیر مجموعه های آن بوده است از اجزای آ ن انتقاد می کند و بدین ترتیب‘ جهت یابی اصولی نقد اجتماعی را مخدوش می سازد. والبته از یک جامعه شناس محافظه کار انتظار بیشتری نمی توان داشت.
همچنین برخي متفكران به خاطر توليد پارهاي انديشهها عامل سكولاريسم معرفي ميشوند. چنين كساني از درك اين امر ناتوانند كه اقداماتي نظير اقدامات شهرداري و نيز ظهور برخي متفكران با انديشههاي نو هر دو از تبعات مدرنيزاسيون و اين گونه پديدهها محصول يك بستر اجتماعي خاص اند و صرفاً نمي توان آنها را براساس اراده افرادي معين توضيح داد و گفت اگر اين افراد نمي بودند، روند جامعه پذيري ديني، بياشكال پيش ميرفت.آنها از اين امر غفلت ميكنند كه متفكراني چون شريعتي و سروش و نيروهاي بوروكراتي چونغلامحسين كرباسچي شهردار سابق تهران، زاده يك وضعند و نه بازيچة ارادهاي شيطاني! منتقدین از این نکته اساسی غفلت می کنند که این نخبگان تنها در یک بستر اجتماعی مستعد می توانند موفق عمل کنند وبا توجه به همین بستر است که می توان گفت هر دم ازین باغ بری می رسد!
همین تحلیل اشتباه در قبل از انقلاب و پس از آن نیز وجود داشت و رژیم پهلوی مسوول همه گرایشات ضد دینی موجود دانسته شد. رژیم پهلوی البته مثل هر رژیم سکولار دیگر‘ سیاست تضعیف دین و حذ ف آن از عرصه های مهم اجتماعی را دنبال می کرد. اساسا نظامهای سیاسی سکولارغیرکثرت گرا خداوند را در عرصه خصوصی زندانی می کنند. با این همه‘ سیاست زدگی است اگر کسی تصور کند که نظام سیاسی می تواند مردمان را بی دین کند و آن ها را به فسق و فجور بکشاند! ویا بالعکس‘ نظام سیاسی بتواند سراسر جامعه را دین دار کند! بلای غریبی است این سیاست زدگی. حتی روشن ترین وخوش فکرترین انقلابیون مسلمان نیز‘ رژیم پهلوی را عامل تام بی دینی می دانستند. یک نمونه جالبش آیت الله طالقانی است که گفت:« خاندان سلطنت منشا تمام مفاسد بودند » ( کیهان ‘ 0 2 / 2 1/7 5 3 1 ‘ شماره 8 5 6 10 ‘ ص3 )‘ و بی حجابی و خودآرایی زنان را میراثی از « عهد جاهلیت پهلوی» دانست!
لذا تصور می شد که با به دست گرفتن حکومت و به تبع آن‘ با به دست گرفتن نهادهایی چون دانشگاه‘ آموزش و پرورش‘ رادیو و تلویزیون و غیره می توان به اصطلاح جامعه را از لوث بی دینی پاک کرد! الان نیز این سیاست زدگی شکل دیگری به خود گرفته است: برخی علت تامه دین گریزی جوانان را اعمال سیاست های آمرانه دین دار کردن جامعه در دو دهه گذشته می دانند و بعد نتیجه می گیرند که با تجدید نظر در این سیاست ها و اتخاذ سیاست تساهل و تسامح همه چیز رو به راه خواهد شد! اما گویا کسی باور ندارد که جهان عوض شده است. و کسی به این نکته اساسی توجه نمی کند که دیگر نمی توان همه جامعه را دین دار کرد و دیگر نمی توان یک جهان بینی خاص را بر سراسر جامعه حاکم کرد.
اكنون در وضعي كه بحران جامعه پذيري ديني وجود دارد و تكثر حوزة ديني واقعيتي اجتنابناپذيراست و نهادها و گروههاي ديني گوناگون در صورت بروز و ظهور ميتوانند فقط حدي از جامعه پذيري ديني را تأمين كنند، اقدامات و سياست هايي را در نظر بياوريد كه خواهان تحقق آمرانه دينداري درسطح كل جامعه است و چهرهاي خشن وآمرانه از دين را به تصوير ميكشد! نهادهايي كه چنين سياستهايي اتخاذ ميكنند نه فقط خلاف جريان آب شنا ميكنند، بلكه دربخشی از جامعه واكنشي عليه دين را موقتاً پديد ميآورند. در چنين وضعي برخی از سوژههاي انتخاب گر نه تنها گزينة دين را انتخاب نمي كنند بلكه وجودشان مملو از نفرت از آن ميشود و اين امر‘ هزينههاي جامعه پذيري ديني را بازهم افزايش ميدهد.
