مفاهیم نظریه لوکاچ:
در دهه 1920در اثر عمده اش بر جنبه ی ذهن نظریه مارکس تاکید ورزید که بیشتر از انتشار دست نوشته های اقتصادی و فلسفی متاثر بود و این کار های اولیه مارکس است او روی دو مفهوم عمده تاکید کرد .
1- چیز وارگی : پایه این کار لوکاچ مفهوم طلسم انگاری مارکس از کالا بود وطلسم انگاری عبارت است از فرایندی که طی آن کنشگران در جامعه سرمایه داری برای کالاها و بازارشان وجود عینی مستقلی قایل میشوند.
تفاوت این دو مفهوم "چیز وارگی" و "طلسم انگاری " در میزان گستردگی آنهاست .مفهوم طلسم انگاری محدود به نهاد اقتصادی است اما لوکاچ مفهوم چیز وارگی را به سراسر جامعه دولت ، قوانین و بخش اقتصادی گسترش میدهد بنا به گفته لوکاچ انسان در جامعه سرمایه داری با واقعیت ساخته دست خودش است ( کالا ) نه تنها بیگانه میشود ، حتی خود را یکسره بازیچه قوانین آن می انگارد .
لوکاچ حین پرورانیدن افکارش در این باره به تلفیق بینشهایی از وبر و زيمل پرداخت ولی برخلاف آنها آن را سرنوشت گریز ناپذر بشریت نمی انگاشت بلکه مساله چیز وارگی رامحدود به سرمایه داری می دانست .
آگاهی طبقاتی : در تعریف این خصلت گروهی از آدمها که جایگاه همانندی را در نظام تولید اشغال می کنند .
لوکاچ آگاهی طبقاتی را پس از عبور از حالت پیشين آن یعنی آگاهی کاذب می داند و می گوید : بیشتر طبقات اجتماعی در برابر تاریخ نتو انسته اند بر این آگاهی کاذب فایق آیند.در نظامهای ماقبل سرمایه داری ساخت و کار طوری بوده که قدرت دولت مانع از پیدایی و تبلور آگاهی طبقاتی میشد ند .
پس تنها بودن در نظام سرمایه داری آگاهی طبقاتی به نقطه ای میرسد که در آنجا نمیتوان خود آگاه گردید . حتی در دل نظام سرمایه داری خرده برژوازی و دهقانان بخاطر موقعیت ساختاری مبهمشان نمی توان آگاهی طبقاتی را در خود بپرواند ، در صورتی که طبقه پرولتاریا ظرفیت پروراندن آگاهی طبقات راستین را دارد با عملکرد همین ظرفیت ونیروهای خارج از آن پرولتاریا از حالت وجودی طبقه در خود "یعنی یک موجود آفریدهی ساختار اقتصادی "بیرون می آید وبه حالت طبقه ای برای خود "یعنی طبقه ای که به جایگاه و رسالتش آگاهی دارد "در میاید .
تحليل دوباره ى ماركس توسط لويى آلتوسر را شرح دهيد ؟
شاخص كار لويى آلتوسر تآكيد بر كار ماركس است. نظر آلتوسر اين است كه بيشتر ماركسيستها كار ماركس را به درستى تفسير نكرده اند.
يكى از قضاياى قابل طرح: اين است كه آيا ماركس در سراسر زنذگى اش موضع فكرى ثابتى را اتخاذ كرده بود يعنى آيا ماركس يك انديشمند ساختاري جبر گرا يا يك ديالكتسين انسانگرا؟
به نظر آلتوسر دستنوشته هاى سال 1844 زمانى نوشته شده بود كه ماركس به شدت تحت تآثير هگل فلسفه انسانگرايى و نگران اثر مخرب شرايط از خود بيگانه كننده ى سرمايه داري روي فرد بود. اين نگرانى ها به نظر آلتوسر غير علمى بودند و مى با يست به خاطر تحول ماده انديشى علمى رفع مى شدند.
به عقيده ى آلتوسر جان كلام ماركس در ساختارهاى جامعه و قوانين نهفته است كه بر عملكرد اين ساختارها حاكمند و كنشگران آزاد در اين قضيه چندان نقشى ندارند.