نتيجه اين كه ضرورت بازسازي دين در عصر مدرن هم از نظر تئوريك آشكار گشته است و هم به طور عملي خود را نمايان ساخته است. گريز نسل جديد از دين سنتي و اقبال جوانان به انديشه هاي ديني روشنفكراني چون شريعتي و سروش در ايران معاصر نمونه هاي تجربي ارزشمند و بسيار مهمي هستند. با اين همه لازم است مجددا بر اين نكته تاكيد نمايم كه در جامعه مدرن حتي با بازسازي دين نيز امكان دين دار شدن سراسر جامعه وجود ندارد و از منظر جامعه شناختي مي توان گفت كه اساسا چنين چشم داشتي ديگر معقول نيست. بدين ترتيب‘ ما دين داران درمي يابيم كه از اين پس مي بايست بسيار متواضع تر باشيم.اين تواضع البته تواضعي ضروري و تحميلي است مثل توفيق اجباري!
البته شما حق دارید در مقام اعتراض بگویید که ما نه فروتنی‘ که سراسر پرخاشگری دیده ایم . بگذارید از ذکر مثال خودداری کنم.اگردر این جا زندگی کرده باشید پس می بایست بدانید که از چه سخن می گویم. پاسخ من این است که برای رویت این تواضع ناگزیر‘ شکیبایی بیشتری لازم است. ما اکنون با تکیه بر«آگاهی مقوله بنیاد» از این تواضع تحمیلی سخن می گوییم.آگاهی مقوله بنیاد با استفاده از مقوله ها و مفاهیم انتزاعی عمل می کند وذهن مقوله ساز با تکیه بر مقوله هایی که در اختیار دارد و مقوله هایی که می سازد و می شناسد‘ به توضیح و تبیین واقعیت ها می پردازد. بر اساس آگاهی مقوله بنیاد است که می توان دست به تعمیمی گسترده و فراگیر زد ودرباره وضعی که هنوز کاملا تحقق نیافته سخن گفت. در باب عرصه عمل اجتماعی که عرصه خلاقیت است آگاهی مقوله ساز موقعی می تواند تعمیمی معتبر و قرین صحت عرضه کند که به شناختی صمیمی و پدیدارشناختی از« آگاهی منبعث از تجربه زیسته» تکیه زند. در مورد موضوعی که ما از آن سخن می گوییم « آگاهی ناشی از تجربه زیسته» دو دسته از افراد می بایست مورد توجه قرار گیرد: الف) توده دین دار‘ ب) سیاست گزاران عرصه دینی.
در باره این که توده دین دار در باب وضع دینی خود و عرصه دینی موجود چگونه می اندیشند تحقیقی پدیدارشناختی در اختیار نداریم‘ اما تحقیقات پیمایشی همگی دلالت بر این دارد که مردم‘ نه تنها تحمیل دین را روش مناسبی برای دین دارکردن جامعه نمی دانند‘ بلکه در نادیده گرفته شدن هنجارهای دینی شان آسان گیرانه تر برخورد می کنند وبه تعبیری بی اعتنایی شان افزایش یافته است. مردم آگاهی شان را از واقعیت اجتماعی از طریق تجربیات روزمره شان کسب می کنند و با ملاحظه رودرروی آنچه در کوچه و بازار می گذرد و با محاسبات ساده اما واقعی و کاربردی شان در باره نوع مواجهه خود با آنچه در دور و برشان می گذرد تصمیم می گیرند. بنابراین‘ جای تعجب نیست اگر که ذهن مقوله ساز و ذهن متکی بر تجربیات روزمره‘ از دو طریق به یک نتیجه برسند. درهرحال‘ همه چیز حاکی از این است که روش« منع گناه» که روش مسلط در دو دهه اخیربوده است‘ موفق نبوده است. اما درباره سیاست گزاران عرصه دینی‘ یعنی آن کسانی که مسوولیت مستقیمی در امر دین دار کردن جامعه داشته و دارند‘ می توان گفت که نشانه هایی از تجدید نظر‘ آشکار گشته است. در این باره‘ کثیری از اظهارنظرها موجوداست که ذکر آن ها سبب طولانی تر شدن این بحث می شود.
باری از آن زمان که شایسته بود سخن مشفقان و خردمندان شنیده شود زمان درازی گذشته است. مایلم هشدار آیت الله بهشتی را به خاطرتان بیاورم که درست یک هفته پیش از پیروزی نهایی انقلاب خطاب به« طلاب حوزه علمیه» گفت: " مبادا بر خلاف دستور قرآن مسلمان بودن و مسلمان زیستن را به مردم تحمیل کنید.آن ها برعلیه شما طغیان خواهند کرد" ( کیهان‘5 1 / 11 / 7 5 3 1 ‘ شماره 4 5 6 0 1 ‘ ص 6 ‘ تاکید از من است ). اما جایی که سخنان کسانی چون بهشتی مسموع واقع نمی شود سخن آنان که به رسمیت شناخته نمی شدند ونمی شوند جای خود دارد. باری دنیا محل عبرت است ! خلاصه کنم که این پرخاشگری که ذکرش رفت طلیعه ناهنجار آن تواضع ناگزیری است که خود را به ما تحمیل خواهد کرد و فردا اگر من و شما در این که متواضع تر از همدیگر هستیم و در این که ما در تواضع پیشگی فضل تقدم داریم نزاع کردیم پرتعجب نفرمایید! باری به تعبیر" چارلز دیویس " متاله فقید مسیحی‘ ما در یک" جامعه قدسی واکنشی " زندگی می کنیم‘ واکنشی که از موضع دین سنتی در قبال مدرنیته روی می دهد وپرخاشگر دینی می پرورد. پس بر ماست شکیبایی پیشه کردن و این پرخاشگری ها را زمانمند دانستن . البته هنوز زمان درازی لازم است تا این گونه پرخاشگری ها از جامعه ما یکسره رخت بربندد‘ خواه پرخاشگری از موضع دینی و خواه پرخاشگری از موضع ضد دینی که مقوم یکدیگرند. از خردمندی به دور است که هنوز از یک اتوپیا خلاصی نیافته به اتوپیای تازه ای پناه ببریم و در کارگه کوزه گری مان‘ کوزه بی دسته دیگری بسازیم و حذف کامل این گونه پرخاشگری ها را نوید بدهیم!
پیام دین صلح‘ برابری‘ و تعالی است و هیچ یک از این ها بدون فروتنی حقیقی حاصل شدنی نیست. به گمانم ما دین داران می بایست بدین نکته بیش از پیش توجه کنیم که در طریق ترویج و تبلیغ دین‘ تواضع تحمیلی به تواضع پیران و ازکارافتادگان می ماند که ضروری وضع شان است‘ و نه فضیلتی اخلاقی . باری می گویند« اگر نمی توانی بر دوستانت بیافزایی درافزودن دشمنان خویش گشاده دستی مکن!». این آن نکته ای است که بهتر است دین داران ازاین پس درکار ترویج و تبلیغ دین به خاطر داشته باشند.
منابع
برگر‘ پیتر. برگر‘ بریجیت. کلنر‘ هانسفرید(1 8 3 1) ذهن بی خانمان‘ نوسازی و آگاهی. ترجمه محمد ساوجی. تهران : نشرنی.
بشیریه‘ حسین(77 3 1) جامعه شناسی سیاسی( نقش نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی ) . تهران: نشرنی.
رفیع پور‘ فرامرز(0 8 3 1 )توسعه و تضاد: کوششی در جهت تحلیل انقلاب اسلامی و مسائل اجتماعی ایران. تهران: شرکت سهامی انتشار.
شریعتی‘ سارا(9 7 3 1) درباره شرایط ا مکا ن مدرنیته دینی . مراجعه شود به شریعتی‘ احسان و دیگران(9 7 3 1 ) دفترهای بنیاد- دفتراول‘ در حاشیه متن . تهران: انتشارات شهر آفتاب.
کوزر‘ لوئیس . روزنبرگ‘ برنارد(8 7 3 1 )نظریه ای در باب تعهد دینی . ترجمه افسانه توسلی . فصلنامه نامه پژوهش. شماره0 2 و1 2 . بهار وتابستان0 8 3 1.
گیدنز‘ آنتونی(3 7 3 1)جامعه شناسی . ترجمه منوجهر صبوری کاشانی. تهران : نشرنی.
فینی جان.ام(0 8 3 1 ) نظریه ای در باب تعهد دینی . ترجمه افسانه توسلی . فصلنامه نامه پژوهش. شماره 0 2 و1 2 . بهار و تابستان 0 8 3 1 .
هرویولژه دانیل(0 8 13 )انتقال وشکل گیری هویت های اجتماعی- دینی در مدرنیته. ترجمه سید محمود نجاتی حسینی. فصلنامه نامه پزوهش. سال پنجم. شماره0 2 و1 2 . بهار و تابستان 0 8 3 1 .