آلتوسر مىگويد كه در تاريخ كار ماركس يك نوع ((انقطاع معرفت شناختى)) آشكارا ديده مىشود. بدينسان كه ماركس به طرز نمايانى از ذهن گرايى فلسفى (يك موضوع ايدئولوژيك) به نظريه ى انتزاعى (يك موضوع علمى) تغيير جهت داده است. يعنى پيش از سال 1845 ماركس بيشتر يك انسانگراى فلسفى بود اما بعد از سال 1845 به يك نوع جهت گيرى علمى ترى روى آورد.
ماركس با هر نظريه اى كه تاريخ و سياست را مبتني بر ذات انسان مى انگارد قطع رابطه كرد. چون ماركس يك رشته ى تازه از مفاهيم علمى - ساختارى همچون تشكلهاى اجتماعى ساختار و روابط توليد را جايگزين مفاهيم انسانگرا يانه اش كرد.
موضع فكري آلتوسر نوعى بازگشت به آن تفكر اقتصادى و مكانيسمى است كه بر نظريه پردازان كمونيست پيش از انقلاب 1917 روسيه مسلط بود.
آلتوسر گذشته از آنكه مى كوشيد يك تفسير ساختارى از كار ماركس بيرون كشد. بر آن بود تا بر اساس آن يك تحليل ساختلري نيز از جامعه ى سرمايه دارى به عمل آورد.
آلتوسر جامعه ى سرمايه دارى را يك تشكل اجتماعى و نوعى جامعيت عينى و پيچيده در يك مرحله ى خاص از تحول تاريخى مى انگارد.
او معتقد است كه يك تشكل اجتماعى از سه عنصر بنيادى 1-اقتصاد 2- سياست 3- ايدئولوژيك و همچنين به تناقض هاى موجود ميان اين پديده هاى ساختارى آگاهى داشت.
آلتوسر جبر گرايان اقتصادى را به اين خاطر نيز مورد انتقاد قرار مى داد كه آنها عوامل اقتصادى را هميشه داراي جايگاه مسلط مىانگارد و عوامل ديگرى چون سياست و ايدئولوژيك را هميشه در نقش عوامل ثانوى مى بينند.
به نظر آلتوسر بايد به روابط ميان نهادهاى گوناگون اجتماعى نيز توجه داشت.
نظريه ى انتقادى(دبستان فرانكفورت) :
نظريه ى انتقادى محصول گروهى از نو ماركسيستهاى آلمانى است كه از حالت نظريه ى ماركسيستى بويژه از گرايش آن به جبر گرايى اقتصادى دل خوشى ندارد.
نظريه ى انتقادى بيشتر از انتقادها يى ساخته شده است كه از جنبه هاى گوناگون زندگى اجتماعى و فكري به عمل آمده است. اين نظريه از كار ماركس الهام ميگيرد.
مكتب انتقادى در بر گيرنده ى انتقاد از جامعه و نيز نظامهاى گوناگون معرفتي است و هدف نهايى آن افشاى دقيقتر ماهيت جامعه است.
انتقادهاى عمده ى آن:
الف) انتقاد به نظريه ى ماركسيستى:
با اينكه از كار ماركس الهام گرفته است اما از جبر گرايى نهفته در بخشهايى از كار اصلي ماركس انتقاد ميكنند و ميگويند كه آنها ميبايست به جنبه هاى ديگر زندگى اجتماعى توجه كنند. مكتب انتقادى در حدود آن است كه با جلب توجه به قلمرو فرهنگى حيات اجتماعى و توسعه ى فرهنگى اين عدم تعادل را تصحيح كنند.
ب) انتقادهايى به اثبات گرايى:
بخشى از اين انتقاد ، به انتقاد از جبر گرايى اقتصادى ارتباط پيدا مى كند. زيرا كسانيكه جبرگرا بودند، بخشى يا تمام نظريه ى معرفتى اثبات گرايانه را كه مكتب علوم فيزيكى را به عنوان معيار دقت و قطعيت براى همه ى رشته ها در نظر ميگيرند--- پذيرفته بودند.
مكتب انتقادى به اثبات گرايى انتقاد ميكند كه به چيز وارگى كردن جهان اجتماعى گرايش دارد وآنرا بسان يك فراگرد طبيعى مينگرد.
اما نظريه پردازان بر فعاليت انسانى و شيوه ى تآثير گذارى اين فعاليت ها بر ساختارهاى اجتماعى گسترده تر تآكيد كنند.
همچنين انتقاد مى كنند كه اثبات گرا يى ، كنشگران را موجودات منفعل ميشمارد ، اما مكتب فرانكفورت اين فكر را نمى پذيرد كه قوانين عام علمى را مى توان بى چون و چرا درباره ى كنش انسانى بكار برد. همانطور كه مارتين جى گفته :اثبات گرايى نتيجه اش مطلق سازى واقعيت هاى عينى و چيز وارگى نظم موجود است.
ج) انتقادها يى از جامعه شناسى:
دبستان فرانكفورت به جامعه شناسي به علت علم گرا يى آن و اينكه روش علمى را به هدفى در خود و براى خود تبديل كرده، حمله مى كند. همچنين جامعه شناسى چون وضع موجود را پذيرفته ، نميتواند انتقاد را آنچنان جدى انجام بدهد كه از ساختار موجود فراتر رود . دبستان انتقادى ، جامعه شناسى را به چشم پوشى از افراد متهم ميكند.
به گفته ى { زولاتان تار } جا معه شناسى به جاى اينكه وسيله اى براى انتقاد و محرك نوگرايى باشد ، به بخش جدايى ناپذير از جامعه ى موجود تبديل گشته است.
د) انتقاد از جامعه ى نوين :
بيشتر كارها ى مكتب انتقادى در جهت انتقاد از جامعه ى نوين و اجزاى سازنده اش بوده است ، ترنت شروير در كتابش ، روشن ميسازد كه چون سرمايه دارى نوين در ايجاد و تحكيم سلطه ى بيشتر با عناصر فرهنگى كار ميكند بر خلاف سرمايه داري اوليه كه عمدتآ با اقتصاد اين كار را انجام ميداد انتقادى از وبر هم ملهم ********* در تآكيد آنان بر عقلانيت و خرد باورى به عنوان جريانى مسلط بر جامعه ى نوين بازتاب مييابد.
در جامعه ى نوين سركو بى ناشى از عقلانيت به جاى استثمار اقتصادى ، به عنوان مساله ى اجتماعى غالب را گرفته است.
دبستان انتقادى ، تفكيكى را كه وبر ميان ( عقلانيت صورى ) و ( عقلانيت ذاتى ) قائل شده ، آشكارا پذيرفته است.
عقلانيت صورى متوجه كارآِيى و بهره ورى است نه رها ساختن مردم از بند سلطه ، آنان اينگونه عقلانيت را تفكر (تكنو كراتيك|عقلانيت فنى) ميدانند كه هدفش خدمت به نيروها ى سلطه گر است.
هربرت ماركوزه كه منتقد شديد تكنولوژى نوين بود معتقد بود كه تكنولوژى در جامعه ى نوين به توتاليتاريسم(فرا گيرندگى) راه ميبرد، در واقع او ميگويد كه اين تكنولوژي به روشهاى مؤثرتر نظارت خارجى بر افراد منجر ميشود ؛ نمونه ى بارز تلويزيون براى اجتماعى كردن و ساكت كردن مردم است ،تكنولوژى را وسيله اى براى تسلط بر مردم ،سركوب خرديت وتجاوز به آزادي كنشگران است.
نتيجه ى اين فرآيند ، پيدايى پديدهاى است، كه ماركوزه آن را جامعه ى تك بعدى خوانده است ، ميشود . در چنين جامعهاى افراد توانايى تفكر انتقادى و منفى درباره ى جامعه را از دست ميدهند. ماركوزه اين نظر اصلى ماركس را حفظ كرده است كه تكنولوژي را براى ساختن يك جامعه ى (بهتر) مى توان بكار بست.
انتقاد از فرهنگ:
دبستان فرانكفورت از (صنعت فرهنگ ) سخت انتقاد ميكند ،يعني بر ساختارهاى عقلانى و ادارى (مانند شبكه هاى تلويزيون ) كه مهار فرهنگ نوين را در دست دارد و معمولآ (فرهنگ توده اى ) را توليد ميكنند ،از سوى اين مكتب به عنوان (فرهنگ جهت داده شده) غير خود جوش ، چيز وار شده و ساختگى و نه به عنوان يك چيز واقعى توسط (ژى 1973 ) تعریف شده است.
دبستان انتقادى از دو چيز اين فرهنگ بسيار نگران است
الف) از تآثير ساكت كننده وسركوب گر اين فرهنگ نگرانند
ب) دروغين بودن آن؛ چون مكتب انتقادى آنرا مجموعه اي از افكار از پيش بسته بندي شده ى توده گير مى داند كه توسط رسانه ها ى همگانى انتشار مييابد.
دبستان انتقادى بر صنعت دانش محصول مؤسسات توليد كننده ى دانش نيز انتقاد وارد ميكنند .
نظريه پردازان اين دبستان بر خلاف ماركس با تحليل وضع موجود در جوامع به اصطلاح پيشرفته، به نوميدى گرائيده و ساختار ها ى عقلانى را به تعبير (وبر) "قفس آهنين مى انگارند.كه آينده ى انسانها را رقم ميزند.
اما يكى از عمده ترين انتقادهايى كه به نظريه اى انتقادى ميشود، اينست كه به جاى آ نكه خدمات مثبتى انجام داده باشد ، بيشتر به طرح انتقاد پرداخته است.
خدمات عمده ى نظريه ى انتقادى :
الف) ذهن گرايى
خدمت عمده اش كوششى است براى تجديد جهت گيرى نظريه ى ماركسيتى (از زير بنا به رو بنا) بويژه در دو سطح : فردى ---فرهنگى ميباشند.
ريشه هاى هگلى نظريه ى انتقادى ، سرچشمه ى عمده ى تعلق اين دبستان به ذهنيت بوده ، البته واقعيتهاىاجتماعىمعاصر نيز فراوانى بعد از جنگ جهانىدوم و توفيق صنعت فرهنگ در جلوكيري از رشد آگاهى انقلابىا ز عوامل مؤثر در اين جهت بوده است
مشروع سازى مورد اشاره اى (هابر ماس) يك نظام فكرى است كه نظام سياسى آن را ايجاد مى كند تا نظام سياسى را در هاله اى از رمز و راز بپوشاند وبه وضع موجود مشروعيت ببخشد.با اين همه مردم در پذيرش اين مشروع سازى ها بيش از پيش ترديد ميكنند ودر نتيجه ، نظامهاى سياسى نوين مانند نظام سياسى آمريكا با بحران مشروعيت روبرو ميشود. براى مثال (رالف ميلي باند ) در شگفت است كه تاكى ميتوان از مردم انتظار داشت ،كه با وجود دولت بيش از پيش متمركزسرمايه دارى همچنان به دموكراسى باور داشت، اين مكتب پاره هايى از تحليل فرويد و روانكاوى را مورد مطالعه قرار داده است.
ب) ديالكتيك:
رهيافت ديالكتيكى در كلى ترين سطح آن به معناى تآكيد بر جامعيت اجتماعى است ( پل كارنتون ) ميگويد :
هيچ يك از جنبه هاى زندگى اجتماعي وهيچ پديده اى رانميتوان بدون ارتباط آن با كل تاريخى و ساختار اجتماعى بعنوانيك هستى جهان ادراك كرد. اين انديشه به دو عنصر اشاره دارد
الف) عنصر همزمان : كه به روابط متقابل اجزاى سازنده ى جامعه در چارچوب هاى جامعيت معاصر مربوط ميشود.
ب)عنصر ناهمزمان : كه پديده ها را به ريشه ى تاريخى جامعه ى امروزى ربط داده و راهى به آينده مى گشايد.
اين دبستان معتقد است در جامعه ى سرمايه دارى ، نظريه و عمل از هم جدا گشته و موجوديتى گسسته دارند.
به اين معنا كه نظريه پردازى كار يك گروه شده كه به خود حق نظريه پردازى داده و عمل به گروه كم قدرت تر ديگرى واگذار شده است. به نظر آنها بايد نظريه و عمل را چنان مرتبط ساخت كه رابطه ى ميان آندو برقرار گردد ولى با وجود چنين هدفى هنوز ناكام مانده اند.
يكى از مشهور ترين علايق ديالكتيكي مربوط به هابر ماس است ، علاقه ى هابر ماس به دانش و منافع بشرى است كه دانش را در سطح عينى و منافع بشرى راپديده هاى ذهني ترى هستند.
هابر ماس ميان سه نظام معرفتىو منافع وابسته به آنها تفكيك قائل است دكه از نظر مردم عادى ناشناخته اند و اين وظيفه ى نظريه پردازان انتقادي است كه اين منافع را آشكار سازند.
الف) علم تحليلى يا نظامها ى علمى اثبات گرايانه وكلاسيك منفعت حاكم بر اين نظام،نظارت فنى است كه ميتواند آنرا در مورد محيط ، جوامع ديگر يا مردم داخل جامعه بكار بست.
ب) .دانش انسان دوستانه : كه منفعت آن در جهت فهم جهان است وبا اين نظر كلي كار ميكند كه "فهم گذشته ما را در فهم امروز ياري مي دهد.
ج ) دانش انتقادى :
كه هابرماس ومكتب فرانكفورت از آن پشتيباني مى كنند و منفعت آن ، رها سازى بشر است.
افکار یورگن هابر ماس :
هابر ماس با مارکس شروع کرده وسالها هدفش این بوده است که برنامه نظری در جهت بازسازی مادی اندیشی تاریخی تنظیم کند هابر ماس تمایزمیان کار و کنش متقابل را نقطه شروع میگیرد .
الف ) کارکردن بعنوان کنش معقول وهدفدار
ب) کنش متقابل یا کنش ارتباطی
به نظر او مارکس با چشم پوشی از کنش متقابل و تقلیل آن به عنصر کار گرایش داشت . هابر ماس در بررسی کنش معقول وهدفدار میان کنش وسیله ای و کنش استراتژیک تفاوت قائل میشود . هدف هر دو کنش چیرگی وسیله است ولی کنش وسیله ای به کنشگر واحد و کنش استراتژیک به عمل دو یا چند کنشگر راجع میشود غایت کنش معقول وهدفدار دست یابی به یک هدف است غایت کنش ارتباطی دست یابی به تفاهم ارتباطی است . هابر ماس در جایی از مارکس جدا میشود که میگوید : بارزترین و فراگیرترین پدیده بشری کنش ارتباطی است و نه کنش کار .
در حالی که هدف مارکس ایجاد یک جامعه کمونیستی بود که در آن کار تحریف نشده ( انسانی ) برای نخستین بار بوجود آید اما هدف سیاسی هابر ماس جامعه ای است که در آن ارتباط تحریف نشده ( کنش ارتباطی )برقرار گردد . نظریه پردازی هر دو اندیشمند بدایت و نهایتی دارد . مارکس در بدایت نظریه اش تحلیل انتقادی کار در دوره های گوناگون به ویژه در دوره سرمایه داری را مبنا قرار میدهد اما هابر ماس کنش ارتباطی را مبنا قرار میدهد . از نظر هر دو اندیشمند این بدایت تا نهایت ساختارهای اجتماعی مانع از پدید آمدن مدینه فاضله هستند . دبستان انتقادی به دنبال حقیقت است حقیقت توافقی بخشی از ارتباط و تحقق کامل آن هدف نظریه تکاملی هابر ماس است . "نقد درمانی مشابه گفتار درمانی " روانکاوی است که اولی در جامعه شناسی و دومی در روانشناسی به کار میروند و هر دو از کنش گفتاری که بخشی از کنش ارتباطی است نشات میگیرند . از آنجایی که هدف غایی نظریه انتقادی زندگی نیک و حقیقی است و این در ذات مفهوم حقیقت نهفته است پس امکان بالقوه تحقق آن در کنش ارتباطی وجود دارد . کاربرد عقلانیت در کنش ارتباطی به ارتباط رها از سلطه و ارتباط آزاد و باز میانجامد پس عقلانیت ملهم از وبر مستلزم رها سازی ورفع محدودیتهای ارتباط است . هابر ماس مشروعیت سازیها و از آن کلی تر ایدئولوژیها را علتهای اصلی ارتباط تحریف شده میداند باید این علتها را از میان برداریم چنین عقلانیتی سرکوبگری هنجار بخش و خشک اندیش را در سطح هنجارهای اجتماعی کاهش میدهد و انعطاف پذیری و باز اندیشی فرد را می افزاید . پرورش این نظام غیر محدود کننده نوین ،جان کلام نظریه تکامل اجتماعی هابر ماس را تشکیل میدهد هابر ماس میان کنش ارتباطی و مباحثه تمایز قایل میشود که در مباحثه موقعیت گفتاری آرمانی استدلال تعیین کننده است نه نیرو و قدرت .
دارندگان استدلال بهتر شانس حصول توافق را دارند . توافق به گونه نظر ی از مباحثه پدید میآید.طی مباحثه چهار نوع معیار برای تعیین اعتبار داعیه ها مطرح شده واز سوی مباحثه کننده گان تشخیص داده میشوند .
1- باید تشخیص داده شود که بیانات گوینده قابل درک و فهم است .
2- قضایای مطرود باید حقیقت داشته باشد .
3- گوینده باید در طرح قضایایش صادق باشد .
4- گوینده حق داشته باشد که چنین قضایايی را بر زبان آورد .
توافق تنها زمانی بدست می آید که همه این داعیه های اعتبار مطرح و پذیرفته شوند در جامعه نوین نیروهایی وجود دارند که این روند را مخدوش میسازند (صنعت فرهنگ ) و مانع از پیدایش توافق میشوند . برای پدید آمدن جامعه آرمانی ، هابر ماس میگوید باید این نیروها از میان برداشته شود .
انتقاد مارکسیست های ساختاری به مارکسیستهای دیگر :
مارکسیست های ساختاری چون خود را وفادارترین افراد به آخرین آثار مارکس میدانند در انتقاد خود میگویند :
1- گرایش بسیاری از مارکسیست ها را به تاکید بر داده های تجربی در تحلیلشان مورد انتقاد قرار میدهند ، چون گودلیه معتقد است بسیاری از واقعیتهای تعیین کننده زندگی سرمایه داری را باید در ساختار حاکم بر نظام جستجو کرد.
2- تاریخ گری بسیاری از مارکسیست ها را رد میکنند ، چون تاکید بر آن را ، چشم پوشی از ساختار مسلط می انگارند ، در حالی که وظیفه اصلی مارکسیسم را بررسی ساختار جامعه معاصر میداند .
3- از جبر گرای اقتصادی تقلیل گرایانه برخی از نظریه های مارکسیستی انتقاد میکند و همه بخشهای جهان اجتماعی را مهم می شمارند (به ویژه ساختار سیاسی و ایدئولوژیک ) چنانکه "پولاتراس "برای دولت حتی خود مختاری نسبی قائل است ،به ویژه وی از کسانیکه میگویند برای تحول اقتصادی چه فرق میکند که با فاشیسم سرو کار داشته باشند یا با دمکراسی انتقاد میکند .او معتقد است که امپریالیسم تنها پدیده اقتصادی نیست و پدیده ای بس پیچیده تر است که جنبه های گوناگونی دارد .
4- مارکسیست های ساختاری گرایش انسانگرایانه و ذهن گرایانه از مارکسیسم را به شدت رد میکنند ، به نظر آنان تاکید بر روی ساختارهای عینی جامعه ، اقتصاد ، سیاست و ایدئولوژی میباشند نه کنشگرانه انسانی درون این سیاختارها . آنان حتی طبقات اجتماعی را به منزله روابط تنازع آمیز عینی در نظر میگیرند نه مرکب از کنش گران ارادی .
اصول مارکسیسم ساختاری :
گرایش به بررسی ساختارهای پنهان ولی مسلط بر جامعه سرمایه داری دارند آنان معتقند که ساختارهای واقعی در جهان وجود دارد که آنچه را کنش گران می اندیشند و انجام میدهند تعیین میکنند . با آنکه اهمیت اقتصاد را می پذدیرند اما به ساخته های گوناگون به ویژه سیاسی و ایدئولوژیک نیز توجه دارند با اینکه فعالیت کنشگران محدود به الزامهای ناشی از ساختارهای می بینند که در درون آنها بسر می برند نمی خواهند این برداشت به دلالتهای انفعالی بکشد و ضمن اینکه فرو پاشی نظام را ناشی از تناقض های میان ساختار می بیند بعنوان مارکسیست های عملگرا نمی توانند نتیجه گیری کنند که آ دمها باید فقط دست روی دست گذاشته و صبر پیشه کنند اینان بر اهمیت تحقق نظری بیشتر تاکید دارند تا تحقیق علمی همچنین معتقدند به اولویت بررسی ساختارهای ایستا و نه روانه های تاریخی .
پيروز و موفق باشيد

